ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
درآمدى بر "يك داستان زن پسند" نوشتهء حسين مرتضائيان آبكنار

حسين نوش آذر


در ادبيات داستانى، طنز معمولا نمايانگر دو بينش متفاوت است. بر اساس يك بينش، انسان ذاتا موجودى ست پاك سرشت و نيكخواه اما به دلايلى نيكى فطرى خود را از ياد مى برد. در اينجا طنز با برجسته كردن بديها و مفاسد، او را از اين غفلت به درمى آورد و به مسير حقيقى و فطرى اش رهنمون مى شود. (براى مثال طنز هاى فلسفى در الهى نامه، يا طنز در آثار هوراس) اما بر اساس بينشى ديگر، بدى بر انسان غالب است و نيكى در وجود او ناياب. پيش كشيدن حقيقت به زبان طنز باعث مى شود كه انسان از گرايش به سوى زشتى ها و پليدى ها دست بردارد. (براى مثال طنز خشك و گزنده در داستانهاى بهرام صادقى، يا طنز در آثار جوونال). در اين مفهوم مى توان به اين نتيجهء كلى رسيد كه در ادبيات داستانى طنز محصوص كشاكش آدمى ست در دو دو قطب نيك و بد. در سينما و تآتر اما، طنز محصول جابجايى موقعيت هاست. "يك داستان زن پسند" نوشتهء حسين مرتضائيان آبكنار دقيقا چنين داستانى است.
اين داستان مانند هر داستان خوب ديگرى داستان يك موقعيت است كه در گره گاه سنت و مدرنيته اتفاق مى افتد. در اين موقعيت داستانى نقش سنتى زن و مرد جابجا مى شود و اين جابجايي به طرز دردناكى طنزآميز است. مرد وظايف زن در خانه و خانواده را به عهده مى گيرد و زن، وظايف سنتى مرد را. نبوغ نويسنده اتفاقا در سادگى اين واقعهء به ظاهر روزانه نمود پيدا مى كند. در اين نكته اندكى دقت كنيم و ببنيم نويسنده به كجاها نظر دارد:
مى دانيم پس از انقلاب نقش زن بر گرتهء احكام شرع اسلام محدود شد به خانه دارى و مادرى و وفاى به مرد و از فضايل نيكو براى زنان يكى صبر بود و استقامت در برابر نامرادى ها و بى وفايى ها و در مقابل از مرد انتظار مى رفت كه به تمام معنا مرد باشد و غيرتمند باشد و نان آور خانواده باشد و جز اينها. يعنى ناگهان پس از انقلاب بهمن ـ احتمالا در واكنش به تمدن بزرگ شاهنشاهى ـ زن ايرانى به حكم قانون شرع اسلام به گذشته يى دور و سياه ارجاع داده شد. انتظار مى رفت زنان نقشى را كه شريعتمداران براى آنان تعيين كرده بودند، بپذيرند. مى دانيم كه زنان نپذيرفتند و هنوز اين جدل ادامه دارد، تا آن حد كه اكنون در پهنهء زندگى شهرى، در عرصهء خانواده و اجتماع به يك دوگانگى رسيده ايم. از يك سو قانون يك وظيفهء سنتى را براى زن و مرد قايل است و از سوى ديگر زنان، به خصوص جوانترها ـ همان ها كه به خاتمى راى داده بودند ـ متجدد هستند و از زندگى و از مرد خود انتظاراتى دارند وراى آنچه كه قانون تعيين كرده است. به يك مفهوم قانون و قانوگزاران نتوانستند خود را با تحولات اجتماعى هماهنگ كنند. در نتيجه قانون غيرقابل اجراست و مدنيت به اعتبار اجراناپذيرى قانون در حد يك آرزوست.
حسين آبكنار در اين داستان كوتاه و خوش ساخت با جابجايى نقش زن و مرد اين دوگانگى و تبعات فاجعه آميز و از برخى لحاظ مسخرهء آن را نشان مى دهد. داستان را اگر خوانده باشيد، به وضوح مى بينيد. احتياج به تفسير ندارد. يعنى متن مستقل از منتقد وجود دارد . خواننده به سادگى مى تواند از متن به معناى متن برسد، و اين البته فضيلتى ست در روزگار مبهم نويسى و درازگويى و آشفته نويسى به قصد فاضل مآبى و نمايش مدرنيته در ادبيات. يعنى اين داستان حتى در بافت و ساخت خود متجدد است. تجدد را به نمايش نمى گذارد كه سنت را از خود پس بزند. يك نويسندهء متجدد در يك متن متجدد تضاد ميان سنت و مدرنيته را در پوشش جابجايى نقش زن و مرد در خانواده به سادگى و به طنز به ما نشان مى دهد. به همين سادگى و به همين دشوارى.
من دو دوره مى بينم در داستان نويسى آبكنار: دورهء اول از كلاس هاى داستان نويسى گلشيرى تا انتشار مجموعه داستان كنسرت تارهاى ممنوعه. (چاپ اول، زمستان 1378، نشر آگاه) دورهء دوم داستان هايى كه از انتشار اين كتاب تاكنون، جسته و گريخته در مطبوعات انتشار داده است. در اين فاصله داستان نويسى او به چند لحاظ متحول شده است:
- داستان هاى آبكنار ساده تر و موجزتر و ريزبافت تر شده است در فرم
- سهم صحنه آرايى در داستان هاى او بيشتر شده است تا آن حد كه داستان نويسى آبكنار در همسايگى فيلمنامه نويسى اتفاق مى افتد.
- آبكنار به زبان و فكرى مستقل از جريان رمان نو فرانسه و شيوهء داستان نويسى جنگ اصفهان دست يافته است. خود را از آن قيدها و ضابطه ها رهانيده و در نتيجه شخصيت هاى داستان هايش به اقتضاى فضا و موضوع داستان رفتارى آزادانه تر دارند
عامل مشترك در هر دو دوره توجه نويسنده به فرم و آوردن فرم به اقتضاى موضوع است چنانكه هيچيك از داستان هاى نويسنده به هم شباهت ندارد، هر چند كه هر داستان بخصوص داستانهاى دورهء دوم او مهر و زبان و نشان نويسنده را با خود دارد.
اينها همه در "يك داستان زن پسند" از نو به چشم مى آيد.
متاسفانه به دليل سانسور بسيارى از اين داستانهاى دورهء دوم داستان نويسى آبكنار در ايران قابل انتشار نيست و در نتيجه نويسنده اى به قامت او هنوز مجموعهء دوم خود را بيرون نداده است و بدين ترتيب امكان بررسى تحولات داستان نويسى او در اين دو دوره وجود ندارد. اينها همه از تبعات مخرب سانسور است بر ادبيات معاصر. با اين حال فضاهاى اينترنتى اين محدوديت ها را اندكى كاهش مى دهد، هرچند كه اينترنت به دلايلى كه پيش تر و در مقالاتى ديگر آورديم، ظرف مناسبى براى انتشار ادبيات داستانى نمى تواند باشد. 



اميدوارم مسابقهء ادبى بهرام صادقى درآمدى باشد بر اين بحث كه نمود ادبيات در اينترنت چگونه است. آيا مى شود اينترنت را تنها ظرفى پنداشت براى انتشار آزادانهء ادبيات داستانى، يا، برخلاف، رسانه هاى اينترنتى مختصاتى دارند و بر ادبيات مى توانند به جبر آن مختصات تاثير بگذارند. اگر چنين است، حدود اين تاثيرات و تاثرات متقابل چيست و در كدام نظارم ارزشى و زيباشنسيك مى توان به سنجش اين نوع ادبيات پرداخت.


در همين زمينه