ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
زندگى در بى‏زمانى (نگاهى به نمايشنامه "در انتظار گودو") »نوشتهء گونتر آندرس بخش دوم

فارسي: على‏رضا طاهرى عراقى


آنچه بكت نشان مى‏دهد نيست‏گرايى نيست، ناتوانى انسان است در نيست‏گرابودن.
براى توصيف اين نوع زندگى كه انتظار در آن فقط به‏خاطر اين است كه دست تقدير خواسته است انسان وجود داشته باشد، مفسرين فرانسوى اصطلاح Geworfenheit را (حالت كسى كه به درون جهان پرتاب شده باشد) از هايدگر اقتباس كرده‏اند، كه كاملاً اشتباه است؛
چون هايدگر اين كلمه را براى تصادفى بودن وجودِ هر فرد، به‏طور جداگانه به‏كار مى‏گيرد.(و مى‏گويد هر كس وجود تصادفى خود را در اختيار بگيرد و هدف خود را بر پايه آن استوار كند)؛ در حالى كه شخصيت‏هاى نمايش بكت، و ميليون‏ها انسانى كه اين دو نماينده آن‏ها هستند، هيچكدام از اين كارها را نمى‏كنند. آن‏ها نه مى‏توانند تشخيص دهند كه هستى‏شان يك اتفاق تصادفى است و نه حتا به فكر مى‏افتند اين اتفاق تصادفى را به پايان برسانند يا اينكه آن را تبديل به چيزى سازنده كنند تا هويتى براى خود به‏دست آورند. هستى آن‏ها اصلاً آن زندگىِ قهرمانانه و شكوه كه هايدگر درنظر دارد، نيست و بسيار زودباورتر و بسيار »واقع‏گرا«تر است. از آن‏ها اصلاً انتظار نمى‏رود كه مثلاً صندلى بودن را از صندلى سلب كنند و درعوض يك واقعيت بى‏هدف بيهوده به آن نسبت بدهند، چه رسد به اينكه خود را از اين جهت بنگرند. در واقع آن‏ها دانشمندان ماوراءطبيعت هستند و به بيان ديگر بدون نظريه معنى، كاملاً عاجز از عملند . اصطلاح هايدگر صريحاً نظريه "مفهوم زندگى" را بى‏اعتبار مى‏كند. در مقابل ولاديمير و استراگون از بودنشان نتيجه مى‏گيرند كه حتماً چيزى وجود دارد كه آن‏ها منتظرش هستند. آن‏ها پيشگامان اين باورند كه زندگى با معنى است حتا در شرايطى كه بى‏معنى بودن آن در بارزترين حالت ممكن باشد بنابراين آنچه بكت مى‏خواهد نشان بدهد، نه تنها نيست‏گرايى نيست، بلكه دقيقاً نقطه مقابل آن است. آن‏ها اميد خود را از دست نمى‏دهند، اصلاً توانايى اين كار را ندارند. آن‏ها خيالبافان ساده‏لوحى هستند كه خوش‏بينى‏شان درمان‏ناپذير است. آنچه بكت ارائه مى‏كند نيست‏گرايى نيست، بكت مى‏گويد انسان حتا در حالت نااميدى مطلق نيز قادر نيست، نيست‏گرا باشد. بيش‏ترين اندوه ترحم‏برانگيز اين نمايش نه از موقعيت نااميدكننده آن، بلكه از اين حقيقت است كه قهرمانان داستان طى انتظارشان نشان مى‏دهند كه قادر نيستند خود را با اين شرايط وفق دهند، درست به دليل اينكه نيست‏گرا نيستند. و همين ناتوانى است كه آن‏ها را به‏طور باورنكردنى خنده‏دار كرده است.

نويسندگان كمدى طى بيش از دو هزار سال بارها و بارها ثابت كرده‏اند كه هيچ چيز خنده‏دارتر از بى‏مورد نشان‏دادن يك يقين قطعى نيست. در اين مورد مى‏توان شخصيت شوهر يك زن بدكار را مثال زد كه على‏رغم اينكه همه شواهد عليه زن شهادت مى‏دهند؛ او بر اساس قانون اساسى حق ندارد بدگمان باشد. ولاديمير و استراگون نيز چنينند. آن‏ها شبيه قصه‏هاى پريان فرانسه هستند كه گرچه در يك جزيره متروك زندگى مى‏كردند و هرگز هم ازدواج نكرده بودند، اما هميشه منتظر بودند كه همسرانشان برگردند. بكت همه ما را اين‏طور مى‏بيند.

نمايش هستى خدا وراى غيبتش
اينكه گودو وجود دارد و اينكه او خواهد آمد، هيچ‏كدم از اين‏ها را نمى‏توان در كلام بكت پيدا كرد. در اينكه نام گودو خدا را در ذهن تداعى مى‏كند شكى نيست، اما در اين نمايش سروكارمان با خدا نيست، بلكه با مفهوم خداست. بنابراين هيچ عجيب نيست كه تصويرى مبهم و نامفهوم از خدا ارائه شده است. از خلال بخش‏هاى خداشناسى نمايش معلوم نيست كه خدا چكار مى‏كند. گفته مى‏شود كه اصلاً هيچ كارى نمى‏كند، و تنها چيزى هم كه پسرك پيغام‏آور او، همقطار بارناباس كافكا، هر روز مى‏گويد اين است كه، آه، گودو امروز نمى‏آيد. اما فردا حتماً خواهد آمد؛ و بدينسان كاملاً آشكار است كه بكت مى‏خواهد بگويد دقيقاً همين نيامدن اوست كه آن‏ها را در انتظار و ايمانشان به گودو زنده نگه مى‏دارد. "بيابرويم" - "نمى‏تونيم" - "چرا؟" -" "آخه ما منتظر گودوايم." - "اه."

شباهتش با كافكا مثل روز روشن است، نمى‏شود ياد "پيغام شاه مرده" نيافتاد، اما اينكه آيا اين مورد يك نمونه وام‏گيرى ادبى است يا نه، چندان اهميتى ندارد؛ چرا كه هر دو نويسنده پيش‏زمينه‏هاى ادبى‏شان از يك ريشه آب خورده است (هر دو كودكان يك نسلند) ريلكه ، كافكا يا بكت، تجربه‏هاى دينى‏شان به‏صورت ضد و نقيض، هميشه از سرخوردگى‏هاى دينى، از اين كه نمى‏توانند خدا را تجربه كنند، و از تجربه‏هايى مخلوط با ناباورى سرچشمه مى‏گيرد در مورد ريلكه اين تجربه، از دست نيافتنى بودن خدا نشأت مى‏گيرد (اولين سوگسروده دوئينو )؛ در كافكا از بى‏حاصلى يك جستجو (قصر)؛ و در بكت از بيهودگى انتظار. براى همه اين‏ها نمود هستى خدا را مى‏توان اينطور قانون‏مند كرد: "او نخواهد آمد، پس او هست. چون ظهور نمى‏كند، پس حتماً وجود دارد" در اينجا آن سلبيت و نيستى "خداشناسى منفى" به نظر به تجربه دينى اثر گذاشته و بر شدت آن افزوده است. در خداشناسى منفى تنها از نبودن نشانه‏ها براى شناساندن خدا استفاده مى‏شود، حال آنكه اينجا همين نبودن خدا خود برهانى است بر بودن او. اين مطلب درباره ريلكه و كافكا بى شك درست است. آن جمله هايدگر هم كه در اصل گفته هولدرلين است »هر جا خطرى شكل مى‏گيرد، منجى هم برمى‏بالد.« از همين نوع اثبات وراى غيبت است. درباره شخصيت‏هاى بكت نيز همين موضوع صادق است؛ البته درباره شخصيت‏هاى بكت، نه خود بكت؛ چون او خود جايگاه خاصى ندارد، مخلوقات او از نيامدن گودو نتيجه مى‏گيرند كه گودو وجود دارد، اما او نه تنها چنين حكمى صادر نمى‏كند بلكه چنين ياوه‏اى را به تمسخر مى‏گرد. بنابراين يقيناً اثر او يك نمايشنامه دينى نيست، نهايتاً مى‏توان گفت كه با دين سروكار دارد "نهايتاً" چون آنچه او ارائه مى‏كند؛ اساساً فقط يك باور است كه به هيچ چيز جز خودش متكى نيست و آن هيچ باورى است.

ادامه دارد
زندگى در بى‏زمانى بخش اول




در همين زمينه