ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
ادبيات مرجع و مرجعيت ادبی- حسين نوش آذر



هذيان و دغدغه، جای تصور و انديشه را گرفته است.
ابراهيم گلستان
مد و مه


در ادبيات معاصر ايران، در شعر، پيشنهاد نيما و در داستان‏نويسی بوف کور و سه قطره خون صادق هدايت نقاط صفری محسوب می شوند که بر محور آن ادبياتی پديد آمده است که در کشش و کوشش با شهرنشينی و مناسبات آن، هذيان ها، دغدغه‏ها، تصورات و انديشه انسان ايرانی را در يکصد سال گذشته بيان می‏کند يا بناست که بيان کند. پس از نيما، جريان شعری برآمده از مکتب سخن و شعر سپيد و پس از هدايت در داستان‏نويسی، جنگ اصفهان همراه با نظرات آل احمد و داستان‏نويسی ابراهيم گلستان را می‏توان به عنوان پيشنهاداتی در نظر گرفت که چند صباحی ادبيات مرجع محسوب می‏شدند. داستان‏های کوتاه بهرام صادقی و رمان "ملکوت" را که در چاپ اول مجموعه "سنگر و قمقمه‏های خالی" در يک مجلد گرد آمده از اين منظر می‏توان قرائت کرد. داستان‏های کوتاه بهرام صادقی از نظر تنوع فرم و به‏کارگيری عناصر تازه در داستان‏نويسی مانند حضور نويسنده در متن، هر يک پيشنهادی است در داستان‏نويسی معاصر ايران. بر همين سياق مد و مه نوشته ابراهيم گلستان را هم می‏توان يک پيشنهاد در نظر گرفت که بر محور تمثيل و تکرير شکل می‏گيرد.
از نويسندگان دهه چهل "سفر شب" نوشته بهمن شعله‏ور و "شب يک، شب دو" نوشته بهمن فرسی هر يک پيشنهادی است در داستان‏نويسی. البته ما چوبک، بزرگ علوی و ساعدی، يا کمی دورتر نفيسی و حجازی و حتی مستعان را هم داريم که به رغم اشتهارشان مرجع و ملاک نبودند. پس با اين تفاصيل وقتی از ادبيات مرجع سخن می‏گوييم، الزاماً به مفهوم ارزشگذاری ادبی نيست. چه بسا بارقه نبوغی در يک اثر به چشم بخورد که اتفاقاً به دليل مرجعيت ادبی ديده نشود. برای مثال، هرگاه بخواهيم به قالب نامه در داستان‏نويسی اشاره کنيم، "معصوم اول" نوشته هوشنگ گلشيری را به دليل مرجعيت نويسنده‏اش ملاک می‏گيريم، در صورتی که پيش از او رمان "شب يک، شب دو" نوشته بهمن فرسی در قالب نامه نوشته شده است. از اين نظر ادبيات مرجع بيش از آن که نمايانگر يک ارزش باشد، بيشتر نشاندهنده تک صدايی بودن يک مجموعه فرهنگی است مبتنی بر دلالت‏های آشنا و جهت‏گيری‏ها و صف‏بندی ها و محفل‏گرايی‏هايی که آشکار يا پنهان به انگيزه به دست آوردن مرجعيت ادبی شکل می‏گيرد. ادبيات مرجع که خاستگاه آن اراده معطوف به قدرت است به مرجعيت ادبی می‏انجامد و مرجعيت ادبی به محفل‏گرايی دامن می‏زند با اين قصد که از يک ارزش شناخته‏شده همچنان و در هر حال دفاع کنيم. در واقع وقتی در غياب يا در فقر نقد ادبی نشود به داوری تاريخ اعتماد کرد، ادبيات مرجع و مرجعيت ادبی کوره‏راهی است برای برون‏رفت از بحران‏ها و جاانداختن و حتی جازدن نوعی از ادبيات که در شرايط طبيعی و سالم تنها می‏تواند يک پيشنهاد و فقط يک پيشنهاد به حساب آيد. وگرنه "هذيان و دغدغه جای تصور و انديشه" را خواهد گرفت، چنانکه بارها گرفته است.

۲

هر کس جای کوچکی دارد که اغلب برايش درست کرده‏اند و او اگر بتواند می‏خواهد از همين جای کوچک بگويد، از منظر محدودی که جلوش گذاشته‏اند.
هوشنگ گلشيری
آينه‏های دردار


پيشنهادات هوشنگ گلشيری در داستان‏نويسی معاصر ايران بر محور محدوديت و حذف استوار است. در واقع از منظر نقد تطبيقی می‏توان تأثيرپذيری داستان‏نويسان جنگ اصفهان از بهرام صادقی و از يکديگر را نشان داد. برای مثال اگر از منظر نقد تطبيقی به دو داستان درخشان "بوته‏های بی نام" نوشته محمد کلباسی و "پشت ساقه‏های نازک تجير" نوشته هوشنگ گلشيری بنگريم، درمی‏يابيم که هر دو اين داستان‏ها از يک قلمرو می‏آيد. در "پشت ساقه‏های نازک تجير" زنی را می‏بينيم که "خودش را توی چادرنماز پيچيده و گوشه اتاق کز کرده" است. در "بوته‏های بی نام" زنی را می‏بينيم که "به راحتی و به عمد دکمه پيراهن را بازگذاشته" است. بحث تقليد يا حتی اشتراک در مضمون نيست. هر دو اين داستان‏ها به گمان من از داستان‏های به‏يادماندنی ادبيات معاصر ايران هستند. بحث بر سر چگونگی به کارگيری عناصر سازنده يک داستان است، عناصری مانند شخصيت‏پردازی، بازآفرينی لحن شخصيت‏ها به فراخور جايگاه اجتماعی آنان، محدوديت نظرگاه و جز اينها. برای مثال در همين دو داستان، در "بوته‏های بی نام" در وصف شخصيت و با قيد ايجاز از يک زن فقط پيراهن کوتاه او با گل های عنابی را می‏بينيم و شخصيت از چگونگی پوشاک و در لحن او ساخته می‏شود، در "پشت ساقه‏های نازک تجير"، بر همين سياق از آن زن چادری خودفروش، فقط ساعد لاغرش را می‏بينيم که از چادر بيرون افتاده است. داستان در واقع در ميان سطور اتفاق می‏افتد و نتيجه برآمده از آن از خواننده‏ای به خواننده‏ای ديگر می‏تواند تغيير کند. نويسنده آفريننده يک موقعيت داستانی است و شخصيت‏ها آزادانه در خط مخيل داستان عمل می‏کنند. برخلاف ادبيات چوبک که نويسنده، ما را به نتايج صريح و مشخص می‏رساند. برای مثال در "انتری که لوطيش مرده بود" چوبک مسخ و بيگانگی و ازخودبيگانگی يک انتر را به ما نشان می‏دهد و ما را به اين نتيجه می‏رساند:
" او نه آدم بود و نه ميمون ميمون. موجودی بود ميان اين دو تا که مسخ شده بود. از بسياری نشست و برخاست با آدمها از آنها شده بود، اما در دنيای آنها راه نداشت."
اگر گلشيری و ديگر نويسندگان جنگ اصفهان اين داستان را می‏نوشتند يا بازمی‏نوشتند، حتماً اين جملات را کنار می‏گذاشتند. در پيشنهاد گلشيری اينگونه توضيحات به رغم شيوايی در بيان و آميختگی با ساختار داستان زايد است. توهينی است به هوش و حواس خواننده. اينها نمونه است.
البته بعدها گلشيری در رمان‏نويسی و داستان نويسی به تجربه هايی دست می‏يابد که هر يک را می‏توان پيشنهادی در داستان‏نويسی معاصر در نظر گرفت، تجربه‏هايی مانند "آينه‏های دردار" و "در ولايت هوا" و حتی "جن نامه"، يا "انفجار بزرگ" و "فتحنامه مغان" در داستان کوتاه. اين تجربه‏ها، همه، به استثنای جن‏نامه يکسر بر محدوديت نظرگاه و ايجاز و حذف استوار است. گلشيری بنا را بر اين می گذارد که از يک داستان کوتاه حتی نتوان يک کلمه کاست و يا يک کلمه به آن افزود. بناست که به هوش خواننده اعتماد کنيم و برای خواننده باهوش و کنجکاو بنويسيم و با او به اشتراک در تجربه دست بيابيم، با اين اميد که به تدريج بر دايره اينگونه خوانندگان افزوده شود. در واقع گلشيری دست کم در دو دوره از نويسندگی پربارش نويسنده نخبگان است. نويسنده نويسندگان است. قاضی ربيحاوی از شاگردان نسل اول گلشيری در گفتگويی به تفصيل به پيامدهای اين امر می‏پردازد:
"رمانهای اخير گلشيری با سليقه اهل قلم سازگار است و با سليقه عده‏ای که ادبيات را جدی می گيرند و با مسايل اطراف متفکرانه تر و عميق‏تر مواجه هستند. اين نويسنده هم چون قلق ما را شناخته و فهميده که ما چه ذوقی می کنيم از اينکه به عنوان روشنفکر در جامعه جلوه بکنيم خب او هم کارها را سخت‏تر می‏گيرد و می‏کوشد طاقه را با بدن تفکر ما اندازه بزند و حول و حوش مسايلی بگردد که ما آنها را به عنوان درگيری‏های روشنفکرانه در خود جای داده‏ايم."
از اين مکان، گفت و گوی حسين نوش‏آذر با قاضی ربيحاوی، کاکتوس، چاپ آمريکا
هوشنگ گلشيری اين مطلب را به زبانی ديگر بيان می‏کند:
"هرکس فقط متعهد به همان منظر خودش بايد باشد، دينش را به همين چيزها که دور و برش هست بايد ادا کند." آينه‏های دردار، هوشنگ گلشيری، انتشارات نيلوفر، چاپ اول
در گفتگويی با نگارنده می‏گويد: "برای من مخاطب فرهيخته مطرح است. )...( بحث بر سر اين است که )...( چه چيزی را می‏خواهيم بگوييم و از آن همه واقعيت موجود بخشی را انتخاب کنيم."
واقعيت و خداگونگی انسان، گفت‏وگو حسين نوش‏آذر با هوشنگ گلشيری، سنگ ۴، چاپ سوئد
در اين مفهوم کار نويسنده گزينش واقعيت و بازآفرينی يا حتی آفرينش مقطعی از واقعيت است. به نظر من پس از مجموعه "دست تاريک، دست روشن" حداقل در سطح زبان تحولی در آثار اين نويسنده روی می‏دهد. جملات کوتاه می‏شوند و زبان رو به سادگی می‏گذارد. در همان گفتگو در تبيين و توضيح دقايق داستان کوتاه "نقاش باغانی" گلشيری به يکی از مهمترين ويژگی‏های آثار دوره آخر نويسندگيش اشاره می‏کند و می‏گويد:
"در داستان نقاش باغانی هر جمله در عين سادگی جزيی است از هستی داستان. اگر اين جمله ها پيچيده می‏شد، در نهايت آفرينشی به دست می‏آمد سرگيجه‏آور"
از همين منظر به گمانم "جن‏نامه" تنها رمان هوشنگ گلشيری نيز قابل مطالعه است. پس نتيجه می‏گيرم که گلشيری مانند هر نويسنده ديگر مراحل و دوره‏هايی را در نويسندگی تجربه کرده است و از اينرو حتی اگر به مرجعيت ادبيات و ادبيات مرجع اعتقاد داشته باشيم، پيشنهادات او و نويسندگانی مانند او را تنها به عنوان يک پيشنهاد و نه يک حکم قطعی می‏توانيم بپذيريم، يا به بحث بگذاريم، يا نفی کنيم. با اين حال در زيباشناسی مبتنی بر مرجعيت ادبی نوعی قطعيت نهفته است که با ذات هنر جوردرنمی‏آيد. قطعيت در نوع نگريستن به هستی و به پديده‏هايی مانند اخلاق يا عرف، برآمده از قواعد و احکامی است که در درستی آنها نمی‏توان ترديد داشت. انديشيدن در قالب چارچوب‏هايی اينچنين هرچند که چند صباحی به ما آرامش می‏دهد، اما در ذات خود نافی خلاقيت است و نمايانگر گرايش به قدرت و اشتراک در قدرت است.


۳

هذيان؟ در هوا کلاغها به سوی مقصد نامعلوم خود می‏رفتند.
بهرام صادقی آوازی غمناک برای يک شب بی‏مهتاب


ادای دين گلشيری به چيزها و کسانی که دور و برش بودند، هم نمايانگر تعهد اوست به ما و هم نمايانگر مرجعيت اوست در ادبيات يک دوره از تاريخ سرزمين ما و بيش از آن نشاندهنده تصوری است که ما برای او ساخته‏ايم و او به آن دامن زده است، يا او از خود برای ما ساخته است و ما به آن دامن زده‏ايم. مهم مقصدی است که پس از انقلاب بهمن در چشم‏رس ما، کلاغهای سرگردان نبوده است. همان فکر سيمرغ در منطق الطير عطار. اگر مجموع شويم، سيمرغ هستيم و آسيب‏ناپذير.
در "آينه‏های دردار" می‏نويسد: "به خيابان که رسيدند او از زبان، نه، خانه زبان گفته بود که تنها ريشه‏ای است که دارد. گفت: من فقط همين را دارم، از پس آن همه تاخت و تازها فقط همين برايمان مانده است. هر بار که کسی آمده است و آن خاک را به خيش کشيده است با همين چسب و بست زبان بوده که باز جمع شده‏ايم، مجموعمان کرده‏اند..."
آينه‏های دردار، انتشارات نيلوفر، چاپ اول
پس برخلاف رهبری سياسی که تحت لوای آن ملتی و ملتهايی متحد می‏شوند، در اينجا، در مرجعيت ادبی درگيری‏ها و مشغله ها و انگيزه‏های ما فقط جاانداختن نوعی از زيباشناسی نيست. درگيری اصلی ما به تعبير گلشيری زبان است و حفظ هويت ملی و مقابله با خشونت. برای همين بايد مجموع شد تا در نبود مدنيت و امنيت کمتر آسيب ديد، يا آسيب نديد و بحران‏ها را به اتفاق از سرگذراند. در اين مفهوم مرجعيت سياسی و ادبی و مذهبی به گمان من ريشه دارد در نبود امنيت و مدنيت. اگر امنيت باشد و آزادی باشد و آزادی بيان حد و حصر نداشته باشد، در همنشينی سلايق و برداشت‏ها و دريافت‏هاست که گفتمان‏های ادبی و اجتماعی و سياسی شکل می‏گيرد، نفی و يا اثبات می‏شود و ما را به تعالی می‏رساند. گلشيری مانند هر نويسنده بزرگ ديگری هم داستان‏نويس بود و هم در زندگی اجتماعی و ادبی ما تأثيرگذار بود. بحث بر سر کارنامه نويسنده‏ای که متاسفانه ديگر در کنار ما حضور ندارد نيست. بحث بر سر تبعات حضور اوست و در پرداختن به اين بحث، از پرداختن به کارنامه او نمی‏توان غفلت کرد.
از مهمترين سويه‏های اجتماعی حيات ادبی گلشيری داير کردن کلاس‏های داستان‏نويسی و پرورش سه نسل از نويسندگان پس از انقلاب بهمن ۵۷ است. در بدو انقلاب در دانشکده هنرهای زيبا هوشنگ گلشيری و شميم بهار با دو سليقه متفاوت از داستان‏نويسی حضور داشتند. شاگردان هوشنگ گلشيری بنا بود بازيگر شوند. اما به اعتبار حضور استاد، بعدها شاعر و داستان‏نويس شدند. در ميان آنان شاعران و داستان نويسانی هستند که با يک يا دو کتاب يا حتی چند شعر به جمع شاعران و داستان‏نويسان پيوستند و عده‏ای از آنها، بعدها به خارج از کشور مهاجرت کردند يا حتی گريختند. (نام نمی‏آورم که بهانه به دست کسی ندهم. من به قضاوت تاريخ هنوز اعتقاد و اعتماد دارم. در کتابی به نام هشت داستان کارنامه ادبی اين حلقه سربسته از شاگردان گلشيری منتشر شده است.)
مهم اين است که داستان‏ها و حتی اشعار اين گروه از داستان‏نويسان و شاعران طبعاً مبتنی بود بر پيشنهادات هوشنگ گلشيری و درک و دريافت او از داستان‏نويسی و شعر. از اين گذشته با مطالعه بحث‏ها، خاطرات و داستان‏هايی که در کشش و کوشش با استاد شکل گرفت به نتايج روانشناختی از اين جمع هم که به نظر من از يک پيشزمينه پررنگ اوديپی برخوردار است می‏توان پی برد. با مطالعه کارنامه ادبی اين جمع و کارنامه ادبی نويسندگانی که بعدها به اين جمع پيوستند، به نظر من دو نکته چشمگير است:
نخست: نويسندگانی مانند محمد محمد علی از نسل اول و شهريار مندنی‏پور از نسل دوم و حسين سناپور از نسل سوم که رمان‏نويس بودند، اما به دليل مرجعيت ادبی هوشنگ گلشيری داستان‏های کوتاه متعارف و حتی ناموفق می‏نوشتند و بعدها به رمان‏نويسی روی آوردند و آثاری پرفروش پديد آوردند. (نقش پنهان از محمد محمد علی، دل دلدادگی از شهريار مندنی‏پور و نيمه غايب از حسين سناپور)
دوم: نويسندگانی که به‏رغم پيوندهای عاطفی، بر هوشنگ گلشيری يا همان پدر آرمانی شوريدند و بر پايه پيشنهادات او آثاری اساساً متفاوت آفريدند. نويسندگانی مانند قاضی ربيحاوی در رمان "گيسو" و اکبر سردوزامی که در دوره خلاقيت ادبی خود آثاری مانند "درشکه‏ها و شلاق‏ها" و "برادرم جادوگر بود" را پديد آورد. مضمون بسياری از آثار اين داستان‏نويس از کشاکش و درگيری‏های عاطفی با هوشنگ گلشيری نشان دارد و هرگاه بخواهيم از منظر روانشناسی پدر به چگونگی شکل‏گيری اين جمع و درگيری‏های عاطفی شرکت‏کنندگان در اين جمع با هوشنگ گلشيری بپردازيم، می‏توان به برخی از آثار سردوزامی مراجعه کرد.
او در کتابی به نام "مقدمه‏ای بر ادبيات معاصر دانمارک" می‏نويسد:
"راجع به خالی بستن گلشيری همين قدر بايد بگويم که در مقدمه‏ای بر جنگ ارغنون يا ارغوان (...) با چنان ضرس قاطعی نوشته است اين‏ها قله‏های داستان‏نويسی ادبيات فارسی است، که آدم فورا شروع می‏کند به بلعيدن داستان هاش و بعد از بلعيدن همه‏اش، متوجه می‏شود تنها قله آن همين خالی‏بندی آقام هوشنگ گلشيری بوده است...."
مقدمه‏ای بر ...، نشر باران، چاپ اول
که به نظر من بيش از آن که دشنام يا ناسزايی باشد به هوشنگ گلشيری، نمايانگر تجديد نظر در همان مفاهيم و ارزش‏های پيشنهادی است در داستان نويسی معاصر و برگذشتن يا خواست و اراده برگذشتن از آستانه و حدی که برای او و ديگران در نظر گرفته بودند. غافل از آن که اگر ايراد يا اشکالی باشد، در هوشنگ گلشيری نيست. در مجموعه‏ايست که از هوشنگ گلشيری و از جلال آل احمد و احمد شاملو مرجع می‏سازد و پيشنهادات و درک و دريافت آنان از ادبيات را مرجع قرار می‏دهد. ابراهيم گلستان، همين مطلب را در مد و مه به طرزی درخشان نمادين می‏کند:
"يک عروسی اجباری. يک جفتگيری در زير طاق، در کوچه، در آستانه يک دکه سفيدگر. اشکال در جفتگيری ناجور ناقص است که در نقص کامل بود، و با لگد زدن ناگزير يک شاگرد بر ظرفهای خالی براق هرگز علاج نميشد، هرچند کاظم در حد خشم در آن لحظه زندگانی کرد."
مد و مه، ابراهيم گلستان، انتشارات روزن، چاپ سوم

۳
از من نپرسيد چه کسی هستم، و از من نخواهيد که يکسان باقی بمانم.
ميشل فوکو
ما می‏خواستيم دنيا را عوض کنيم، حالا می‏بينيم فقط خودمان عوض شده‏ايم
هوشنگ گلشيری آينه‏های دردار


از تبعات مرجعيت ادبی پديده‏ايست که به تعبير يکی از داستان‏نويسان خوب ايران می‏توان آن را برنگذشتن از آستانه ناميد. در ادبيات مرجع آستانه يا خطی وجود دارد از شدن‏ها و نشدن‏ها. در نظام ارزشی برآمده از ادبيات مرجع هميشه يک خط قرمز يا به تعبير گلشيری "قله"هايی وجود دارد که نمی‏توان آن را نديده گرفت، و در عين حال نمی‏توان ساده به آن دست يافت. همين کلمه "قله" دو مفهوم دست‏نيافتنی بودن اما خواستنی بودن را به ذهن متبادر می‏کند. در اين نظام ارزشی برای مثال "بوف کور" و "شازده احتجاب" قله‏های داستان‏نويسی معاصر است. جای بحث هم احتمالا نيست. چون نقد ادبی نيست و اگر هست، ترجمه‏هايی است نيم‏بند برای وانمودن بلندی قامتی که کوتاه است، يا با متر و ملاک ما بلند به نظر می‏رسد. بنا بر اين است که به داوری تاريخ نمی‏شود اعتماد کرد و در نتيجه وقتی ما بگوييم "ملکوت" قله‏ای است در
داستان‏نويسی معاصر و از "سفر شب" نوشته بهمن شعله‏ور يا "شب هول" نوشته هرمز شهدادی ياد نکنيم، يا در حاشيه از آن ياد کنيم، تاريخ و تاريخ ادبيات را به دلخواه خود نوشته‏ايم. وقتی می‏گوييم "سوره الغراب" مسعودی راهی است به دهی، اين کوره‏راه در مقابل آن قله‏های مرتفع که در چشم‏انداز قرار داده‏ايم، ناچيز جلوه می‏کند. پس با اين تفاصيل بحث حتی بر سر درستی يا نادرستی يک پيشنهاد نيست. بحث بر سر آستانه‏ای است که نبايد از آن گذشت و اگر کسی از آن بگذرد، آستانه را تغيير می‏دهيم تا آن گذر را از معنا تهی کنيم. قله تا وقتی قله است که دست نيافتنی باشد. اگر کسی صعود کرد و حتی از قله‏ای که فکر می‏کرديم قله است برگذشت و بالاتر رفت از حد ديدن ما، قله و کوه و کل آن چشم‏انداز را دگرگون بايد کرد. وگرنه مرجعيت به خطر می‏افتد و ميزان تأثيرگذاری ما در تاريخی که تاريخی هم نيست کاهش می‏يابد. بحث بر سر شکل‏گيری يک يا چند گفتمان نيست. مسأله جاانداختن متر و ملاک‏هايی است برای اندازه‏گيری. اگر کسی در اين ميان پيدا شود و واحد اندازه‏گيری را تغيير دهد، و با ملاک‏هايی که معيار ديدن ما نيست، جهان را بسنجد، آن سنجش را از معنا تهی بايد کرد. زبان در مرجعيت ادبی و در مرجعيت سياسی و مذهبی، زبان قدرت است و تنها يک هدف دارد و آن هم حذف ديگری است، حذف بيگانه‏ای که به مرجعيت ما تن نداده است و حضور او ما را با بيگانه‏ای که در درون ما حضور دارد و مرجعيت‏ناپذير و سنت‏شکن است و آستانه‏ها را برنمی‏تابد درگير می‏کند. پس بايد نابود شود. حذف شود تا زندگی بر همان سياق متعارف مبتنی بر عادت‏ها و مفاهيم عادت‏شده ادامه يابد. از اين نظر مرجعيت از حذف و حذف از خشونت و به‏کارگيری زبان قدرت در روابط ميان افراد نشان دارد. همان مجموعه‏ای که به تعبير گلشيری به خودبيگانگی ما می‏انجامد:
"ما می‏خواستيم دنيا را عوض کنيم، حالا می‏بينيم فقط خودمان عوض شده‏ايم."
آينه‏های دردار، انتشارات نيلوفر، چاپ اول

۴

من برای ادبيات مهاجرت به اين صورتی که هست آينده‏ای نمی‏بينم. نويسنده‏ای که در مهاجرت می‏نويسد، بايد تکليفش را روشن کند. آيا مخاطبش مردم در داخل کشور هستند، يا مردم جهان؟
هوشنگ گلشيری آرش، شماره ۱۷



مهاجرت برگذشتن از آستانه فرهنگ ملی است. هم پشت سرگذاشتن مرزهای جغرافيايی ست و هم برگذشتن است از شايست‏ها و نبايست‏ها. از آستانه‏ای که به بلندی يا کوتاهی قد ماست، مهاجر می‏گذرد تا از نو آستانه را تعريف کند. مهاجرت از اين نظر به معنی فاصله‏گذاری با گذشته، سنت‏ها و آداب است و بازنگری در مفاهيم. پس مهاجر نه مرزپذير است نه مرجعيت‏پذير. ادبيات مهاجرت از مفاهيم و تعابير ادبيات مرجع می‏گذرد و به مفاهيم و تعابير تازه در کوشش و کوشش با فرهنگ کشور ميزبان و متأثر از آن می‏رسد. آستانه‏ها در فرهنگ مهاجرت از نو تعريف می‏شود. از اين نظر ضديت ادبيات مرجع با ادبيات مهاجرت از نوع ضديت پدر است با پسر. تکرار سهراب‏کشی و سياوش‏کشی است که هر دم از نو مکرر می‏شود.
ادوارد سعيد می‏نويسد:
"روشنفکر (...) بايد خارج از سنن و هويت ملی‏ای باشد که در آن می‏زيد تا بتواند مسايل را جهانی ببيند."
گلشيری در "آينه‏های دردار" می‏نويسد:
"ما هنوز وقتی دلمان می‏گيرد حافظ می‏خوانيم، در جدلهامان به مثنوی استناد می‏کنيم، يعنی گذشته هنوز هست، هنوز برد دارد، به نگاهمان به اينجا، (...) شکل می‏دهد، اصلا قالب نگاه ما را به همه چيز از پيش تعيين می‏کند. خوب
سخت است دل کندن."
مهاجرت همين دل کندن است. تن ندادن است به اين‏که قالب نگاه ما از پيش تعيين شود. در ادبيات مهاجرت، نويسنده مهاجر قالب نگاه خود را خود تعيين می‏کند. و اين يعنی ضديت با مرجعيت ادبی، يعنی درافتادن با ادبيات مرجع. خاستگاه مهاجرت ستيز با قدرت است.
گلشيری در آينه‏های دردار می‏نويسد:
"معلوم است. هنوز يک پايشان آنجاست، برای کوچه‏های خاکی نائين و گذر مقصود بيک اصفهان غمنامه می‏نويسند."
ادبيات مهاجرت بيانگر درگيری نويسنده مهاجر است با همان کوچه‏های نائين يا گذر مقصود بيک. منتهی از يک فاصله سالم. از جايی که می‏توان از آن جا به تحکم جغرافيا تن نداد. بااين حال ادبيات مهاجرت به هر زبانی که نوشته شود، به اعتبار همان پيشينه و تاريخ و ريشه‏هايی که هوشنگ گلشيری بارها در آثارش به آن می‏پردازد، شاخه‏ايست از درخت تنومند ادب فارسی و اگر امروزه‏روز بيش از گذشته به ادبيات مهاجرت پرداخته می‏شود، اين تحول که خجسته است و کارساز است و چه بسا در آينده‏ای نه چندان دور تعريف ما را از آستانه‏ها دگرگون کند، بيشتر به اين دليل است که در گفتمان سياسی به بحران رهبری می‏پردازند. در همان سخنرانی فلورانس گفته بودم که ذهنيت ادبی در تاريخ ادبيات معاصر برآمده از يک ذهنيت سياسی است.
ظاهراً تحولات سياسی و بحران‏های سياسی در ايران در گره‏گاه اراده ملی و خواست و پسند رهبری شکل می‏گيرد. در قلمرو ادبيات چندی است که مرجعيت ادبی از بين رفته است، هرچند که ادبيات مرجع و مفاهيم آن هنوز در برخی محافل و در مطبوعات ادبی اعتبار دارد. گمان می‏کنم اگر هوشنگ گلشيری زنده بود، چه بسا در دوره‏ای ديگر از حيات ادبی خود در مفهوم مرجعيت ادبی و ادبيات مرجع تجديد نظر می‏کرد. در کتابی به نام "هر اتاق مرکز جهان است" در گفتگو با ساير محمدی به برداشت و دريافتی اساسا متفاوت از ادبيات مهاجرت دست می‏يابد. در چند شماره نخست کارنامه هوشنگ گلشيری چند داستان از قلمرو ادبيات مهاجرت که با پيشنهاد داستان‏نويسی او منطبق بود به چاپ سپرد و بدين ترتيب دين خود را به ادبياتی ادا کرد که اتفاقا دم دست نبود، اما به کار امروزمان می‏آمد.
پس نتيجه می‏گيرم که هوشنگ گلشيری نوعی از ادبيات را نمايندگی می‏کند که چند سالی پس از انقلاب بهمن ادبيات مرجع بود، با مفاهيم و دستورالعمل‏هايی که آستانه را تعيين و تعريف می‏کند. اکنون با عنايت به گشايشی که در فضای سياسی و در کار نشر و پخش کتاب به وجود آمده است و با عنايت به تنوع کمی و کيفی آثار منتشر شده در خارج و داخل کشور همسو با بحران رهبری سياسی مسأله مرجعيت ادبی و ادبيات مرجع حل شده است. جامعه ادبی از يک جامعهء تک‏صدايی فاصله می‏گيرد و به سوی يک پلوراليسم ادبی حرکت می‏کند. تجربه ما در مهاجرت می‏تواند از برخی جهات راهگشا و راهنما باشد.


در همين زمينه