سرگردانی
پريسا بهراملو
امروز سرگردان بودم فکر ميکردم بايد کارهای ناتمام را تمام کنم. ولی چيزی ميامد و ميرفت ، چراغ ميداد، چشم وابرويی نشان ميدادوبعد بدو ميرفت قايم ميشد.
من بدنبالش ده بار کامپيوتر را روشن خاموش کردم ، تلويزيون را هم همينطور. رفتم اتاق خواب ، نبود، لای لباس چرکها را گشتم، نبود. سوار دوچرخه شدم کوچه های دور و بر خانه را گشتم، نبود. حتی رفتم آشپزخانه ... آ شپزخانه قلمرو همسر جانم است، من درآن غريبه ام. اينکه چطور شد آشپزخانه را ازدست دادم حکايت مفصلی است، روزگاری بود که من، آذر، مثل همه زنان تبريزی آشپزخانه را تحت فرمانروايی خود داشتم. شايد بعدأ بنويسم چطور شد، حتمأ بايد بنويسم، مينويسم و اسمش را هم ميگذارم "آنکه آشپزخانه را در قمار باخت" يا "کدبانوی بی آشپزخانه" يا"من و آشپزخانه و او". حالا وقت ندارم که بنويسمش . دنبال آن چيز ميگردم که اين دور و بر ها ميچرخد و نميگذارد من کارهايم را تمام کنم. مرا از کاروزندگی انداخته...الان ساعت هفت شب است ، يک چيزی کم است. حتی خورشيد پايين نميرود. اگر شب بشود خيالم راحت ميشود آنوقت ميتوانم به خودم بگويم امروز ديگر وقت ندارم ، فردا دنبالش ميگردم. اما خورشيد غروب نميکند. منتظر است که من آن چيز را بيابم.همه جا را گشتم ، حتی لای آلبومهای قديمی را. نبود ، نيست . يعنی هست و اين دور و بر ها ميچرخد. ولی من نميتوانم بگيرمش. نميدانم چيست.
|