يك شب عاشقانه - كورت وونهگات فارسی: جواد رسولى
براى عشاق جوان، مهتاب چيز دلچسبى است، بخصوص براى زنها كه انگار هيچ وقت از تماشايش خسته نمىشوند؛ ولى وقتى يك مرد سنش بالاتر مىرود معمولاً اين طور فكر مىكند كه مهتاب با آن نور سرد و كمرنگش خيلى هم باعث دلخوشى نمىشود. ترلى ويتمن هم همين طور فكر مىكرد. ترلى لباس خواب پوشيده بود و پشت پنجره اتاق خواب منتظر ايستاده بود تا دخترش نانسى برگردد خانه.
او مردى مهربان، درشت هيكل و خوش تيپ بود. قيافهاش مثل صورت يك پادشاه باشكوه بود. اما در واقع شغلش نگهبانى از پاركينگ كارخانه رينبِك آبراسيوز بود. باتومش، اسلحهاش، فشنگهايش، و دستبندش روى يك صندلى كنار تخت افتاده بود. ترلى كمى گيج و ناراحت بود.
همسرش، ميلى توى تخت دراز كشيده بود. تقريباً براى اولين بار از زمان ماه عسل سه روزهشان در سال 1936 تا به حال موهايش را فر نداده بود. موهايش ريخته بود روى بالش. اين طورى جوان و دلنشين و رازآلود به نظر مىآمد. براى سالها توى آن رختخواب هيچ كدامشان رازآلود به نظر نيامده بودند. ميلى چشمهايش را باز كرد و به ماه خيره شد. حالتش جورى بود كه لج ترلى را درمىآورد. ميلى اصلاً درباره اين مسئله كه ممكن است اين وقت شب، زير نور مهتاب، چه اتفاقى براى نانسى رخ داده باشد، نگران نشده بود. ميلى حتى بدون فكر كردن به اين قضيه خوابش برده بود. بعد بيدار شده و چند لحظه به ماه نگاه كرده بود و لابد افكار مهمى توى سرش بوده كه البته آنها را به ترلى نگفته بود و دوباره خوابش برده بود. ترلى گفت: »بيدارى؟«
ميلى گفت:»هوم؟«
- »تصميم گرفتى بيدار شى؟«
ميلى خواب آلود گفت: »بيدار بودم«. صدايش شبيه دخترها شده بود.
ترلى گفت: »فكر مىكنى بيدار بودى؟«
- »ممكنه بدون اينكه بفهمم خوابم برده باشد.«
ترلى گفت: »يك ساعته كه انگار دارى چوب اره مىكنى.«
داشت صداى نفس كشيدن ميلى را برايش گوشخراش جلوه مىداد تا بيشتر هوشيارش كند. مىخواست كاملاً از خواب بيدارش كند تا به جاى نگاه كردن به ماه با او حرف بزند. معلوم است وقتى كه خواب بوده، صداى اره كردن درنمىآورده. زمانى او هم خيلى زيبا بوده و هم آرام.
آن موقع ميلى زيباترين دختر شهر كوچكشان بود. حالا دخترشان جاى مادرش را گرفته بود. ترلى گفت: »برام مهم نيست كه اعتراف كنم خيلى نگرانم«
ميلى گفت: »عزيزم! اونا حالشان خوبه، اونا عقلشون مىرسه، ديگه بچه كه نيستن«
ترلى گفت: »مىخواى تضمين كنى كه امكان نداره اونا توى گودالى، چيزى با ماشين چپ كرده باشن؟«
اين حرف خواب را كاملاً از سر ميلى پراند. توى تخت نشست و اخم كرد. »تو واقعاً فكر مىكنى...«
ترلى گفت: »من واقعاً فكر مىكنم! اون پسره به من قول شرف داد كه تا دو ساعت قبل برش مىگردونه خونه.«
ميلى ملحفه را كنار زد. حالا پاهاى لختش نزديك هم روى كف اتاق بودند. گفت: »خيله خب، ببخشيد. من الان بيدارم. نگران هم هستم.«
ترلى گفت: »در مورد اين تأخير« پشتش را به ميلى كرد و براى آنكه به نگاههاى مسئولانهاش از پنجره تأثير بيشترى بخشد، پاهاى گندهاش را گذاشت روى رادياتور شوفاژ.
ميلى گفت: »ما، نگرانيم ولى فقط قراره منتظر بمونيم؟«
ترلى گفت: »پيشنهادت چيه؟ اگه منظورت اينه كه با پليس تماس بگيرم تا تصادفهاى امشب رو چك كنند؛ تمام اين كارها رو با جزئيات بيشترى، وقتى انجام دادم كه داشتى چوب اره مىكردى.«
ميلى با صداى ضعيفى پرسيد: »هيچ تصادفى نشده بود؟«
ترلى گفت: »هيج تصادفى كه ازش با خبر شده باشند.«
- »خب اين - اين - يك كمى اميدواركننده است«
ترلى گفت: براى تو ممكنه، ولى براى من نه!. به طرفش برگشت و ديد حالا به اندازه كافى بيدار هست كه حرفهايش را خوب بشنود، حرف هايى كه مدتها بود مىخواست بگويد:
»منو ببخش كه اين طورى حرف مىزنم، ولى به نظرم تو با اين قضيه طورى برخورد مىكنى، انگار اين چيز مقدسيه. رفتارت جوريه كه انگار بيرون بودنِ دخترمون با اون جوون پولدارِ زبر و زرنگ توى ماشين سيصد اسب بخارش يكى از بزرگترين اتفاقاتىيه كه توى زندگىمون افتاده.«
ميلى بلند شد. متعجب و رنجيده زمزمه كرد: »مقدس؟، من؟«
»خب موهايت را ريختى دور سرت، مگه نه؟ لابد براى اين كه وقتى رسوندش خونه، اگر اتفاقاً چشمش به تو افتاد؛ به نظرش خوش قيافه بيايى، ها؟«
ميلى لبش را گاز گرفت. گفت: »من فقط فكر كردم اگر قرار باشه دعوا يا بگومگويى پيش بياد، با موهاى فر زدهام وضعيت رو بدتر نكنم«
ترلى گفت: »تو فكر مىكنى دعوايى پيش بياد، مگه نه؟«
ميلى رفت طرفش، آرامنوازشش كرد. »تو رئيس خانوادهاى. تو يعنى تو، هر كارى كه فكر مىكنى درسته انجام مىدى، فكر نمىكنم اين جورى خوب باشه؛ يعنى منصفانه نيست. واقعاً دارم تا اون جايى كه مىتونم به اين فكر مىكنم كه چكار مىشه كرد؟«
ترلى پرسيد: »مثل چى؟«
ميلى گفت: »چرا به پدرش زنگ نمىزنى؟، شايد بدونه اونا كجان يا برنامهشون چى بوده؟«
اين پيشنهاد بهنظر ترلى جالب آمد. او هميشه سعى مىكرد روى ميلى نفوذ داشته باشد، اما حالا احساس مىكرد هيچ تسلطى بر خانه، اتاق يا حتى پاهاى كوچك زنش ندارد. گفت: »عالى بود!« كلماتش با صداى بلند ادا شدند ولى مثل صداى طبل تو خالى بودند.
ميلى گفت: »چرا كه نه؟«
ترلى نمىتوانست بيش از اين به صورت زنش نگاه كند. دوباره شروع كرد از پنجره بيرون را نگاه كردن. به مهتابِ آن بيرون گفت: »واقعاً بىنظيره، خودِ روست. ال. سى. ريبنك از تختش بيرون بياد. الو - ال سى؟ من تى. دبليو. اَم. مىدونى پسرت داره با دختر من چه غلطى مىكنه؟«. ترلى خنده تلخى كرد.
بهنظر مىآمد ميلى نمىفهمد. گفت: »تو كاملاً حق دارى به اون يا هر كس ديگهاى زنگ نزنى. منظورم اينه كه اين وقت شب همه برابر و آزادند.«
ترلى گفت: »براى خودت يك حرف مىزنى!« با يك جور لحن اغراق شده ادامه داد: » شايد تو و ال. سى ريبنك زمانى آزاد و برابر بودهايد ولى من هيچ وقت اين طور نبودم و به علاوه، هيچ وقت هم قرار نبوده كه باشم«.
ميلى گفت: »من فقط مىخوام بگم كه اون هم آدمه.«
ترلى گفت: »در اين زمينه تو خبرهاى، مطمئناً من كه نيستم. اون هيچ وقت من رو براى رقص با خودش بيرون نبرده.«
- اون هيچ وقت من رو هم براى رقص بيرون نبرده. اون از رقصيدن خوشش نمىآد. ميلى حرفش را تصحيح كرد: »يا اينكه خوشش نمىاومد.«
ترلى گفت: »خواهش مىكنم اين وقت شب براى من ملالغتى نشو، اون تو رو با خودش بيرون برد و لابد هر كارى هم دلش خواست كرد. بنابراين هر اتفاقى هم كه افتاده باشد تو درباره اون بيشتر از من مىدونى.«
ميلى رنجيده گفت: »عزيزم اون يك بار منو با خودش بيرون برد تا شام بخوريم، توى »بلوميل« و يك بار هم منو برد سينما، فيلم »مرد لاغر« و توى اين مدت كارى كه اون كرد اين بود كه حرف بزنه و كارى كه من كردم اين بود كه گوش كنم. و حرفهايش هم اصلاً عاشقانه نبود، درباره اين موضوع حرف مىزد كه چطور قراره كارخونه پودر لباسشويى رو تبديل به كارخونه ظروف چينى كنه و قراره طراحىهاى لازم رو اون انجام بده و هيچ كار ديگهاى هم كه شبيه تصورات توئه انجام نداد. اينا همه اون چيزيه كه من از لوئيز سى ريبنك مىدونم يا دربارهاش تخصص دارم.« دستش را روى سينهاش گذاشت و گفت: »اگه مىخواى بدونى كه در چه مورد خبرهام بدون كه اون مورد تويى.«
ترلى مثل حيوانات صدايى درآورد.
ميلى گفت: »چى گفتى عزيز دلم؟«
ترلى گفت: »من، چى در مورد من مىدونى؟«
ميلى تكانى به خودش داد كه ترلى نديد.
ترلى شق و رق ايستاده بود. مثل يك آدم زخمخورده راه افتاد. رفت طرف تلفنِ روى ميز كنار تخت. گفت: »چرا نبايد زنگ بزنم؟«
با شلختگى در دفترچه تلفن دنبال شماره لوئيز. سى. ريبنك گشت، داشت با خودش درباره دفعاتى كه كارخانه ريبنك نصف شب او را از تختش بيرون كشيده بود، حرف مىزد.
شماره را اشتباه گرفت. قطع كرد. دوباره شروع كرد به شماره گرفتن. شجاعتى كه براى چند لحظه به دست آورده بود، داشت به سرعت محو مىشد.
ميلى از ديدن اين صحنه بدش مىآمد. گفت: »اون خواب نيست. امشب مهمونى داشتن«
ترلى گفت: »چى داشتن؟«
»ريبنك امشب يه مهمونى دارن، يا اينكه داشتن و تازه تموم شده.«
ترلى گفت: »از كجا مىدونى؟«
توى روزنامه صبح نوشته بود، صفحه اجتماعى، تازه، مىتونى برى از توى آشپزخانه نگاه كنى ببينى چراغهاشون هنوز روشنه يا نه؟«
ترلى گفت: »تو از آشپزخونه مىتونى خونه ريبنك رو ببينى؟«
ميلى گفت: »البته، بايد سرتو يه كمى بيارى پايين و بعد بچرخونى يك طرف، اون وقت از گوشه پنجره مىتونى خونهشونو ببينى.«
ترلى با تمسخر سرش را تكان داد. ميلى را تماشا كرد. و به فكر فرو رفت.
بعد دوباره شماره گرفت. گذاشت تلفن دوبار زنگ بزند، آن وقت قطع كرد. حالا او به همسرش، به اتاقهايش و به خانهاش تسلط داشت.
ترلى گفت: »هر وقت خانواده ريبنك كارى بكنند، تو همه چيزايى رو كه دربارهشون توى روزنامه نوشته شده، مىخونى؟«
ميلى گفت: »عزيزم همه زنها صفحه اجتماعى رو مىخونن. اين هيچ معناى خاصى نداره. اين فقط يك جور كار احمقانه است كه وقتى صبح روزنامه مىآد همه انجامش مىدن، همه زنها.«
ترلى گفت: »حتماً، حتماً، ولى چند تا از اين زنها ممكنه به خودشون بگن: من مىتونستم حالا خانم لوئيز. سى. ريبنك باشم؟«
ترلى داشت كار بزرگى مىكرد؛ يعنى داشت آرامشش را حفظ مىكرد. داشت مثل يك پدر با ميلى برخورد مىكرد. پدرى كه از قبل تقصيرش را بخشيده، گفت: »بالاخره مىخواى قضيه اين دو تا بچه رو كه الان يه جايى زير نور مهتاب هستن جدى بگيرى يا مىخواى تظاهر كنى كه تنها چيزى كه بايد فكر كنيم اينه كه تصادف كردن؟«
ميلى پشتش را راست كرد، گفت: »نمىدونم منظورت چيه؟«
ترلى گفت: »تو روزى صد دفعه سرت رو خم مىكنى تا از گوشه پنجره بتونى اون خونه سفيد رو ببينى، بعد نمىدونى منظورم چيه؟ دخترمون با پسرى كه يه روز قراره صاحب اون خونه بشه يه جايى بيرون زير مهتاب هستن و تو نمىدونى منظورم چيه؟ تو گذاشتى موهات بريزه دور شونههات و به ماه خيره شدى و حرفهايى رو كه بهت مىزدم به زحمت شنيدى، اون وقت نمىدونى منظور من چيه؟« ترلى سر بزرگ و شانههايش را تكان داد، بعد گفت: »جداً نمىتونى بفهمى؟«
تلفن در خانه سفيدِ روى تپه دو بار زنگ زد. بعد قطع شد. لوئيز. سى. ريبنك زير نور مهتاب ميان چمنها، روى يك صندلى آهنى سفيد نشسته بود. داشت به تپهاى كوچك بامزه و بىخود زمين گلف نگاه مىكرد و بالا و پايين آن كه منظره شهر ديده مىشد. تمام چراغهاى خانهاش خاموش بودند. فكر كرد همسرش، ناتالى، ديگر خوابيده.
لوئيز داشت مشروب مىخورد. به اين فكر مىكرد كه مهتاب دنيا را قشنگتر نكرده است. فكر كرد مهتاب حتى دنيا را بدتر هم كرده، باعث شده همه چيز مثل ماه، مرده به نظر بيايد. صداى زنگ تلفن و بعد قطع شدنش با حال و هواى لوئيز مىخواند. تلفن آن موقع شب چيز خوبى بود. يك كار ضرورى كه بايد تا وقت گل نى صبر مىكرد و زنگ مىزد. لوئيز گفت: »شبم رو خراب كن، بعد قطع كن.«
غير از خانه و كارخانه پودر لباسشويى، لوئيز يك چيز ديگر هم از پدر و پدربزرگش ارث برده بود، و آن هم احساس لذتبخش تقلب و فساد در كارهاى تجارى بود. لوئيز هم مثل آنها با خودش فكر مىكرد مىتوانسته يك توليدكننده موفق ظروف چينى يا چرخ آسياب باشد ولى نه وقت خوبى به دنيا آمده و نه جاى خوبى.
درست وقتى تلفن همان موقعى كه بايد زنگ مىزد، دو بار زنگ زد، همسر لوئيز هم پيدايش شد. ناتالى يك دختر لاغر اندام و نسبتاً جذابِ بوستنى بود. نقش او انگار بد فهميدن حرفها و كارهاى لوئيز بود و البته با عكسالعملهاى لوئيز مثل يك ماشين پيچيده، هنرمندانه، كنار مىآمد.
گفت: »لوئيز شنيدى تلفن زنگ زد؟«
لوئيز گفت: »هوم؟ آره، آها!«
ناتالى گفت: »زنگ زد، بعد قطع شد.«
لوئيز گفت: »مىدونم« به زنش هشدار داد كه اصلاً حوصله بحث كردن درباره تلفن يا هر چيز ديگرى را ندارد.
ناتالى هشدار را نديده گرفت: »از خودت نپرسيدى كى ممكنه باشه؟«
لوئيز گفت: نه.
- »شايد يكى از مهمونا بوده كه چيزى جا گذاشته، دور و بر چيزى نديدى؟ يه چيزى كه كسى جا گذاشته باشه؟«
لوئيز گفت: »نه.«
ناتالى گفت: »يه گوشواره يا همچون چيزى مثلاً« يك كت نازك به رنگ آبى كمرنگ تنش بود كه لوئيز برايش خريده بود. از آن كتهاى قشنگى كه روى لباس شب مىپوشند، ولى وقتى يك صندلى سنگين آهنى را با خودش كشيد ميان چمنها تا كنار لوئيز بنشيند كت تقريباً زشت بهنظر مىرسيد. دستههاى دو صندلى كاملاً كنار هم قرار گرفتند و لوئيز درست به موقع انگشتهايش را از ميان دو دسته صندلى بيرون كشيد. ناتالى نشست، گفت: »سلام.«
لوئيز گفت: »سلام.«
ناتالى گفت: »ماه رو مىبينى؟«
»آره.«
»فكر مىكنى امشب به مهمونا خوش گذشت؟«
لوئيز گفت: »نمىدونم و مطمئنم اونا هم نمىدونن«. با اين حرف مىخواست نشان بدهد كه او هميشه تنها فيلسوف و هنرمند ميهمانىهايش است. بقيه يك مشت بازارى بودند. ناتالى به اين قضيه عادت داشت. آن را نشنيده گرفت. گفت: »چارلى كى برگشت؟« چارلى تنها پسرشان بود. در واقع لوئيز چارلز ريبنكِ پسر.
لوئيز گفت: »مطمئناً نمىدونم، نيومد به من گزارش بده. هيچ وقت اين كار رو نمىكنه.«
ناتالى كه داشت از تماشاى ماه لذت مىبرد، حالا با ناراحتى جلوِ صندلى نشست. پرسيد »چارلى خونه است، نه؟« لوئيز گفت: چيز خاصى نمىدونم.
ناتالى از روى صندلى به جلو خم شد. توى تاريكى شب چشمهايش را ريز كرد تا ببيند ماشين چارلى را مىتواند در سايه گاراژ تشخيص بدهد. پرسيد: »با كى رفت بيرون؟«
لوئيز گفت: »با من صحبت نمىكند.«
ناتالى گفت: »با كى بيرونه؟«
»اگر با خودش نباشد، لابد با يه نفره كه تو ازش خوشت نمىآد.«
ولى ناتالى اين را نشنيد. داشت مىدويد طرف خانه. تلفن داشت دوباره زنگ مىزد.
آنقدر زنگ زد تا ناتالى گوشى را برداشت.
او گوشى را گرفت طرف لوئيز. گفت: »يه مرده به نام ترلى ويتمن مىگه از پليساى كارخونهس«.
لوئيز همان طور كه گوشى را مىگرفت گفت: »توى كارخونه اتفاقى افتاده؟ آتيش سوزى مثلاً؟«
ناتالى گفت »نه. اون قدر جدى نه.« از لحن صحبت ناتالى، لوئيز اين طور حدس زد كه اتفاق خيلى بدترى افتاده. »مثل اينكه پسرمون با دختر آقاى ترلى رفته بيرون، بايد چند ساعت قبل بر مىگشتن. طبيعتاً آقاى ترلى نگران دخترش شده.«
لوئيز پشت تلفن گفت: »آقاى ترلى؟«
ترلى گفت: »ترلى اسم كوچك منه قربان، اسم كاملم ترلى ويتمنه.«
ناتالى گفت: »دارم مىرم از تلفن بالاى پلهها گوش كنم«. گوشه كتش را جمع كرد و مثل مردها بهدو از پلهها بالا رفت.
ترلى گفت: »شما احتمالاً منو از قيافه مىشناسين، من نگهبان پاركينگام«
لوئيز گفت: »البته كه شما رو مىشناسم. هم به قيافه و هم با اسم.« دروغ مىگفت: »خب، حالا اين قضيه پسر من و دختر شما چيه؟«
ترلى هنوز آماده نبود كه برود سر اصل مطلب. هنوز داشت خودش و خانوادهاش را معرفى مىكرد. گفت: »احتمالاً شما همسر منو خيلى بهتر از من مىشناسين قربان.« صداى كوتاه زنانهاى از پشت تلفن شنيده مىشد.
براى لحظهاى لوئيز نتوانست تشخيص دهد كه اين صداى همسر خودش بود يا همسر ترلى؛ ولى وقتى سر و صدايى را شنيد كه نشان مىداد كسى مىخواهد تلفن را قطع كند فهميد صدا از آن طرف بوده. زن ترلى به وضوح نمىخواست اسمش آن وسط گفته شود.
ترلى تصميم گرفته بود اين كار را بكند. بالاخره هم ترلى برنده شد، گفت: »البته شما اون رو با اسم قبل از ازدواجش مىشناسين، ميلى ميلدرد اوشى.«
سر و صداى اعتراضى كه از طرف ترلى مىآمد، حالا خوابيده بود. تمام شدن اعتراضها با بهت لوئيز هم زمان بود كه او به خوبى ميلى اوشى جوان و زيبا و جذاب را به خاطر مىآورد. سالها بود كه او به فكر نكرده بود و از سرنوشتش هيچ اطلاعى نداشت.
لوئيز گفت: »بله - بله، من خوب به خاطرش مىآرم.« نزديك بود به خاطر پير شدن، به خاطر پايانهاى تلخ و تكرارى كه عشاق جوان و جسور دچارش مىشوند، به گريه بيفتد.
از موقعى كه اسم ميلى برده شده بود، ترلى توانسته بود طورى كه دلش مىخواهد با لوئيز. سى. ريبنك بزرگ صحبت كند. معجزه همدرد بودن داشت اتفاق مىافتاد. ترلى و لوئيز مثل دو تا مرد، مثل دو پدر با هم حرف مىزدند و به علاوه لوئيز داشت عذرخواهى مىكرد و به پسر خودش بد و بيراه مىگفت.
لوئيز از ترلى به خاطر تلفنش به پليس تشكر كرد. گفت: كه او هم همين كار را خواهد كرد و اگر خبرى چيزى پيدا كرد بلافاصله به ترلى زنگ مىزند. موقع خداحافظى به ترلى گفت: »آقا«
وقتى ترلى گوشى را گذاشت كاملاً سر حال و بشاش بود. به ميلى گفت: سلام رسوند. و سرش را برگرداند و ديد با هوا حرف زده. ميلى بىسر و صدا از اتاق بيرون رفته بود.
ترلى او را توى آشپزخانه پيدا كرد، داشت روى اجاق الكتريكى جديدشان قهوه درست مىكرد. اسم اجاق »گلوب مستر« بود. يك صفحه كنترل هم داشت كه به گونهاى مضحك پيچيده بود. »گلوب مستر« يكى از رؤياهاى ديرينه ميلى بود كه حالا تحقق پيدا كرده بود. تعداد رؤياهاى ميلى كه درباره چيزهاى خوب بود و واقعيت پيدا كرده بود، چندان هم زياد نبود.
قهوه، جوش آمده و سروصداى كترى را درآورده بود. با اين كه با تمركز وحشتناكى به كترى خيره شده بود متوجه جوش
آمدن آن نشد. قطرههاى آب جوش كه اين طرف و آن طرف مىپاشيد دستش را سوزاند. بغضش تركيد. دستش را كه سوخته بود طرف دهانش برد و آن وقت بود كه ترلى را ديد.
بلند شد تا از كنارش رد شود و از آشپزخانه برود بيرون، ولى ترلى بازويش را گرفت. با يك جور حالت سردرگم و گيج گفت »عزيزم« و با دست آزادش شعله »گلوب مستر« را خاموش كرد. گفت: »ميلى.«
ميلى با نااميدى مىخواست خودش را از دست او بيرون بكشد. ترلى با آن هيكل بزرگش آن قدر راحت او را نگه داشته بود كه اصلاً بهنظرش نمىآمد دارد زور به خرج مىدهد. سرانجام ميلى آرام گرفت. چهره شيرينش برافروخته و درهم شده بود. ترلى گفت: »نمىخواى، نمىخواى به من بگى چى شده عزيزم؟«
ميلى گفت: »نگران من نباش، برو غصه اونايى رو بخور كه افتادن توى گودال و دارن مىميرن.« ترلى رهايش كرد و گفت: »چيز بدى گفتم؟«
ميلى گفت: »اوه، ترلى، ترلى، هيچ وقت فكر نمىكردم اين جورى اذيتم كنى، اين قدر زياد« دستهايش طورى كه انگار شيئى قيمتى را نگه داشته باشد، بالا آورد. بعد گذاشت آن چيز يا هر چيزى كه فكر مىكرد هست، از دستش بيفتد.
ترلى افتادنش را نگاه كرد. پرسيد: »فقط براى اين كه اسمتو بهش گفتم؟«
»وقتى - وقتى اسممو بهش گفتى، يه عالمه چيز ديگه هم بهش گفتى« داشت سعى مىكرد ترلى را ببخشد ولى برايش سخت بود. »فكر نكنم خودتم مىدونستى چه چيزاى ديگهاى دارى بهش مىگى.«
ترلى گفت: »من فقط اسمتو گفتم. همين.«
»و تنها معنايى كه اين حرف براى لوئيز. سى. ريبنك داره اينه كه زنى توى شهر زندگى مىكنه كه بيست سال قبل باهاش دوتا قرار احمقانه داشته و از اون موقع تا به حال هيچ حرفى به جز همين قضيه نزده و شوهرش هم موضوع اون دوتا قرار احمقانه رو مىدونه و به اندازه زنش به اونا افتخار مىكنه. واقعاً كه!«
ميلى سرش را پايين آورد و به يك طرف چرخاند و به پنجره آشپزخانه اشاره كرد. اشارهاش به طرف نور سفيدى بود كه از گوشه بالاى پنجره ديده مىشد. گفت: »اونجا، لوئيز. سى. ريبنك بزرگ يه جايى وسط اون نورهاى سفيد داره فكر مىكنه كه من تمام اين سالها عاشقش بودم.« چراغهاى سفيد خانه ريبنك خاموش شدند. »حالا لابد رفته يه جايى زير مهتاب و داره درباره اون زن بيچاره كوچولو و اون مرد بيچاره كوچولو و دختر بيچاره كوچولوشون فكر مىكنه.« به خودش لرزيد »خب، ما بيچاره نيستيم! يا حداقل تا امشب نبوديم.«
لوئيز. سى. ريبنك بزرگ برگشت پيش ليوان و صندلى آهنى سفيدش. به پليس تلفن زده بود و پليس همان چيزى را كه به ترلى گفته بود به او هم گفت، اين كه هيچ حادثهاى كه از آن با خبر شده باشند اتفاق نيافتاده.
ناتالى دوباره كنار لوئيز نشست. سعى كرد نگاه او را به طرف خودش جلب كند. سعى كرد كارى كند كه او لبخند مادرانهاش را ببيند؛ ولى لوئيز توجهى نمىكرد.
گفت: »تو تو مادر اين دختره رو مىشناسى نه؟«
لوئيز گفت: »مىشناختم.«
»توى همچين شبايى ماه كامل و اين جور چيزا، با خودت مىبرديش بيرون؟«
لوئيز با تندى گفت: »مىتونيم تقويم بيست سال پيش رو در بياوريم و ببينيم همچين شبى ماه چه شكلى بوده، مىدونى، نمىشه از ماه كامل فرار كرد، به هر حال ماهى يك بار اتفاق مىافته.«
ناتالى گفت: »شب عروسىمون ماه چه شكلى بود؟«
»كامل بود؟«
»هلال بود، هلال ماه شب اول.«
لوئيز گفت: »زنها به همچين چيزايى حساسترن. اونا همه چيزو مىبينن.«
از اينكه خودش را تند مزاج و عصبانى مىديد، تعجب كرد. وجدانش داشت روى صدايش تأثير مىگذاشت، چون تقريباً چيزى از دوران ماه عسلش با ناتالى را به ياد نمىآورد.
او تقريباً همه لحظاتى را كه با ميلى اوشى وسط زمين گلف گذرانده بود به خاطر داشت. آن شب ماه كامل بود.
حالا ناتالى داشت چيزى مىگفت. وقتى حرفش تمام شد لوئيز مجبور شد از او بخواهد كه حرفش را تكرار كند. حتى يك كلمهاش را هم نشنيده بود.
ناتالى گفت: »گفتم شبيه چيه؟«
لوئز گفت: »چى شبيه چىئه؟«
در اينكه يك ريبنك مذكر جوان باشى - با يك كله پر باد و يك عالمه خواب و خيال و در حالى كه دست يه دختر شهرستانى خوشگل رو گرفتى از تپه بياى پايين و با هم زير مهتاب قدم بزنين.« زوركى خنديد: »بايد خيلى آسمونى بوده باشه.«
لوئيز گفت: »اين طور نيست.«
»آسمونى نيست؟«
»آسمونى؟ هيچ وقت اين قدر احساس انسانى بودن نكرده بودم!« لوئيز ليوان خاليش را به طرف زمين گلف پرتاب كرد. آرزو كرد كاش آنقدر قوى بود كه بتواند ليوان را درست همان جايى پرتاب كند كه ميلى او را براى خداحافظى بوسيده بود.
ناتالى گفت: »پس اميدوار باشيم كه چارلى با اين دختر آتشى شهرستانى ازدواج مىكنه. به اميد روزى كه هيچ سرد و بىاحساسى مثل من همسر هيچ ريبنكى نشه.« بلند شد. گفت: »بهش فكر كن. اگه با ميلى اوشى خودت ازدواج كرده بودى حال هزار بار خوشبختتر از الان بودى« و بعد رفت كه بخوابد.
ترلى ويتمن از زنش پرسيد »كى شوخى مىكنه؟ اگه با لوئيز ريبنك ازدواج كرده بودى الان يك ميليون بار خوشبختتر بودى.« برگشته بود سر پستش كنار پنجره اتاق خواب، پاهايش را هم گذاشته بود روى رادياتور شوفاژ.
ميلى روى لبه تخت نشسته بود. گفت »نه يك ميليون برابر، نه دو برابر نه كوچكترين عددى كه فكرشو بكنى، برابر. ترلى لطفاً بيشتر از اين با من اين جورى حرف نزن. نمىتونم تحمل كنم. خيلى احمقانه است.«
ترلى گفت »خب، تو خيلى رك و راست اون جا، توى آشپزخونه حرفاتو زدى و باعث شدى از اين كه اسمتو به لوئيز ريبنك بزرگ بگم واقعاً عذاب بكشيم. حالا بذار من هم رك و راست بگم كه هيچ كدوم از ما دو نفر نمىخواد نانسى همون اشتباهى رو انجام بده كه تو هم مرتكب شدى.«
ميلى رفت طرفش. دستهايش را دور ترلى حلقه كرد »ترلى خواهش مىكنم. اين بدترين حرفى بود كه مىتونستى به من بزنى«
ترلى لج بازتر از اين حرفها بود. قيافهاش به سرسختى يك مجسمه شده بود. گفت: »من همه اون قولهاى بزرگى كه بهت دادم يادمه، همه اون حرفهاى گندهاى رو كه بهت زدم. فكر نمىكنم به نظر هيچ كدوممون پليس كارخونه بودن يكى از بزرگترين شغلهايى باشه كه يك مرد ممكنه داشته باشه« ميلى سعى كرد تكانش دهد. نتوانست. گفت: »براى من اصلاً مهم نيست كه شغل تو چيه؟«
ترلى گفت: »قرار بود از ال. سى. ريبنك بزرگ بيشتر پول جمع كنم، قرار بود روى پاى خودم وايستم و پولدار شم، يادته ميلى؟ همين حرفا بود كه باعث شد با من ازدواج كنى. مگه نه؟«
ميلى دستهايش را از دور او باز كرد. گفت: »نه.«
ترلى گفت »پس به خاطر خوش تيپىام بود؟«
»همه اينا دليلش بودن اما از همه مهمتر چيز ديگهاى بود: لوئيز. سى. ريبنك بزرگ و ماه.«
لوئيز. سى. ريبنك بزرگ توى رختخوابش بود. زنش هم كنارش دراز كشيده بود و ملحفه را كشيده بود روى سرش. اتاق بدون توجه به اينكه چه اتفاقى افتاده، با فريبندگى سعى داشت فضايى رمانتيك و عاشقانه بسازد.
تا قبل از اين شب، هر چه كه در اتاق گذاشته بود خوشىهايى قاعدهمند و عاقلانه بود. حالا بهنظر مىرسيد كه ازدواج لوئيز و ناتالى به نقطه پايانش رسيده است. وقتى لوئيز او را مجبور كرد ملحفه را از صورتش كنار بزند، وقتى ناتالى صورتش را كه خيس اشك بود به لوئيز نشان داده بود، به وضوح مىشد به اين نتيجه رسيد. اين جا ديگر آخر خط بود. لوئيز احساس بدبختى مىكرد. نمىتوانست بفهمد چطور اين قدر سريع همه چيز دارد تمام مىشود. گفت: »من - من بيست ساله كه به ميلى اوشى فكر نكردم.«
ناتالى گفت: »لطفاً نه، دروغ نگو، توضيح نده. من مىفهمم.«
»قسم مىخورم. بيست ساله كه نديدمش.«
ناتالى گفت: »حرفتو باور مىكنم. همين هم قضيه رو بدتر مىكنه. كاش مىديديش. هر وقت كه دلت مىخواست. اين جورى بهتر بود. يه جورايى از همه اين قضايا بهتر بود، از اين...«
روى تخت نشست. ذهنش را جمع و جور كرد تا از كلمات درستى استفاده كند. »از اين پشيمونى وحشتناكِ توخالىِ دردآورِ مسخره.« دوباره به پشت روى تخت دراز كشيد.
لوئيز گفت: »درباره ميلى؟«
- »درباره ميلى، درباره من، درباره كارخونه پودر لباسشويى، درباره همه چيزايى كه مىخواستى و بهشون نرسيدى، درباره همه چيزايى كه به دست آوردى ولى نمىخواستىشون. ميلى و من. اين خيلى مثال خوبيه. خيلى قشنگ همه چيز رو توضيح مىده.«
لوئيز گفت: »من - من اونو دوست ندارم. هيچ وقت دوست نداشتم.«
»حتماً يك نفر رو دوست داشتى كه فقط با اون احساس انسان بودن مىكردى. هر اتفاقى هم كه اون شب زير مهتاب افتاده حتماً خيلى بهتر از تمام رابطهاى بوده كه من و تو تا به حال داشتيم.«
كابوس لوئيز وحشتناكتر شد چون مىدانست ناتالى جقيقت را مىگويد. هيچوقت چيزى به خوبى موقعى كه با ميلى زير مهتاب بود برايش پيش نيامده بود.
لوئيز گفت: »اون جا مطلقاً اتفاقى نيافتاد. هيچ اتفاقى كه بخواد مقدمه عشق باشه. ما كاملاً با هم غريبه بوديم. همون قدر كم مىشناختمش كه الان.«
عضلات لوئيز منقبض شده بود و به سختى مىتوانست حرف بزند، چون فكر مىكرد دارد چيزى را كه اهميت وحشتناكى هم داشت از خودش بيرون مىكشد. گفت: »من - من فكر مىكنم ميلى نمادى از نااميدى من از خودمه، از همه آرزوهايى كه داشتم.«
رفت طرف پنجره اتاق خواب. با ناراحتى به ماه كه در حال غروب بود خيره شد. نور ماه حالا سايههاى بلندى را روى زمين گلف درست كرده بود. پرچمها اين طرف و آن طرف تكان مىخوردند ولى تشخيص جاى دقيقشان مشكل بود. اين جا همان جايى بود كه آن صحنه عاشقانه باشكوه اتفاق افتاده بود.
او ناگهان چيزى را فهميد. زير لب گفت »مهتاب.«
ناتالى پرسيد »مهتاب؟«
»بايد اين اتفاق مىافتاد.« لوئيز خنديد چون توضيحى كه داشت مىداد بىنهايت ساده نبود. »ما بايد هم عاشق هم مىشديم. فكرش رو بكن با اون ماهى كه وسط آسمون، توى اون دنيايى كه داشتيم سير مىكرديم. همه اينا به خاطر ماه بود.« ناتالى نشست. حالت نشستن اين بار فرق كرده بود. لوئيز گفت: »ثروتمندترين پسر شهر با خوشگلترين دختر شهر، ما كه نمىتونستيم ماه رو بياريم پايين، مىتونستيم؟«
دوباره خنديد گذاشت زنش از تخت بيايد بيرون. وادارش كرد با هم ماه را تماشا كنند.
»حالا وقتى فكرش رو مىكنم مىبينم بين من و ميلى واقعاً چيزى وجود داشته« سرش را تكان داد. چون همه چيز آن جا خالص و زيبا و بىنقص بود. زير نور مزخرف مهتاب، زنش را روى تخت برد. گفت: »تو تنها كسى هستى كه تا به حال دوستش داشتم، يك ساعت پيش اين رو نمىدونستم اما حالا مىدونم.«
به اين ترتيب همه چيز روبهراه شد.
ميلى ويتمن به شوهرش گفت: »من به تو دروغ نمىگم، براى چند لحظه لوئيز سى. ريبنك رو دوست داشتم. اون جا توى زمين گلف زير مهتاب انگار كه بايد عاشقش مىشدم، مىتونى اين رو بفهمى - اينكه بدون اينكه چندان از هم خوشمون بياد مجبور بودم عاشقش بشم؟«
ترلى كمى به موضوع فكر كرد تا ببيند چطور ممكن است چنين حالتى رخ بدهد ولى از نتيجه فكرهايش خيلى راضى نبود.
ميلى گفت: »ما فقط يه دفعه همديگر رو بوسيديم و اگه اون منو واقعاً اون جور كه بايد، بوسيده بود فكر مىكنم الان من خانم لوئيز. سى. ريبنك بودم.« سرش را كمى تكان داد. »چون امشب داريم همش رك حرف مىزنيم بذار در مورد اين موضوع هم رك باشيم، درست قبل از اينكه اون منو توى زمين گلف ببوسه، من داشتم فكر مىكردم كه چه پسر پولدار كوچولوى بيچارهاى! و اينكه چقدر مىتونم نسبت به يه دختر باكلاس بالاشهرى، خوشبختترش كنم. بعد منو بوسيد و من فهميدم كه عاشق نشده. كه هيچ وقت نتونسته عاشق بشه. بنابراين ازش خداحافظى كردم. براى هميشه.«
ترلى گفت: »همين جاس كه اشتباه كردى.«
ميلى گفت: »نه، براى اينكه نفر بعدى كه منو بوسيد، اين كارو درست همون جورى كه بايد انجام داد، بهم نشون داد كه مىدونه عشق چيه، حتى اگه ماهى توى آسمون نباشه و منم باهاش موندم و زندگى كردم، تا امشب.« دستهايش را دور ترلى حلقه كرد. »حالا همون جورى كه اولين دفعه منو بوسيدى، ببوس، منم قول مىدم كه حالم خوبِ خوب بشه.« ترلى همين كار را كرد، به اين ترتيب، اينجا هم همه چيز روبهراه شد.
حدود بيست دقيقه بعد تلفنهاى هر دو خانه به صدا درآمد. خلاصه هر دو پيغام تلفنى اين بود كه حال چارلى ريبنك و نانسى ويتمن خوب است. به هر حال آنها هم از مهتاب تفسير خودشان را داشتند. آنها به اين نتيجه رسيدند كه سيندرلا و پرنس چارمينگ براى داشتن يك زندگى همراه با خوشبختى به اندازه بقيه شانس داشتهاند، نه بيشتر. بنابراين تصميم گرفتند با هم ازدواج كنند.
حالا خانواده جديدى به وجود آمده بود. اينكه آن جا هم همه چيز روبهراه خواهد بود يا نه؛ بايد صبر كرد و ديد. ماه داشت غروب مىكرد.
انتشار اِن داستان بدون ذکر ماخذ جایز نیست.
|