سنگى بر گور سنت مقاله اي از اسد سيف
روشنفكر ايرانى چهرهاى شفاف در تاريخ اجتماعى كشور خود ندارد. از سالهاى آغاز تجدد در ايران، او گاه مصلحى است خيرانديش و گاه تحصيلكردهاى قانونطلب. زمانى چريكى است عدالتخواه با اسلحهاى در دست در ميدان مبارزه و زمانى ديگر انسانى "غربستيز" كه آرزوهاى خويش را يا در "جهان شرق" مى جويد و يا در سنت موروثى اجدادى خود. به طور كلى روشنفكر ايرانى انسانى است فاقد سيمايى روشن و تابناك در تاريخ.
جلال آلآحمد، نويسنده و فعال اجتماعى از جمله روشنفكرانِ نمونه ايرانى است كه مى توان در باره او زياد نوشت، چنانكه نوشتهاند، و شخصيت او را از جنبههاى گوناگون بررسيد. او در عرصه انديشه، به آنچه دست مى يافت، بى هيچ تعمقى بر آن، سريع بر زبان مى راند و چون عجول بود و سادهپندار، در سطح باقى مى ماند و تناقص مى گفت.
جهان فكرى آلآحمد، همچون انسان سنتى، دو سو بيشتر ندارد. اگر آرمانها را كمونيسم نتواند پاسخ گويد، پس مذهب چارهساز است. و چنين است كه "غرب جهانخوار" در برابر شرق سنتى قرار گرفته، جهان دوگانه و جنجال برانگيز آلاحمد شكل مى گيرد. در اين نوشته من قصد بررسى آثار و يا روند فكرى او را ندارم. چاپ مجدد كتاب "سنگى بر گورى" در خارج از كشور[1] بهانه اصلى من است در نوشتن آنچه پيش روى داريد. در واقع خواندن اين كتاب از زواياى مختلف مى تواند كمكى باشد به شناخت انسان و روشنفكر ايرانى، كمك به اينكه بدانيم كيستيم و در كجاى جهان انديشه ايستادهايم. آلاحمد و اين كتاب يك نمونه هستند، نمونهاى براى شناخت بهتر جامعهاى كه ايران نام دارد و روشنفكرى كه مى خواهد با جهان معاصر همگام شود.
اين نيز گفتنى است كه؛ آلاحمد، نويسنده، مترجم، منتقد اجتماعى و مدرسِ دانشگاه است. شخصى است كه چند سالى در شمار رهبران حزب توده ايران (حزب كمونيست كشور) بود و آنگاه به همراه تنى چند از همفكران خويش، حزبى دگر بنياد گذاشت. اين را نيز بگويم كه، اولين كتاب آلاحمد با نام "عزاداريهاى نامشروع"، در سال 1322 چاپ شد. اين كتاب در رد مذهب و خرافات نوشته شده بود، ولى هميشه از كارنامه قلمى آلاحمد به عمد حذف شده است.
"سنگى بر گورى" در اول مرداد 1342 نوشته شده و پس از شش ماه، در 20 دىماه 1342 بازنگرى، و در شش فصل و 93 صفحه تنظيم شده است. از نوشتههاى آلاحمد چنين بر مى آيد كه قصد بازنگرى مجددِ آن را داشت ولى با مرگ نابهنگام او اين فرصت پيش نيامد. در ديماه 46 در "مثلاً شرح احوالات" مى نويسد؛ "...بعد بايد ترجمه تشنگى و گشنگى يونسكو را تمام كنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن "سنگى بر گورى" كه قصهاى است در باب عقيم بودن".[2] اين سخن نشانگر اين است كه نويسنده به قصد انتشار آن را نوشته، ولى كتاب در زمان حيات او منتشر نشد. بار اول در زمستان 1360 توسط "انتشارات رواق" در تهران، در شمار "مجموعه داستان" منتشر شد. با اين توضيح كه ناشر، شمس آلاحمد، يعنى برادر نويسنده بوده است. از تيراژ انتشار رقمى در شناسنامه كتاب ذكر نشده است، ولى مسلم اينكه در مدت زمان كوتاهى ناياب شد. خانواده آلاحمد با چاپ آن مخالف بود و رژيم جمهورى اسلامى هم از نشر آن ناراضى. به اين علت كه؛ "در ايران اسلامى از جلال مسلمانى معتقد و بنيادگرا ساختهاند... وزارت ارشاد جمهورى اسلامى تا كنون بهرغم درخواستهاى مكرر ناشران با چاپ سنگى بر گورى موافقت نكرده است. مى ترسند كه چاپ اين كتاب تصويرى را كه از آلاحمد پرداختهاند مغشوش كند. آلاحمد سنگى بر گورى آلاحمد آنها نيست".[3]
"سنگى بر گورى" در اصل بخشى از اتوبيوگرافى نويسنده است. اين كتاب گذشته از ارزشِ شاخصِ جامعهشناسى، زبان و سبك نوشتارى زيبايى دارد كه در بين آثار آلاحمد ويژه است، و اگر چه در كارنامه قلمى آلآحمد در شمار داستان نوشته شده، اما داستان نيست، و آلاحمد آن را با ديد داستانى ننوشته است، ولى در بسيار مواقع به داستان نزديك مى شود و برخى صحنهها اوج سبك او را نمايندگى مى كنند. مى توان در كليت خويش آن را داستان نيز به شمار آورد، هرچند نويسنده خود نام قصه بر آن نهاده است.
همانطور كه گفتم، خواندن اين كتاب دريچهاى است گشوده بر خواننده در شناخت انسان ايرانى و هويت او در تاريخ. من قصد دارم "من" ايرانى، يعنى آن بخش ازاين انسان را كه مرد نام دارد و روشنفكر است، در اين آيينه، كه آل احمد باشد، بهتر بنگرم. اگر چه اين "من" در اينجا جلال آلاحمد نام دارد، ولى مى توان آن را به كل جامعه تعميم داد. قبل از پرداختن به موضوع اصلى، بايد يادآور شوم كه، كتاب مورد بحث در سال 1342 نوشته شده و نويسنده پيش از اين كتاب، اثر جنجال برانگيز "غربزدگى" را در سال 1341 منتشر كرده است. اين را از اين نظر مى گويم كه؛ انتشار غربزدگى تلنگرى بود به دنياى سادهپندار انسان ايرانى. اعتراضهاى تند و بى منطق، بحثهاى سطحى و پيشنهادهاى بىپشتوانه آلاحمد خوشآيندِ روشنفكرانِ از دنيا بىخبرى بود كه مى خواستند در برابر شاه و پشتيبان بى قيد و شرطش، يعنى آمريكا بايستند. در جو خفقانزده پس از 28 مرداد، در فضاى دگرگونىهاى اجتماعىـاقتصادى دهه چهل، غربزدگى به كتاب مقدس روشنفكر ايرانى بدل شد و غوغا به پا كرد. "غربزدگى" مرثيه سوزناكى شد در رثاى سنت در حال احتضار.[4]
كتابِ "سنگى بر گورى" با آيهاى از قرآن شروع مى شود؛ "هر آدمى سنگى است بر گور پدر خويش" و آنگاه؛ "ما بچه نداريم. من و سيمين." و اين آغاز روايت است، روايت اينكه آلاحمد نمى تواند سنگى بر گور خويش داشته باشد. توضيح بيشر اينكه، تخمهاى او قادر نيستند اسپرم لازم را براى توليد بچه فراهم كنند. به قول خودش؛ " تكليف مدتهاست كه روشن است. توجيه علمى قضيه را كه بخواهى، ديگر جاى چون و چرا نمى ماند، خيلى ساده، تعداد اسپرم كمتر از حدى است كه بتواند حتى يك قورباغه خوش زند و زار را بارور كند".(ص12)[5]
بسيار كسان از مردم دنيا بى بچهاند، يعنى به علل ضعف جسمانى نمى توانند صاحب فرزند شوند. هر كس به فراخور شعور اجتماعى خويش گره از اين مشكل مى گشايد. يكى كودكى يتيم و يا بى پناه را به فرزندى مى پذيرد، يكى هم، اگر قوانين اجتماع اجازه دهد، همسرى ديگر بر مى گزيند. متاركه، با موضوع كنار آمدن و آن را امرى طبيعى پنداشتن، و... از شكلهاى ديگر حل اين مشكل است. حال ببينيم آلاحمد، روشنفكر و منتقدِ جنجال برانگيز غربزدگى در ايران، چگونه گره از اين مشكل خويش مى گشايد.
آلاحمد هيچ باورى به علم ندارد. او از علم فرسنگها فاصله دارد. موضوع روشن است. علم پزشكى به او گفته است، تعداد اسپرمهايش كم است و نمى تواند بارآور باشند. ولى او اين را "توجيه" مى داند. بگذريم از اينكه حتا نمى انديشد كه اسپرم انسان نمى تواند حيوان را بارور كند، وگرنه لازم نبود پاى قورباغه را به ميان بكشد.
آلاحمد در برابر اين واقعييت چنان خود را حقير و زبون و توسرىخورده احساس مى كند كه پندارى پايان دنياست. "توجيه علمى قضيه را همان سال دوم و يا سوم ازدواجمان فهميدم. ولى چه فايده؟ چون پس از آن هم من بارها به اميد فرج بعد از شدتى سراغ آزمايشگاهها رفتهام و در يك گوشه كثيف خلاى تنگ و تاريكشان، سر پا و به ضرب يك تكه صابون خشكيده عمداً فراموش شده رختشويى، با هزار تمنا همين حضرات معدود اسپرم را دعوت به نزول اجلال كردهام و بعد با هزار ترس و لرز و عجله ... به دكتر سپردهام... تا پس از نيم ساعت مكاشفه در ته آسمان بسيار تنگ و بسيار پست اما بسيار عميق همان ميدان يارو سر بردارد و خبر فتح را بدهد...". (ص 25) انگار "يارو" يعنى پزشكها مسبب كم اسپرم بودن آلاحمد هستند و يا آنان از او خواهش كردهاند تا زحمت كشيده، براى حل مشكل خويش به علم پزشكى رجوع كند. گذشته از همه اينها، يك آزمايش ساده پزشكى كه احتياج به اينهمه داستانسرايى ندارد. و تازه استمناء، و تازه آنهم براى تحقيقات پزشكى، مگر گناه كبيره است كه بايد براى بيان آن زمين و آسمان را به هم بافت. شايد هم فكر كرده معاينات پزشكى چيزى در حدود ديدار و گپ با پزشك بايد باشد. و يا شايد، معاينه از پشت پرده براى زنان، به روايت اسلام.
آلاحمد ضد علم، ماهها و ماهها "مشترى پر و پا قرص آزمايشگاهها" بود. "هر ماه يك بار" تا شايد بچهدار شود. (ص 14) و چون در "وطن" چارهاى نمى يابد، راهى اتريش مى شود. پزشك اتريشى به او مى گويد، "اگر علاقمندى بايد يك سال زير نظر باشى...كه روزى صد تومان خرج داشت". (ص 16) و همين حرف باعث مى شود تا آلاحمد پزشك را به احمق بودن مفتخر كند. او از همه طلبكار است، انگار پزشك مقصر در بچهدار نشدن اوست. و يا پزشك برايش دعوتنامه براى مسافرت و معاينات پزشكى در اتريش فرستاده است. البته مشكل هيچ كدام از اينها نيست. مشكل اين است كه يك مرد ايرانى فاقد "مردانگى" است. و اين يعنى فاجعه. اين را نيز بايد پذيرفت كه شاهكار آلاحمد ابراز اين درماندگى است. اگر چه او نمى خواهد بپذيرد كه از نظر توليد مثل ناتوان است. ناتوانى كه البته مسألهاى نيست، ناتوان در جامعه عقبماند ترحم بر مى انگيزد و چه بسا عزيز مى شود. ولى در اين مورد، موضوع به پايين تنه مربوط مى شود و اين يعنى افول شكوه و اعتبار مرد. مگر اين درد قابل گفتن است. مگر مرد در يك جامعه مردسالار مى تواند مقصر باشد. تا كنون هميشه زن مقصر بوده است و يا مشكل بر سر زن آوار شده است. اينجاست كه "هرچه فكرش را مى كنم نمى توانم بفهمم. يعنى مى توانم. قضا و قدر و سرنوشت و همه اينها را با همان توجيه علمى، همه را مى فهمم. اما تحملش ساده نيست. عين درسى كه نفهميدهاى و ناچار ذهنى نشده است". (ص 17) و نتيجه اينكه آلاحمد فكر مى كند، سرنوشت او را "براى مردن بالقوه" انتخاب كرده و "جلوى نيستى" انداخته است. (ص 18) تا "گذر ديگران را با حسرت تماشا" كند. (ص 19)
هرچه سقف انديشه كوتاهتر باشد و انسان عامىتر، پناه بردن به خرافات گستردهتر است. آن كس كه در عمل نافى علم و دانش باشد، پايبند بودنش به سرنوشت و قضا و قدر طبيعى است. در بىخردى است كه تزهاى دلخوشكنك صادر مى شود. بچهدار نشدن با قضا و قدر پيوند مى خورد و علتِ سرطان با وسواس؛ "آن خواهرم كه مرد اگر بچه مى داشت وسواسى نمى شد و اگر وسواسى نشده بود زياد به خودش ور نرفته بود، سرطان نگرفته بود". (ص 23)
آلاحمد هيچ پديده علمى را در اين كتاب بى تحقير رها نمى كند. پزشكان را تا پستترين انواع بشر تنزل مى دهد، مطبها و ابزار پزشكى را مسخره مى كند؛
ـ "طبيب شركت بود و ... تازگىها وسيله جديدى براى پز دادن گير آورده بود. يعنى دكان جديدى بغل دستگاه حافظ و سعدى براى جلب مشترى". (ص 35)
ـ "طبيب متخصص پير بود و شخصيت قصابها را داشت. با دكانى به همان كثافت". (ص 35)
ـ آلاحمد با همسرش، سيمين نزد دكتر مى روند تا تخمدان همسرش معاينه پزشكى شود. روند معاينه را چنين تعريف مى كند؛ "اصلاً مى دانيد جاكشى يعنى چه؟ من همان روز تجربه كردم. بله زنم را جلوى چشمم جورى روى تخت پر از سيخ و ميخ و پيچ و چرخ عمل خواباندند كه من توى رختخواب مى خواباندم. آستينها بالا، ابزار به دست و آنوقت نگاهش! جورى بود كه من يكمرتبه به ياد خواهرم افتادم كه عاقبت رضايت نداد، به اينكه عملش كنند، به اينكه دست مرد غريبه به تنش بخورد. و مال او سينه بود. سرطان در عمق وجودش نشسته بود اما عاقبت به عمل راضى نشد. موهاى دست يارو از دستكش بيرون مانده بود و زنم جورى خوابيده بود كه من اصلاً نمى توانستم...ولى حتى داد هم نزدم. فقط ديدم تحملش را ندارم. عين جاكشها... ديدم ديگر نمى توانم. عجز را با تمام قامت در هيكلى ابزار به دست جلوى روى خودم ايستاده ديدم... يكى ديگر از لحظاتى كه نفرت آمد. به سرحد مرگ...". (صص 38ـ37)
ـ "من اگر خيلى همت كنم براى اطبا همان ارزشى را قائلم كه قبيله دماغپهنهاى برنئو نسبت به جادوگرشان". (ص 45)
- دكترها "جادوگرهاى قرتى از فرنگ برگشته" هستند. (ص45)
ـ دكترها، "يكى كلاه قرمساقى زنش را به سر دارد و ديگرى مرفينىست... اصلاً اگر قرار بود اسرار اطبا برملا شود، ديگر دكان هيچ دعانويس و رمالى بسته نمى شد". (ص 45)
داروهاى پزشكى نيز چون نتوانستهاند آلاحمد را درمان كرده، بچهدار كنند، "كثافات خوراكى" ناميده مى شوند.(ص48) سيمين دانشور در اين رابطه مى گويد؛ "به علم طب هم اعتقادى ندارد و غالباً مجبور شدهام داروهايى را كه براى تقويتش خريدهام خودم بخورم".[6]
مخالفت آلاحمد با علم، فقط در محدوده پزشكى نيست. او به طور كلى و در اساس، با دانش و دستاوردهاى علم مخالف است. كتاب "غربزدگى" سراسر در همين مقوله است. براى نمونه، به زعم او، چون "ماشين" بد است، هر آنچه را كه در تقابل با ماشين باشد، مى ستايد؛ "دهاتى بىسواد" و "خيش و گاو"، "اين است كه عظمت دارد"[7] وآنگاه، چون از علوم كيهانى چيزى نمى داند، فكر مى كند كه لازمه فضانورد شدن، فقط اندكى شهامت است و مابقى تبليغات؛ "نمونه ديگر اين آدمسازى نوع جديد -يعنى از آدم عادى، قهرمانِ روى پرده ساختن- سرنشينان موشكهاى فضاپيما هستند كه تا ديروز زنهاشان هم جدى نمى گرفتندشان يا حتى شوهر هم نكرده بودند، اما امروز شهرهى آفاقاند و در چه حال؟...غافل از اينكه او هم آدمىست مثل همه آدمها با اندكى شجاعت بيشتر يا شانس بيشتر".[8]
على شريعتى در تأئيد همين نظرات است كه به نقل از آلاحمد مى نويسد؛ مرحوم جلال مى گفت:"يكى از موفقيتهاى بزرگ من اين بود كه خداوند وسوسه دكترا گرفتن از دانشكده ادبيات را در دل من كشت و براى همين هم هست كه ادبيات را در دلم زنده نگه داشت".[9]تحتِ تأثير همين حرف، على شريعتى به اين نتيجه مى رسد كه؛ "اينها (تحصيلنكردهها) هستند كه روح شعر امروز را فهميدهاند، جهت حركت ادبيات را حس كردهاند".[10]
چنين آدمِ بى بضاعتى در علم و دانش، طبيعى است كه به خرافات، جادو و طلسم روى آورد؛ "بعد از اين فضاحت بود كه رفتم سراغ دوا و درمانهاى خانگى. هرچه بود، بىضرر بود". (ص39)، "مثلاً نزديك به چهل روز مدام، روزى چهل نطفه تخممرغ از خانه مادرم مى آمد... و من بايد همه را مى خوردم. خام خام". (ص40)، "مگر تنها همين بود! نسخه جگر خام هم بود، چلهبرى هم بود، امامزاده بىسر هم بود در قم، دانيال نبى هم بود در شوش، چلهبرى را عاقبت زنم نرفت. روز چهلم آب مردهشورخانه روى سر ريختن". (ص41)
"سنگى بر گورى" داستان روشنفكر ايرانىست و دنياى سراسر تضاد و نيرنگ و متناقص او، داستان روشنفكرى كه پاسدار نابِ سنت است و مى خواهد براى تغيير جامعه از سنت تغذيه كند. روايت مردى عقيم كه مراد بسيار كسان است و غمخوارِ بىقرار توده و خود از "بى تخم و تركه" ماندن در عذاب. روايت نويسندهاىست صاحب سبك و به ظاهر مدرن كه دنيا را دگرگون مى خواست، اما خود توان دگرگون شدن نداشت.
ارزشهاىسنت دنياى آلاحمد را در محاصره خود دارند. او آرزو دارد پدر شود، نمى تواند، نمى خواهد بپذيرد كه مرد هم مى تواند در عدم توليد بچه نقش داشته باشد. آن فرزندى را خوش دارد كه از تخم خودش باشد. "واقعيت اين است كه هيچ كس پس از من نيست. جادهاى تا لب پرتگاهى، و بعد بريده. ابتر به تمام معنى. آخر هيچ مى شود فكرش را كرد كه از اعماق بدويت تا جنگل تنگ تمدن ته فردوسى-تجريش- اين امانت را دست به دست –يعنى نسل به نسل- به تو برسانند و تو كسى را در عقب نداشته باشى كه بار را تحويل بدهى؟ توجيه علمى و تسليم واقعيت همه جاى خود. ولى اين بار را چه بايد كرد؟ و اين راه بريده را؟ و مگر من نقطه ختام خلقم؟ يا آخر جادهام؟". (صص20-19)
"حالا بحث در اين است كه يك زن و شوهر با همه روابط و رفت و آمدها و مسئوليتها و قابليتهاى خودشان چطور مى توانند بىتخم و تركه بمانند؟" (ص22) در اوج عجز و درماندگى به فكر فرزندخواندگى مى افتد. علت معلوم است؛ "چون فقط در حوزه اخلاق و اشرافيت بچهاى را به فرزندى قبول كردن عمل خير است و توصيه هم شده است". (ص27) او كودك پرورشگاهى نمى خواهد، "واقعيت مى گويد بچهاى را كه با قنداق سر گذر مى گذارند يا پشت در كلانترى، يا به پرورشگاهى مى دهند، بچهاى بوده است كه دوام رابطه پدر فرزندى و يا مادر فرزندى را ناممكن مى كرده. يا والدين فقير بودهاند و يا كودك مزاحم راه آينده يكى از آن دو بوده يا نقص مادرزاد داشته. و به هر صورت وضعش جورى بوده كه حتى در دامن مادر خويش زيادى مى كرده. آنوقت چنين كودكى در زندگى من چه حكمى خواهد داشت؟ درست همچو آدم مردهاى كه گور هم او را نپذيرد... و اينجورى بود كه مدتها در فكر مشروع بودن و نبودن بچههاى سرراهى بودم". (ص28)
آلاحمد عشقِ آزاد و روابط آزاد دختر و پسر را بر نمى تابد. با سقط جنين هم مخالف است. "حرمت و مقررات شرعى و عرفى را كه از دوش روابط جنسى برداشتى اصلاً انگار از آن سلب اعتبار كردهاى، معنىاش را ناديده گرفتهاى و بدلش كردهاى به عملى حيوانى". (ص30) بر اين اساس نمى خواهد "وارث مفتضحترين روابط اجتماعى" باشد و "دُم خروس دررفتن پسرى را با دختر همسايه بيخ ريش" خود ببندد.
روى آوردن آلاحمد به دعا و طلسم و جادو، اعتقاد به موروثى بودن فرهنگ و تربيت و... چيز تارهاى نيست. اين لباس برازنده همان روشنفكرى است كه آلاحمد سالها بعد ويژگىهايش را در دو جلد كتاب تئوريزه كرد. او مى گويد؛ روشنفكر "به هيچ جا و هيچ كس سر نسپارنده است جز به نوغى عالم غيب، به معنى عامش، يعنى به چيزى برتر از واقعيت ملموس كه او را راضى نمى كند. به همين دليل است كه مى توان روشنفكر را دنبال كننده راه پيغمبران خواند".[11] و ادامه مى دهد كه، "...انديشمندان و متفكران و روشنفكران بار پيغمبران را بر دوش مى برند. يعنى كه بار امانت را".[12] او بدينوسيله ابتدا روشنفكر را از مشكل انديشيدن نجات مى دهد و سپس به عالم غيب وصل مى كند تا "بار امانت" را كه مفهومى قرآنى دارد، به عنوان تعهد اجتماعى، همچنان بر دوش كشند.[13]او تأكيد مى كند كه در بين چهار دسته روشنفكران، بهترين آنان، يعنى "دسته اول ايشان شهيدانند".[14]
"در سنگى بر گورى" نيز آلاحمد پس از پشت سر گذاشتن علم و دانش و با توسل به "عالم غيب" ما را به قبرستان سنت مى برد تا در پيمودن راهى نامعلوم او را همراهى كنيم. و در واقع او بار ديگر نشان مى دهد كه روشنفكر ايرانى تا كنون، در كليت خويش، در عرصه انديشيدن، چيزى جز توده نبوده است. و در فرهنگ حاكم بر جامعه تنها باورهاى توده است كه نمود دارد. افكار آلاحمد نمونه بارز اين نظرند.
با توده بودن، همراه آنان گام برداشتن، راه آنان را درنورديدن، در اصل و در نتيجه و در عمل، تا كنون به اين معنا بوده است كه به همراه آنان رهسپار جهنمى شويد كه آنان در آن مى زيند. از ديگر سوى، حاصل اين مى شود كه عقايد توده از زبان به اصطلاح چنين روشنفكرانى، حاكم بر فرهنگ و بينش جامعه مى شود. اينجاست كه از پسِ چهره روشنفكرانه ما، انسان سنتى با تمام وجود قد علم مى كند. و چهره روشنفكر ايرانى در آغوش باورهاى توده نمايان مى شود.
يكى از ويژگىهاى روشنفكر ايرانى اين است كه حساسيت خاصى به باورهاى عمومى فرهنگ به جامانده از قرون دارد و براى حفظ آن، بى آنكه نيازى بدان باشد، به هر وسيلهاى متوسل مى شود، و در اين راه استدلالهاى مندرآوردى خويش را هميشه پشتوانه نظريههايش مى كند. چنين روشنفكرى مى خواهد در اصل با تودهها باشد و همگام و همراه و همرأى آنها در تاريخ گام بر دارد. روشنفكر نوپاى ايرانى كه تولدش با "انقلاب مشروطه" عجين است، هميشه فرديت خويش را در توده جسته است. در پس چهره روشنفكرانه روشنفكر ايرانى هيچ "من"ى حضور ندارد. به همين علت است كه باورهاى توده سطح فرهنگى جامعه را مشخص مى كند. و باز به همين علت است كه روشنفكر ايرانى خود را حافظ منافع توده مى داند. روشنفكر ما مى خواهد سرپرست توده باشد، بى آنكه شناختى از آن داشته باشد و متوجه باشد كه خود نيز از نظر تفكر در شمار همان توده است.
روشنفكر ايرانى هيچگاه به شكل جدى و عميق بر ضد خرافات و نافى آن نبود. او هميشه سعى داشته است، اعتقادات توده را در بستهبندى جديد، پيراسته و آراسته، دوباره به خورد او بدهد تا هر دو از آن سود برده باشند.
به نظر مى رسد، آلاحمد آنچه به ذهنش مى رسيده، بى هيچ تعمقى بر آن، بر زبان و يا بر كاغذ مى آورد. به اين معنا كه، حرفهاى او، آنجا كه رنگ و بوى تحقيق دارد، دوپهلو و نامعلوم و پريشان است. افكار مبهم او هيچ ربطى با واقعيت ندارد و بيشتر بر فرض استوار است و متأسفانه تاريخ قلمداد مى شود. "خرد انسانى" آلاحمد در اين كتاب نيز، همچون ديگر آثارش، سر از "دين الهى" در مى آورد. آلاحمد در اين اثر بين "منطق گريز از جهان" كه در فرهنگ ما با تقدير و سرنوشت و شهادت همخوانى دارد و "منطق سلطه بر جهان" كه همانا تلاش براى ساختن اجتماعى بهتر است و بر عقل استوار است، در نوسان است. جهان درونى آلاحمد در تلاش و كشاكشى مدام با جهان بيرونى و واقعى است و سرانجام اين جهان درون است كه بر او چيره مى شود. اين طبيعى است كه اگر تغييرات جهان بيرون نتواند به شكلى معقول بر جهان درون انسان تأثير گذارد، انسان در رفتار وپندار خويش دچار تناقض مى شود.
شهامت تنها خصيصهاى از روشنفكر است كه در آلاحمد بارز بود. او انسان پويايى بود كه در تضادهاى فكرى خويش گم شده بود و تا پايان زندگى نتوانست خود را از بستر تضادى كه دور خود تنيده بود برهاند. اين موقعييت متناقض تنيده در وجود آلاحمد بود. او در اين كتاب با شهامتى بىنظير، خود را، مرد ايرانى را، بى آنكه خود بخواهد، عريان مى كند. آلاحمد در اين روايت، يك موضوع خصوصى خويش را عمومى مى كند. با علنى شدن موضوع مى توان واقعيت ذهنى آلاحمد را بررسيد.
خردورزى نشانه بارز متمدن شدن است. انسان متمدن دين را به خدا و خدا را به آسمان وامى گذارد، تفسيرهاى دينى را از واقعييات زندگى اجتماعى حذف مى كند، به عقلانيت روى مى آورد و روند زندگى خويش را بر مناسبات و معيارهاى دنيوى پى مى ريزد. در اين روند، عاطفه، احساس و غريزه به سلطه عقل تن در مى دهند و روابط عقلانى جايگزين روابط سنتى مى شوند. در كتاب مورد بحث، در نبرد بين احساس و عقل، سنت پيروز مى شود و بر مسند مى نشيند.
با نگاهى كوتاه به آثار داستانى آلاحمد، مشخص مى شود كه بيشتر شخصيتهاى ادبى كه او خلق كرده، چون خود او افكار منسجم و مشخصى ندارند. بيشترشان مثل هم مى انديشند. آنجا هم كه نويسنده عقايد خود را بر زبان آنها جارى مى كند، در نهايت همان كليشه توليد مى شود. با توجه به نوشتههاى آلاحمد، يك نكته را هم مى توان دريافت، و آن اينكه، او قلمش را براى تأثيرگذاشتن بر اجتماع به دست گرفته بود، قلمى كه قرار است از نابسامانىها و دردها بنويسد و آن چيزهايى را نشان دهد كه همه نمى بينند. در همين راستاست كه او صادق هدايت را نويسندهاى مى داند كه در "نيستى عمل كرد" و "تحمل دوران پس از (خفقان) را نداشت". و در "خودكشى او نوعى تجديد اعتبار و حيثيت مى توان ديد براى اشرافيت سلب حيثيتشده پس از مشروطه، كه مى بايست جاى خود را به تازه به دورانرسيدههاى بورژوا بدهد. اما هدايت در اين مبارزه با طبقه جانشين شكست مى خورد". زيرا از سنت بريده بود.[15]و باز در همين رابطه است كه مى نويسد: "روزگار صاحبان قلم... روزگارى (است) بى رنگ و بو. سرگذشتى خالى از حماسه و شور. پر از بطالت و رفع تكليف. دستها كوتاه و صفى پراكنده. كه نه صف است و نه در پراكندگىاش اختلاف دعوايى نهفته. جزايرى تكتك و بى رابطه. در ميان دريايى از بىخبرى و يكدستى..."[16]
آلاحمد در داستانهايش هم بيش از دو خط نمى شناسد. به همين علت داستانهاى او بين مقاله و داستان در نوسانند. او مقالههايش را روايى مى نوشت كه به قصه نزديك هستند و قصههايش را به ميدانگه عقايدش بدل مى كرد كه به مقاله بيشتر از داستان شباهت دارند. "من" آلاحمد را كه از داستانهايش حذف كنيم، هيچ چيز نمى ماند. اين "من"، در خانه، در اجتماع و در محيط ادبى كشور، هميشه "من"ى است كه بايد برتر باشد و بهتر ببيند. به قول سيمين دانشور "جلال در نوشتههايش تلگرافى، حساس، دقيق، تيزبين، خشمگين، افراطى، خشن، صريح، صميمى، منزهطلب و حادثهآفرين است. اگر در نوشتههايش ميان سياست و ادب، ايمان و كفر، اعتقاد مطلق و بىاعتقادى در جدال است، در زندگى روزمره نيز همينطور است".[17] آلاحمد خود روشنفكرى بود كه مى خواست "راه پيمبران" را دنبال كند.[18]
فرزند نداشتن و عقيم بودن نيز در چند داستان آلاحمد تكرار شده است. در "مدير مدرسه"، مدير در اولين صحبت خود با دانشآموزان مى گويد: "چيزى نداشتم تا برايشان بگويم. فقط يادم است اشارهاى به اين كردم كه مدير خيلى دلش مى خواست يكى از شما را به جاى فرزند داشته باشد و حالا نمى داند با اين همه فرزند چه بكند".[19]
در "نون والقلم" هم "قضيهى بى تخم و تركه بودن" عبدالزكى ميرزابنويس مطرح مى شود كه خطر از دست دادن همسر وى را تهديد مى كند. او نيز براى بچهدار شدن به هر كوششى دست مى يازد. ولى معالجات بى نتيجه مى ماند.[20]
آلاحمد با مأيوس شدن از خرافات، يا به قول خودش "دوا و درمانهاى خانگى"، به مرزهاى ازدواج شك مى كند و به آنجا مى رسد كه "آدم مى خواهد بزند زير همه چيز" ولى باز به اين نتيجه مى رسد كه: "ولى مگر مى شود از همه اينها سر پيچاند".(ص 29) و در نهايت، به دو زنى مى انديشد، با زنان ديگر همبستر مى شود؛ "در آمستردام قضيه جدى شد. يعنى شخص دوم كار دستمان داد. زنى تازه از شوهر طلاقگرفته و توراندازه و همسن و سال خودم. و خدمتكار به تمام معنى. ولرى دوغ نديدهتر از من. و هفت روز بسش نبود. دنبالم آمد لندن. ده روز هم آنجا. و برگشتن هم مرا كشيد به آمستردام. و دو روز از نو. و كه اگر بچهدارشدم؟...و كه خوب. معلوم است. مى گيرمت". (صص77-76) به عنوان زن دوم و هوى سيمين دانشور.
در شيوه نگرش انسان ايرانى به مقولاتى چون زن و فرهنگ و سياست با پديدهاى آشنا مى شويم كه در گفتار و كردار همآهنگ نيستند. دمكراتهاى ما سانسورگر مى شوند و مدافعان "حقوق بشر"، خواستاران اعدام و حذف دگرانديشان. در اين چنين شرايطى طبيعى است كه، طرفداران ايرانى مدرنيته و منتقدين جامعه هم واپسگرا و مرتجع شوند. از آنجا كه جامعه سنتى فاقد فرهنگ نقد است، در اين جامعه آنچه كه به نام نقد انتشار مى يابد، بىشك جز شبهنقد چيزى نخواهد بود. اين نيز قابل ذكر است كه، در اين روند پيش از آنكه حكومت مستبد مقصر باشد، انديشه و چگونگى حضور تفكر و دامنه گسترش آن در جامعه نيز بى تأثير نخواهد بود. از آنجا كه دينباورى تا مغز استخوان ما ريشه دارد ـ فرقى نمى كند كه صاحب چنين باورى شخصى صاحب ديدگاهى مذهبى باشد و يا فردى چپانديش- ما همه استبداد را با خود داريم. و اين گرفتارى فرهنگىـ تاريخى ماست. جامعه كه استبدادزده شد، مخروط استبداد در درون خانواده نيز به همان شكل عمل مى كند. مرد قدرقدرتى است كه نقش رهبر ـمذهبى و يا سياسىـ را بازى مى كند. مرد قانونگذار است، اگر نخواهد و يا نتواند چون رهبر جامعه در سطح خانواده نقش بازى كند، شيوههاى ديگرى اتخاذ مى كند. زبان چرب، شيره ماليدن، با پنبه سر بريدن و ... هر يك مى تواند ابزار كارى باشد فراخور در اعمال سلطه.
آلاحمد نيز در برخورد با موضوع زن هيچ فرقى با پدرش و پدرانمان ندارد. ديد همان است و بينش همان و در نتيجه كردار هم بر سنت استوار مى شود. زن، "خدمتكار به تمام معنى. ولرى دوغ نديده"، ريشه در همان پندارى دارد كه؛
"من داشتم چايم را مزهمزه مى كردم كه يك مرتبه صدايش ـصداى سيمين- بلند شد. به گريه. و چه گريهاى كه از جا پريدم....خوب چه فرمايشى داشتيد؟... گفتم: نمى شد اول مرد خانه را خبر كنيد؟...". (ص55) و اين "مرد خانه" كه آلاحمد باشد، اين "مردانگى" را در ادبيات و نقدهاى اجتماعى خود هم كه تحويل جامعه داده، به همين شكل پى گرفته است. اين را نيز گفته باشم كه اين مرد به سان هر مرد سنتى هنوز هم نمى تواند باور كند كه، در بچهدار نشدن، مرد هم مى تواند مقصر باشد. در "مردانگى" شك جايز نيست.
به طور كلى، زن در داستانهاى آلآحمد حضورى كمرنگ دارد. از مجموعه 43 داستان كوتاهى كه آلاحمد نوشته، فقط در شش داستان زن حضور دارد. در "زن زيادى" اگر چه او مى كوشد، فلاكت زنان را در جامعه ايرا ن نشان دهد، ولى قادر نيست از سطح فراتر رود.
در استفاده از واژهها، بينش سنتى او نسبت به زن شكل مشخصترى به خود مى گيرد. براى نمونه در تعريف از غربزده مى گويد؛ "آدم غربزده قرتى است. زنصفت (Effemine) است . به خودش خيلى مى رسد. به سر و پوزش خيلى ور مى رود. حتى گاهى زير ابرو ور مى دارد. به كفش و لباس خانهاش خيلى اهميت مى دهد".[21] كه البته تمامى صفات استفاده شده در اين تعريف به "زنصفت" بر مى گردد و همه بار منفى دارند.
در تعريف ديگرى از غربزدگى باز براى پرداختن به مفاسد اين مقوله، به زنان روى مى آورد و مى نويسد؛ غربزده كسى است مثل "پيرزنهاى خانواده كه بر اثر گذشت عمر و تجربهى ساليان از هر چيزى مختصرى مى دانند، و البته خالهزنكىاش را، آدم غربزده هم از هر چيزى مختصر اطلاعى دارد، منتها غربزدهاش را".[22] به روايتى ديگر پيرمردان در كسب تجربه آدميانى كاملند. و بر پيرزنان برترى دارند.
در ادامه همين تفكر است كه او نيازهاى جنسى را هم زشت مى شمارد و فكر مى كند كه راه رسيدن به عقل با نفى آن آغاز مى شود. براى نمونه در تعريف روشنفكر مى نويسد؛ روشنفكر كسى است كه "...در وجه اول در بند حوايج ابتدايى زندگى نيستند و رفاه نسبى مختصرى كه دارند، رسته از بند احتياجات تن، تازه دچار بند عقل شدهاند".[23] و در ادامه همين بحث مى نويسد؛ "كسى كه در بند تن و شكم است"، "نمى تواند به قلمرو روشنفكرى درآيد".[24] كه البته مراد او از تن، نيازهاى جنسى انسان است.
در ادامه حكايتِ "سنگى بر گورى"، آنگاه كه آلاحمد به ايران باز مى گردد، پس از چندى، سيمين دانشور از ماجرا اطلاع مى يابد و "محيط خانه سه ماه تمام بدل شد به محيط اتاق بازرسى. تا عاقبت درماندم. همه قضايا را از سير تا پياز برايش گفتم و تصميم گرفتم بنشينم و مطلب را دستكم براى خودم حل كنم. و چه جور؟ با نوشتن. و نوشتم..." (ص77) حال پرسش اين است؛ اگر سيمين دانشور از موضوع بو نبرده بود، آلاحمد اين اتوبيوگرافى را مى نوشت؟ من پاسخى براى اين پرسش ندارم، فقط مى توانم بگويم، عريان كردن خويش ـمرد ايرانىـ تا همين اندازه نيز شاهكار است. و اين شهامت از جمله افتخاراتِ آلاحمد خواهد ماند.
در "حل كردن مطلب" براى خويش، آلاحمد پس از بررسيدن رابطه "پدر با نوه...خون و نسل و دوام خلقت" به اين نتيجه مى رسد كه؛ "عظمت خلقت"، "چنين عظمتى ... پرتر از آن است كه به علت عقيم بودن تو ككش بگزد". (ص78) و اينحاست كه در كوشش براى نه در يافتن وجوه تشابهاى بين خود و پدرش، بلكه امتيازى بر پدرش، به سراغ پدر، به گورستان مى رود؛ "خوب پدر. مى بينى كه عجلهاى نيست در احتياج تو به نوه داشتن. وانگهى برادرزاده كه هست... خوشحال نيستى؟ مى بينى كه چراغت كور نمانده. شبهاى روضه همچنان برقرار است. نگذاشتيم در خانهات بسته شود...." (صص85ـ84) و در ادامه "...اما تا يادم نرفته اين را هم بدان كه من سنگ قبر تو نيستم. يادت هست كه مى گفتى دنيا دار بده و بستان است؟". (ص90) و در نهايت بر سر قبر عمقزى به اين نتيجه مى رسد كه؛ "...و امروز من آن آدم ابترم كه پس از مرگم هيچ تنابندهاى را بجا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و براى فرار از غم آينده به اين هيچ كسترده شما پناه بياورد. من اگر بدانى چقدر خوشحالم كه آخرين سنگ مزار درگذشتگان خويشم. من اگر شده به اندازه يك تن تنها نقطه ختام سنتم. نفس نفى آيندهاى هستم كه بايد در بند اين گذشته مى ماند...من اين صفحات را همچون سنگى بر گورى خواهم نهاد كه آرامگاه هيچ جسدى نيست. و خواهم بست به اين طريق در هر مفرى را به اين گذشته در هيچ و اين سنت در خاك". (ص93)
آيا واقعأ اين خطابه زيبا كه پايانبندى كتاب است، سنگى بر گور سنت است؟ آيا واقعأ آلاحمد "در هر مفرى را به اين گذشته در هيچ و اين سنت در خاك" بسته است؟ و يا به آنچه كه خود گفته، باور دارد؟
با توجه به نوشتههاى بعدى آلاحمد مى توان به اين نتيجه رسيد كه اين خطابه نيز در چهارچوب ذهن آشفته او قابل بررسى است. ذهنى كه مفاهيم را نمى شناسد و مغشوش است. ذهنى كه ناآگاهى خويش را در پس جملاتى تصنعى و بىمايه، ولى از نظر ادبى قابل توجه، پنهان مى كند. اين همان ذهنى است كه جنبش مشروطه را "جنجال مشروطيت" مى نامد كه آن را يك شركت انگليسى نفت راه انداخته است. ذهنى كه قانون اساسى فرانسه را يك "سند كهنه" مى نامد تا "فلسفه سياسى مغرب را از پايه خراب" معرفى كند. ذهنى كه مى كوشد تا خرافات جامعه تا بن دندان بىانديشه ما، دانش و دانايى معرفى شوند.[25]
چه بخواهيم و چه نخواهيم، تاريخ معاصر ما در عرصه انديشه، اگر زور هم بزند، به زور در حاشيه تاريخ غرب قرار مى گيرد. پذيرش اين واقعيت براى ذهن مغشوش مشكل است، آزردگى و بيزارى ايجاد مى كند و سرانجام اين ذهن به نفى واقعيت مى رسد. آلاحمد نمى فهمد كه ؛ برخورد تمدنها سير تاريخ مدنيت را ساخته و مى سازد. او نمى تواند درك كند كه مشرقزمين ادعايى او در تاريخ فلسفه، حتا در عرصه حكومت، چيزى نداشته تا به آن ببالد. مگر نه اين است كه ما در پهنه حكمت سياسى عقلى ميراثخوار انديشه و تجربه مغربزمين هستيم؟
آلاحمد اين تئورىها را صادر مى كند تا نتيجه گرفته باشد كه؛ غرب و "غربزدگى" سراسر توطئهچينى و توطئهبينى است. انگار تمام دنيا، همه مذاهب، رهبران، شاهان، مورخين و... دست به دست هم دادهاند تا ايران و بيش از آن شيعيان ايران را تار و مار كنند. هر صفحه از كتاب "غربزدگى" را باز كنيد، بى شك يك توطئه كشف خواهيد كرد. و به راستى آلاحمد يكى از بزرگترين كاشفان توطئههاى تاريخ ايران است. براى نمونه؛ او به هر شخصيتى شك مى كند تا از شيخ فضلاله نورى، شيخ شهيد بسازد. به همه بدبين است، پشت اسم ملكمخان پسوند "مسيحيى" را مى چسباند تا در آزاديخواهى او شك كند، و پسِ نام طالباف، "قفقازى" را تا وى را بيگانه بنماياند و مشكوك سازد. او حتا به موافقين فكرى خويش هم مشكوك است. مى گويد با حرفهاى محمد باقر هوشيار موافق است، ولى چون واقعيت را در انحصار خويش مى خواهد، او را به "بهايئگرى" متهم مى كند تا بدينوسيله در حرفهايش شك روا دارد. انگار تنها آنكس كه چون آلاحمد، شيعه باشد، مى تواند حرف حق بزند. در همين راستاست كه آقاخان كرمانى و زينالعابدين مراغهاى جاده صافكنهاى "غربزدگى"مى شوند.[26] او همه اينها را مى گويد تا ثابت كند كه؛ "آخرين سنگر دفاع در مقابل غربزدگى" روحانيت است.[27]
كتاب "غربزدگى" را كه به پايان برسانى، يك چيز در ذهن مى ماند و آن اين كه؛ همه دندان تيز كردهاند تا ايران را ببلعند. كتاب "در خدمت و خيانت روشنفكران" را كه به پايان برسانى، بر موضوع فوق، موضوعى ديگر افزوده مى شود و آن اينكه؛ هر روشنفكرايرانى غربزدهاى است كه دانسته و نادانسته دارد بر عليه كشور خود و فرهنگ اين كشور توطئه مى كند.
در اين شكى نيست كه انديشه غربى در برخورد با تمدن شرقى نيز استفاده لازم را از آن نموده و بر خرابههاى اين تمدنهاست كه امروز "غرب" و "فكر غربى" شكل گرفته است. آلاحمد نه از غرب چيزى مى دانست و نه از تفكر غربى، فاقد عقل نقاد هم بود. بر اين اساس است كه به آشفتهفكرى تاريخى دچار است و در تعقل بر مسائل اجتماعى به اغتشاش فكرى مى رسد و با وصله پينه كردن افكار، به نقد تاريخ اجتماعى كشور مى پردازد. از آلاحمد نمى توان انتظار داشت كه تحليلگر تاريخ ايران باشد. او " به كارى دست برد كه بضاعت علمىاش را نداشت و افق محصور فكرىاش به او اجازه نمى داد كه به مقولاتى چون روشنگرى و روشنفكرى و غربزدگى را در گذشته تاريخ به درستى بسنجد، و يا در چشمانداز وسيع آينده بنگرد".[28]
آلاحمد نماينده فرهنگى است كه در آن رشد يافته. فرهنگى كه كم وبيش او را و "حضورش را سمبل شرف و حيثيت جامعه روشنفكران" مى داند، فرهنگى كه او را "مردى كه تمام حجم درد و عظمت رهبرى روشنفكران زمان خودش را بر دوش كشيد"، مى داند.[29] نگاه اين "رهبر" و "سمبل شرف...روشنفكران" ولى به جهان و كار جهان، نگاهى سطحى و مطلق است. او همين نگاه را در آثار خويش تبليغ مى كند. اين نگاه از يك سوى ريشه در مطلقانديشى سنتى جامعه ايرانى دارد و از سوى ديگر ريشه در بينش حزب توده ايران كه او ميراثخوار شيوه تفكر آن است. او اگر چه از آن حزب انشعاب كرد و سرانجام دگربار به مذهب رسيد، ولى نگاه، همان نگاه است. با اين توضيح كه بينش حزب توده نيز با مذهب همخوانىهايى دارد. خير و شر سنت همان نيك و بدى است كه در حزب توده به امپرياليسم و سوسياليسم بدل شده بود. و يا غرب و شرق و يا خدمت و خيانت كه دغدغه ذهنى ده سال آخر عمر آلاحمد بود. او جز اين تقابل، چيزى ديگر نمى شناسد. در جهان دوقطبى اوست كه مى بينيم، انسانها نيز دوگانه مى شوند، همانطور كه جبهه مبارزه دوسويه است. در مقالات و حتا داستانهاى او بين نيك و بد مطلق چيزى نمى تواند وجود داشته باشد. افق ديد او ثابت است، دگم است، بى تحرك مى ماند و فاجعه مى آفريند. "بازگشت نسبى او به دين و امام زمان راهى بود به سوى آزادى از شر امپرياليسم و احراز هويت ملى، راهى به شرافت انسانيت و رحمت و عدالت و منطق و تقوا، جلال درد چنين دينى را داشت".[30]
آلاحمد نمونه بارزى است از تشابه فكرى و شيوه انديشه انسان ايرانى در زمينه مذهب اسلام و ماركسيسم. چگونه انسان ايرانى در يك آن مذهب را به كنار مى گذارد، بى هيچ مطالعهاى ماركسيست مى شود و در برههاى ديگر از زمان، با چرخشى كوچك در حوادث روزگار، دوباره سر از مذهب در مى آورد؟ اين را بايد در همين تشابهات سطحىنگر ديد. چه بسيار روشنفكران ايرانى كه با كنار گداشتن انديشههاى چپ، "عارف" و "صوفى" و ....شدهاند.
يكى از شاهكارهاى انسان ايرانى اين است كه در جهل مطلق، خود را دانايى توانا مى نماياند. رشد اين توهم به فرهنگ ما بدل شده است. بزرگترين شگرد ما در عرصه تفكر اين است كه با ظرافتى ويژه، نقش انسانِ انديشمند را بازى مى كنيم، بى آنكه انديشيدن در ما جايى داشته باشد. آلاحمد فكر مى كند كه در فرهنگ سنتى ما، پرسشى براى او مطرح شده است كه اگر چنين باشد، عالىست، ولى دقيق كه بنگريم، پرسش او پاسخ خود را در همان سنت مى يابد، امكان فراروئيدن ندارد، تلنگرى است به ذهن، ولى به پرسشى هستىشناسى راه نمى يابد. اين پرسش به نقد خويش و نقد جامعه نمى انجامد. كتاب مورد بحث و ديگر آثار آلاحمد نشانگر آن است كه فرهنگ كنونى ما، در اصل دنباله همان رفتار سنتى كهن ايرانى است كه اينجا وآنجا سعى شده شكل روشنفكرانه و يا متجددانه به خود بگيرد. نشان داده مى شود كه نو شدهايم و يا داريم مى شويم، ولى در كلييت خويش همانيم كه بوديم، بى هيچ تحولى در فكر و رفتار.
آن جنبشى را كه در اروپاى بين قرن شانزدهم و هيجدهم در عرصه فكر و انديشه روى داد و سرانجام در مدرنيسم شكل گرفت، همانا تجربه زندگى نوين بود كه تمام عرصههاى زندگى را در بر گرفت. بسيارى از اروپائيان چند قرن پيش نيز چون آلاحمدِ قرن بيستم هنوز نمى دانستند چه چيزى را تجربه مى كنند و يا پشتِ سر گذاشتهاند. به جهان با بيم و اميد مى نگريستند و چون نمى توانستند براى وصف وضعيت جديد خويش واژگانى مناسب بيابند، موقعيتى ويژه را در تاريكىها مى جستند. درك آنان نيز از اجتماع مدرن بسى ناچيز و شايد هم هيچ بود. آلاحمد از نظر تفكر هنوز به انقلاب فرانسه هم نرسيده بود تا دستخوشِ تلاطمات انفجارى آن در عرصههاى شخصى و اجتماعى و سياسى حيات بشرى شود. آلاحمد مدرنيسم را در "غربزدگى" خلاصه مى كند و آن را چيزى مگر دردسر و آشوب نمى بيند. او نمى خواهد، توان آن را ندارد تا واقعيتهاى بنيادين چندين قرن زندگى اروپاى مدرن را ببيند. بر اين اساس به گذشته روى مى آورد، زيرا برى از مشكل و دردسر است. همانطور كه گفته شد، او حتا نمى خواهد افكار و شخصيتهاى ايرانى جنبش مدرنيته ايران را كه از سالهاى مشروطيت در ايران پيدا شد و شكل گرفت، ببيند. از طالباف و ملكمخان گرفته تا ميرزاآقاخان كرمانى و آخوندوف، همه را نفى مى كند، در عرصه ادبيات نيز هدايت را طرد مى كند تا بتواند كشف جديد خويش را كه همانا مذهب شعيه و روحانيت آن است، حقانيت بخشد. او اگر گوشى شنوا و چشمى بينا داشت، مى دانست كه چه بهايى در درك جنبش مدرنيته ايران، جنبشى كه مى كوشيد واقعيت زندگى ايران را با جهان معاصر پيوند زند، پرداخته شده است.
آلاحمد احساسى خوش و راحت از زندگى واقعى اجتماعى نداشت، بر اين اساس هميشه نوعى غريبه بودن بر نوشتههايش مشهود است. او در برابر آينده احساس ناامنى مى كرد، شكوه از آن داشت كه آينده گذشته را به طور كامل خواهد بلعيد، از سرعت فزاينده پيشرفت گله داشت و ترس آن داشت كه در زير چرخدندههاى آينده له شود. توان تحمل سرعت "غيرقابل طبيعى" پيشرفت را نداشت، نمى توانست از پسِ زندگى نوين برآيد، پس سعى مى كرد آن را از خود، و از جامعه ايران طرد كند. از آن مى ترسيد كه تنواند سوار ماشين زمان شود و در نتيجه، زير آن بماند..
آلاحمد، آدم كممايهاى كه "در قياس با متفكران عادى عصر روشنگرى اروپا... بيش از سيصد سال ـاز آنهاـ عقب است"،[31]در ايران به غولى در فرهنگ و ادبيات كشور بدل شد و بيش از دو دهه هدايتگر فكرى بجشى از جامعه باقى ماند. او سالهاى سال الگوى روشنفكران جامعه بود، در تاريخ اجتماعى ما براى او حساب جداگانهاى گشوده شد، گفته شد كه كتاب غربزدگى او "از حيث تعيين وظيفه كشورهاى استعمارزده عليه استعمارگرهمان اهميتى را دارد كه مانيفست ماركس و انگلس در مورد وظايف پرولتاريا در مقابل سرمايهدارى و بورژوازى...".[32]بسيارى از روشنفكران ايرانى به دوستى با او و در حلقه مريدان او بودن و نشست و برخاست داشتن با او را هنوز هم فخر خويش مى دانند، بى آنكه بگويند، چيستى اين تفاخر در كجا نهفته است.[33] آلاحمد در عرصه ادبيات نيز خود را "پير" و برتر از ديگرا مى ديد. به رسم درويشى كه پير خرقهاش را به بهترين مريد و شاگردش مى بخشد، او نيز از اين جايگاه و با احساس "پير"ى مى گويد؛ "اگر در عالم نويسندگى هم چنين رسمى بود، من خرقهام را به ساعدى مى بخشيدم".[34] او سعى داشت تا حد امكان همه نويسندگان، نشريات ادبى و اجتماعى و قلمزنان آنها را تحت تسلطِ شخصى خويش داشته باشد.[35] آلاحمد مريدان بيشمارى دارد كه هنوز هم از شنيدن و يا تكرار حرفهايش كيفور مى شوند. انديشههاى آلاحمد نشانگر فلاكت فكر است در جامعهاى فاقد انديشه و لنگ در گام به سوى خردورزى.
با نگاهى به سياست رژيم محمد رضا شاه، اين نيز گفتنى است كه، آلاحمد به خوبى مى دانست كه در اذهان، به سمبل مبارزه بر عليه رژيم شاه بدل شده است و به آن مى باليد و نمى خواست در اين تصورِ حاكم، خللى ايجاد شود، ولى او نمى دانست كه رژيم شاه مى داند، او غول بى خطرى است. رژيم بر اين امر آگاه بود، زيرا مى دانست كه خطر نه در آلاحمدها، بلكه جاى ديگر نهفته است.
امروز با گذشت سه دهه، پرداختن به آلاحمد، نه به عنوان يك "غول"، بلكه نويسنده و منتقد، بايد آسانتر باشد. نسل امروز در سايه "هيبت" جلال قرار ندارد، پس مى توان راحتتر عقايد او را بررسيد، كارى كه لازم است. آلاحمد اگرچه خود قربانى سانسور بود، ولى سانسور حاكم، با ممانعت از چاپ آثار او، در اصل درِ هر نقدى را نيز بر عقايد او بست. سانسور حاكم بر جامعه خود دليلى شد و كمكى بزرگ در اسطوره شدن آلاحمد. كتابِ ممنوعالانتشار "غربزدگى" بى آنكه نقدى بر آن نوشته شود، دست به دست گشت و خوانده شد و اذهان سادهپسند را خوش آمد.[36]جوانان ايرانى كه گرايشات مذهبى دارند، هنوز هم از اين "غول" تغذيه فكرى مى كنند. رژيم جمهورى اسلامى نيز بيش از دو دهه از انديشههاى آلاحمد سود برد و از آن استفاده نمود.
فصل سوم كتاب "غربزدگى" صحبت از جنگ تضادها دارد و اينكه جامعه خرافى ايران، با وضع موجود و با خرافات حاكم بر آن، نمى تواند به مصاف "ماشين" برود. آلاحمد در اين بخش از كتاب خود، بر سر همه، از راننده تاكسى تا دهقان و دهاتى و... مى زند كه خرافى هستند. اين كردار و پندار، يك نمونه كوچك از طنز تاريخ كشور ماست و مثالى از رفتار روشنفكر ايرانى در عرصه انديشه. بى هيچ تفسيرى، فقط يادآور مى شوم كه؛ آلاحمد سنگى بر گورى را پس از چاپ غربزدگى نوشته است.
با نگاهى به آنچه كه امروز در ايران، در عرصه انديشه، منتشر مى شود، به خوبى مى توان دريافت كه، چنين عقايدى هنوز هم در ايران تعيينكننده هستند. و اينجاست كه بايد بپذيريم؛ بى نقد نه دانش و علم راه به جايى خواهد برد و نه زندگى اجتماعى. خرد حكم مى كند كه در صحت و اعتبار هر نظرى شك كنيم. اگر چنين نباشد و يا نخواهند كه چنين باشد، بايد همچنان در همين نقطه فكرى كه هستيم، درجا بزنيم. جامعهاى با افرادى كه در آن و بر آنان تفتيش عقايد، سانسور، خرافات، بند ذهن و بند جان و ... حاكم باشد، آنجا كه ريا و دروغ و جزم حقانيت دارند، جايى براى عقل و تفكر وجود نخواهد داشت. شك در هر شناختى به شناخت بهتر و برتر فرا مى رويد، در چنين شكى است كه آزادى رشد مى كند و دامنه تفكر گستردهتر مى شود. اين را نيز بايد به ياد داشت كه، آزادى به جامعه محدود نمى شود. انسان بايد آن را در خود نهادينه كند. اگر او فرهنك آن را كسب نكند و نداند
|