ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
ادبيات سكوت – درآمدى كوتاه بر "سينه بند" نوشتهء حسين مرتضائيان آبكنار



نويسنده همواره با خود درگير بوده است. در روزگار ما اما نويسنده هم با خود درگير است، هم با واقعيت هايى كه ممكن است به اقتضاى زمانه، يا به جبر مميزى و خودسانسورى غيرقابل بيان باشند. گمانم ادبيات سكوت در كانون درگيرى هنرمند با خود و با اينگونه واقعيت هاى بيان نشدنى پديد مى آيد. تعريفى به دست مى دهيم: ادبيات سكوت تلاش مى كند مرز بين هنر و زندگى روزانه را از ميان بردارد و بدين ترتيب خود تبديل شود به شكلى از زندگى. نويسنده اى مانند هنرى ميلر از تجربه هاى شخصى خود مى نويسد و از اين نظر زندگى روزانهء نويسنده جايگزين سويه هاى تخييلى اثر مى شود. يعنى نويسنده به جاى خيال پردازى زندگى را تجربه مى كند و در ادبيات، زندگى او به تمام بازتاب مى يابد.
البته نوعى ديگرى از ادبيات سكوت را هم سراغ داريم: ادبيات بكت در مفهوم پيش پاافتادگى زبان و ناتوانايى زبان در بيان كردن رنج انسان از هستى، انسانى كه در داستان هاى او به فرياد مى گويد: تا ابدالاباد هيچكس نبودن. (نام ناپذير، بكت) – يكى از خويشاوندان آقاى راعى با آن برهء گمشده اش، يا كمى دورتر: شخصيت هاى بى نام و نشان داستان هاى بهرام صادقى. آن چه كه اين دو گرايش ادبى را به هم ربط مى دهد، عامل بدبينى است و بيگانه‏گى با طبيعت و جامعه و پرهيز از نگرش تاريخى و هم‏چنين نفى همه‏ى ارزش‏ها و ناهدفمندى و دورى‏جستن از كمال‏طلبى. به يك مفهوم ادبيات سكوت – با آن ويژگى ها كه برشمرديم - "ضدادبيات" است و مى دانيم كه از زهدان ‌ضد ادبيات" "ضد زبان" زاييده مى شود: زبانى كه بى پيرايه است و رهاست و در رهايى و بى پيرايگى به كار بازگويى تجربه هاى ناگفتنى مى آيد. نويسنده در ادبيات سكوت تن به "بيگارى زبان" نمى دهد. بيگارى هايى از نوع بيگارى هاى محمود دولت آبادى در كليدر، يا از جوان ترها: بيگارى شهريار مندنى پور در دل دلدادگى، و جز اينها. اگر در ادبيات معاصر، ادبيات سكوت در هياهوى مطبوعاتى و در طنين پرطمطراق بيگارى نثر گم مى شود، شايد يك علت آن همان ناپيوستگى و چه بسا حتى گسست تاريخى است از مجموعهء فرهنگى جهان. ادبيات سكوت در قلمرو ادبيات غرب يك سنت ادبى است كه با ماركى دو ساد آغاز مى شود و تا بكت ادامه مى يابد و سرانجام به ادبيات دههء شصت آمريكا مى انجامد. پس مى گوييم ادبيات سكوت در بستر مدرنيسم شكل مى گيرد و به تدريج تغيير ماهيت مى دهد – تا روزگار ما كه عصر "پست رئاليسم" است. نويسنده‏ى عصر پست‏رئاليسم ديگر نمى‏تواند از ابزارها و شيوه‏هاى سنتى‏ روايت استفاده كند. در عصر حاضر، زمان خطى، شخصيت‏پردازى به شيوه‏ى سده‏ى نوزدهم و حتى درك و دريافت آدمى از "واقعيت" زير سؤال رفته است. جهان و تصور آدمى از جهان به كل دگرگون شده است. پس ادبيات نيز بايد دگرگون شود. اگر توليد ادبيات در جهانى آبسورد را ضرورى و اجتناب‏ناپذير در نظر بگيريم، پس ناگزير بايد بپذيريم كه در عصر حاضر ادبيات ابعاد گسترده‏ترى بايد بيابد. وگرنه ديرى نمى‏پايد كه اهميت خود را در ميان رسانه‏هاى خبرى از دست مى‏دهد و نابود مى‏شود. پيش از اين، حتى سروانتس (نويسنده‏ى دن‏كيشوت) هم براى روايت يك داستان خوب، شعر و واقعيت و توهم و آرمان را در هم‏مى‏آميخت. ريچارد براتيگان در گفت‏وگويى ادبيات را يكى از نيازهاى پايه‏يى بشر مى‏داند. هرچند كه در آثارش نويسنده و نويسنده‏گى را ناچيز مى‏شمارد و كتاب را به ناكجاآباد تشبيه مى‏كند. در دهه‏ى شصت، دگرگونى‏ى وضع آدمى در جهانى پايه‏گذار ادبياتى شد كه به فرم بيش از محتوا بها مى‏دهد؛ از جزء به كل مى‏رسد و نسبيت را برتر از قطعيت مى‏شمارد. اين نوع ادبيات با زبانى طنزآميز و نيشدار به نقد خود مى‏پردازد و از سوى ديگر با بهره‏گيرى از تخيل و با به‏كارگيرى‏ى زبان افسانه و حكايت به ادبياتى قائم به ذات (يا خودمحور و خودمدار) تبديل مى شود. براى آفريدن چنين ادبياتى نويسنده مانند معمار به طراحى‏ى جهان خويش مى‏پردازد. زبان اين ادبيات، زبان طنز است و طنز سياه. در اين نوع ادبيات خيال‏پردازى بر واقع‏گرايى چيره مى‏شود. تخيل ديگر ابزارى نيست براى نماياندن واقعيت. تخيل، خود واقعيت است. واقعيتى كه گاه در سكوت اتفاق مى افتد.داستان كوتاه "سينه بند" از حسين مرتضائيان آبكنار دقيقا از چنين قلمرويى مى آيد. آبكنار در اين داستان با به كارگيرى ابزارى از فرم در پى آن است كه مميزى را دور بزند. بحث مطلقا بر سر كاميابى يا ناكامى نويسنده نيست. مهم اين است كه به اعتبار همين يك داستان مى گوييم: اگر ادبيات بكت از فجايع جنگ متاثر بود، شاخه اى از ادبيات معاصر ما ـ و به گمان من ـ خوش آتيه ترين آن در فرم از مميزى متاثر است. در اين مفهوم "مميزى" يك فاجعه است كه هر روز اتفاق مى افتد و نويسنده را با حد ناتوانايى خود آشنا مى كند. داستان آبكنار را بايد اين گونه خواند. در اين داستان من همهء مشخصات ادبيات سكوت را مى بينم: بيگانگى فرد با جامعه، پرهيز نويسنده از نگرش تاريخى كه در اغلب شاگردان گلشيرى سراغ دارم و نفى ارزش هاى مسلط كه در روزگار ما عبارت است از محفل گرايى ادبى. انتقاد من به آبكنار تنها در كمال طلبى است. ايكاش داستان هاى دورهء دوم نويسندگى او از عصيان هم اندكى نشان مى داشت.
حسين نوش آذر

سينه بند، داستان كوتاه نوشتهء حسين مرتضائيان آبكنار



در همين زمينه