
آقاى مشكاتى عادت دارد يك شب در ميان گلدانهاى خانه را آب بدهد. او آداب و عقايد خاص خودش را دارد. مىگويد، برگهاى پلاسيده، چراغهاى سوخته يا تابلوهاى كج و خاك گرفته گرچه نشانهاى از يكنواختى زندگى آدمهاست، ولى درختهاى سرزنده و اثاثيهى هماهنگ و همرنگ هم بيش از آنكه نشانهاى از نشاط آدمهاى خانه باشد، دليلى است بر تنهايى آنها. برنامهى روزانهى آقاى مشكاتى (بهجز روز تعطيل)تقريباً ثابت است. رأس ساعت 6 صبح با زنگ ساعت بيدار مىشود. (در اين ساعت افسانه خانم، همسر آقاى مشكاتى خواب است.) مشكاتى معمولاً نيم ساعت توى تختخواب غلت مىزند و فكر مىكند. ساعت 6/5 تا 7 دوشى مىگيرد و اصلاحى مىكند. ساعت 7 تا 7/5 روى مبل يله مىشود و همانطور كه قهوهاش را مزه مزهمىكند به تماشاى اخبار تلويزيون مىنشيند.
ساعت 7/5 تا 8 سگش بهار را براى هواخورى و رفع حاجت به پارك نزديك خانه مىبرد. ساعت 8 هم با فنجانى قهوه در دست از خانه خارج مىشود. آقاى مشكاتى دندانپزشك است، پارسال پنجاه ساله شده است و از همان زمان، بهقول خودش براى دلمشغولى و ثبت در دفتر ايام يادداشتهايى را تحرير مىكند. روى ميز كارش پر است از داستانهاى بىسروته و تكه-تكه كه گهگاه گزيدهاى از آن را براى رفقاى اهل و دوستان گرمابه و گلستان مىخواند. مىگويد، اهميت زندگى در مشاهده و كشف اشياء و مكانهاى روزمره و بىهودهاى است كه معمولاً از چشم آدمها دور مىمانند. اشياء و مكانهايى كه خود، فىنفسه اهميتى ندارند و تنها محملي هستند براى ظهور چيزهاى گنگ و مرموز كه ناگهان خود را بر ما آشكار مىكنند.
برنامهى روزانه افسانه خانم از ساعت 7 صبح آغاز مىشود. افسانه خانم بعد از نوشيدن يك ليوان شير سرد، لباسهاى ورزشش را مىپوشد و رأس ساعت 7/5 خودش را به كلاس اروبيك مىرساند. برنامهى ورزش و بدنسازى روزانه معمولاً تا ساعت 10 صبح ادامه پيدا مىكند. بعد از بازگشت به خانه، ليوانى قهوه مىنوشد، دوش مىگيرد و بلافاصله جلوى كامپيوتر مىنشيند. معتقد است اىميل بعد از تلفن و فكس بزرگترين دستاوردهاى تمدن بشريست. بعد از رؤيت و پاسخ به اىميلها، تا ساعت 2 بعد از ظهر وقت افسانه خانم به تماس با دوستان، تورق در مجلات ايرانى و تماشاى برنامههاى تلويزيون مىگذرد. راديوى ايرانى خانه در تمام اين مدت روشن است، تلفن دستى به كمر و تلفن بىسيم خانه هم كنار دست افسانه خانم است. ساعت 12 هر روز افسانه خانم، صندوق پستى را باز مىكند. اوراق تبليغاتى و نامههاى بهدردنخور را همانجا توى سطل آشغال مىاندازد و بقيه را با خود توى خانه مىآورد. برنامهى بعد از ظهرهاى افسانه خانم با كلاسهاى مختلف پر مىشود. روزهاى دوشنبه، كلاس آموزش تفسير معنوى ديوان شمس. روزهاى چهارشنبه و جمعه كلاسهاى يوگا و هاىچى، روز پنجشنبه كلاس آموزش دف و روزهاى سه شنبه دورههاى خودشناسى و تقويت روح و روان »آرمان«.(افسانه خانم تا بهحال چند بار در همين كلاسها با پاى برهنه از روى آتش عبور كرده است.) مىگويد آدم در زندگى بايد با آدمهايى معاشرت كند كه انرژى مثبت دارند. مىگويد منشأ آرامش ذهنى ما در ديدن و ارزش گذاشتن به موهباتىست كه از آنها بهرهمند شدهايم و اغلب قدر آنها را نمىدانيم. افسانه خانم 42 ساله است. مىگويد، 22 سال پيش در پى عشقى پرشور با آقاى مشكاتى ازدواج كرده و تنها فرزندشان تورج حالا 20 ساله است و در خوابگاه دانشگاه زندگى مىكند.
برنامههاى آخر هفتههاى خانم و آقاى مشكاتى تقريباً ثابت است. آقاى مشكاتى تمام صبح شنبه را در باغچهى خانه مىگذراند (در اين ساعات افسانه خانم به كلاس يوگا مىرود.) شنبه شبها، شبِ ديد و بازديد بستگان و دوستان و بهقول افسانه خانم شبهاى عيش و طرب است (اين تنها شبِ هفته است كه هر دو تا ديروقت بيدار مىمانند و دُمى به خمره مىزنند.). يكشنبهها صبح خانم و آقاى مشكاتى به كوهى در نزديك خانه مىروند و بهقول مشكاتى سموم شب پيش را از بدن خارج مىكنند. (افسانه خانم مىگويد، اين تنها عادت خوب و تفريح سالم مشتركىست كه از اول زندگى مشتركمان تا حالا بىوفقه ادامه دادهايم). بعد از ظهر يكشنبه تورج به ديدن پدر و مادر مىآيد و شام را همهى اعضاى خانواده در كنار هم صرف مىكنند. افسانه خانم مىگويد، البته من در كل از زندگى مشتركمان راضى هستم. بخصوص وقتى تورج را مىبينم كه براى خودش مردى شده و در مقايسه با خيلى بچههاى هم سن و سالش با هدفتر و با برنامهتر است. البته، مشكاتى هم عادتهاى بدِ مردهاى اطراف را ندارد. مىگويد، اوايل ازدواجمان از همين دعواها و مرافعههاى معمولى زن و شوهرها را داشتيم. اغلب مشكاتى پيشقدم مىشد و آشتى مىكرديم. بعد هم.... (افسانه خانم مىخندد.)مىگويد، حالا بعد از اين سالها كمتر با هم دعوايمان مىشود. (افسانه خانم اينجا دقيقهاى سكوت مىكند، بعد به آرامى ادامه مىدهد). مىگويد، واقعيت اينست كه در چند ماه گذشته قدرى نگران مشكاتى شدهام، حتى دوستان مشتركمان هم متوجه تغيير حالات او شدهاند. مشكاتى چند وقت است سخت در لاك خودش رفته است. نه كه فكر كنيد كه مثلاً خبريست يا زير سرش بلنده شده يا از اين حرفها، از اولش هم اهل اين كارها نبود. ولى مثلاً مدتيست كه وسط ميهمانىها، در كوران بحث و جدل حاضران ناگهان ساكت مىشود و در خود فرو مىرود. گاه چند دقيقهاى به تابلويى، يا چراغى، ميزى، چيزى خيره مىشود. بعد لبخندى مىزند و زير لب چيزى مىگويد، اغلب هم نامفهوم. گاهى هم قلم و كاغذى برمىدارد و طرحى مىزند يا چيزى مىنويسد، اغلب هم مغشوش و بىمعنى.
افسانه خانم مىگويد، مجلس ختم پدرم را در خانهى برادر بزرگم برگزار كرديم. برادرم خانهاى دارد با سالنى بزرگ و سقفى شيب دار و بلند. مشكاتى از همان اوايل شب به در و ديوار و سقف خانه نگاه مىكرد. يكبار توجهم را به چند چراغ سوختهى چلچراغ جلب كرد و بار ديگر هم به نقش زنجير روى جوراب يكى از دوستان. اواخر شب هم به دريچههاى كوچكِ مربع زير سقف خيره شده بود. كاغذى هم از جيب بيرون آورد و چيزهايى نوشت. برادرم مىگفت كه مشكاتى آخر شب سر در گوش او كرده بود و در همين حيص و بيص پرسيده بود كه آيا پشت اين دريچههاى مربع اتاقى تعبيه شده است يا نه؟
مشكاتى در خطابهاى كه در مراسم پنجاهمين سالگرد تولدش قرائت كرده، چنين نوشته:
حالا ديگر ترديدى ندارم كه بايد دنيا و آدمهايش را جور ديگرى ديد. آدمهايى كه ترس و اضطراب خود را از تنهايى و مرگ در ميلى وصفناپذير به خوردن و حرف زدن و هماغوشىهاى بيهوده مىگذرانند. بايد از پلههاى مه و نردبانهاى تاريك بالا رفت، وارد اتاقهاى متروك و فراموش شده شد تا تاريكىها خود را نمايان كنند.
افسانه خانم مىگويد: از وقتى به خانهى تازه نقل مكان كرديم، برايم اين سئوال بود كه چرا همسايهى ديوار به ديوارمان را نمىبينيم. چراغ خانهشان اغلب خاموش بود. جولى، همسايهى ديگرمان داستانهاى زيادى راجع به خانه و آدمهايش برايم گفته بود. مىدانستم آدمهاى مختلف توى آن خانه زندگى كردهاند. آنجا اتفاقات عجيبى هم افتاده بود. سالها قبل روانشناسى تنها و منزوى در آن خانه زندگى مىكرده كه آخر كار هم جسد سياهشدهاش را همانجا پيدا كرده بودند. زن و شوهر و دختر كوچكى بعدها خانه را خريده بودند و نيمطبقهاى هم به آن اضافه كرده بودند. جولى مىگفت مرد بعد از چند سال سرطان مىگيرد و روزى همانجا جلوى زن و دخترش تمام مىكند. بعد از آن زن و دختر هم غيبشان مىزند. گويا بعدها يكى دو نفر ديگر هم به سرنوشتهاى مشابهى دچار شده بودند. افسانه خانم مىگويد، ساكنين كنونى بهنظرم آدمهاى لاابالى و شلختهاى مىآمدند. هر خرت و پرتى پشت نردههاى زنگ زدهى جلوى خانه پيدا مىشد. از يخچال زنگ زده تا گلدانهاى خشك و تشك پاره-پوره و وسايل اسقاطى ديگر. اطراف باغچه پر از درختهاى بىبار و برگ و علفهاى هرزه بود. از جولى شنيده بودم كه مردى تنها در خانه زندگى مىكند. راستش، من از آن خانه مىترسيدم. اولين بار مرد همسايه را در يك روز گرم تابستان ديديم كه عرقريزان با زير پيراهن سفيد و شلوار كوتاه و كفش كتانى بدون جوراب، ماشين چمنزنى را روى چمنهاى انبوه خانه مىكشيد. عصر همان روز وانتى جلوى خانهى همسايه ايستاد و بستههاى كود و خاك و گلدانهاى پرگل و گياه را به مرد تحويل داد. مشكاتى را صدا زدم. طبق معمول با بىحوصلگى آمد. وقتى حياط همسايه را نشانش دادم، اول دو-سه دقيقهاى به آنجا خيره شد. بعد لبخندى زد و گفت، بوى چمنِ كوتاه شده و عطر گلهاى تازه بايد حتماً محتمل چيزى باشد. روز بعد يكشنبه بود. وقتى مرد همسايه را بالاى كوه ديديم، مشكاتى به من نگاهى انداخت و لبخندى زد. جلوى آبشار نشسته بوديم. بهار پريده بود توى حوضچه آبتنى مىكرد. براى مشكاتى چاى ريختم. مرد بالاى آبشار به نردههاى پل چوبى تكيه داده بود و به آسمان نگاه مىكرد. قدى كوتاه داشت، با سرى نيمه طاس و شكمى برآمده كه از زير تىشرت تنگش بيرون زده بود. به مشكاتى گفتم، فكر كنم ايرانى باشد. آن آبشار و پل بالايش پاتوق ايرانىها بود. مشكاتى سرش را پايين انداخت و سكوت كرد. وقتى بساط نان و پنير و سبزى را از توى كوله بيرون آوردم، مرد را ديدم كه لبخندزنان به ما نگاه مىكند. اين بار مشكاتى با صداى بلند گفت خسته نباشيد و دستش را به علامت تعارف به طرف مرد تكان داد. مرد كولهاش را دست گرفت و بهطرفمان آمد و اين مقدمه آشنايى ما با همسايهاى بود كه ناگهان ديده بوديمش. نيمساعت بعد مىدانستيم كه اسمش جلال بوستانىست. 55 سال دارد و سالهاست در آمريكا زندگى مىكند. دو سال قبل خانهى بغلى ما را خريده، يكسال قبل به ايران رفته، همانجا با كسى ازدواج كرده و حالا منتظر همسرش است كه ويزا بگيرد و پيش او بيايد.
مشكاتى نوشته، براى من ديدن آدمها مثل رؤيت پاييزى تنها اناريست كه بر شاخهى درخت خانه مانده است. از دور بديعترين چيزيست كه لابهلاى برگهاى ريخته و نيمريختهى زرد مىبينى. نزديك كه مىشوى، وقتى لابهلاى سياهىهاى روى پوست قاچ خورده، دانههاى انار را مىبينى كه مثل لختههاى خون منجمد از دالانهاى زرد پيچ پيچ بيرون زده، جهانى پر راز بر تو گشوده مىشود. زير كورسوى تكچراغى كه لابهلاى شاخههاى تودرتو گذشتهاى محو موج زده زردها و سياهىها و قرمزىها درهم مىشوى كه ناگهان صداى سرخهى زنى تمام دنيايت را بههم مىريزد. صدا از پشت پنجرهى تاريك و نيمهباز طبقهى بالاى خانهى همسايهى ديوار به ديوارتان مىآيد. وقتى سر را بالا مىگيرى، تنها آتش سيگارى روشن را مىبينى و دودى حلقه-حلقه را كه از پنجره خارج مىشود. آيا زن هم مثل تو به تنها انار درخت خيره شده است؟
افسانه خانم مىگويد، اوايل از جلال بوستانى خيلى كفرى بودم. بهنظرم آمد از قماش مردهايى باشد كه بعد از عمرى ولگردى و عياشى با كلى عقده و كمبود، آخرعمرى مىروند و زن پستى مىگيرند مىآورند اينجا كه به نوايى برسند. هم خودشان را گرفتار مىكنند و هم آن زن بيچاره را. يك هفته قبل از رفتنش به ايران، ماشين هونداى سفيدى خريد. موهاى چندتادرميانش را هم يك دست مشكى كرد. آخر هفته جلوى خانه گاراژ سيل مفصلى راه انداخت و اسباب اثاثيهى عجق وجق و مستعملش را به حراج گذاشت. روز يكشنبه هم از صبح به جان در ورودى و پنجرههاى خانه افتاد و بعد از بتونه كارى و سمباده كشى همه را رنگ سبز سيرى كرد.
مشكاتى گفته: »گفتم، چند ساله كه بهشون نرسيدى؟ زده لثههاتم خراب كرده«. آقاجلال محلول ضدعفونىكننده را در دهان قرقره كرد و توى چاهك ريخت. سرش را بالا آورد و گفت: »مشكاتى جان، فقط دو ماه وقت دارم. ريش و قيچى دست خودت. يكجورى راست و ريسش كن. مىخواهم قبل از آمدنش درست بشه.« وقت زيادى نداشتم. چهار تا از دندانها را همان روز پر كردم. دو تا را بايد روتكانال مىكردم. يكى را بايد مىكشيدم و جايش بريج مىگذاشتم. قرار شد هفتهى بعد براى جراحى لثه پيش متخصص برود. گفتم: »غصه نخور. يك كاريش مىكنيم. حالا اينجا هم عروسى مىگيرين؟« رنگ آقاجلال سرخ شد و به تته-پته افتاد.
افسانه خانم مىگويد: جلال بوستانى يك ماه پس از برگشت از ايران، همسرش را نشانمان داد. درواقع به هر دليلى از روبهرو شدن ما با همسرش پرهيز مىكرد. آخرش هم من پررويى كردم و غروب يك روز جمعه به او تلفن زدم و گفتم براى بازديد مىخواهيم به خانهشان برويم. پذيرفت. مشكاتى با اكراه آمد. سر خيابان دسته گل و شيرينى مفصلى خريديم و به خانهشان رفتيم. رؤيا زنى بود لاغر و تكيده با موهاى كوتاه و صورتى بىآرايش. لباسى تيره و بلند با يقه و آستينهاى پوشيده هم تنش كرده بود. برايمان چاى آورد و بعد ساكت كنارمان نشست. در تمام مدتى كه آنجا بوديم حتى يكبار هم لبخند نزد. آنشب آقاجلال بهجاى همهمان حرف زد.
آقاى مشكاتى نوشته: رنگش پريده و پايين چشمهايش گود افتاده بود. وقت حرف زدن سرش را مىانداخت پايين كه چشمش به چشمهاى آدم نيفتد. مثل كسى كه سعى مىكند چيزى را از آدم پنهان كند. حس كردم از نگاه كردن در چشمهايم هراسان مىشود.«
افسانه خانم مىگويد: »يكشنبهى هفتهى بعد با مشكاتى كوه رفتيم. من، كنار آبشار، روى تخته سنگى دراز كشيده بودم كه رؤيا را ديدم. مشكاتى با بهار بازى مىكرد. رؤيا در هواى گرم تابستان پيراهن آستين بلند و شلوار جين سياهى به تن داشت. كلاه حصيرى بزرگى هم سرش بود. صدايش زدم. غرق در عوالم خودش بود. دوباره صدايش زدم. مشكاتى گفت بگذار توى حال خودش باشد. از روى پل گذشت و ما را نديد. من و مشكاتى مشغول جر و بحث بوديم كه جلال را ديديم كه نفس-نفس زنان از خم كوه بالا مىآيد. وقتى ما را ديد سرى تكان داد و پيشمان آمد. خيس عرق شده بود. گفتم كه رؤيا را ديدهايم. خنديد و گفت: »زن ما كمخرجه، هفتهاى دو روز بايد ببرمش كوه. منكه به گَردِش هم نمىرسم. عادت هم ندارد همراش آبى، غذايى چيزى ببره. توى راه برگشت به من مىرسد و با هم پايين مىرويم.« برايش چاى ريختم. چاى را همراه لقمهاى نان و پنير خورد و خداحافظى كرد و به راهش ادامه داد.
مشكاتى مىگويد: گفتم، انياب خيانته كه كشيده بشه.« آقاجلال خنديد و گفت، منظورت چيه؟ رؤيا روى صندلى دندانپزشكى نشسته بود و به ليموهاى درختِ پشت پنجره نگاه مىكرد. دستش مىلرزيد. گفتم، اين ضربالمثلى بود كه استادمان در دانشكدهى دندانپزشكى ورد زبانش بود. انياب فرم اصلى صورت را مىسازه. انياب را كه مىكشيدن صورت هم دفرمه مىشد. گفته بود كهرؤيا از تزريق و صداى چرخ دندانپزشكى مىترسد. من آدمهاى زيادى را ديده بودم كه از اين چيزها مىترسند ولى اين يكى شباهتى به هيچكدامشان نداشت. عكسها كه ظاهر شد، جا خوردم. تقريباً دندان سالمى در دهان نداشت. كرمخوردگىهاى به عصب رسيده بود و لابهلاى لثهها عفونت ايجاد كرده بود. مطمئن بودم كه مدتهاست درد مىكشد. رؤيا وحشتزده بهاطراف نگاه مىكرد و اشك مىريخت. پرسيدم، آخرين بار كى به دندانپزشكى رفته. گفت، ده سال پيش. وقت را نمىشد تلف كرد. از ديدن سوزن آمپول بيحسى در دستم به تشنج افتاد. رنگش مثل گچ شده بود. برايش چاى آورم و گذاشتم آرام بگيرد. آقاجلال دستش را روى شانهى رؤيا گذاشته بود و به من نگاه مىكرد. چارهاى نبود. بايد بيهوشى موضعى مىكرديم.
افسانه خانم مىگويد: برخلاف تصور اوليهى من، اين جلال بوستانى نبود كه از معاشرت رؤيا با ما خوشش نمىآمد. خودِ رؤيا از روبهرو شدن با آدمهاى ديگر وحشت داشت و خودش را از ما كنار مىكشيد. اوايل، يكى-دو بار جلال بوستانى خواهش كرد كه بعضى روزها به رؤيا سرى بزنم و مثلاً با هم به خريدى-چيزى برويم. رؤيا جلوى او موافقت كرد ولى هر بار بهانهاى آورد و در خانه ماند. گواهينامهاش را كه گرفت جلال بوستانى ماشين ديگرى خريد و هوندايش را به رؤيا داد. ولى اغلب اوقات ماشين جلوى خانه بود. دو سه ماه اسمش را كلاس زبان نوشت كه آن را هم به بهانهاى نيمهكاره گذاشت. روزها با رفتن بوستانى يا توى اتاقش مىماند و يا توى حياط خودش را به سبزىكارى و حرس درختها مشغول مىكرد. در و ديوار خانه را رنگ خاكسترى كرده بود. همرنگ لباسهاى بلند و پوشيدهاى كه به تن مىكرد. بهجاى چمن، نصف حياط پشت خانهشان را ذرت كاشته بود. روزها از ورزش كه برمىگشتم از اتاق طبقهى بالا رؤيا را مىديدم كه توى حياط روى تختى كه زير درختى گذاشته بود نشسته و در سكوت به بوتههاى ذرت خيره شده است. برخلاف رفتار سرد و بىروحش با ما، با بهار ميانهى خيلى خوبى داشت. روزها بهار از گوشهى پارهى حصار سيمى خانه، خودش را به خانهى همسايه مىرساند و بعد يا دنبال رؤيا بين بوتههاى ذرت از گوشهاى به گوشهاى مىرفت يا كنار او روى تخت چوبى لم مىداد.
آقاى مشكاتى نوشته: يقين دارم كه سرفهى زن از روى قصد نبوده است. سرفههايى كه مردم براى بههم زدن نظم گفتگوها يا اعلام ناخشنودى از چيزى مىكنند، جور ديگريست. شايد اصلاً نمىخواسته من به حضورش پى ببرم. شايد شبهاى زيادى پشت همان پنجرهى تاريك نشسته و به تنها انار شكفتهى حياط خيره شده است. سرفه همراه خس-خس بود. شايد اگر توى اتاق طبقهى بالا بودم، سيگار نيمه روشن را مىديدم و انگشتهايى كه سيگار را برمىدارد و سمت سياهى مىبرد و بعد حلقه-حلقههاى دود را كه از تاريكى بيرون مىآيند. چه رازى در تاريكى نشستن زن، در سرفهى ناگهانىاش و در اين سكوت مدام نهفته است؟
افسانه خانم مىگويد: توى كلاس دف ما همه جور زنى پيدا مىشود، با هر مرام و مذهب و هر سن و سالى. بايد باشيد و ببينيد وقتى دستهجمعى دفها را دست مىگيريم و به سماع مىرويم چه ولولهاى برپا مىشود. بهقول استادمان اگر جادوى دف و شورى كه توى وجود هر كداممان بيدار مىكند نبود، خيلىهايمان حتى چند جملهى مشترك هم نداشتيم كه به هم بگوييم. استاد با ضرباهنگى آرام شروع مىكند. بعد يكى-يكى همراهش مىآييم. اگر پيشنهاد مشكاتى و اصرار جلال بوستانى نبود، رؤيا را به كلاس دف نمىبردم. دلمان نمىخواست آنقدر روزها توى خانه بماند. قبلاً هم يك بار برده بودمش به كلاس تفسير ديوان شمس. تجربهى بدى بود. اول با همه رفتار سردى كرد بعد هم توى كلاس چرت زد و به در و ديوار خيره شد. دستم را داغ كرده بودم كه ديگر كسى را بدون تمايل خودش بهجايى نبرم. با كلى اصرار قبول كرد همراهم بيايد. زودتر از بقيه رسيديم. تخت پوست را پهن كرديم و روى زمين نشستيم. استادمان از رؤيا راجع به تجربهى زندگى در ايران و تفاوت آن با اينجا پرسيد و رؤيا هم جوابهاى بى سروته و بى ربطى را داد. بچهها كه وارد مىشدند به رؤيا معرفيشان مىكردم. همه با گرمى از او استقبال كردند. آخرين نفرى كه توى كلاس آمد شهره بود. مىگفتند شهره هم چند وقتىست از ايران آمده. شهره با همه روبوسى كرد. رؤيا را كه به او معرفى كردم مثل كسى كه قبلاً ديده باشدش چشمهايش تنگ شد. وقتى رؤيا را بوسيد رنگ هر دويشان مثل گچ سفيد شده بود و رؤيا بهوضوح مىلرزيد. شهره گوشهاى نشست. دو- سهبار زيرچشمى به رؤيا نگاه كرد. چند دقيقه بعد از شروع كلاس هم جول و پلاسش را جمع كرد و بىآنكه به كسى چيزى بگويد از كلاس بيرون رفت. بعداً هرچه راجع به آن روز و عكسالعمل شهره پرسيدم، رؤيا جواب درستى نداد. شهره را هم ديگر هيچوقت توى كلاس نديديم.
مشكاتى گفته: فروغ گفت، مطمئنم رؤيا از اينكه هممحلىِ هم در آمديم خوشحال نشد. )فروغ دستيار آقاى مشكاتى در مطب است.( گفتم، يعنى گفته بودم كه يك سرى عكس كامل از دندانهاى رؤيا بگيرد. فروغ گفت، لولهى ليزر را كه سمت دهانش بردم دستهايش لرزيد و اشك توى چشمهايش جمع شد. گفتم، نترس، دردى ندارد. اشاره كردم دندانهاى چفت شدهاش را باز كند كه بتوانم فيلمها را توى دهانش بگذارم. بدنش به رعشه افتاده بود. سعى كردم موضوع صحبت را عوض كنم. پرسيدم، از بچگى خونهتون توى خيابان جعفرآباد بود؟ با سر اشاره كرد كه آره. گفتم، عجيبه كه من و تو هر دو توى مدرسهى نخشب بوديم، ولى هيچوقت همديگر را نديده بوديم. با آن حال و روزى كه داشت كارى نمىشد كرد. رفتم برايش چاى آوردم. با دستمال كاغذى داشت اشك توى چشمهايش را پاك مىكرد. گفتم، خيليها اينطورين، از آمپول و عكسبردارى و صداى قژقژ چرخ دندانپزشكى مىترسن. چاى را از دستم گرفت. گفتم، اون درخت وسط امامزاده صالح يادته؟ اون درخت بزرگه. گفت، همونى كه توى شكافش يك كفاش بود؟ اولين بارى بود كه خندهاش را مىديدم. پرسيدم، هنوزم همونطور بزرگ و پر از شاخ و برگه؟ نمىدانم چرا دروغ گفتم. گفت، آره. گفتم، كفاشيه چطور؟ گفت، آره. پرسيدم، هنوز هم همهى كفترهاى امامزاده صالح لاى شاخههاش لونه مىكنند؟ چه دليلى داشت كه به من دروغ بگه. معلوم بود كه هفت-هشت-ده ساليه كه پاشو توى امامزاده صالح نگذاشته. خودم سه سال پيش كه رفتم ديدم درخته خشكِ خشك شده و درِ كفاشيه رو هم تخته كردن.
افسانه خانم مىگويد: ساعت دو و نيم شب با صداى جيغ رؤيا از خواب پريدم. يك لحظه فكر كردم كه خواب ديدهام. جلوى پنجره رفتم. پنجرهى خانه جلال بوستانى باز بود. يكى-دو دقيقهى بعد دوباره صداى جيغ رؤيا آمد. اين بار بلندتر. مشكاتى توى اتاق خودش بود. هفتهى قبلش جلال بوستانى براى كارى به شهرى ديگر رفته بود. بيرون رفتم. بهار دنبالم آمد. جلوى خانهشان تاريك بود. در زدم. فكر كردم شايد رؤيا به كمكى-چيزى احتياج داشته باشد. راستش ترسيده بودم. ماشين رؤيا جلوى در بود. هرچه در زدم در را باز نكرد. به خانه بازگشتم. به اتاق مشكاتى رفتم. جلوى كامپيوتر سرش را روى نوشتههاى انبوه و كاغذهاى بههم ريخته روى ميز گذاشته بود. با ديدنم سرش را بالا گرفت. پرسيدم صداى جيغ رؤيا را نشنيده است؟ سر تكان داد. مثل اينكه هيچ اتفاقى نيفتاده است. واقعيت اين كه با آمدن رؤيا به خانهى جلال بوستانى، توى خانهى ما هم اتفاقات عجيب غريبى مىافتاد. نه اينكه فكر كنيد خيالاتى شدهام و از اين حرفها. ولى نمىدانم چرا با حرفهايى كه قبلاً راجع به خانه شنيده بودم، با حالات رؤيا و جلال بوستانى و مهمتر از همه با رفتار ماليخوليايى مشكاتى، روز به روز اين تصور در من قوت مىگرفت كه جرياناتى مرموز در حال اتفاق افتادن است. دو-سه ماه بعد از آمدن رؤيا، تلفنهاى مشكوك به خانهى ما شروع شد. اوايل روزى يكى-دو بار بعد هم بيشتر. گاهى كسى خودش را به اسمى معرفى مىكرد و سراغ كسى را مىگرفت، سراغ آدمهايى ناشناس. فكر كردم شماره را اشتباه مىگيرند. ولى همان آدم با همان صدا به تلفن دستيم زنگ مىزند. بعد اىميلها شروع شد. همان اسمها با همان پيغامهاى بىمورد. بعضى وقتها هم دسته شمعى، يا عكس مجسمهاى سنگى كه توى حوض حياط خانه مىشاشيدند يا چيزى شبيه به اين. به اىميلها جواب مىدادم. خواستم مزاحمم نشوند. بعد هم آنها را بلاك مىكردم. به نامى ديگر و به بهانهاى ديگر همان پيغامها تكرار مىشد. براى تلفنم كالر آىدى خريدم. هر بار كه كسى تلفن مىزد، شمارهى تلفن را كنترل مىكردم. اغلب از جايى نامعلوم بود. از آدمهايى كه نمىخواستند اسمشان را بدانم. بعضى وقتها صبح، بيشتر غروبها پيش از آمدن مشكاتى به خانه زنگ مىزدند. يكى-دو بار بلافاصله بعد از اينكه گوشى را قطع كردم به خانهى رؤيا و جلال بوستانى تلفن زدم. كسى جواب نداد. يك بار جلال بوستانى گوشى را برداشت. برايم تعجبآميز بود كه آنوقت روز توى خانه چه كار مىكند. افسانه خانم در اين لحظه معذرت خواهى مىكند. براى چند دقيقهاى به آشپزخانه مىرود و بعد با قورى پر از چاى و كترى آبجوش و چند فنجان برمىگردد. برايمان چاى مىريزد. خودش هم جرعهاى مىنوشد و مىگويد: روز تولدم بود. حوصله نكردم به كلاس اروبيك بروم. آن روز تا ديروقت خوابيدم. نزديكيهاى ظهر دو سه تا از همكلاسىهايم تلفن زدند و تولدم را تبريك گفتند. دوبار هم تلفن را برداشتم كه باز كسى جواب نمىداد. اىميلهايم را كه چِك كردم باز هم سه تا كارت اىميل برايم آمده بود از همان آدمهاى ناشناس. تصوير هر سه كارت دستهى گل سرخى بود بىآنكه پايين آن پيغامى نوشته باشند. من خواستم دوش بگيرم كه زنگ خانه بهصدا در آمد. معمولاً آن وقت روز كسى به خانه نمىآمد. روبدوشامبر حولهاىام را پوشيدم و پايين آمدم. از لاى چشمىِ در مشكاتى را ديدم كه با عينكى بر چشم جلوى در ايستاده بود. مشكاتى عادت نداشت وسط روز به خانه بيايد. آنهم آنقدر غيرمنتظره. اگر يادآورى قبلى خودِ من يا تورج هم نبود، هيچ وقت تولدم يادش نمىماند. در را كه باز كردم، عينك دودى را از چشم برداشت و توى خانه آمد. خندهام گرفت. هيچوقت نديده بودم كه عينك بزند. مثل كسى كه براى اولين بار بهجايى آمده باشد، بهاطراف نگاهى انداخت. بعد برگشت و با دقت سرتاپاى من را برانداز كرد. پرسيدم چرا اين وقت روز؟ جوابم را نداد. )افسانه خانم سرش را پايين مىاندازد و صدايش آهستهتر مىشود.( مىگويد، توى نگاهش چيز عجيبى بود. هم مرا مىترساند هم خوشم مىآمد. در عين حال برايم غريب بود. همه چيزش حتى لباس پوشيدنش و عطرى ناآشنا كه به صورتش زده بود. دستهاى داغش را روى صورتم كشيد و بعد لاى موهايم فرو برد. افسانه خانم رنگش سرخ مىشود و با صدايى باز هم شمردهتر مىگويد، لبهايم را آنچنان با ولع بوسيد كه حس كردم الان است كه خون از لاى منفذهاى لبم بيرون بزند. قلبم داشت از جا كنده مىشد. دستش را از لاى روبدوشامبر روى سينههايم كشيد. بعد خم شد و نوك سينههايم را بوسيد. آمدم چيزى بگويم كه دستش را پايينتر برد و بند روبدوشامبر را باز كرد. بهطرف پلهها رفتم. دنبالم آمد. افسانه خانم در اينجا قهقههاى هيستريك مىزند كه اشك توى چشمهايش جمع مىشود. بين خنده مىگويد، همانجا مثل فيلمهاى سينمايى روى پلهها...
مشكاتى نوشته: از تاريكى چراغ خانهى همسايه شبهاى زيادى گذشته است. نه پنجرهاى نيمهباز، نه سايهى دستى كه سيگار نيمه روشن را به سمت لبهايى تاريك ببرد و نه حلقههاى دود شناور در تاريكى مطلق. پاييز است و من ماندهام و بهار، كه هر دو رو به تنها انار مانده بر درخت نشستهايم. پارههاى ديوار سيمى مشبك بين دو خانه را مدتهاست كه بستهام. بعضى شبها بهار توى تاريكى، لاى شاخهها چيزى مىبيند كه من نمىبينم. مىپرد توى تاريكى، شمعدانىها را لگد مىكند و بىآنكه چيزى را پيدا كند برمىگردد. بعد ملال است كه مثل حضور تدريجى ابرى خاكسترى بر من چيره مىشود.
افسانه خانم مىگويد: هرچه فكر مىكنم، نمىفهمم چرا جلال بوستانى آنقدر ناگهانى و غيرمنتظره دست رؤيا را گرفت و به ايران رفت. غروب يكى از روزهاى آخر جولاى بود. مشكاتى هنوز به خانه برنگشته بود. تلفن زنگ زد. گوشى را كه برداشتم كسى جواب نداد. تلفن را قطع كردم. روى كالرآىدى شمارهى فرستنده و اسم جلال بوستانى آمد. فوراً به همان شماره تلفن زدم. خودش گوشى را برداشت. بعد از احوالپرسى سراغ مشكاتى را گرفت. گفتم تا يك ساعت ديگر مىآيد. گفت بعد از شام سرى به ما مىزند. تعارف كردم كه با رؤيا بيايند، پيتزايى-چيزى سفارش بدهيم و دور هم باشيم. دعوتم را رد كرد. گفت رؤيا كسالت دارد. دو-سه هفتهاى مىشد كه رؤيا را نديده بودم. توى حياط خانه هم پيدايش نشده بود. گلدانها و بوتههاى ذرت به زردى مىزدند. وقتى مشكاتى آمد ماجرا را برايش گفتم.
مشكاتى نوشته: 6 شب است كه جلوى كامپيوترم نشستهام و سعى مىكنم بهافكار پراكندهام سروسامانى بدهم. 6 شب است بهجز حرفهايى پوچ و مغشوش چيزى را روى كاغذ نياوردهام. روى صفحهى كامپيوترم، تصوير خانهايست با چهار پنجرهى خاموش و درى بسته. ماهى نقرهاى بالاى خانه در حركت است. از طرفى بهطرف ديگر صفحه مىرود و از نظر ناپديد مىشود. روى درخت جلوى خانه پرندهاى سربى نشسته و گربهى قهوهاى رقصانى جلوى فضاى خاكسترى خانه در حركت است. درِ خانه باز مىشود، سايهاى توى خانه مىخزد. چراغى پشت يكى از پنجرهها روشن مىشود و مترسكى غريب توى اتاق تكان مىخورد.
افسانه خانم مىگويد: رؤيا را ديگر نديديم. دو ماه بعد از سفر، جلال بوستانى تنهايى به خانه برگشت. وقتى آن روز يك يوهالِ بزرگ جلوى خانهى جلال بوستانى ايستاد، مشكاتى خانه نبود. وقتى جلال بوستانى با سر و وضع آشفته و ريشى نتراشيده از ماشين هونداى سفيد پياده شد و در را به روى كارگرها باز كرد، من از خانه بيرون نرفتم. توى ماشين بهغير از جلال بوستانى كس ديگرى نبود. ساعتى بعد وقتى از خانه بيرون رفت و كارگرها مشغول بردن اثاثيه توى كاميون شدند من در خانه ماندم. چمنهاى جلوى خانه به زردى مىزدند. ذرتهاى پشت خانه خشك شده بودند. بردن اسبابها تا غروب طول كشيد. وقتى مشكاتى به خانه برگشت، كارگرها هم رفته بودند. ماجرا را كه به او گفتم، هيچ تعجبى نكرد. دستى روى پيشانىاش كشيد و بعد به اتاق كارش رفت. مشكاتى دو روز آخر هفته را توى اتاقش ماند. سه روز بعد وقتى كارگرهاى ساختمانى آمدند و جلوى خانه حصار كشيدند و در و پنجرهى خانه را كندند و تكه-تكههاى سفال پشت بام را پايين ريختند، مشكاتى خانه نبود. به خانه كه آمد كيفش را جلوى در گذاشت. كتش را دست گرفت، پرده را كنار زد، به حياط خانهى بوستانى نگاهى انداخت و گفت: »تا يكى-دو روز ديگر صافش مىكنند.« بالا رفت. لباس ورزشش را پوشيد و كفش كتانىاش را پا كرد. پايين آمد. گفت گرسنه نيستم. بهار را برداشت و از خانه بيرون رفت. توى تاريكى ديدمش كه از لاى حصار سيمى جلو وارد خانهى بوستانى شد.
مشكاتى نوشته: چه رازيست نهفته در اين مكانهاى متروك و اشياء گمشده. چه همخوانى غريبيست در اينها و در ظهور زمانهايى مهجور؟ در شبى تاريك درى به روى تو باز مىشود. تو به خانهاى متروك وارد مىشوى. چراغهاى سوخته و تابلوهاى خاك گرفته را مىبينى كه خود فشردهى خاطرهاند و چكيدهى زمان. در گوشهاى دور نردبانى چوبى را مىبينى كه تو را به اتاقى با سقف كوتاه و با پنجرههاى مربع كوچك هدايت مىكند. درى چوبى با صدايى دلخراش باز مىشود. در جستجوى چراغ، دستت اشيايى غريب را روى ميزى بلند لمس مىكند. اشياء از جنس مومند و از جنس سفال سرد يا شايد از جنس رس گداخته. كبريتى مىزنى و بى هيچ درنگى مجسمهى بزرگ گِلى زنى با زانوهاى بغل كرده جلوى رويت نمايان مىشود. شمعى نيمسوخته را روشن مىكنى و بعد شمعهاى ديگر را. آنگاه دنياى مجسمهها و نقاشىهاى زنهايى حيرتزده با دهانهاى باز حضور بىانكار خود را به رُخت مىكشند. روى ميز پر است از مجسمههاى كوچك و بزرگ نپرداختهى زنهايى در حالتهاى مختلف. كفهى گلى مثل حياطى بزرگ به اتاقكها و نيمديوارها، توى هر اتاقك چند زن نشسته و خوابيده، اما همه با دهانهاى باز. كناره حياط بوتههاى ذرت همه از همان جنس رس گداخته. گوشهى اتاق چيزيست شبيه قبر يا تابوتى ايستاده. تابلوها همه خاكسترى هستند و سياه و تصوير زنهايى با چشمهاى افسرده همه نشسته يا به پهلو دراز كشيده با زانوهايى در بغل.
افسانه خانم مىگويد: معمولاً مشكاتى عادت نداشت بىخبر از خانه بيرون بزند. از خانهى جلال بوستانى، يا بهتر بگويم، از خانهى سابق جلال بوستانى كه برگشت، آشفته و پريشان مىنمود. هرچه پرسيدم در آن خانه و توى آن اتاق زير شيروانى چه ديده، چيزى نگفت. يعنى، چيزى كه گفت، ولى از همين كلمات بى سروته و جوابهاى سربالا. دست و صورتش را شست و رفت توى اتاق كارش. برايش چاى بردم. ديدم كاغذ و قلم بهدست ماتش برده است. يك ساعت بعد بىآنكه چيزى بگويد بهار را برداشت و از خانه بيرون رفت. نيمساعت منتظر شدم برنگشت. توى گاراژ را ديدم. ماشينش را نبرده بود. به تلفن دستىاش زنگ زدم. جواب نداد. راستش كمى نگران شدم. يك ساعت ديگر گذشت. دوباره تلفن زدم. اين بار گوشى را برداشت. معلوم بود كه از جاى شلوغى جواب مىدهد. گفت نگران نباش. بهار هم با من است. تا يكى-دو ساعت ديگر برمىگردم. از لحن صدايش معلوم بود كه چند پيكى زده است. پرسيدم، اگر مىخواهد با ماشين بروم دنبالش. گفت مىخواهد تنها باشد. نيمساعت ديگر هم صبر كردم. مىدانستم كجا بايد پيدايش كنم. پاتوق گهگداريش بارى بود در حاشيهى اسكلهى قديمى نزديك خانه. اكثر قصههاى بى سروته و آشفتهاى كه مىنوشت در حوالى همان اسكله مىگذشت. ماشين را كنارى پارك كردم. اول بهار را ديدم كه جلوى بار نشسته بود و با رهگذرها بازى مىكرد. مرا كه ديد بلند شد و دمش را تكان داد. از پنجره مشكاتى را ديدم كه پشتش به من بود. روى صندلى جلوى بار نشسته بود و با بغل دستىاش حرف مىزد. بارمن ليوان تكيلايش را پر كرد. بندِ قلادهى بهار را باز كردم و از جلوى بار دور شدم. به موازات ساحل چند دقيقهاى راه رفتم. بعد بهار را گذاشتم توى ماشين و خودم به طرف بار برگشتم. نزديك بار كه رسيدم مشكاتى را ديدم كه تلو-تلو خوران بيرون مىآمد. خودم را كنار كشيدم كه مرا نبيند. جلوى بار بهجاى خالى بهار نگاهى انداخت. بعد دستى روى موهايش كشيد. شانه بالا انداخت و در امتداد پل چوبى، روى اسكله راه افتاد. دنبالش رفتم. دستش را كرده بود توى جيب شلوارش. سرش تكان مىخورد. مثل كسى كه با خودش حرف مىزند. از پشت شانههايش مىلرزيدند. مثل كسى كه مىخندد يا گريه مىكند. رسيد به انتهاى اسكله، جايى كه ماهيگيرها بساطشان پهن بود و قلابهاى خود را توى آب انداخته بودند. نمىدانم چرا، ولى يك لحظه هوس كردم بروم از توى ماشين مثنوى و دف و پتو را بياورم. شرابى بگيرم، پهلوى هم بنشينيم و به قول خودش حال و هولى كنيم. توى همين حال و هوا بودم كه براى لحظهاى از ديدن صحنه روبهرو خشكم زد. مانده بودم كه بخندم يا گريه كنم. مشكاتى كتش را در آورد و روى يكى از شانههايش انداخت. زيپ شلوارش را كشيد پايين و من و ماهيگيرها، همه حيرتزده شاش كمانه شدهاش را ديديم كه از بالاى اسكله پايين ريخت. فقط نيمرخش را مىتوانستم ببينم و كمانهاى طلايى رنگ كه به موازات سيم قلابهاى ماهيگيرى روى دريا مىريخت. شانههايش باز مىلرزيدند ولى معلوم نبود كه مىخندد يا گريه مىكند.
۳۱ژانويه ۲۰۰۳
اين داستان براي اولين بار در اين صفحات انتشار می يابد. انتشار اين داستان در مطبوعات ادبي و رسانه هاي اينترنتي بدون ذكر ماخذ يا اجازه كتبي خسرو دوامي جايز نيست. به حقوق نويسندگان احترام بگذاريد.