پسامدرنيسم در حوزه داستان علمى - تخيلى/ داستان علمى - تخيلى در حوزه پسامدرنيسم
علىاصغر بهرامى
هر چندگاهى نويسندگان داستان علمى - تخيلى و نويسندگان داستان پسامدرنيستى بهتر ديدهاند موازى با هم اما مستقل از هم پيش بروند، اما در عين حال پسامدرنيسم نقشمايههاى علمى - تخيلى را جذب كرده است ("كاز ميكاميكز"، "ايتالو كالوينو"، "نهارِ عريان"، "باروز"، "سلاخخانه شماره پنج"، "ونهگات"، "سرزمين مصيبتزده"، بالارد"،...)، و از آن به عنوان ماده خام قصهنويسى بهرهبردارى كرده است.
از مضمونهاى رايج، يكى رويدادهاى فرازمينى و پديدههاى بين سيارهاى است ("باروز"، "ونهگات"،...) و ديگر نوآورىهاى علمى است. چيزى كه هست نويسندگان پسامدرنيست در مجموع علاقهمند به پيامد و تأثير نوآورىهاى فنآورانه بر جامعه و نهادهاى اجتماعى هستند (قلمهزنى كلوناژ) در "پسرهاى وحشى"، "باروز"، "ستاره راتنر"، "دان دليلو"،...) و دگرگونىهايى كه در ساختار جامعه پديد مىآيد و نتيجه آن شده است كه آيندههاى پسامدرنيستى دُژستانهايى سخت تيره مىنمايند. نقشش تكرارِ جهانِ بعد از يك جنگ مصيبت بار يا يك فروپاشى فاجعهبار و پايانى مضمونى است كه مكرر مىشود. براى مثال، كارلوس فوئنتس در "ترا نوسترا" (زمين خودمان،1975) آمريكايى را تصوير مىكند كه زير فشار انفجار جمعيت از هم فرو پاشيده است و صحنه آشوبزده نبردهاى دايم ميان ارتشهاى خصوصى و تاراجگران صحراست.
قصهنويسى پسامدرنيسم مديون گونه ادبى (ژانر) علمى - تخيلى است؛ اما اين دين دو سويه است. درست همان گونه كه پسامدرنيسم مايههاى هستىشناختى خود را از حوزه علمى - تخيلى به عاريت گرفته است، داستان علمى - تخيلى نيز عناصر پسامدرنيسم را جذب كرده است. در دهههاى آغازين سده بيستم داستان علمى - تخيلى نتوانست وجوه و شيوههاى ادبى تازه را جذب كند و از مسير رسمى و اصلى ادبيات و گونههاى ديگر ادبى به دور ماند. نخستين مرحله شكوفايى فراگير داستان علمى - تخيلى در دهه 1930(در ايالات متحده با مدرنيسم آمريكايى و ابداعات عميق آن به دست كسانى چون فاكنر و دوس پاسوس مصادف گشت، اما بوطيقاى دهه 30 داستان علمى - تخيلى، بوطيقاى مدرنيسم نبود، بلكه بوطيقاى رئاليستى بود، يعنى همان چيزى كه بوطيقاى مدرنيستى مىكوشيد به جاى آن بنشيند. تحول عميق داستان علمى - تخيلى و جذب بوطيقاى مدرنيسم ) و در پى آن پسامدرنيسم( در دهه 1960) و با شكل گرفتن به اصطلاح "موج نو" در انگليس و ايالات متحده روى داد. اما روند تحول، روز به روز شتاب بيشترى به خود گرفت، به طورى كه در پايان دهه 60 و آغاز دهه 70 شاهد ظهور چهرههاى برجستهاى هستيم كه در مسير اصلى و رسمى ادبيات، در عرصه پسامدرنيسم خودنمايى مىكنند.
يكى از برجستهترين اين چهرهها جِى. جِى.بالارد ، نويسنده انگليسى است، كه با روايتهاى آپوكاليپسىِ خود از پديدآورندگان "موج نو" در زمينه قصهنويسى و از چهرههاى شاخص پسامدرنيسم است: داستان نيمه بلند "صداهاى زمان" 1960، و تريلوژى "دنياى غرق شده" 1962، "خشكسالى" 1965، "دنياى بلور" 1966، "برج" 1976، "مهر زنان" 1991 و...بالارد از طريق سبك بخشى بوطيقاى مدرنيسم را وارد عرصه داستانهاى خود مىكند، بهويژه با اقتباس و مبالغه آگاهانه بوطيقاى مدرنيستى ژوزف كنراد از آن جمله چشمانداز باورى داريوش آشورى، پرسپكتيويزم( كنراد، سخنپردازى ملودراماتيك وى، تصويرپردازىِ سمبوليستى و حتا عناصرى از دنياى خاص كنراد. البته اين جنبه از سبكپردازى كه متعلق به اواخر مدرنيسم است با مايههاى هستىشناختى كه خاص داستان علمى - تخيلى است دوش به دوش هم در آثار بالارد جلوه مىكنند، به ويژه دست مايههاى آشناى آپوكاليپسى (فاجعه جهانى) و جدال براى بقا كه بعد از وقوع فاجعه آدمى درگير آن مىشود. با اين همه بالارد در قصههاى اوايل و نيمه دهه 60 با استفاده از يك چارچوب شناختشناسى كه به دقت تبيين شده است؛ اين بديهه سازىهاى هستى شناختىِ خود را به خوبى و با دستى نيرومند مهار مىكند. در پهنه اين داستانهابهجز "صداهاى زمان"، تنها يك ناظر حضور دارد، و اين ناظر تنها كسى است كه خواننده با خودآگاهى او ارتباط برقرار مىكند، و نتيجه آن مىشود كه از خود مىپرسيم (و تشويق مىشويم از خود بپرسيم) چه مقدار از چشمانداز عينى و باورنكردنى داستان عملاً ساخته وپرداخته ذهن و تحريفها و برونافكنىهاى اين ناظر است (اوج اين تكنيك را بالارد در داستان كوتاه "منطقه وحشت" به كاربرده است و در پايان خواننده نيز در جهان تخيل قهرمان داستان گرفتار مىشود).
بالارد سرانجام در "نمايش وحشت" برونفكنىهاى هستى شناختى خود را از قيد محدوديتهاى شناختشناسانه اين برونفكنىها آزاد مىكند، و موفق به آفرينش متنى مىشود كه عملاً پسامدرنيستى است و بر اساس دست مايههاى عملى - تخيلى شكل گرفته است. اين تحول نيز مثل همه تحولهاى ادبى تاريخچهاى پشت سر دارد، كه به خوبى مىتوان آنها را در آثار پيش از "نمايش فاجعه" پى گرفت. در همان داستانهاى اوايل و نيمه دهه 60 كه به آپوكاليپس مىپردازند، مىتوان الگوىِ تكرار - با - تنوع را تشخيص داد كه كل مجموعه داستانها را در بر مىگيرد. در همه اين داستانها زمين گرفتار يك مصيبت فراگير مىشود؛ اين مصيبت ممكن است بيمارىِ خواب باشد، بالاآمدن آب درياها باشد، خشكسالى انسان - ساخته، يا بلورى شدن غيرعادى ماده زنده باشد. در همه اين داستانها پژوهشگرى حضور دارد به نام پاورز، يا كرانز، يا رانسومه يا ساندرز (كه اسم اين سه نفر آخرى كم و بيش از طريق بازى با حروف ساخته شدهاند)؛ اين پژوهشگران سخت درگير شرايط تازه و عجيب حيات شده، بيش از پيش به ژرفاى آن كشيده مىشوند كه در نهايت به نابودى آنان مىانجامد. در اين داستانها پژوهشگر با يك زن مرموز رابطه پيدا مىكند و از سوى يك چهره نرينه شيطانى مورد آزار و اذيت قرار مىگيرد؛ اين چهره شيطانى از نظرى همزاد خودِ اوست (همان داستان كوتاه منطقه وحشت)؛ و مانند آن. بالارد حتا اسمهاى مشخصى را در متنها مكرر مىكند: مثل مونت رويال، كه يك جا در داستان خشكسالى نام يكى از شهرهاى انگلستان است و بار ديگر در دنياى بلور نام زيستگاهى در آفريقاست و بالاخره در برج نام يكى از قهرمانان داستان است. اينها همه به شيوه تا حدودى پوشيده، به جايگشت بازىگونهاى از منبع ثابتى از نقش تكرارها حكايت مىكند "هنر در حوزه بسته" - كه دقيقاً اصل سازمان بخش نمايش فاجعه است، جز آن كه در اين مورد خاص چيزى در پرده نيست، بلكه برعكس همه چيز راحت به نمايش درآمده است. قهرمانان اين قصهها سرسختانه در پى جداكردن و مشخص كردن يك قدر مطلق هستند كه چيزى نيست جز يك شكل انتزاعى كه در مجموعهاى از نمودهاى بىارتباط با هم و به وضوح بىشكل يا نامنظم تكرار مىشود: چند عكس، چند حالت اروتيك يامنظره شهرى. پيامد حضور و كاربرد مضمون "قدرمطلق" در سطح محتواى داستان در مجموعه نمايش وحشت اين است كه داستانها از نظر ساختار نيز داراى ساختار كاملاً مشابهاند؛ در اين شبيهسازىهاى ساختارى يك مجموعه كارمايه (مدول) ثابت وجود دارد كه بيشتر آنها در اصل تكرار همان كارمايههاى داستانهاى آپوكاليپسى هستند كه در هر داستان به شكلى متفاوت در هم آميختهاند و با دستكارى و جرح و تعديل به صورت تازهاى ظاهر مىشوند. اين كارمايهها (مدولها) عبارتند از: يك محقق كه از نظر روانى نامتعادل است و نام او با حرف "ت" شروع مىشود (تراويس، تالبوت، تراون، تاليس، ترابرت و مانند آن)؛ زنى كه اين محقق وى را صرفاً "محض آزمايش" به قتل مىرساند (در چندين مورد نام اين زن نامِ همان زن مرموز داستان خشكسالى است: كاترين آستين، يا آستن)؛ يكى از شاگردان سابق و اهريمنى اين محقق، كه اسم او هميشه با صداى "ك" شروع مىشود (كلاين، كوستر، كاستر، مقايسه كنيد با اسم كالدرن در "صداهاى زمان")؛ شهرهاى متروك يا ويرانه؛ اشيا يا پس زمينههاى تكرار شونده، مثل نمايشگاههاى نقاشى يا عكاسى، اتومبيلهاى درهم شكسته، هلىكوپتر، تابلوهاى بزرگ آگهى، نمايش فيلم و مانند آن، اشارههاى مكرر به آثار دادائيستى، سوررئاليستى، يا نئواكسپرسيونيستى (ارنست، تانگى، دوشان، ماتا، دوكيريكو، بيكن) و مانند آن.
جى. جى. بالارد انگليسى و در اصل متولد شانگهاى (1930) است، پدرش در آن زمان در چين تجارت مىكرده است .در دوران جنگ جهانى دوم كه ژاپنىها چين و بندر شانگهاى را تصرف كردند، خانواده بالارد را نيز دستگير كردند و بعد از حمله به پرلهاربر در سال 1941 آنها را به ارودگاه اسراى غيرنظامى فرستادند. پس از تسليم ژاپن خانواده بالارد را آزاد كردند و همه آنها در سال 1946 به انگليس برگشتند.
جى. جى. بالارد در انگلستان براى ادامه تحصيل به دانشگاه كمبريج رفت و دوسالى پزشكى خواند، اما درس را رها كرد و به كارهاى مختلفى روى آورد. مدتى آگهى تجارى و تبليغاتى مىنوشت، و مدتى هم در بازار كاونت گاردن لندن باربرى مىكرد. در ضمن به كار نويسندگى نيز مىپرداخت و قصه كوتاه مىنوشت. نخستين داستان كوتاه بالارد در سال 1956 در مجله جهانِ نو به چاپ رسيد. در همين زمان در يكى از مجلههاى فنى يك كار دايمى به دست آورد و در سال 1961 كمك سردبير مجله علمى شد. در اين مدت همچنان به نوشتن و چاپ داستان كوتاه ادامه مىداد. بهترين داستانهاى كوتاه بالارد در همين دوره بهوجود آمدهاند. بالارد اولين داستان بلند (رمان) خود به نام جهان غرق شده را در سى سالگى يعنى در سال 1960 نوشته است.
بالارد اكنون يكى از نامداران قصه پسامدرنيستى است. دستمايه آثار بالارد تمهاى علمى - تخيلى است و داستانهاى او بر بستر اين دستمايه حركت مىكنند و با اين دستمايه است كه بالارد تا ژرفاى جهان و ژرفاى ذهن آدمى فرو مىرود و خواننده را نيز با خود مىكشد.
"دنياى بلور" به سال 1966 منتشر شده است. منتقد تايمز ادبى درباره اين رمان مىنويسد: "امروز ديگر بالارد از نامداران داستاننويسى معاصر است. درونمايه اين اثر بالارد "تم زمان" است كه خاص خود اوست. اين تم با زيبايىِ هر چه بيشتر پرورانده شده است و با ظرافت بر صحنه كاغذ آمده است... فضاى رمان يادآور فضاى "دلِ تاريكى" ژوزف كنراد است، شخصيتهاى آن يادآور شخصيتهاى گراهام گرين است و گهگاه آدمى را به درون دنياى آلن پو مىكشاند. نيروى توصيف او بسيار قوى است... بالارد اكنون نويسندهاى تثبيت شده است. وى يكى از حساسترين و پيچيدهترين قصهنويسان معاصر است.
برج (مجتمع مسكونى) در سال 1976 منتشر شده است. منتقد ادبى تايمز مالى از برج چنين ياد مىكند:"برج اسطوره جهان معاصر و مدرن ماست، نگاهى به پيامدهاى احتمالى تكنولوژىِ پيشرفته معاصر است و نگاهى است به طبيعت موش گونه آدمى كه در اين ميان به دام افتاده است. شيوه بيان بالارد كاملاً خونسرد و بىتفاوت است، نگاه او كاملاً دقيق و موشكافانه است، تم داستان جسورانه است و به خوبى باز مىشود و گسترش مىيابد. منتقد تايمز برج را "پيروزى هنر و احساس" مىخواند. و بالاخره منتقد ساندى تلگراف مىگويد: "بالارد مىخواهد نشان دهد چهطور مىشود كه انسان نمىتواند مدت زيادى تن به نظم دهد، آن هم نظمى كه بر شانههايش سنگينى مىكند. شيوه بيان اين ماجرا اثر كوبندهاى برخواننده مىگذارد".
خواندن داستانهاى بالارد تجربه تازهاى است، ورود به دنياى هراسها و كابوسهايى است كه براى انسان پايان هزاره دوم و آغاز هزاره سوم چندان دور نمىنمايد و گاهى در عمل چنان نزديك است كه انسان به هراس مىافتد. نويسنده تايمز ساتردى ريويو مىگويد: ")بالارد( راهى به درون آدمى گشوده است... اين جا ميان جهانِ بيرون از ذهن و جهان رؤياهاى درون آدمى پيوندى وجود دارد؛ روالِ زمان وارون شده يا آشفتهوار به هم ريخته است و پر از تصويرهاى نمادين است... داستانهاى بالارد را كه مىخوانيم انگار كسى پيامهايى را در بطرى گذاشته و به دريا انداخته و اكنون به ما رسيده است. پيام ما لبريز از شكوه تنهايىاند كه آرامش آدمى را به هم مىريزد، در حالى كه فرستنده پيامها همچنان چشم به راه پاسخ ماست".
از ديگر رمانهاى بالارد تصادم است كه به سال 1996 ديويد كرونن برگ بر اساس آن فيلم پرسروصدايى ساخته است؛ جزيره كانكريت، مهرِ زنان (1991)، امپراتورىِ خورشيد (1984) كه به سال 1987 اسپيلبرگ از روى آن فيلمى درست كرد؛ و به سوى بهشت (1994). از مجموعه داستانهاى كوتاه ديگر وى: كابوس چهار بُعدى، روز ابدى، مرد انباشته، شنهاى شنگرفى، و هواپيمايى كه در سطح پايين پرواز مىكرد.
|