گل خانم - قاضي ربيحاوي
يك داستان
همه مرا مى شناسن موهام از ته تراشيده ژاكت عنابى بافت دست تو را به تن دارم وبا ديدن هرماشين پليس شروع ميكنم به دويدن بارون باشه يا آفتاب ميدوم تا جايى كه جان دارم چاره ندارم بايد تو را پيدا كنم درسته كه دسته گلم را نمى بينى اما بوى اون را كه ميفهمى وقتى همراه آب فرو بياد توى خاك سوى تو به تو برسه بعد پاسدارها كه گاهى زيادتر هستند سر به سرم ميذارن توى خيابون تا مرا مى بينن پا مى چسبونن به گاز اونوقت من ميدوم راننده پا از روى گاز بر ميداره يواش ميرونه ميدوم تا بيام به چند قدمى شان برسم شوفره يواش پا ميذاره باز روى گاز ميدوم تندتر ميرن تندتر ميدوم فكر ميكنن ميخوام دست بكشم به شيشه غش غش ميخندن لاى خنده دماغ ميمالن به نوك لوله تفنگ براى من كه ميدوم نه كه دست بكشم به شيشه ماشين نه فقط ميخوام برسم به جايى كه تو را بردن شبى كه نفسم تموم شد اگه نمى شد ميدويدم ميرسيدم ميديدم تو را به كجا ميبرن اما نديدم نرسيدم چون ماشين را بين راه گم كردم وقتى پيچيدن وقتى غش كردم از بى نفسى چه يخبندونى هيچكس مرا نمى ديد جز تو مچالهى سياه پشت شيشه نگاهم نمى كردى عكس شاخه هاى لخت روى تو ميسريد يا درز چادر تو ميلرزيد؟ او مرديكه همراهت چقدر بدم مياد ازش باچشم هاى وق زده علت همهى دربدرى هاى من در زندگى با اينكه داخلماشين روبروى تو نشسته بود مرا نديد نمى ديد شايد ديد و نشناخت مثل وقتى توى پارك مرا ديد فقط نيم نگاهى انداخت با تحقير بعد من تصميم گرفتم هر جور هست زهر خودم را به او بپاشم حالا ديگه از زهر پاشى گذشته م چون ديگه زهرى ندارم همون روز اول هم كه ديدمش براى اولين بارهنوز زهرى نداشتم اگر نه در را اينجور راحت باز نمى كردم اول صبح كه در زد گفتم مشترى كله سحرى نداشتيم مامان گفت بيچاره كون گشاد از بس تا لنگ ظهر ميخوابه به ساعت نه و نيم ميگه كله سحر بعد كوبه در باز صدا كرد شرجى كلافه ميكرد تقه هاى او به در يا تقه هاى باد؟ تو هنوز روبروى آيينه بودى كندر مى جويدى سرمه به چشم ها ميكشيدى دستمال خيس از روى ميز برداشتم انداختم روى بند رخت جارو بدست گفتم هركى هست باشه شايد در خانم هاى ديگه باز باشه درما كه هنوز باز نشده مامان كف كفش هاى كثيفش را گذاشت روى صندلى كهمن تازه تميز كرده بودم گفت پس چى؟ همه خانمها كهمثل خانم ما افاده شان طبق طبق نيست ماشااله! طعنه ميزد مامان بىحيا اونم به كى؟ به تو خانم من! تو فقط خنديدى كفرم بالا اومد گفتم ببين مامان ديدى كه من صندلى ها را يك به يك تميز كردم! مامان گفت تو ويز ويز نكن عنتر بعد سه تقه سه بار به در مامان رفت پشت ميز نشست با پيرهن سرخ و سفيد بعد روى سطح ميز فوت كرد مثلا از كار من ايراد گرفت پوزخند زدم تو گفتى بالاخره در را باز ميكنى يا نه سوسك سياه؟ با من بودى خنديدى عاشق خندههاتم بعد مامان النگوهاش را جابجا كرد دلم ميخواست در را باز كنم با جارو بزنم طرف را هر كى بود برونم اما جارو را انداختم دور هيچوقت نذاشتم مردهاى مشترى مرا جارو بدست ببينن در را باز كردم مردى كه هيكلش نمىگذاشت كوچه را ببينم توى چهارچوب در ايستاده نگاهش دودو ميزد بداخل حياط سرگردوندم ديدم شونههاى تو لخت بود خوشم نيامد به يارو گفتم شاش دارى بفرما برو كوچه پشتى و خواستم در را ببندم كه يارو هل خورد آمد لبخند زدى مرد چرخيد وراندازم كرد مثل اينكه بخواد روى من تف كنه آتش انتقام توى دلم گرگرفت تمام وجودم شد زهر خالى تا اينكه تو با كندر و سرمه سريدى لاى پرده چون سر و وضع مرديكه مرتب بود با كت و شلوار خاكسترى پيرهن سفيد همون لباس روز بعد روزهاى بعد هميشه اولين مرد بود اصرار داشت اولى باشه تو هم ميخواستى اولى باشه چون عاشق او شدى دلم خبر شد اه اين موتور سوار سگ مصب پشنگه هاى برف و گل به ژاكتم ميپاشه ژاكتى كه توب افتى شبها وقت بافتن همين شانههات را با شوق مىانداختى بالا ميگفتى خيلى مرد خوبيه ماهه از نظر من كه ماه نبود نبود چون صورتى داشت به گندگى يه ديس روى سرش انبوه موى سياه با تارهاى سفيد بلند لا به لا اما شناختن او توى غروب پارك هنر ميخواست و فقط از من برمى آمد نشسته روى نيمكت قوز كرده خيره به در با سيگار و همون صورت گنده ولى چروكيده ريخته و همون كت شلوار خاكسترى كه حالا نخ نما شده پيرهن سياه تا كلاه را برداشت ديدم موها از ته تراشيده مثل خودم بخاطر تو تو اينجور ميخواستى تا موهام ميخواست بلند بشه اوقات تو تلخ ميشد انگار يكهو گرمت شده پسم مى زدى ميگفتى واه ترسوندى مرا با موهاى بلند شدى يه سوسك سياه جنگلى ميدويدم ميرفتم به سلمونى ميگفتم از ته بتراش تا شب كه باز سر بذارم روى پاهات دست بكشى روى سرم پر از تيغه تيغه هاى ريز بعد سر به سرم بذارى ميگفتى اى حقه دور و بر خونه بنفشه مىپلكى اينروزها! مى فهميدى از اين حرف لجم ميگيره ميگفتم او خواسته با من درددل كنه نه من ميخنديدى تو مثل هيچكدام از خانمها كه شناختم نمىخندى تو همه كس و كارم بودى از وقتى چشم باز كردم تو را ديدم با خال هاى ريز سينه ت كه انگار يك پنجهى خيس آب انارى تكانده بودن به سينه ت سالهاى بعد از من قايمش ميكردى سال ها كه ديگه خودم تنهايى مى تونستم در قوطى كنسرو و نوشابه باز كنم يادم نيس كدوم يكى ازمامانها بود چون هى عوض ميشدن يا ميمردن يا ميرفتن سفركه هر دو يكى بود خانمها هم تند و تند عوض ميشدن كه بيشتر ميرفتن سفر اما تو خانم هميشگى بودى چون خود تو مرا پيدا كرده بودى هر وقت ميگفتم بگو كه چطور شد؟ ميگفتى اونشب اينقدر دلم گرفته بود كه خدا خودش ميدونه نمى دونستم با دلتنگى م چه كنم تا اينكه از خونه زدم بيرون راه رفتم پا به پاى ماه تا رسيدم به شط همه چى آروم بود لنج ها همون قديمى ها هيچى تازه نبود كه دل را باز كنه نشستم روى سكوى لب شط واسه خودم تخمه شكستم آواز خوندم آب پايين بود از لاى گل ساحل صداى ناله زن شنيدم ترسيدم پا شدم خيره ديدم يه كوسه خودش را از آب بيرون كشيده يا بيرون انداخته شده روى گل ساحلافتاده از دهنش چيزى بيرون ميريزه يواش يواش كوسه ديگه ناله نكرد اما حالا يه بچه آدميزاد داشت وق ميزد كوسه از بس درد كشيد يه نگاهى بمن نفس آخر را كشيد مرد بچهاى كه ازدهنش بيرون افتاد تو بودى كارى نمى تونستم بكنم جز تو را بردارم بيارم ميگفتم چه كار خوبى كردى خانم! بعدسرم را ميكشيدم بالاتر تا سينههات ميگفتم اما بالا بره پايين بياد من از اين يارو مرديكه خوشم نمياد نه از اون چشم هاى وقزده حيزش نه از قد ديلاقش با لبخند زل ميزدى به چشم هام با صداى نفس ها ميگفتى اگه اين يارو با همين چشم ها و همين قد ديلاق كوسهى فلكزدهاى را از لاى گل ساحل بكشه باز توى آب؟ گريه نمى كردى گريه توى كار تو نبود اصلا تو از اون خانمها نبودى كه تا عاشق ميشدن زود قاتى ميكردن و گريه زارى راه مى انداختن با دودسيگار تو سيگارى نبودى او هست خيلى از او حرف ميزدى لجم ميگرفت ميگفتم لابد اونوقت به آرزوت ميرسى ميرى پيش آقاى خراسون با كفترهاش خنديدى گفتى واى كه الهى قربون اون كفترهاش گفتم از اينجور مردها زياد هست پرسه ميزنن توى كوچه ها تازه يارو دور و بر خونه بنفشه هم مى پلكه گفتى بعضى چيزها هست كه با همه چيزهاى مثل خودش فرق داره زغال اخته جون! دستت از زير پيرهنم رفت داخل گشت روى سينهم هيچ نگفتم چون تو فقط كشته مردهى خودم بودى اگه يك شب مرا نمىديدى خوابت نمى برد هر شب پيش از خوابيدن خوب با سر و كلهى من ور ميرفتى بعد با خنده ميزدى به تخت سينه م ميگفتى حالا ديگه پاشو برو كه خوابم گرفته ميرفتم اما هروقت هوس ميكردم مى تونستم بيام كنارت دراز بكشم حتا اگه خيلى خواب بودى اما اونشب سخت نكبتى يادت هست اه كه باز همهى يادم را گرفت مرده شور ببردش توى اين حال دويدن ميدوم دنبال ماشين پليس مثل شب اول كه شروع كردم به دويدن دنبال ماشين اونها و يادش من را گرفت تو هرگز اينجور با من رفتار نكرده بودى تا اون شب شب بدون تو كه گفتى ميخوام امشب با مامان تنهات بذارم ببينم بزرگ شدهى تو اصلا؟ گفتم كه لابد مراقب باشم كسى دندون مصنوعىشو ندزده خنديدم نخنديدى گفتى جدى ميگم امشب دارم ميرم بيرون پرسيدم تا ساعت چند؟ گفتى تا فردا ظهر آب دهنم خشك شد از بس نمىدونستم چى بگم گفتم ميخواى از اينجا فرار كنى؟ جواب نداده ژاكت مراگذاشتى داخل كيسه با كلاف گرد عنابى سر كيسه را گره زدى و گفتى چى گفتى؟ گفتم بعضى از خانمها دوست دارن فرار كنن از اينجا تو چى؟ دست انداختى دور گردنم صورتم را خوابوندى روى سينه ت گفتى بدون تو؟ بعد گفتى واه كهچقده خرى باشه صبح ميام اما نه خيلى زود گفتم آخه شبكه بدون تو صبح نمىشه زل زدى به چشم هام با لرزش لب ها گفتى بذار برم تو را بخداگفتم برو باشه بروچيزىنشده تازه من ميرم با بنفشه درددل ميكنم فرستاده دنبالم تو هم بيخودى ژاكت را ميبرى چونكه اونجافرصت بافتن ندارى بى اعتنا به حرف من چادر سياه سركردى با هفت قلم آرايش رفتى نگاهت ميكردم راه كه ميرفتى چند بار چادر از روى سرت سريد افتاد روى شونه چه موهاى خوشرنگ خرمايى !بعد مثل يك گلوله سياه بودى ديگه نبودى چون از كوچه زده بودى بيرون برگشتم واسه خودم توى تنهايى گريه كنم اما نمى خواستم اون مامان آخرى كه اسمش يادم نيست گريه م را ببينه اين بود كه رفتم توى مستراح ولى با گريه كار درست نشد به خونه بنفشه نرفتم اصلا با بنفشه چكار داشتم رفتم روى پشت بوم وايسادم به تماشا كردن چراغ هاى شهر با اين فكر كه حالا تو داخل كدوم خونه بودى؟ خسته شدم مامان خوابيده بود رفتم به اتاق تو دراز كشيدم روى تختخواب كه بوى تو را ميداد قاتى با بوى گند مرد برگشتم توى حياط نشستم لب حوض زدم زير آواز ولى مگه مامان ميگذاشت كارم را بكنم؟ هى دم به دقيقه مى اومد فرياد ميزد كه چى شده عرعر ميكنى؟ خواب خانم به گوز من بسته بود فكرهاى جورواجور زد به كله م تو را ميديدم داخل اتاق يارواىخدا يادم نيار نمىخوام باز بياد به يادم تا اينكه بالاخره بدترين شب زندگى م به صبح رسيد و تو نيامدى ومن لباس بيرون پوشيدم با كلافگى راه رفتم به خودم گفتم وقتى اومدى خودم را خوشحال نشون ميدم ميگم فقط منتظر ژاكتم بودم همين هرچند دور يقه ش هنوز بافته نبود تا نزديك ظهر اين پا و اون پا كردم چشم بر نمى داشتم از در كوچه نمى اومدى نفهميدم چى شد كه به خودم گفتم بى خيال ژاكت از كوچه زدم بيرون ديدم عده اى با بيرقهاى سبز وسياه توى خيابون با سرود ميگذشتند چند نفر مشعل به دست از كوچه اى به كوچه اى گريختند انگار از جايى كه به آتيش كشيده بودن فرار ميكردن يا ميرفتن جاى ديگه را به آتيش بكشن خوابم گرفت رفتم سينما اما حواسم به فيلم نبود تموم نشده زدم بيرون قصد داشتم به خونه برنگردم خيابون پر شده از بوى لاستيك سوخته جايى ناهار خوردم باز علافى توى شهر و يه ميدون چمن لميدم از خدا ميخواستم مجبورم نكنه برگردم پيش تو ازخداميخواستم يه كاربرام پيدا كنه كه بتونم خرج زندگىم را خودم در بيارم رفتم توى روياى پولدار شدن و بعد از سال ها با جيب پر از پول برگشتن به تو اونوقت خوابم برد خواب ديدم چادر سبز بر سرت توى يك باغ پر از ستاره ميدوى ميرسى به من كه وسط بيابون نمك دارم از تشنگى هلاك ميشم ميخندى چاك پيرهنت را پاره ميكنى و يكى از ستاره هاى سينه را ميگذارى توى دهنم مىمكم مزه كندر بعد صداى چاك چاك شمشير از هر طرف ميخوام پا شم نميشه ميگى بخواب ميخوابم از زير نمك يه گله اسب سم ميكوبن شمشير لخت براق پيشانى تو را دو شقه ميكنه از خواب پريدم هيچكس بالاى سرم روى چمن نبود در دور دورها مردم ميدويدن بطرف دود ديدم اينجا جاى خوبى براى خوابيدن نيست دست در جيب راه رفتم مشعل به دست ها پيش اومدن خوشحال بودن يكى از مردها مرا به ديگران نشون داد گفت اين بچه مال اون كوچهست وايسادم عقب كشيدم دويدن دويدم بارون گرفت پيچيدم توى كوچه پس كوچه ها مرا گم كردن سراپا خيس خود را رسوندم به كوچه كه آتيش گرفته بود چندتا خانم زيرپوش به تن جيغ كشان زير بارون از كنارم گريختن چندتا خانم لحاف تشك سوخته نيمه سوخته از در خونه مى انداختن بيرون كوچه سياه شده هنوز چندتا كپهى آتيش كه باران داشت خفه شون ميكرد دور و برها ولو بود دويدم سوى خونه سوى تو اما تو ديگه اونجا نبودى و آخرين تكهتختخوابت هم داشت ميسوخت خواستم چمدونت را بكشم بيرون نشد دود نگذاشت توى اتاق بمونم زدم بيرون ديدم روى بند رخت ژاكت عنابى من آويخته بغلش كردم خيس تكيه دادم به ديوار اشكم ريخت روى ژاكت نبودى شب شد بارون بند نيامد كوچه پر بود از خرت و پرت هاى سوخته نيمه سوختهى لحاف تشك لباس هاى خانم ها صندلى هاى چرمى با من توى كوچه تنها بودن با بارون راه رفتم هيچكس نمونده بود خبرى از تو بمن بده كنج ديوار كز كردم ژاكت خيس پوشيدم پاييز بود تا صبح يه لحظه خوابم نبرد بارون بند اومد مشعل به دستها با سر و روى پوشيده برگشتن خيز برداشتم پريدم روى ديوار خود را كشيدم بالا اما مردى حمله كرد پايم را گرفت كشيد بعد ديدم روى دست اونها هستم انگار روى موج آب بالا پايين ميشدم پرتابم كردن وسط كوچه قهقههشون را در حالت بيهوشى شنيدم وقتى ديگه درد نداشتم و غوطه ور بودم لاى مه مه به لختىبدنم چسبيده بعد ديگه هيچ وتاريكى مثل حالا همرنگ شيشه عقب ماشين اونها و آيينه يخزده كه تكون تكون ميخوره قوس پل توى تاريكى يواش يواش شكل ميگيره نفسم ذره ذره ته ميكشه ميدونم وقتى به پل برسم بيهوش ميشم مى افتم پاى يكى از ستونها تا نصف شب بهوش بيام افتاده وسط بيابون نمك وشهر از نگاه من دور بود چقدر به من زمان گذشته بود؟ با دويدنم زخم ها تير كشيد دويدم و درد مثل درد سال ها مثل حالا شب يخبندون ميدوم دنبال ماشين اونها و عكسمم يا سايه م روى نرده خيس سربى وسط خيابون پا به پام ميدوه تا رسيدم به كوچه در آهنى قفل بزرگ زرد كه روزهاى زيادى بود همه روزها كه من اون دور و بر پلكيدم از صبح تا شب تا صبح نمى اومدى نبودى به اون گذر ديگه گذر نكردى بعد من كجا رفتم غير از خيابون به خيابون خونه من شد خيابون دنبال چى ميگشتم غير از تو؟ دنبال دربدرى اينهمه سال سال ها؟ خب نتيجه داد اون روز غروب كه مرديكه را ديدم فهميدم من را صاف مياره پيش تو قبول كن باعث اينهمه بدبختى من او بود باعث سرگردانى هاى من او هست اگر اونشب تو را از پيش من نبرده بود مگه ميگذاشتم لباسهاى تو بسوزه مگه ميذاشتم من را گم بكنى؟ اگه او نبود اما خود خودش بود كز كرده و لهيده روى نيمكت من كه داشتم توى غروب پارك ميگشتم خسته شدم نشستم روى چمن لميدم نگاه تيزم ميگشت او را ديدم منتظر با سيگار بعد دوتا مرد اومدن همسن وسال خودش با هم دست دادن و راه افتادن تعقيبشان كردم از پارك آمدن بيرون از خيابان گذشتن پيچيدن داخل كوچه رسيدن به خانه كه مرد تو آرام ايستاد كمرش چقدر خميده شده نگاه انداخت فورى در را باز كرد مردها را هل داد داخل خانه خودش هم بعدازاطراف را پاييدن بى آنكه مرا ببينه كه سايه بودم پشت تيغ ديوار هل خورد داخل فهميدم اين كار هر شب اوست با مردهاى جور به جور گاهى وسط راه با اونها ميره داخل فروشگاه محل خريد ميكنه همه ش با اونها ميخنده تا شبى كه دو تا پيرمرد ريقو برد به خونه وقت خوبى براى لو دادن يك نامرد بود گذاشتم ساعتى بگذره وخوب توى هركارىكه هستن كه حتم داشتم خلاف هست مشغول بشن بعد هل خوردم داخل يك باجه تلفن گفتم الو من به يك خونه مشكوك شدم پرسيد تو كى هستى؟ پرسيدم من؟ پرسيد آدرس چى هست؟ آدرس دادم چقدر طول كشيد كه ماشين پليس مقابل خانه ايستاد؟ درزدن رفتن داخل بعد يكى شان با دوتا پيرمرد برگشت اونها را تپاند داخل ماشين پيرمردها ترسيده با زير پيرهن چندتا همسايه سركشيدن بعد مردتو را آوردن با چشم هاى وقزده وقيح مثل نگاه رهگذرها گفتم برم نزديكتر رفتم مردتو گفت اى همسايه ها مگه اين زن من نيست؟ پاسداره گفت ديگه توى ماشين خفه خون بگير و بعد آخرين مامور خانم را از داخل خونه بيرون آورد لاى چادر سياه پيچيده بوى كندر آمد از روى سينه م غلتيد بالا تا زير دماغم چرا من پس كشيدم وقتى چادر يه لحظه از سر زن ليزيد وموها كه خرمايى نبود سياه كدر بود مردتو گفت باورتون نميشه اينم شناسنامه اما ديگه هيچكى به هيچكى محل نمى گذاشت خانم و آقا و دوتا مرد داخل ماشين بايد برده ميشدن درخانه هم قفل شد راننده حركت كرد همه پاسدارها سواربودن ماشين آمد سوى من سوى تاريكى و از من از تاريكى گذشت مرد و زن مقابل هم نشانده شده مرد حرف ميزد خانم سرش پايين بودماشين از كوچه رفت سوى روشنايى مهتاب نور پاشيده شد روى خانم سر بلند كرد تو بودى نگاهم كردى از لاى درز چادر فقط يك لحظه آه خدايا تنم از هم وارفت هر تكه از بدنم ول شد به كجا چى شد پاهام؟ نگاه نگاه تو بعد ماشين سرعت گرفت يكهو مات مانده درز چادرت رو به من لرزيد و دويدنم شروع شد و سرعت ماشين بيشتر و قير زير پاهام نرم تر وبلعنده و زوزه كشان من و ماشين ميدويديم با زخم هاى من بعد سر يك چهارراه نفسم تمام شد افتادم و خاموشى بعد ديگه هيچ تا آفتاب بعدى كه من ديگه به ياد نداشتم كجا بودم وماشين كجا رفت اين هست كه چاره اى ندارم غير از دويدن ميدوم و همه مرا مى شناسن كه ميدوم اما فقط تو ميدونى دنبال چى ميدوم دنبال رسيدن به جايى كه تو را بردهن درحاليكه علت قبلىى دويدنم رسيدن به خود تو بود به ديدارت آنوقتكه هنوز اميد پيدا كردنت بود اما بعد كه عكست توى روزنامه درآمد فكر كردم تو داشتى به چى فكرميكردى وقتى طناب انداختن دور گردنت تا بعد يكى از مردها لگد بزنه زير چارپايه پرتش كنه اونوقت من به توفكركردم كه بهترين خانمهابودى واگه روزى اين دويدن هابهجايىبرسه وتوراپيداكنم مىبينى غروبها بادستهگل پيش توميام هر غروب فقط اگهپيدا كنم گورتوگلخانم را. تهران1991
|