ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
موطن

پريسا بهراملو


دراتاق من يک طاقچه هست.
طاقچه رو به پنجره است و آفتابگير.
روی طاقچه کنار آينه ام، يک جعبهً کوچک چوبی هست.
در جعبه صدگرم خاک.
آخرين باری که به ايران سفر کردم، با خواهش و تمنا از فاميل و دوستان که دقيقه ای تنهايم نميگذاشتند يک مرخصی يک روزه گرفتم.
کار مهمی داشتم.
صبح خيلی زود راه افتادم وپرسان پرسان ترمينال جنوب را پيدا کردم و برای شيراز بليط گرفتم.
به شيرازکه رسيدم مستقيم رفتم بازار وکيل.
جعبهً چوبی را به دويست تومان خريدم. خاک وطن اما رايگان بود.
خاک را در جعبه ريختم ودرش را محکم بستم. دوباره پرسان پرسان ترمينال راپيدا کردم و برگشتم تهران.
ازآن روز وطن من دريک جعبهً کوچک چوبيست.
هرجا ميروم باخودم ميبرمش.
هروقت دلتنگ ميشوم، درجعبه را باز ميکنم، خاک را ميبويم، لمسش ميکنم وگاهی قطره اشکی هم ميريزم.
دلتنگيم برطرف ميشود و آرام ميگيرم.


در همين زمينه