چراغونى - قاضي ربيحاوي
اشاره:
پيش از خواندن داستان بد نيست بدانيد كه اين به سفارش كاوه گلستان نوشته شد بعنوان متنى براى فيلم چون او با تاثير از سرى فيلم هاى سرهاى سخنگو نوشته آلن بنت نويسنده معاصر انگليسى طرحى داشت با داستانهايى درباره وقايع امروز ايران كه نوشتن آنها را از من خواست و چقدر خوش سليقه بود در داستان و خوانده بود و مى شناخت داستان بويژه كوتاه را بارى پس از چند ماه او فيلمى داشت با عنوان چراغونى شامل چهار تكه از چهار زبان متفاوت و آنچه خواهى خواند فقط يك پاره از آن چهار پارهى فيلم او هست و اگر شباهت به كار آلن بنت ندارد به اين دلايل ست كه اولا مطالبى كه كاوه مى خواست بيان كند با مطالب آلن بنت خيلى فرق دارند و نوع نگاه او بدليلحرفهش نگاهش به موقعيت بود نه به شخصيت و مايل بود تاريخى از حال ايران كه بر آن چه رفته نيز در قصه فيلم باشد دوم اينكه در همان زمان يك موضوعى در ذهن من مى گشت بنام حضور مخاطب در داستان و گاه زنگى بگوشم مى زد كه كسىست آنكه قصه برايش روايت مى شود و نديده ام آلن بنت هنوز كارى باين موضوع داشته باشد و روايتگر يا راوى قصه را براى تماشاچى مى گويد گاهى هم مثلا براى خودش كه نتيجه هر دو يكسان است و در واقع مخاطب براى او همان بيننده ست اما من خواستم پاى مخاطب را بيشتر بكشم داخل داستان بشود يك عنصر مهم گاه مهره اصلى داستان كه دربعض پارهها اينطور شد بهرحال من كند و كاو خود را در اين داستانها انجام دادم و چون ما هر كدام بجهت كار خود آنها را نقطه گذارى كرديم اين داستانها داراى دو تا نطقه گذارى متفاوت شد كه هيچكدام براى خواننده مفيد نيست و من اين را به خود خواننده مى سپرم زيرا او با چگونگى قطع و وصل تصاوير نقطه گذارى مى كرد و من با زنگ كلمات و خيره به عظمت نور كه كاوه با كمترين منبع ساده چه جذاب مى ساخت. خانهش روشن
بعد سيگار شدم
صداى پيچيدن ماشين توى كوچه شنيدى خب ديگه بايد روپوشمم بپوشم راه بيفتمبقيه بمونه براى بعد شايد فردا شب اگه باز نصرت جون واسه م قرار نذاشته باشه
تو از او خوشت نمياد او از تو بهم در اما نصرت جون اگه نبود من هنوز آوارهى پياده روها بودم
دلش مى خواد من روپوش رنگ به رنگ تنم كنم اما من ميگم روپوش بايد سياه باشه تا ذلتش يا لذتش بياد رو ديده بشه اگه او نبود حالا بايد اينقدر سگ دو ميزدم تا يه ماشين درست حسابى جلوى پام ترمز كنه مثلشبهاى اول بعد از تيپاى ماما
مرد اول پير بود بخودم گفتم نبايد بترسى نگاه انداختم به دور و بر پريدم بالا پرسيدم جا كه دارى پدر جان؟ خنديد رفت سمت شمال شهر
چه خونهاى همه چى درست گرم ونرم حسوديتنشه كارى نكرد نمى كنه غير از دست بكشه به هيكلم با چشمهاى بسته نفس نفس بزنه خسته بشه تا يه ساعت آروم بگيره باز همين عوضش من را با نصرت جون آشناكرد
صداى ترمز ماشين بود توى كوچه؟ بالاخره تاكسى رسيد لطفا اينجور نگام نكن مى دونى تنها مرد زندگى م تويى حيف نمى تونى عقدم بكنى اما دندون پزشك امشب شنيدى؟ ماشين توى كوچه راه افتاد بلكه هم تاكسى نبود نبود بعد نصرت جون مرا اورد اينجا اين اتاق روپشت بوم شد اتاق من تا در بهدرخيابونها نباشم زرت زرت دستگيرنصيحت و سين جين داشتن مى بردنم پيش ماما كارى كردم نبرن رفتم توى او كه از بقيه پيرتر بود عاشقم شد باپوتين از پاش در نمى اورد كه بعد يه ماشين ديگه زود گريه مى كردم الانم ميكنم گفتم دختر سرهنگم راست گفتم اما دروغ بود بابام توى جنگ شهيد شده خلاصه ش گفتن برو
مى گن برو بايد برم
زير چشمم چرا پف كرده نه كه توى ذوقش بزنه خوشش نياد! خوشش مياد
نصرت جون ميگه آدم خوبيه دندونپزشكه واى يادم باشه دندونهاى منم درست كنه
حالا فهميدم چكار كنم تا لبهاى سرد لرزونش را بكشه رو لبهام تكرار كنه چشمهات چقدر قشنگه تنت عجب ظريفه بعد كه گذشت
مى خوان برم دارم مىرم
چرا اينها را ميگم؟
تو اگه زبون براى حرف آدميزاد داشتى چى ها مى گفتى هيچ نمى گفتى بلكه مثل حالا كه وقت و بى وقت باهميم چه لذتى! چه بويى از كجاس نكنه همراهم بياد بزنه توى ذوق او خوشش نياد! خوشش مياد بوى تنم آخرين مد نگاه پاشيدم بپاشم
خب ديگه بسه پسر پس اين تاكسى سگ مصب چى شد چقده احمقن با آدم روراست نيستن ميگن منتظر باش واسه هيچ
اگه بگن سه ربع يه ساعت طول داره آدم تكليفش مشخصه ديگه تكليفش مشخصه وقتى با پيرمرد هست با پولش خودش نه مثل بعض جوانها زل ميزنن توى تخم چشم آدم شاعرانه چيزهايى مى بافن
بدى ش اينه بعض شون قشنگ ميگن اونوقت تا ميخواى سر بذارى رو شونه ش گريه كنى ميگى نه گور پدر همه مرد من تويى هيچ نمىگى نگو نصرت جون از تو دل خوش نداره ميگه بوى تو پيچيده توى ساختماناينجور نيست بوى تو همه ش همينجاست زير پوست من اون يكى بو از اين آخرين مده
حالى ش نيست كه
يه كمىم براى دنپزشكه
پس وقتى بنا هست با بقيه فرق نداشه باشه به چه درد مى خوره اگه دندونهامم درست نكنه؟ تنها فرق همه شون با خان آغا اين كه پيرهنم را جر نمىدن كاشكى مى دادن يه ذره وگرنه وقتى بابام به پايهى لخت مجسمه طناب پيچ بود همه شون ماشه را با هم كشيدن باخان آغا كه سر و رو پوشيده بود
از حرفهاى من خسته شدى اينجور رو برگردوندى رفتى توى خودت؟
خوب شد اين سرخى زير گردنم را ديدم بموقع جاى خنج احمق پريشب بايد جيزى بهش بمالم محو بشه محو بشه هيچ اثرى نشونه اى نبايد با خودم نبرم به خونهى طرف امشب بايد تنها برم برم كه برنگردم
بازم بگم ؟ خسته نشى بخواى مى گم
لابلاى مردم تنها بودم با ترس و لرزآفتاب هنوز سر نزده نورهاى نورافكن پاشيد روى بابا مامان توى خونه مونده بود كه من با موى پريشون پاى برهنه وول مى خوردم توى جمعيت حلقه زده دور ميدون مجسمهى سقط شده سياهى چشمهاى بابا دنبال من دودويد ميخواستم گريه كنم زار بزنم كه همچى بغض توى گلوم قفل بود
خان آغا فرياد كشيد آماده! بعد اومد كنار مردهاى ديگه زانو زد گفت آتيش! مردم همراه صداى گلوله چيزى گفتند كل زدن
بابا چپيد توى خودش پيچيد از دهنش خون شره كرد ولو شد نيفتاد
خان آغا دست كشيد روى سرم انگشتاش روى پوست گردنم دويد گفت حالا ديگه دختر من هستى نترس
مامان گفت از اين به بعد خان آغا آقاى خونهس دوستش بدار
گاهى مامان مى رفت دكان قصابى توى تكه تكه كردن لاشه گاو به خان آغا كمك مى كرد هنوز ميره؟ بعد يه روزهايى هست دلم براى مامان يه ذره ذره مى شه مى رم دور دور دور مى ايستم خيره ميشم به قصابى
حالا مامان م واسه خودش شده يه قصاب درست حسابى
واه انتظار چقدر مزخرفه خفه شدم
هول دارم ؟ هول ندارم نه اين يه چيز ديگهست در ضمن مشخصه كه دندون پزشكه هم مثل بقيهس فرق فقط توى شغلش مثل بقيه، بوتيك دار مهندس راه نمايشگاه ماشين فرش فروش هنرمند كوفت و زهر مار همهى همه مثل قبلىها مثل بعدىها
خداكنه خونهش گرم باشه يا لااقل اتاق خوابش گرم باشه اگه اتاق خواب داشته باشه پس چى خيال كردى؟ بعضشون اتاق خواب رو براه ندارن آدم را مىاندازن روى كاناپه
اگه دكمههاى روپوشم نبسته بود بهت نشون مىدادم مهره كمرم سرخ شده تير مىكشه درد داره گاه مثل اونشب كه خان آغا روى استخوان سينهم فشار اورد اما من به مامان نگفتم
مامان گفت; توى آستين خودم بزرگ شدى پستون گنده كردى كه شوهر من را غر بزنى؟ مامان من را كتك زد من هم به او فحش دادم بهش گفتم لكاته
جيغش رفت هوا رختهام را همه ريخت توى كوچه شونزده سالم بود دست خان آغا گشت روى تنم اونشب مامان رفته بود بچه سوم خان آغا را بدنيا بياره باز پسر
گفتم نكن خان آغا مى ترسم گفت درد نداره خوش اومدنيه خنديد من جيغ كشيدم پس خيال مى كنى از زن چى برمياد جز جيغ كشيدن؟ چاك پيرهنم جر خورد چه دردى مى سوخت استخون دستش يه تكه آهن بود روى تنم فشار مىداد فشار و درد رفت و اومد زير نفسها بيهوش شدم بعد ديگه هيچ هيچ مثل هر شب مثل امشب دوسه ساعت ديگه خونه يارو دندون پزشكه اگه يادم نره بگم دندونهام هم درست كنه
اونشب با خان آغا يه فرق ديگهم داشت تو كه معنىى خون را نمىدونى مگه روزى سرت بريده بشه خدا نكنه وا اونوقت من تنها مىشم مثل حالاوقتى دارم مىرم خونه يه مرد تازه از هميشه تنهاترم
تنها نمىگم چون بالاخره تو هستى پس از هميشه خالىترم خالى؟
چه چرندياتى مىبافم امشب! تاكسى تلفنى چقدر آدم را حيرون مىكنه شايد مقنعهم را بپوشم بختم باز شه تاكسى برسه معذرت مىخوام اينم مقنعه! اه خفه خون بگيره
داشتى موهام را ديد مىزدى اى كلك
نه اصلا به مرد تازه فكر نمىكنم هرسال عدهاى بودن كه خيال كردهم تازه هستن هرسال اين هفت ساله به مرد تازه فكر نمىكنم فقط پيش از رفتن خودم را خالىتر از هميشه مىكنم خالى براى پر شدن بدون درددرد
دردت گرفت بميرم واسهت ديگه نمىگم هيچ نمىگم اصلا از چيز ديگه حرف مىزنم اگه ناچار باشم حرف بزنم چه چيز ديگه؟
فعلا كه ناچار نيستم حرف بزنم ولى مىدونى با عينك سياه چقدر توى خيابون راحتترم چه روز چه شب اه از پشت عينك چه ريختى هستى چه خندهدار همه جور رنگى هزار رنگ توى تاريكى بجاى خالى بايد مى گفتم تاريكى خب حالا مى گم; وقتى دارم ميرم به خونه يه مرد تازه خودم را از هميشه تاريك تر مى كنم تا اگه طرف حتى كم سو نورى باشه ببينمش مشكى بور بلند كوتاه خلبان شوفرتاكسى
مامان گفت با همين ساطور دو شقه ت مى كنم اگه به من نگى خان آغا بهت چى گفته هرجايى گفتم قول داده عقدم بكنه
اگه يكى عقدم بكنه واى دلم براى تو تنگ مى شه يه ذره ذره اون كه مىخوام دندون پزشك يا پاسبون يا هركى كه صبح ازم نخواد بزنم به چاك پوتينهاش را دربياره لااقل پيرهنم را جر نده
از فكرش بيام بيرون حالا فكر رفتنم باشم بايد برم برم با هيچ
سرخى ناخنهاى بلندم را دوست دارى؟ پس سير نگاه بكن كه دارم مى پوشونموشون سرخ مثل خون خودم بعد فواره خون روى سينهى بابا زد بيرون سينهش مثل انار نرم شكافت اين هم از دستها كه فرو رفتن توى تاريكى حالا بيچاره شوفر تاكسى تا سوار بشم آيينه روبرو را جابجا ميكنه صاف رو به صورتم اما چى مى بينه؟ يهمشتتاريكى بعد دل مى بنده به وقتى دست مى برم كرايهش را بدم كه چى هست؟ چندتا اسكناس لاى تاريكى مثل حالا
وحشت نكن بالبال نزن اروم باش باش با هيچ چراغ را خاموش كردم چيزى بهت نشون بدم با من بيا كارى نكن فقط زل بزن به تاريكى تكون نخور خيره شو به من كه تاريكم مثل خودت حالا من پك مى زنم به سيگار
چى مى بينى؟ يه نور بعد تو مياى بطرف نور بطرف من وقتى مياى من ديگه تنها نيستم خالى نيستم تاريك نيستم هردو روشنيم توى نور سيگار با هميم يه زن يه مرد اون كه مى خوام بدون درد بدون دروغ بدون پوتين روى تنم مى سايى مىغرى مىخندم نوك مىزنى به ساق پام رفت و اومد چه لذتى
بذار شوفر تاكسى چندبار ديگه زنگ در را بزنه منتظر باشه دندنپزشكه با ساعتش ور بره منتظر باشه و مردها كه همه يكىن امشب منتظر من باشن اين زن كه ديگه تنها نيست بشنون غشغش خندهش خالى نيست تاريك نيست.
قاضىربيحاوى تهران 1992
|