
ما حدوداً چهل پنجاه نفر بوديم توي يک کلاسِ بزرگ . درس مان که تمام شد هر کدام رفتيم به سمتي . جواد همان سالِ آخر ترک تحصيل کرد . رضا کريمي رفت جبهه و شهيد شد . جنازه اش را که آوردند ، توي مدرسه مراسم گذاشتند . بعد خيلي ها براي مجلس ختمش رفتند مسجد . رامين سربازي اش که تمام شد شرکت زد . کارِ خدماتي مي کرد مثلاً . رسولي خلبان شد . هواپيماش توي جنگ سقوط کرد ، اسير شد . چهارده سال در اسارت بود . گمانم تازگي ها آزاد شده . حامد سرطان گرفت و مرد . هوشنگ رضوي هنوز توي مغازة پدرش کار مي کند .
جوراب مي فروشد . حتماً خيلي چاق شده . کورش رفت آلمان . عمويش آلمان بود برايش دعوت نامه فرستاد و کورش هم با کلي قرض و قوله پولي جور کرد و رفت و الان دارد دندانپزشکي مي خواند و توي يک رستوران ظرف مي شويد . حسين مقبلي موقع فرار از مرزِ ترکيه يخ زد . امير اعدام شد . از اولش هم سرش بوي قورمه سبزي مي داد . از داود هيچکس خبري ندارد . احمد رضا رفت دنبال تجارت . الان دوبي است . يکبار تصادفي توي خيابان ديدمش . سوار يک ماشين قشنگ بود . عينک هم زده بود . فرزاد محمدي پزشکي قبول شد . از بس درس مي خواند عينکي شده بود . الان حتماً کشيکِ شب است . قاسمي بوتيک دارد و سالي دو سه بار مي رود ترکيه جنس مي آورد . کارش شده خانم بازي . محمود خودکشي کرد . شاعر بود . يکبار که شعرش را توي جمع مي خواند بچه ها دستش انداختند . نصفه شبي گذاشت و رفت . توي برف و سرما . يکبار هم با ياسر گلاويز شده بود . کاظمي پور زندان است ، به جرم مواد مخدر . توي مدرسه يکبار آقاي مدير از جيبش سيگاري پيدا کرد ، واويلا شد . ناصر طلبه شد . آن موقع ها فقط روي چانه اش چند تا مو درآمده بود . خط درشت مي نوشت . الان رئيس آموزش و پرورش منطقه يازده است . عبدالله با دختر عمويش ازدواج کرد . بچه شان منگل شد . شبيه خود عبدالله است . رضا تيموري تصادف کرد و فلج شد . قطع نخاع شده . از آن به بعد روي ويلچر نشسته . صادق کربلايي زنش را کشت چون بهش شک داشت . الان هم چند سالي است که منتظر حکم نهايي دادگاه است . اصطلاحاً قتل ناموسي بوده . شايد تبرئه بشود . سهراب را چند وقت پيش توي تلويزيون نشان دادند . فکر کنم يک کاره اي شده . رسول اينها هنوز توي همان خانه مي نشينند . سرش کاملاً طاس شده . يکبار با پيژامه جلو درِ خانه شان ديدمش . داشت کوچه را با شلنگ آب پاشي مي کرد . مجتبي هنوز مجرد است . عاشق يک دختري بود که با يک نفر ديگر رفت پاريس . شهسواري از وقتي که مادرش مرد افسرده شده . الکلي هم شده گمانم . حسن غنچه چند سال پيش توي دريا غرق شد . هميشه توي استخر بچه ها را آب مي داد . عادل با زن و بچه اش تو راهِ چالوس تصادف کرد . زن و بچه و مادر زنش مردند . خودش فقط سرش شکست . نيما مسعودي عارف شده . موهايش حالا ديگر حتماً تا دمِ کمرش است . صداي خوبي داشت . فقط هم مولانا مي خواند . ياسر هيچکي از کارش سر در نمي آورد . فکر کنم اطلاعاتي شده . احسان رفت اصفهان و توي يک کارخانه کار مي کند . اصغر از زنش که طلاق گرفت زنش مهريه اش را گذاشت به اجرا . آن بيچاره هم چون دويست تا سکه نداشت ، هنوز زندان است . تيمور پنج تا دختر دارد . دو جا کار مي کند و شب ها هم مي رود مسافرکشي . عطا شد استاد دانشگاه . بعد هم اخراج شد . حالا توي آژانس کار مي کند . روزبه توي شهر بازي کار مي کند . بچه ها چند بار ديده اندش . به روي خودش نياورده . حميد غفارمنش چهار راه استانبول دلار مي فروشد . يکبار هم يک موتوري کيفش را زده . نوري حبس ابد است . به جرم دزدي مسلحانه از يک طلا فروشي توي خيابان ستارخان . غير از آن سي فقره دزدي که اعتراف کرده بود . روزنامه ها هم نوشتند . مشکات برادرش که شهيد شد سهمية شاهد رفت دانشگاه . قبلش خودش هم چند ماهي رفته بود جبهه . حالا فيلمساز شده . بهرام پليس شده . از اولش هم عاشق لباس نظامي بود . کامران عندليبي رفت دانشگاه رشته الکترونيک خواند . الان ديش ماهواره نصب مي کند توي خانه ها . سعيد عضو يکي از اين گروههاي مخالف بود . چند سالي ازش خبر نبود تا اينکه توي يکي از عمليات ها موقع نفوذ از مرز غربي کشته شد . علي شراره توي کردستان سرش را بريدند گذاشتند روي سينه اش . فکر کنم پاسدار بود . ناصر موسي پور به جرم سياسي اعدام شد . کلي اعلاميه توي خانه اش پيدا کرده بودند با يک اسلحه . انگار يکي لوش داده بود . ستار بازيگر تلويزيون شده . هر جا مي رود همه قيافه اش را مي شناسند . مرتضي کلي ارث و ميراث بهش رسيد. پارسال سکته کرد ... بقيه شان را يادم نمي آيد ... من ؟ منم يکي از همين هايي بودم که گفتم .
پاييز 1382