ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
بعد از آن کابوس

پريسا بهراملو


بعداز آن کابوس ديگرنتوانستم بخوابم.
هزار بارچشمهايم را بستم وسعی کردم بخوابم. هر بار به خودم دلداری دادم که ايندفعه ديگرخوابم مي برد.
حتی چند بار تصميم گرفتم مثل آن موقع ها که بچه بوديم گوسفند بشمرم تاخوابم ببرد. ولی در آسمانی بی ستاره، ستاره ها را شمردم. خوابم نبرد و در بيداری به کابوسهام فکر کردم.
امروز همکارانم، مرا که می ديدند مي گفتند: " سال نومبارک. رنگت پريده مريض هستی؟ بهتر بود خانه ميماندی و استراحت ميکردی تابرای جشن سال نو سرحال باشی."
و من چه می توانستم بگويم، چگونه می توانستم بگويم که همدم و همدلی بيابم؟ چگونه می توانستم از کابوسهام با آنها سخن بگويم، بی آن که ناگزير از آن راز سر به مهر پرده بردارم. چون می دانستم، خوب می دانم که اگر اين راز روزی برملا شود آنها از سر ادب با من همدردی خواهند کرد و احتمالا پيش خود خواهند گفت: اين دختردنبال دردسرمي گردد.


در همين زمينه