چرا
چرا برای گفتن حرف دلم به هزارجور ايما و اشاره متوسل مي شوم؟
چرانميتوانم چيزی راکه آينه ام نشان مي دهد به سادگی بيان کنم؟
انگار گردباد مرا در سياهچالی رهاکرده، سياهچال دل های تاريک.
خدای سياهچال کور است. در دل هر يک از زندانيان اژدهای کوچکي ست، مامور پروراندن تعصب وغضب در دل ها.
اژدهای کوچک از دل مردان تغذيه مي کند و روزی آن قدر بزرگ مي شودکه چشم را کور مي کند و دل و بدن مردان را مي ترکاند. آن گاه بيرون مي آيد وزنان را طعمهء خود مي کند.
زنان توان کشتن اژدها راندارند،
مردان توان ديدن اژدها راندارند.
من زبان اين مردان وزنان را نمي فهمم ، خدای سياهچال را مي بينم وهزاران اژدها را.
|