يادم رفته بود درايستگاه خانه پياده شوم
پريسا بهراملو
امروز در ايستگاه اتوبوس به انتظار ايستاده بودم. ساعتی از ظهر گذشته بود. باد سردی ميوزيد، اتوبوس ديرکرده بود و عدهء زيادی منتظر بودند. خيابان شلوغ بود و ماشينها با سرعت رد مي شدند.
مشغول تماشای مردم شدم: چشمم به زن جوانی افتاد که به آنطرف خيابان خيره شده بود. رد نگاهش را گرفتم و به يک پيرمرد روزنامه فروش رسيدم،که با صدايی بيرمق داد ميزد: روزنامه! روزنامه!
پسربچهء روزنامه فروشی را پيش چشم تصور کردم که در يک ظهر داغ تابستان در تهران بين ماشينهايی که پشت چراغ قرمزايستاده بودند، دنبال مشتری ميگشت.حالا من در يکی از خيابانهای پرآمد و شد تهران بودم و کنار خيابان منتظرتاکسی ايستاده بودم.
هوا سخت گرم بود.
فرض کنيد پس از چند سال دوری از وطن برای تعطيلات تابستانی به ايران برگشته ام و هيجان زده ام. از طرفی ميخواستم داد بزنم وبه همه اعلام کنم که من پس از سالها سرانجام به ايران آمده ام و از طرف ديگر شديداً ميترسيدم ازهمه چيز. می ترسيدم مبادا ندانسته در خيابان کاری بکنم خلاف و پاسداران سر برسند و مرا گرفتار کنند. پيش از آن که حرفی از دهانم بيرون بيايد، هر جمله را چندبار در ذهن مرور ميکردم تا مبادا حرف ناشايستی بگويم و به دردسر بيفتم: يک جورماليخوليا.
درآن روز داغ بيست دقيقه ای ميشد که با اين ماليخوليا منتظرتاکسی بودم. تاکسی ها مي آمدند و مردم بدون معطلی سوار ميشدند و ميرفتند. تا ميخواستم بگويم مثلا اميرآباد، پنج نفر به سرعت برق سوارميشدند وتاکسی راه ميافتاد.
موقع بيرون آمدن از خانه مادربزگم اصرار کرده بود که دخترجان تو تازه آمده ای و با شهر آشنا نيستی، بهتر است تنها نروی بيرون ،من توجه نکرده بودم وگفته بودم مگر من بچه ام که نتوانم تنها بيرون برم. کم کم داشتم پشيمان ميشدم، در فکر فرورفته بودم که آيا موفق ميشوم تاکسی سوارشوم يا نه و بنظرم ديگرحتی تلاش نميکردم که سوارتاکسی شوم، همينطور ايستاده بودم ومردم را تماشا ميکردم که ناگهان مرد جوانی را ديدم که داشت ازآنسوی خيابان ازلابلای ماشينها رد ميشد تا به اين سمت برسد. مرد به نظر آشنا می آمد.
مرد جوان رسيد به اين سمت خيابان و کنار من منتظرتاکسی ايستاد. قدش کمی از من بلندتر بود و پوست تيره ای داشت. چند بار نگاهش کردم،حواسش جای ديگری بود واصلاً متوجه نگاههای من نشد. با تمام قدرت به ذهنم فشار آوردم وقيافهً فاميل،دوستان و آشنايان را از نظر گذراندم، به نتيجه ای نرسيده ام. شک نداشتم که ميشناسمش ولی هرچه فکرميکردم کيست چيزی يادم نميامد، نه اسمی نه نشانه ای.
يک تاکسی چندقدم دورترترمزکرد،مردجوان باشتاب به سمت تاکسی رفت به راننده چيزی گفت و سوار شد. ناگهان ذهنم آتش گرفت: کيارش! همبازی دوران بچگيم.
تاکسی به سرعت دورميشد. من مثل يک مجسمه گچی ايِستاده بودم وقدرت حرکت نداشتم، منجمد شده بودم. درذهنم جنب وجوشی برپابود: شطرنج، بوی عود، خانه قديمی، حريف شطرنج من...
هشت ساله بوديم، با هم شطرنج يادگرفتيم، تا يازده سالگی هفته ای يکی دو روز بعد از مدرسه با هم شطرنج بازی ميکرديم. آخرين باری که حريف شطرنج هم شديم روزی بود که خالهً اودرخانه شان مهمان بود. خاله خانم مرا که ديد گفت به به، چه دخترقشنگی،چندسالته دخترجون؟ وکيارش به من مهلت جواب دادن نداد و فوری در گوش خاله پچ پچ کرد" نامزد منه،ده روز از من کوچيکتره". ومن چنان خشمگين شده بودم که ديگر با او بازی نکردم. تحقيرم کرده بود، نگفته بود همبازی هستيم، به رخم کشيده بود که از جنس ديگر هستم، از او متنفر شده بودم و کينه اش را به دل گرفته بودم. از آن پس سراغش را نگرفتم، هرچه پدرهايمان اصرارکردند شطرنج بازی کنيم با هم، زير بار نرفتم.
گاهی دلم برای شطرنج و بازی با او لک ميزد ولی غرورم اجازه نميداد که بر زبان بياورم.
آن روز در تهران ازتاکسی گرفتن منصرف شدم و برگشتم منزل.
وحالا، در تورنتو اتوبوس به ته خط رسيده است و من پياده مي شوم تا سوار يک اتوبوس ديگر شوم و راه رفته را برگردم. می دانيد: يادم رفته بود درايستگاه خانه پياده شوم.
|