ادبيات مرجع و مرجعيت ادبی- حسين نوش آذر
هذيان و دغدغه، جای تصور و انديشه را گرفته است.
ابراهيم گلستان
مد و مه
در ادبيات معاصر ايران، در شعر، پيشنهاد نيما و در داستاننويسی بوف کور و سه قطره خون صادق هدايت نقاط صفری محسوب می شوند که بر محور آن ادبياتی پديد آمده است که در کشش و کوشش با شهرنشينی و مناسبات آن، هذيان ها، دغدغهها، تصورات و انديشه انسان ايرانی را در يکصد سال گذشته بيان میکند يا بناست که بيان کند. پس از نيما، جريان شعری برآمده از مکتب سخن و شعر سپيد و پس از هدايت در داستاننويسی، جنگ اصفهان همراه با نظرات آل احمد و داستاننويسی ابراهيم گلستان را میتوان به عنوان پيشنهاداتی در نظر گرفت که چند صباحی ادبيات مرجع محسوب میشدند. داستانهای کوتاه بهرام صادقی و رمان "ملکوت" را که در چاپ اول مجموعه "سنگر و قمقمههای خالی" در يک مجلد گرد آمده از اين منظر میتوان قرائت کرد. داستانهای کوتاه بهرام صادقی از نظر تنوع فرم و بهکارگيری عناصر تازه در داستاننويسی مانند حضور نويسنده در متن، هر يک پيشنهادی است در داستاننويسی معاصر ايران. بر همين سياق مد و مه نوشته ابراهيم گلستان را هم میتوان يک پيشنهاد در نظر گرفت که بر محور تمثيل و تکرير شکل میگيرد.
از نويسندگان دهه چهل "سفر شب" نوشته بهمن شعلهور و "شب يک، شب دو" نوشته بهمن فرسی هر يک پيشنهادی است در داستاننويسی. البته ما چوبک، بزرگ علوی و ساعدی، يا کمی دورتر نفيسی و حجازی و حتی مستعان را هم داريم که به رغم اشتهارشان مرجع و ملاک نبودند. پس با اين تفاصيل وقتی از ادبيات مرجع سخن میگوييم، الزاماً به مفهوم ارزشگذاری ادبی نيست. چه بسا بارقه نبوغی در يک اثر به چشم بخورد که اتفاقاً به دليل مرجعيت ادبی ديده نشود. برای مثال، هرگاه بخواهيم به قالب نامه در داستاننويسی اشاره کنيم، "معصوم اول" نوشته هوشنگ گلشيری را به دليل مرجعيت نويسندهاش ملاک میگيريم، در صورتی که پيش از او رمان "شب يک، شب دو" نوشته بهمن فرسی در قالب نامه نوشته شده است. از اين نظر ادبيات مرجع بيش از آن که نمايانگر يک ارزش باشد، بيشتر نشاندهنده تک صدايی بودن يک مجموعه فرهنگی است مبتنی بر دلالتهای آشنا و جهتگيریها و صفبندی ها و محفلگرايیهايی که آشکار يا پنهان به انگيزه به دست آوردن مرجعيت ادبی شکل میگيرد. ادبيات مرجع که خاستگاه آن اراده معطوف به قدرت است به مرجعيت ادبی میانجامد و مرجعيت ادبی به محفلگرايی دامن میزند با اين قصد که از يک ارزش شناختهشده همچنان و در هر حال دفاع کنيم. در واقع وقتی در غياب يا در فقر نقد ادبی نشود به داوری تاريخ اعتماد کرد، ادبيات مرجع و مرجعيت ادبی کورهراهی است برای برونرفت از بحرانها و جاانداختن و حتی جازدن نوعی از ادبيات که در شرايط طبيعی و سالم تنها میتواند يک پيشنهاد و فقط يک پيشنهاد به حساب آيد. وگرنه "هذيان و دغدغه جای تصور و انديشه" را خواهد گرفت، چنانکه بارها گرفته است.
۲
هر کس جای کوچکی دارد که اغلب برايش درست کردهاند و او اگر بتواند میخواهد از همين جای کوچک بگويد، از منظر محدودی که جلوش گذاشتهاند.
هوشنگ گلشيری
آينههای دردار
پيشنهادات هوشنگ گلشيری در داستاننويسی معاصر ايران بر محور محدوديت و حذف استوار است. در واقع از منظر نقد تطبيقی میتوان تأثيرپذيری داستاننويسان جنگ اصفهان از بهرام صادقی و از يکديگر را نشان داد. برای مثال اگر از منظر نقد تطبيقی به دو داستان درخشان "بوتههای بی نام" نوشته محمد کلباسی و "پشت ساقههای نازک تجير" نوشته هوشنگ گلشيری بنگريم، درمیيابيم که هر دو اين داستانها از يک قلمرو میآيد. در "پشت ساقههای نازک تجير" زنی را میبينيم که "خودش را توی چادرنماز پيچيده و گوشه اتاق کز کرده" است. در "بوتههای بی نام" زنی را میبينيم که "به راحتی و به عمد دکمه پيراهن را بازگذاشته" است. بحث تقليد يا حتی اشتراک در مضمون نيست. هر دو اين داستانها به گمان من از داستانهای بهيادماندنی ادبيات معاصر ايران هستند. بحث بر سر چگونگی به کارگيری عناصر سازنده يک داستان است، عناصری مانند شخصيتپردازی، بازآفرينی لحن شخصيتها به فراخور جايگاه اجتماعی آنان، محدوديت نظرگاه و جز اينها. برای مثال در همين دو داستان، در "بوتههای بی نام" در وصف شخصيت و با قيد ايجاز از يک زن فقط پيراهن کوتاه او با گل های عنابی را میبينيم و شخصيت از چگونگی پوشاک و در لحن او ساخته میشود، در "پشت ساقههای نازک تجير"، بر همين سياق از آن زن چادری خودفروش، فقط ساعد لاغرش را میبينيم که از چادر بيرون افتاده است. داستان در واقع در ميان سطور اتفاق میافتد و نتيجه برآمده از آن از خوانندهای به خوانندهای ديگر میتواند تغيير کند. نويسنده آفريننده يک موقعيت داستانی است و شخصيتها آزادانه در خط مخيل داستان عمل میکنند. برخلاف ادبيات چوبک که نويسنده، ما را به نتايج صريح و مشخص میرساند. برای مثال در "انتری که لوطيش مرده بود" چوبک مسخ و بيگانگی و ازخودبيگانگی يک انتر را به ما نشان میدهد و ما را به اين نتيجه میرساند:
" او نه آدم بود و نه ميمون ميمون. موجودی بود ميان اين دو تا که مسخ شده بود. از بسياری نشست و برخاست با آدمها از آنها شده بود، اما در دنيای آنها راه نداشت."
اگر گلشيری و ديگر نويسندگان جنگ اصفهان اين داستان را مینوشتند يا بازمینوشتند، حتماً اين جملات را کنار میگذاشتند. در پيشنهاد گلشيری اينگونه توضيحات به رغم شيوايی در بيان و آميختگی با ساختار داستان زايد است. توهينی است به هوش و حواس خواننده. اينها نمونه است.
البته بعدها گلشيری در رماننويسی و داستان نويسی به تجربه هايی دست میيابد که هر يک را میتوان پيشنهادی در داستاننويسی معاصر در نظر گرفت، تجربههايی مانند "آينههای دردار" و "در ولايت هوا" و حتی "جن نامه"، يا "انفجار بزرگ" و "فتحنامه مغان" در داستان کوتاه. اين تجربهها، همه، به استثنای جننامه يکسر بر محدوديت نظرگاه و ايجاز و حذف استوار است. گلشيری بنا را بر اين می گذارد که از يک داستان کوتاه حتی نتوان يک کلمه کاست و يا يک کلمه به آن افزود. بناست که به هوش خواننده اعتماد کنيم و برای خواننده باهوش و کنجکاو بنويسيم و با او به اشتراک در تجربه دست بيابيم، با اين اميد که به تدريج بر دايره اينگونه خوانندگان افزوده شود. در واقع گلشيری دست کم در دو دوره از نويسندگی پربارش نويسنده نخبگان است. نويسنده نويسندگان است. قاضی ربيحاوی از شاگردان نسل اول گلشيری در گفتگويی به تفصيل به پيامدهای اين امر میپردازد:
"رمانهای اخير گلشيری با سليقه اهل قلم سازگار است و با سليقه عدهای که ادبيات را جدی می گيرند و با مسايل اطراف متفکرانه تر و عميقتر مواجه هستند. اين نويسنده هم چون قلق ما را شناخته و فهميده که ما چه ذوقی می کنيم از اينکه به عنوان روشنفکر در جامعه جلوه بکنيم خب او هم کارها را سختتر میگيرد و میکوشد طاقه را با بدن تفکر ما اندازه بزند و حول و حوش مسايلی بگردد که ما آنها را به عنوان درگيریهای روشنفکرانه در خود جای دادهايم."
از اين مکان، گفت و گوی حسين نوشآذر با قاضی ربيحاوی، کاکتوس، چاپ آمريکا
هوشنگ گلشيری اين مطلب را به زبانی ديگر بيان میکند:
"هرکس فقط متعهد به همان منظر خودش بايد باشد، دينش را به همين چيزها که دور و برش هست بايد ادا کند." آينههای دردار، هوشنگ گلشيری، انتشارات نيلوفر، چاپ اول
در گفتگويی با نگارنده میگويد: "برای من مخاطب فرهيخته مطرح است. )...( بحث بر سر اين است که )...( چه چيزی را میخواهيم بگوييم و از آن همه واقعيت موجود بخشی را انتخاب کنيم."
واقعيت و خداگونگی انسان، گفتوگو حسين نوشآذر با هوشنگ گلشيری، سنگ ۴، چاپ سوئد
در اين مفهوم کار نويسنده گزينش واقعيت و بازآفرينی يا حتی آفرينش مقطعی از واقعيت است. به نظر من پس از مجموعه "دست تاريک، دست روشن" حداقل در سطح زبان تحولی در آثار اين نويسنده روی میدهد. جملات کوتاه میشوند و زبان رو به سادگی میگذارد. در همان گفتگو در تبيين و توضيح دقايق داستان کوتاه "نقاش باغانی" گلشيری به يکی از مهمترين ويژگیهای آثار دوره آخر نويسندگيش اشاره میکند و میگويد:
"در داستان نقاش باغانی هر جمله در عين سادگی جزيی است از هستی داستان. اگر اين جمله ها پيچيده میشد، در نهايت آفرينشی به دست میآمد سرگيجهآور"
از همين منظر به گمانم "جننامه" تنها رمان هوشنگ گلشيری نيز قابل مطالعه است. پس نتيجه میگيرم که گلشيری مانند هر نويسنده ديگر مراحل و دورههايی را در نويسندگی تجربه کرده است و از اينرو حتی اگر به مرجعيت ادبيات و ادبيات مرجع اعتقاد داشته باشيم، پيشنهادات او و نويسندگانی مانند او را تنها به عنوان يک پيشنهاد و نه يک حکم قطعی میتوانيم بپذيريم، يا به بحث بگذاريم، يا نفی کنيم. با اين حال در زيباشناسی مبتنی بر مرجعيت ادبی نوعی قطعيت نهفته است که با ذات هنر جوردرنمیآيد. قطعيت در نوع نگريستن به هستی و به پديدههايی مانند اخلاق يا عرف، برآمده از قواعد و احکامی است که در درستی آنها نمیتوان ترديد داشت. انديشيدن در قالب چارچوبهايی اينچنين هرچند که چند صباحی به ما آرامش میدهد، اما در ذات خود نافی خلاقيت است و نمايانگر گرايش به قدرت و اشتراک در قدرت است.
۳
هذيان؟ در هوا کلاغها به سوی مقصد نامعلوم خود میرفتند.
بهرام صادقی آوازی غمناک برای يک شب بیمهتاب
ادای دين گلشيری به چيزها و کسانی که دور و برش بودند، هم نمايانگر تعهد اوست به ما و هم نمايانگر مرجعيت اوست در ادبيات يک دوره از تاريخ سرزمين ما و بيش از آن نشاندهنده تصوری است که ما برای او ساختهايم و او به آن دامن زده است، يا او از خود برای ما ساخته است و ما به آن دامن زدهايم. مهم مقصدی است که پس از انقلاب بهمن در چشمرس ما، کلاغهای سرگردان نبوده است. همان فکر سيمرغ در منطق الطير عطار. اگر مجموع شويم، سيمرغ هستيم و آسيبناپذير.
در "آينههای دردار" مینويسد: "به خيابان که رسيدند او از زبان، نه، خانه زبان گفته بود که تنها ريشهای است که دارد. گفت: من فقط همين را دارم، از پس آن همه تاخت و تازها فقط همين برايمان مانده است. هر بار که کسی آمده است و آن خاک را به خيش کشيده است با همين چسب و بست زبان بوده که باز جمع شدهايم، مجموعمان کردهاند..."
آينههای دردار، انتشارات نيلوفر، چاپ اول
پس برخلاف رهبری سياسی که تحت لوای آن ملتی و ملتهايی متحد میشوند، در اينجا، در مرجعيت ادبی درگيریها و مشغله ها و انگيزههای ما فقط جاانداختن نوعی از زيباشناسی نيست. درگيری اصلی ما به تعبير گلشيری زبان است و حفظ هويت ملی و مقابله با خشونت. برای همين بايد مجموع شد تا در نبود مدنيت و امنيت کمتر آسيب ديد، يا آسيب نديد و بحرانها را به اتفاق از سرگذراند. در اين مفهوم مرجعيت سياسی و ادبی و مذهبی به گمان من ريشه دارد در نبود امنيت و مدنيت. اگر امنيت باشد و آزادی باشد و آزادی بيان حد و حصر نداشته باشد، در همنشينی سلايق و برداشتها و دريافتهاست که گفتمانهای ادبی و اجتماعی و سياسی شکل میگيرد، نفی و يا اثبات میشود و ما را به تعالی میرساند. گلشيری مانند هر نويسنده بزرگ ديگری هم داستاننويس بود و هم در زندگی اجتماعی و ادبی ما تأثيرگذار بود. بحث بر سر کارنامه نويسندهای که متاسفانه ديگر در کنار ما حضور ندارد نيست. بحث بر سر تبعات حضور اوست و در پرداختن به اين بحث، از پرداختن به کارنامه او نمیتوان غفلت کرد.
از مهمترين سويههای اجتماعی حيات ادبی گلشيری داير کردن کلاسهای داستاننويسی و پرورش سه نسل از نويسندگان پس از انقلاب بهمن ۵۷ است. در بدو انقلاب در دانشکده هنرهای زيبا هوشنگ گلشيری و شميم بهار با دو سليقه متفاوت از داستاننويسی حضور داشتند. شاگردان هوشنگ گلشيری بنا بود بازيگر شوند. اما به اعتبار حضور استاد، بعدها شاعر و داستاننويس شدند. در ميان آنان شاعران و داستان نويسانی هستند که با يک يا دو کتاب يا حتی چند شعر به جمع شاعران و داستاننويسان پيوستند و عدهای از آنها، بعدها به خارج از کشور مهاجرت کردند يا حتی گريختند. (نام نمیآورم که بهانه به دست کسی ندهم. من به قضاوت تاريخ هنوز اعتقاد و اعتماد دارم. در کتابی به نام هشت داستان کارنامه ادبی اين حلقه سربسته از شاگردان گلشيری منتشر شده است.)
مهم اين است که داستانها و حتی اشعار اين گروه از داستاننويسان و شاعران طبعاً مبتنی بود بر پيشنهادات هوشنگ گلشيری و درک و دريافت او از داستاننويسی و شعر. از اين گذشته با مطالعه بحثها، خاطرات و داستانهايی که در کشش و کوشش با استاد شکل گرفت به نتايج روانشناختی از اين جمع هم که به نظر من از يک پيشزمينه پررنگ اوديپی برخوردار است میتوان پی برد. با مطالعه کارنامه ادبی اين جمع و کارنامه ادبی نويسندگانی که بعدها به اين جمع پيوستند، به نظر من دو نکته چشمگير است:
نخست: نويسندگانی مانند محمد محمد علی از نسل اول و شهريار مندنیپور از نسل دوم و حسين سناپور از نسل سوم که رماننويس بودند، اما به دليل مرجعيت ادبی هوشنگ گلشيری داستانهای کوتاه متعارف و حتی ناموفق مینوشتند و بعدها به رماننويسی روی آوردند و آثاری پرفروش پديد آوردند. (نقش پنهان از محمد محمد علی، دل دلدادگی از شهريار مندنیپور و نيمه غايب از حسين سناپور)
دوم: نويسندگانی که بهرغم پيوندهای عاطفی، بر هوشنگ گلشيری يا همان پدر آرمانی شوريدند و بر پايه پيشنهادات او آثاری اساساً متفاوت آفريدند. نويسندگانی مانند قاضی ربيحاوی در رمان "گيسو" و اکبر سردوزامی که در دوره خلاقيت ادبی خود آثاری مانند "درشکهها و شلاقها" و "برادرم جادوگر بود" را پديد آورد. مضمون بسياری از آثار اين داستاننويس از کشاکش و درگيریهای عاطفی با هوشنگ گلشيری نشان دارد و هرگاه بخواهيم از منظر روانشناسی پدر به چگونگی شکلگيری اين جمع و درگيریهای عاطفی شرکتکنندگان در اين جمع با هوشنگ گلشيری بپردازيم، میتوان به برخی از آثار سردوزامی مراجعه کرد.
او در کتابی به نام "مقدمهای بر ادبيات معاصر دانمارک" مینويسد:
"راجع به خالی بستن گلشيری همين قدر بايد بگويم که در مقدمهای بر جنگ ارغنون يا ارغوان (...) با چنان ضرس قاطعی نوشته است اينها قلههای داستاننويسی ادبيات فارسی است، که آدم فورا شروع میکند به بلعيدن داستان هاش و بعد از بلعيدن همهاش، متوجه میشود تنها قله آن همين خالیبندی آقام هوشنگ گلشيری بوده است...."
مقدمهای بر ...، نشر باران، چاپ اول
که به نظر من بيش از آن که دشنام يا ناسزايی باشد به هوشنگ گلشيری، نمايانگر تجديد نظر در همان مفاهيم و ارزشهای پيشنهادی است در داستان نويسی معاصر و برگذشتن يا خواست و اراده برگذشتن از آستانه و حدی که برای او و ديگران در نظر گرفته بودند. غافل از آن که اگر ايراد يا اشکالی باشد، در هوشنگ گلشيری نيست. در مجموعهايست که از هوشنگ گلشيری و از جلال آل احمد و احمد شاملو مرجع میسازد و پيشنهادات و درک و دريافت آنان از ادبيات را مرجع قرار میدهد. ابراهيم گلستان، همين مطلب را در مد و مه به طرزی درخشان نمادين میکند:
"يک عروسی اجباری. يک جفتگيری در زير طاق، در کوچه، در آستانه يک دکه سفيدگر. اشکال در جفتگيری ناجور ناقص است که در نقص کامل بود، و با لگد زدن ناگزير يک شاگرد بر ظرفهای خالی براق هرگز علاج نميشد، هرچند کاظم در حد خشم در آن لحظه زندگانی کرد."
مد و مه، ابراهيم گلستان، انتشارات روزن، چاپ سوم
۳
از من نپرسيد چه کسی هستم، و از من نخواهيد که يکسان باقی بمانم.
ميشل فوکو
ما میخواستيم دنيا را عوض کنيم، حالا میبينيم فقط خودمان عوض شدهايم
هوشنگ گلشيری آينههای دردار
از تبعات مرجعيت ادبی پديدهايست که به تعبير يکی از داستاننويسان خوب ايران میتوان آن را برنگذشتن از آستانه ناميد. در ادبيات مرجع آستانه يا خطی وجود دارد از شدنها و نشدنها. در نظام ارزشی برآمده از ادبيات مرجع هميشه يک خط قرمز يا به تعبير گلشيری "قله"هايی وجود دارد که نمیتوان آن را نديده گرفت، و در عين حال نمیتوان ساده به آن دست يافت. همين کلمه "قله" دو مفهوم دستنيافتنی بودن اما خواستنی بودن را به ذهن متبادر میکند. در اين نظام ارزشی برای مثال "بوف کور" و "شازده احتجاب" قلههای داستاننويسی معاصر است. جای بحث هم احتمالا نيست. چون نقد ادبی نيست و اگر هست، ترجمههايی است نيمبند برای وانمودن بلندی قامتی که کوتاه است، يا با متر و ملاک ما بلند به نظر میرسد. بنا بر اين است که به داوری تاريخ نمیشود اعتماد کرد و در نتيجه وقتی ما بگوييم "ملکوت" قلهای است در
داستاننويسی معاصر و از "سفر شب" نوشته بهمن شعلهور يا "شب هول" نوشته هرمز شهدادی ياد نکنيم، يا در حاشيه از آن ياد کنيم، تاريخ و تاريخ ادبيات را به دلخواه خود نوشتهايم. وقتی میگوييم "سوره الغراب" مسعودی راهی است به دهی، اين کورهراه در مقابل آن قلههای مرتفع که در چشمانداز قرار دادهايم، ناچيز جلوه میکند. پس با اين تفاصيل بحث حتی بر سر درستی يا نادرستی يک پيشنهاد نيست. بحث بر سر آستانهای است که نبايد از آن گذشت و اگر کسی از آن بگذرد، آستانه را تغيير میدهيم تا آن گذر را از معنا تهی کنيم. قله تا وقتی قله است که دست نيافتنی باشد. اگر کسی صعود کرد و حتی از قلهای که فکر میکرديم قله است برگذشت و بالاتر رفت از حد ديدن ما، قله و کوه و کل آن چشمانداز را دگرگون بايد کرد. وگرنه مرجعيت به خطر میافتد و ميزان تأثيرگذاری ما در تاريخی که تاريخی هم نيست کاهش میيابد. بحث بر سر شکلگيری يک يا چند گفتمان نيست. مسأله جاانداختن متر و ملاکهايی است برای اندازهگيری. اگر کسی در اين ميان پيدا شود و واحد اندازهگيری را تغيير دهد، و با ملاکهايی که معيار ديدن ما نيست، جهان را بسنجد، آن سنجش را از معنا تهی بايد کرد. زبان در مرجعيت ادبی و در مرجعيت سياسی و مذهبی، زبان قدرت است و تنها يک هدف دارد و آن هم حذف ديگری است، حذف بيگانهای که به مرجعيت ما تن نداده است و حضور او ما را با بيگانهای که در درون ما حضور دارد و مرجعيتناپذير و سنتشکن است و آستانهها را برنمیتابد درگير میکند. پس بايد نابود شود. حذف شود تا زندگی بر همان سياق متعارف مبتنی بر عادتها و مفاهيم عادتشده ادامه يابد. از اين نظر مرجعيت از حذف و حذف از خشونت و بهکارگيری زبان قدرت در روابط ميان افراد نشان دارد. همان مجموعهای که به تعبير گلشيری به خودبيگانگی ما میانجامد:
"ما میخواستيم دنيا را عوض کنيم، حالا میبينيم فقط خودمان عوض شدهايم."
آينههای دردار، انتشارات نيلوفر، چاپ اول
۴
من برای ادبيات مهاجرت به اين صورتی که هست آيندهای نمیبينم. نويسندهای که در مهاجرت مینويسد، بايد تکليفش را روشن کند. آيا مخاطبش مردم در داخل کشور هستند، يا مردم جهان؟
هوشنگ گلشيری آرش، شماره ۱۷
مهاجرت برگذشتن از آستانه فرهنگ ملی است. هم پشت سرگذاشتن مرزهای جغرافيايی ست و هم برگذشتن است از شايستها و نبايستها. از آستانهای که به بلندی يا کوتاهی قد ماست، مهاجر میگذرد تا از نو آستانه را تعريف کند. مهاجرت از اين نظر به معنی فاصلهگذاری با گذشته، سنتها و آداب است و بازنگری در مفاهيم. پس مهاجر نه مرزپذير است نه مرجعيتپذير. ادبيات مهاجرت از مفاهيم و تعابير ادبيات مرجع میگذرد و به مفاهيم و تعابير تازه در کوشش و کوشش با فرهنگ کشور ميزبان و متأثر از آن میرسد. آستانهها در فرهنگ مهاجرت از نو تعريف میشود. از اين نظر ضديت ادبيات مرجع با ادبيات مهاجرت از نوع ضديت پدر است با پسر. تکرار سهرابکشی و سياوشکشی است که هر دم از نو مکرر میشود.
ادوارد سعيد مینويسد:
"روشنفکر (...) بايد خارج از سنن و هويت ملیای باشد که در آن میزيد تا بتواند مسايل را جهانی ببيند."
گلشيری در "آينههای دردار" مینويسد:
"ما هنوز وقتی دلمان میگيرد حافظ میخوانيم، در جدلهامان به مثنوی استناد میکنيم، يعنی گذشته هنوز هست، هنوز برد دارد، به نگاهمان به اينجا، (...) شکل میدهد، اصلا قالب نگاه ما را به همه چيز از پيش تعيين میکند. خوب
سخت است دل کندن."
مهاجرت همين دل کندن است. تن ندادن است به اينکه قالب نگاه ما از پيش تعيين شود. در ادبيات مهاجرت، نويسنده مهاجر قالب نگاه خود را خود تعيين میکند. و اين يعنی ضديت با مرجعيت ادبی، يعنی درافتادن با ادبيات مرجع. خاستگاه مهاجرت ستيز با قدرت است.
گلشيری در آينههای دردار مینويسد:
"معلوم است. هنوز يک پايشان آنجاست، برای کوچههای خاکی نائين و گذر مقصود بيک اصفهان غمنامه مینويسند."
ادبيات مهاجرت بيانگر درگيری نويسنده مهاجر است با همان کوچههای نائين يا گذر مقصود بيک. منتهی از يک فاصله سالم. از جايی که میتوان از آن جا به تحکم جغرافيا تن نداد. بااين حال ادبيات مهاجرت به هر زبانی که نوشته شود، به اعتبار همان پيشينه و تاريخ و ريشههايی که هوشنگ گلشيری بارها در آثارش به آن میپردازد، شاخهايست از درخت تنومند ادب فارسی و اگر امروزهروز بيش از گذشته به ادبيات مهاجرت پرداخته میشود، اين تحول که خجسته است و کارساز است و چه بسا در آيندهای نه چندان دور تعريف ما را از آستانهها دگرگون کند، بيشتر به اين دليل است که در گفتمان سياسی به بحران رهبری میپردازند. در همان سخنرانی فلورانس گفته بودم که ذهنيت ادبی در تاريخ ادبيات معاصر برآمده از يک ذهنيت سياسی است.
ظاهراً تحولات سياسی و بحرانهای سياسی در ايران در گرهگاه اراده ملی و خواست و پسند رهبری شکل میگيرد. در قلمرو ادبيات چندی است که مرجعيت ادبی از بين رفته است، هرچند که ادبيات مرجع و مفاهيم آن هنوز در برخی محافل و در مطبوعات ادبی اعتبار دارد. گمان میکنم اگر هوشنگ گلشيری زنده بود، چه بسا در دورهای ديگر از حيات ادبی خود در مفهوم مرجعيت ادبی و ادبيات مرجع تجديد نظر میکرد. در کتابی به نام "هر اتاق مرکز جهان است" در گفتگو با ساير محمدی به برداشت و دريافتی اساسا متفاوت از ادبيات مهاجرت دست میيابد. در چند شماره نخست کارنامه هوشنگ گلشيری چند داستان از قلمرو ادبيات مهاجرت که با پيشنهاد داستاننويسی او منطبق بود به چاپ سپرد و بدين ترتيب دين خود را به ادبياتی ادا کرد که اتفاقا دم دست نبود، اما به کار امروزمان میآمد.
پس نتيجه میگيرم که هوشنگ گلشيری نوعی از ادبيات را نمايندگی میکند که چند سالی پس از انقلاب بهمن ادبيات مرجع بود، با مفاهيم و دستورالعملهايی که آستانه را تعيين و تعريف میکند. اکنون با عنايت به گشايشی که در فضای سياسی و در کار نشر و پخش کتاب به وجود آمده است و با عنايت به تنوع کمی و کيفی آثار منتشر شده در خارج و داخل کشور همسو با بحران رهبری سياسی مسأله مرجعيت ادبی و ادبيات مرجع حل شده است. جامعه ادبی از يک جامعهء تکصدايی فاصله میگيرد و به سوی يک پلوراليسم ادبی حرکت میکند. تجربه ما در مهاجرت میتواند از برخی جهات راهگشا و راهنما باشد.
|