وقتى بزغاله ها را بغل مىكردم زير بغلم درد مىگرفت. گفتند درش بياور عروس مىشوى. امشب. سر چشمه نشسته بودم. دلم نمىخواست. خان داداش ماديان را سر تپه نگه داشت. فرياد زد قمر. باجى مىگويد پيراهنت را دربياور. خودم برايت باز هم مىخرم. امشب بايد رخت عروسى تن كنى. دلم نمىخواست. باجى به لپ مىزد. با انگشت لپهاش را پايين مىكشيد. زير لب مىگفت دختره خل شده. شب عروسى پيرهن كهنه تنش مىكند. آقا از اسب كهر به زير آمد. خم شد. گفت قمر مادرم راضى نمىشود. ما آبرو داريم. پيراهن حرير برايت آوردم. چرا تن نمىكنى؟ اى آقا، به دلم برات شده بود. غربتى گفته بود پيراهنت را درنياور. اى آقا، به دلم برات شده بود. حالا بگويند زدم به كوه. ابوالقاسم با ماديان دنبالم كرد. گيسم را كشيد. گفت دختر، باجى نفرينت مىكند. آبروش را بردى. خل شدى. راه بيفت. مگر نمىدانى آقا شهرى است. شهرى ها رسمشان طور ديگر است. حقا كه لباس شهرى به تنت نمىبرازد. خان داداش، گل گفتى كه نمىبرازيد. گل گفتى. نمىبرازيد. حالا خواهر آقا بخندد. با خنده بگويد. از اول هم معلوم بود. دختره خل. به خدا قسم خودم ديدم. وسط حجله نشسته بود. گردپا. به دور خود مىچرخيد. سرش را به چپ و راست تكان مىداد. ناآرامى مىكرد. سعيد را وارد حجله كرديم. ما پشت در گوش تا گوش. خودم با آن همه سر و صدا شنيدم. شنيدم سعيد گفت قمر چه ات شده؟ چرا اين طور مىكنى. سرش را بالا كرد. گفت آقا قربان كفشت بروم. دستت مبارك. بفرما پيراهن قمر را پس بدهند. باور كنيد تا پيراهنش را نداديم نخوابيد.
اى خانم سعيده. حالا باورت شد؟ مىدانستم كه پيراهنم طلسم شده. آنوقت بگو قمر ديوانه شده. نه فقط شما. همه بگويند. همسايه دست چپ، دست راست. خان داداش. باجى پير. بگويند كه قمر ديوانه شده. عصرها بيخودى مىخندد. نصف شب بيدار مىشود. بافتنى مىبافد. تا مىخواهى دستش بزنى فرار مىكند. خانه اش را كه چهار اتاق دارد جارو نمىكند. باغچه اش را كه تخم بابونه در آن كاشته آب نمىدهد. آب حوض را كه گنديده عوض نمىكند. بچه هاش را تر و خشك نمى كند. چهار پسر و سه دخترش. حتى غلام هفت ساله را كتك زده. بگويند. ديگر نمىتوانم. استخوان هام پيداست. آفتاب مغزشان را مىپزد. باد پوستشان را مىخراشد. به تنم گوشت نيست. نيست.
به باجى اول گفتم. باجى آمده بود سرى بزند برود. گفت قمر خيالاتى شده اى. اين حرفها چيست مىزنى. ماشاالله پسرهات بزرگند. مهدى روزى هفده تومان كاسب است. تقى چهارده تومان. خداى دخترها هم كريم است. چه باكى دارى از اين حرف ها. دلت قرص كه خدا چهار شازده كمر بسته برات فرستاده. سه سوگل. گفتم باجى مىترسم. به خدا قسم مىترسم. دلم كه هواى نعره پلنگ مىكند مىفهمم. بايد فقط صداى نعره پلنگ بشنوم كه از ترس، ترسم تمام بشود، باجى. از عصر مىفهمم كه بىتابى مىكنم. زود از كوه برمىگردم. مىروم چشمه غسل مىكنم. منتظر مىشوم. مىخوابند. صداى زنگوله ها كم مىشود. ماه كم كم گرد مىشود. وسط آسمان. مىلرزم. پوستم مىخارد. از جا بلند مىشود. سرم را به ديوار مىكوبم. گريه مىكنم. پاورچين مىآيم دم خانه. مىدوم. لرزم تمام مىشود. خارش پوستم هم. سايه اش را مىبينم كه مىآيد. تنش را مىكشد، قوس برمىدارد. سرش بالا. نعره. ديگر بعد از باجى به كى نگفتم؟ همه گفتند خيالاتى شده اى قمر. گفتم نمىگذارم شوهرم را ببريد. گوشت تنم را. بچه هام مال شما. پسرهام دخترهام مال شما. شوهرم مال شما نيست. مال هيچ كس نيست. آقا عصبانى بود. شب دير مىآمد خانه. صبح زود مىرفت. آقا پول خرجى را مىگذاشت لب طاقچه. ديگر شب صدايم نمىزد حساب روز را وارسم. شبها مىنشستم بيايد. مىگفتم آقا چرا جوابم را نمىدهى؟ آقا فقط مىگفت خسته ام قمر. قمر خسته ام. گفتم آقا مىترسم. ترا كجا مىخواهند ببرند. آقا خنديد. خوابيد. صبح نتوانستم طاقت بياورم. رفتم جلوى درگاه را گرفتم. پاى آقا را بغل كردم. فرياد كردم. آقا امروز نرو. گفتى پيراهنم را درآورم درآوردم. گفتى از خانه بيرون نروم بيست سال است نرفتم. با گرسنگى و سيرىات ساختم. بچه هات را بزرگ كردم. دست هام را ببين آقا، پينه بسته. يك لك چرك بيست سال نديدى. نه روى ديوار نه روى قالى نه روى لباس. آقا فحش بده. حرفت گل. كتك بزن. چوبت گل. آقا اول قمر را بكش بعد برو. به دلم برات شده بود آقا مىرود. قمر را مىكشد. باجى گفت قمر چرا دست هات را مىخارانى؟ گفتم باجى چيزى نيست. گفت چرا زود از كوه برگشتى. گله را چرا رها كردى؟ گفتم دلم تنگ شد. هوا برم داشت. گفتم بروم آبادى، چشمه غسلى كنم. گفت ابوالقاسم مى رود امامزاده احمد. دلت نمىخواهد بروى زيارت. سر شب مىرود صبح برمىگردد. اگر بروى دلت سبك مىشود. گفتم نه باجى. نمىروم. گفت، قمر برو. دلم مىگويد بروى. برو. حيف است. از امامزاده نياز بخواه. يك روسرى شهرى دارم ببر پيشكش. نذر كن هوايى نشوى. گفتم باجى دست از سرم بردار. تنم مىخارد. مىلرزم. بروم بخوابم بهتر است .
ابوالقاسم سرشب رفت. باجى و بابا خوابيدند. صداى زنگوله كم شد. ماه درآمد. گرد شد. وسط آسمان. لرزم زياد شد. جستم از جا. پاورچين از خانه درآمدم. كوه. دشت. دره. رفتم از كمركش كتل بالا رفتم. بالاتر. بالاتر. تيغه كتل را زير پا مىديدم. روى تيزى سنگ سياه نشستم. مىلرزيدم. سايه اش را ديدم. زير و بالا مىشد. قوس برمىداشت. چشمهاش مىدرخشيدند. پيراهنم را درآوردم. به پشت روى سنگ خوابيدم. پنجه هاش را روى كف دست هام گذاشت. تنه اش را روى تنه ام. سر به بالا نكرد نعره بزند. زبانش گرم بود. دندان هاش كه توى گوشتم مىرفت آتشم مىزد. خونم كه مىريخت حلال مىشدم. ظهر شد. شب شد. فردا شب آقا نيامد. رفتم سر كوچه نشستم. رفتم ميان خيابان. رفتم دم خانه ها در زدم. به پسرم گفتم مرا ببر كلانترى. برد. از پاسبان پرسيدم آقا كو؟ جوابم نداد. به پسرم گفتم مرا ببر اداره آقا. راهم ندادند. به پسرم گفتم مرا ببر هر جا كه بوى آقا را مىدهد. پسرم مرا برد شهر گرداند. آقا نبود. گفتم كجاست. هيچ كس هيچ نگفت، برگشتم خانه. ديدم بچه ها بازى مىكنند. مردى دست هام را گرفته مىگويد قمر منم. منم قمر. گفتم تويى قمر. قمر تويى. حالا بگويند قمر ديوانه شده. فكر خانه اش نيست. فكر بچه هاش را نمىكند. مىنشيند كنار در خانه بافتنى مىبافد. مىگويد همه اش مىگويند شب عروسى قمر. غافلند كه گوشت تنم بود.
از مجموعه داستان "يك قصه قديمى" انتشارات اميركبير، چاپ اول 2535 شاهنشاهى