احمد آقا از خواب بيدار مىشد، صبحانه اش را نوش جان می کرد و می رفت سر کار.
"سيب کوچولو" درخانه منتظر مىماند و غذا مىپخت و خانه را آب و جارو مىکرد و در همهء اين مدت آرزو داشت زنگ تلفن به صدا درآيد و صدای احمد آقا را بشنود از آن سوی خط.
در واقع همين طور هم بود. احمد آقا ازسرکار هر دو ساعت يک بار تلفن می کرد و خبر می گرفت و اگر "سيب کوچولو" گوشى تلفن را برنمى داشت، شب احمدآقا، وقتی به خانه برمىگشت، مىپرسيد: ساعت11 صبح تلفن کردم جواب ندادی. کجا بودی؟
آن وقت هرچه "سيب کوچولو" دليل مىآورد که مثلا دستم بند بود، يا حمام بودم يا رفته بودم ماست بخرم، احمد آقا قبول نمىکرد و اين حرفها تو کتش نمىرفت و تا کشيده ای نمی نواخت به صورت "سيب کوچولو" آرام نمىگرفت.
در اين لحظات پرخاش کنان می گفت: يکی از اين روزها بالاخره تکليفت را روشن مىکنم. فکرکردی نمىدانم توی مادر به خطا چه کاره ای؟ از فردا بدون اجازهء من حق نداری پات رو ازخونه بيرون بذاری. الان يک بچه مىذارم تو دامنت تا ديگه نتونی به کسی بدی...
سالهاست که" سيب کوچولو" از احمد آقا خبر ندارد ولی هنوز از او می ترسد. سالهاست که احمد آقا ديگر نيست و سالهاست که تلفن ديگر زنگ نمىزند يا اين موقع روز زنگ نمىزند. حتی صدای او را از ياد برده است. با اين حال از پس اين سالها هنوز منتظر است که از درد سيلی احمد آقا از خواب بيدار شود.