چون هايدگر اين كلمه را براى تصادفى بودن وجودِ هر فرد، بهطور جداگانه بهكار مىگيرد.(و مىگويد هر كس وجود تصادفى خود را در اختيار بگيرد و هدف خود را بر پايه آن استوار كند)؛ در حالى كه شخصيتهاى نمايش بكت، و ميليونها انسانى كه اين دو نماينده آنها هستند، هيچكدام از اين كارها را نمىكنند. آنها نه مىتوانند تشخيص دهند كه هستىشان يك اتفاق تصادفى است و نه حتا به فكر مىافتند اين اتفاق تصادفى را به پايان برسانند يا اينكه آن را تبديل به چيزى سازنده كنند تا هويتى براى خود بهدست آورند. هستى آنها اصلاً آن زندگىِ قهرمانانه و شكوه كه هايدگر درنظر دارد، نيست و بسيار زودباورتر و بسيار »واقعگرا«تر است. از آنها اصلاً انتظار نمىرود كه مثلاً صندلى بودن را از صندلى سلب كنند و درعوض يك واقعيت بىهدف بيهوده به آن نسبت بدهند، چه رسد به اينكه خود را از اين جهت بنگرند. در واقع آنها دانشمندان ماوراءطبيعت هستند و به بيان ديگر بدون نظريه معنى، كاملاً عاجز از عملند . اصطلاح هايدگر صريحاً نظريه "مفهوم زندگى" را بىاعتبار مىكند. در مقابل ولاديمير و استراگون از بودنشان نتيجه مىگيرند كه حتماً چيزى وجود دارد كه آنها منتظرش هستند. آنها پيشگامان اين باورند كه زندگى با معنى است حتا در شرايطى كه بىمعنى بودن آن در بارزترين حالت ممكن باشد بنابراين آنچه بكت مىخواهد نشان بدهد، نه تنها نيستگرايى نيست، بلكه دقيقاً نقطه مقابل آن است. آنها اميد خود را از دست نمىدهند، اصلاً توانايى اين كار را ندارند. آنها خيالبافان سادهلوحى هستند كه خوشبينىشان درمانناپذير است. آنچه بكت ارائه مىكند نيستگرايى نيست، بكت مىگويد انسان حتا در حالت نااميدى مطلق نيز قادر نيست، نيستگرا باشد. بيشترين اندوه ترحمبرانگيز اين نمايش نه از موقعيت نااميدكننده آن، بلكه از اين حقيقت است كه قهرمانان داستان طى انتظارشان نشان مىدهند كه قادر نيستند خود را با اين شرايط وفق دهند، درست به دليل اينكه نيستگرا نيستند. و همين ناتوانى است كه آنها را بهطور باورنكردنى خندهدار كرده است.
نويسندگان كمدى طى بيش از دو هزار سال بارها و بارها ثابت كردهاند كه هيچ چيز خندهدارتر از بىمورد نشاندادن يك يقين قطعى نيست. در اين مورد مىتوان شخصيت شوهر يك زن بدكار را مثال زد كه علىرغم اينكه همه شواهد عليه زن شهادت مىدهند؛ او بر اساس قانون اساسى حق ندارد بدگمان باشد. ولاديمير و استراگون نيز چنينند. آنها شبيه قصههاى پريان فرانسه هستند كه گرچه در يك جزيره متروك زندگى مىكردند و هرگز هم ازدواج نكرده بودند، اما هميشه منتظر بودند كه همسرانشان برگردند. بكت همه ما را اينطور مىبيند.
نمايش هستى خدا وراى غيبتش
اينكه گودو وجود دارد و اينكه او خواهد آمد، هيچكدم از اينها را نمىتوان در كلام بكت پيدا كرد. در اينكه نام گودو خدا را در ذهن تداعى مىكند شكى نيست، اما در اين نمايش سروكارمان با خدا نيست، بلكه با مفهوم خداست. بنابراين هيچ عجيب نيست كه تصويرى مبهم و نامفهوم از خدا ارائه شده است. از خلال بخشهاى خداشناسى نمايش معلوم نيست كه خدا چكار مىكند. گفته مىشود كه اصلاً هيچ كارى نمىكند، و تنها چيزى هم كه پسرك پيغامآور او، همقطار بارناباس كافكا، هر روز مىگويد اين است كه، آه، گودو امروز نمىآيد. اما فردا حتماً خواهد آمد؛ و بدينسان كاملاً آشكار است كه بكت مىخواهد بگويد دقيقاً همين نيامدن اوست كه آنها را در انتظار و ايمانشان به گودو زنده نگه مىدارد. "بيابرويم" - "نمىتونيم" - "چرا؟" -" "آخه ما منتظر گودوايم." - "اه."
شباهتش با كافكا مثل روز روشن است، نمىشود ياد "پيغام شاه مرده" نيافتاد، اما اينكه آيا اين مورد يك نمونه وامگيرى ادبى است يا نه، چندان اهميتى ندارد؛ چرا كه هر دو نويسنده پيشزمينههاى ادبىشان از يك ريشه آب خورده است (هر دو كودكان يك نسلند) ريلكه ، كافكا يا بكت، تجربههاى دينىشان بهصورت ضد و نقيض، هميشه از سرخوردگىهاى دينى، از اين كه نمىتوانند خدا را تجربه كنند، و از تجربههايى مخلوط با ناباورى سرچشمه مىگيرد در مورد ريلكه اين تجربه، از دست نيافتنى بودن خدا نشأت مىگيرد (اولين سوگسروده دوئينو )؛ در كافكا از بىحاصلى يك جستجو (قصر)؛ و در بكت از بيهودگى انتظار. براى همه اينها نمود هستى خدا را مىتوان اينطور قانونمند كرد: "او نخواهد آمد، پس او هست. چون ظهور نمىكند، پس حتماً وجود دارد" در اينجا آن سلبيت و نيستى "خداشناسى منفى" به نظر به تجربه دينى اثر گذاشته و بر شدت آن افزوده است. در خداشناسى منفى تنها از نبودن نشانهها براى شناساندن خدا استفاده مىشود، حال آنكه اينجا همين نبودن خدا خود برهانى است بر بودن او. اين مطلب درباره ريلكه و كافكا بى شك درست است. آن جمله هايدگر هم كه در اصل گفته هولدرلين است »هر جا خطرى شكل مىگيرد، منجى هم برمىبالد.« از همين نوع اثبات وراى غيبت است. درباره شخصيتهاى بكت نيز همين موضوع صادق است؛ البته درباره شخصيتهاى بكت، نه خود بكت؛ چون او خود جايگاه خاصى ندارد، مخلوقات او از نيامدن گودو نتيجه مىگيرند كه گودو وجود دارد، اما او نه تنها چنين حكمى صادر نمىكند بلكه چنين ياوهاى را به تمسخر مىگرد. بنابراين يقيناً اثر او يك نمايشنامه دينى نيست، نهايتاً مىتوان گفت كه با دين سروكار دارد "نهايتاً" چون آنچه او ارائه مىكند؛ اساساً فقط يك باور است كه به هيچ چيز جز خودش متكى نيست و آن هيچ باورى است.
ادامه دارد
زندگى در بىزمانى بخش اول