ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
آقاى مشكاتى داستان کوتاه نوشتهء خسرو دوامی



آقاى مشكاتى عادت دارد يك شب در ميان گلدان‏هاى خانه را آب بدهد. او آداب و عقايد خاص خودش را دارد. مى‏گويد، برگ‏هاى پلاسيده، چراغ‏هاى سوخته يا تابلوهاى كج و خاك گرفته گرچه نشانه‏اى از يكنواختى زندگى آدم‏هاست، ولى درخت‏هاى سرزنده و اثاثيه‏ى هماهنگ و همرنگ هم بيش از آن‏كه نشانه‏اى از نشاط آدم‏هاى خانه باشد، دليلى است بر تنهايى آنها. برنامه‏ى روزانه‏ى آقاى مشكاتى (به‏جز روز تعطيل)تقريباً ثابت است. رأس ساعت 6 صبح با زنگ ساعت بيدار مى‏شود. (در اين ساعت افسانه خانم، همسر آقاى مشكاتى خواب است.) مشكاتى معمولاً نيم ساعت توى تختخواب غلت مى‏زند و فكر مى‏كند. ساعت 6/5 تا 7 دوشى مى‏گيرد و اصلاحى مى‏كند. ساعت 7 تا 7/5 روى مبل يله مى‏شود و همان‏طور كه قهوه‏اش را مزه مزهمى‏كند به تماشاى اخبار تلويزيون مى‏نشيند.
ساعت 7/5 تا 8 سگش بهار را براى هواخورى و رفع حاجت به پارك نزديك خانه مى‏برد. ساعت 8 هم با فنجانى قهوه در دست از خانه خارج مى‏شود. آقاى مشكاتى دندانپزشك است، پارسال پنجاه ساله شده است و از همان زمان، به‏قول خودش براى دلمشغولى و ثبت در دفتر ايام يادداشت‏هايى را تحرير مى‏كند. روى ميز كارش پر است از داستان‏هاى بى‏سروته و تكه-تكه كه گهگاه گزيده‏اى از آن را براى رفقاى اهل و دوستان گرمابه و گلستان مى‏خواند. مى‏گويد، اهميت زندگى در مشاهده و كشف اشياء و مكان‏هاى روزمره و بى‏هوده‏اى است كه معمولاً از چشم آدم‏ها دور مى‏مانند. اشياء و مكان‏هايى كه خود، فى‏نفسه اهميتى ندارند و تنها محملي هستند براى ظهور چيزهاى گنگ و مرموز كه ناگهان خود را بر ما آشكار مى‏كنند.
برنامه‏ى روزانه افسانه خانم از ساعت 7 صبح آغاز مى‏شود. افسانه خانم بعد از نوشيدن يك ليوان شير سرد، لباس‏هاى ورزشش را مى‏پوشد و رأس ساعت 7/5 خودش را به كلاس اروبيك مى‏رساند. برنامه‏ى ورزش و بدنسازى روزانه معمولاً تا ساعت 10 صبح ادامه پيدا مى‏كند. بعد از بازگشت به خانه، ليوانى قهوه مى‏نوشد، دوش مى‏گيرد و بلافاصله جلوى كامپيوتر مى‏نشيند. معتقد است اى‏ميل بعد از تلفن و فكس بزرگترين دستاوردهاى تمدن بشريست. بعد از رؤيت و پاسخ به اى‏ميل‏ها، تا ساعت 2 بعد از ظهر وقت افسانه خانم به تماس با دوستان، تورق در مجلات ايرانى و تماشاى برنامه‏هاى تلويزيون مى‏گذرد. راديوى ايرانى خانه در تمام اين مدت روشن است، تلفن دستى به كمر و تلفن بى‏سيم خانه هم كنار دست افسانه خانم است. ساعت 12 هر روز افسانه خانم، صندوق پستى را باز مى‏كند. اوراق تبليغاتى و نامه‏هاى به‏دردنخور را همان‏جا توى سطل آشغال مى‏اندازد و بقيه را با خود توى خانه مى‏آورد. برنامه‏ى بعد از ظهرهاى افسانه خانم با كلاس‏هاى مختلف پر مى‏شود. روزهاى دوشنبه، كلاس آموزش تفسير معنوى ديوان شمس. روزهاى چهارشنبه و جمعه كلاس‏هاى يوگا و هاى‏چى، روز پنج‏شنبه كلاس آموزش دف و روزهاى سه شنبه دوره‏هاى خودشناسى و تقويت روح و روان »آرمان«.(افسانه خانم تا به‏حال چند بار در همين كلاس‏ها با پاى برهنه از روى آتش عبور كرده است.) مى‏گويد آدم در زندگى بايد با آدم‏هايى معاشرت كند كه انرژى مثبت دارند. مى‏گويد منشأ آرامش ذهنى ما در ديدن و ارزش گذاشتن به موهباتى‏ست كه از آنها بهره‏مند شده‏ايم و اغلب قدر آنها را نمى‏دانيم. افسانه خانم 42 ساله است. مى‏گويد، 22 سال پيش در پى عشقى پرشور با آقاى مشكاتى ازدواج كرده و تنها فرزندشان تورج حالا 20 ساله است و در خوابگاه دانشگاه زندگى مى‏كند.
برنامه‏هاى آخر هفته‏هاى خانم و آقاى مشكاتى تقريباً ثابت است. آقاى مشكاتى تمام صبح شنبه را در باغچه‏ى خانه مى‏گذراند (در اين ساعات افسانه خانم به كلاس يوگا مى‏رود.) شنبه شب‏ها، شبِ ديد و بازديد بستگان و دوستان و به‏قول افسانه خانم شب‏هاى عيش و طرب است (اين تنها شبِ هفته است كه هر دو تا ديروقت بيدار مى‏مانند و دُمى به خمره مى‏زنند.). يكشنبه‏ها صبح خانم و آقاى مشكاتى به كوهى در نزديك خانه مى‏روند و به‏قول مشكاتى سموم شب پيش را از بدن خارج مى‏كنند. (افسانه خانم مى‏گويد، اين تنها عادت خوب و تفريح سالم مشتركى‏ست كه از اول زندگى مشتركمان تا حالا بى‏وفقه ادامه داده‏ايم). بعد از ظهر يكشنبه تورج به ديدن پدر و مادر مى‏آيد و شام را همه‏ى اعضاى خانواده در كنار هم صرف مى‏كنند. افسانه خانم مى‏گويد، البته من در كل از زندگى مشتركمان راضى هستم. بخصوص وقتى تورج را مى‏بينم كه براى خودش مردى شده و در مقايسه با خيلى بچه‏هاى هم سن و سالش با هدف‏تر و با برنامه‏تر است. البته، مشكاتى هم عادت‏هاى بدِ مردهاى اطراف را ندارد. مى‏گويد، اوايل ازدواجمان از همين دعواها و مرافعه‏هاى معمولى زن و شوهرها را داشتيم. اغلب مشكاتى پيشقدم مى‏شد و آشتى مى‏كرديم. بعد هم.... (افسانه خانم مى‏خندد.)مى‏گويد، حالا بعد از اين سال‏ها كمتر با هم دعوايمان مى‏شود. (افسانه خانم اين‏جا دقيقه‏اى سكوت مى‏كند، بعد به آرامى ادامه مى‏دهد). مى‏گويد، واقعيت اينست كه در چند ماه گذشته قدرى نگران مشكاتى شده‏ام، حتى دوستان مشتركمان هم متوجه تغيير حالات او شده‏اند. مشكاتى چند وقت است سخت در لاك خودش رفته است. نه كه فكر كنيد كه مثلاً خبريست يا زير سرش بلنده شده يا از اين حرفها، از اولش هم اهل اين كارها نبود. ولى مثلاً مدتيست كه وسط ميهمانى‏ها، در كوران بحث و جدل حاضران ناگهان ساكت مى‏شود و در خود فرو مى‏رود. گاه چند دقيقه‏اى به تابلويى، يا چراغى، ميزى، چيزى خيره مى‏شود. بعد لبخندى مى‏زند و زير لب چيزى مى‏گويد، اغلب هم نامفهوم. گاهى هم قلم و كاغذى برمى‏دارد و طرحى مى‏زند يا چيزى مى‏نويسد، اغلب هم مغشوش و بى‏معنى.
افسانه خانم مى‏گويد، مجلس ختم پدرم را در خانه‏ى برادر بزرگم برگزار كرديم. برادرم خانه‏اى دارد با سالنى بزرگ و سقفى شيب دار و بلند. مشكاتى از همان اوايل شب به در و ديوار و سقف خانه نگاه مى‏كرد. يكبار توجهم را به چند چراغ سوخته‏ى چلچراغ جلب كرد و بار ديگر هم به نقش زنجير روى جوراب يكى از دوستان. اواخر شب هم به دريچه‏هاى كوچكِ مربع زير سقف خيره شده بود. كاغذى هم از جيب بيرون آورد و چيزهايى نوشت. برادرم مى‏گفت كه مشكاتى آخر شب سر در گوش او كرده بود و در همين حيص و بيص پرسيده بود كه آيا پشت اين دريچه‏هاى مربع اتاقى تعبيه شده است يا نه؟
مشكاتى در خطابه‏اى كه در مراسم پنجاهمين سالگرد تولدش قرائت كرده، چنين نوشته:
حالا ديگر ترديدى ندارم كه بايد دنيا و آدم‏هايش را جور ديگرى ديد. آدم‏هايى كه ترس و اضطراب خود را از تنهايى و مرگ در ميلى وصف‏ناپذير به خوردن و حرف زدن و هماغوشى‏هاى بيهوده مى‏گذرانند. بايد از پله‏هاى مه و نردبان‏هاى تاريك بالا رفت، وارد اتاق‏هاى متروك و فراموش شده شد تا تاريكى‏ها خود را نمايان كنند.
افسانه خانم مى‏گويد: از وقتى به خانه‏ى تازه نقل مكان كرديم، برايم اين سئوال بود كه چرا همسايه‏ى ديوار به ديوارمان را نمى‏بينيم. چراغ خانه‏شان اغلب خاموش بود. جولى، همسايه‏ى ديگرمان داستان‏هاى زيادى راجع به خانه و آدم‏هايش برايم گفته بود. مى‏دانستم آدم‏هاى مختلف توى آن خانه زندگى كرده‏اند. آن‏جا اتفاقات عجيبى هم افتاده بود. سال‏ها قبل روانشناسى تنها و منزوى در آن خانه زندگى مى‏كرده كه آخر كار هم جسد سياه‏شده‏اش را همان‏جا پيدا كرده بودند. زن و شوهر و دختر كوچكى بعدها خانه را خريده بودند و نيم‏طبقه‏اى هم به آن اضافه كرده بودند. جولى مى‏گفت مرد بعد از چند سال سرطان مى‏گيرد و روزى همان‏جا جلوى زن و دخترش تمام مى‏كند. بعد از آن زن و دختر هم غيبشان مى‏زند. گويا بعدها يكى دو نفر ديگر هم به سرنوشت‏هاى مشابهى دچار شده بودند. افسانه خانم مى‏گويد، ساكنين كنونى به‏نظرم آدم‏هاى لاابالى و شلخته‏اى مى‏آمدند. هر خرت و پرتى پشت نرده‏هاى زنگ زده‏ى جلوى خانه پيدا مى‏شد. از يخچال زنگ زده تا گلدان‏هاى خشك و تشك پاره-پوره و وسايل اسقاطى ديگر. اطراف باغچه پر از درخت‏هاى بى‏بار و برگ و علف‏هاى هرزه بود. از جولى شنيده بودم كه مردى تنها در خانه زندگى مى‏كند. راستش، من از آن خانه مى‏ترسيدم. اولين بار مرد همسايه را در يك روز گرم تابستان ديديم كه عرقريزان با زير پيراهن سفيد و شلوار كوتاه و كفش كتانى بدون جوراب، ماشين چمن‏زنى را روى چمن‏هاى انبوه خانه مى‏كشيد. عصر همان روز وانتى جلوى خانه‏ى همسايه ايستاد و بسته‏هاى كود و خاك و گلدان‏هاى پرگل و گياه را به مرد تحويل داد. مشكاتى را صدا زدم. طبق معمول با بى‏حوصلگى آمد. وقتى حياط همسايه را نشانش دادم، اول دو-سه دقيقه‏اى به آن‏جا خيره شد. بعد لبخندى زد و گفت، بوى چمنِ كوتاه شده و عطر گل‏هاى تازه بايد حتماً محتمل چيزى باشد. روز بعد يكشنبه بود. وقتى مرد همسايه را بالاى كوه ديديم، مشكاتى به من نگاهى انداخت و لبخندى زد. جلوى آبشار نشسته بوديم. بهار پريده بود توى حوضچه آبتنى مى‏كرد. براى مشكاتى چاى ريختم. مرد بالاى آبشار به نرده‏هاى پل چوبى تكيه داده بود و به آسمان نگاه مى‏كرد. قدى كوتاه داشت، با سرى نيمه طاس و شكمى برآمده كه از زير تى‏شرت تنگش بيرون زده بود. به مشكاتى گفتم، فكر كنم ايرانى باشد. آن آبشار و پل بالايش پاتوق ايرانى‏ها بود. مشكاتى سرش را پايين انداخت و سكوت كرد. وقتى بساط نان و پنير و سبزى را از توى كوله بيرون آوردم، مرد را ديدم كه لبخندزنان به ما نگاه مى‏كند. اين بار مشكاتى با صداى بلند گفت خسته نباشيد و دستش را به علامت تعارف به طرف مرد تكان داد. مرد كوله‏اش را دست گرفت و به‏طرفمان آمد و اين مقدمه آشنايى ما با همسايه‏اى بود كه ناگهان ديده بوديمش. نيم‏ساعت بعد مى‏دانستيم كه اسمش جلال بوستانى‏ست. 55 سال دارد و سالهاست در آمريكا زندگى مى‏كند. دو سال قبل خانه‏ى بغلى ما را خريده، يكسال قبل به ايران رفته، همان‏جا با كسى ازدواج كرده و حالا منتظر همسرش است كه ويزا بگيرد و پيش او بيايد.
مشكاتى نوشته، براى من ديدن آدم‏ها مثل رؤيت پاييزى تنها اناريست كه بر شاخه‏ى درخت خانه مانده است. از دور بديع‏ترين چيزيست كه لابه‏لاى برگهاى ريخته و نيم‏ريخته‏ى زرد مى‏بينى. نزديك كه مى‏شوى، وقتى لابه‏لاى سياهى‏هاى روى پوست قاچ خورده، دانه‏هاى انار را مى‏بينى كه مثل لخته‏هاى خون منجمد از دالان‏هاى زرد پيچ پيچ بيرون زده، جهانى پر راز بر تو گشوده مى‏شود. زير كورسوى تك‏چراغى كه لابه‏لاى شاخه‏هاى تودرتو گذشته‏اى محو موج زده زردها و سياهى‏ها و قرمزى‏ها درهم مى‏شوى كه ناگهان صداى سرخه‏ى زنى تمام دنيايت را به‏هم مى‏ريزد. صدا از پشت پنجره‏ى تاريك و نيمه‏باز طبقه‏ى بالاى خانه‏ى همسايه‏ى ديوار به ديوارتان مى‏آيد. وقتى سر را بالا مى‏گيرى، تنها آتش سيگارى روشن را مى‏بينى و دودى حلقه-حلقه را كه از پنجره خارج مى‏شود. آيا زن هم مثل تو به تنها انار درخت خيره شده است؟
افسانه خانم مى‏گويد، اوايل از جلال بوستانى خيلى كفرى بودم. به‏نظرم آمد از قماش مردهايى باشد كه بعد از عمرى ولگردى و عياشى با كلى عقده و كمبود، آخرعمرى مى‏روند و زن پستى مى‏گيرند مى‏آورند اين‏جا كه به نوايى برسند. هم خودشان را گرفتار مى‏كنند و هم آن زن بيچاره را. يك هفته قبل از رفتنش به ايران، ماشين هونداى سفيدى خريد. موهاى چندتادرميانش را هم يك دست مشكى كرد. آخر هفته جلوى خانه گاراژ سيل مفصلى راه انداخت و اسباب اثاثيه‏ى عجق وجق و مستعملش را به حراج گذاشت. روز يكشنبه هم از صبح به جان در ورودى و پنجره‏هاى خانه افتاد و بعد از بتونه كارى و سمباده كشى همه را رنگ سبز سيرى كرد.
مشكاتى گفته: »گفتم، چند ساله كه بهشون نرسيدى؟ زده لثه‏هاتم خراب كرده«. آقاجلال محلول ضدعفونى‏كننده را در دهان قرقره كرد و توى چاهك ريخت. سرش را بالا آورد و گفت: »مشكاتى جان، فقط دو ماه وقت دارم. ريش و قيچى دست خودت. يكجورى راست و ريسش كن. مى‏خواهم قبل از آمدنش درست بشه.« وقت زيادى نداشتم. چهار تا از دندان‏ها را همان روز پر كردم. دو تا را بايد روت‏كانال مى‏كردم. يكى را بايد مى‏كشيدم و جايش بريج مى‏گذاشتم. قرار شد هفته‏ى بعد براى جراحى لثه پيش متخصص برود. گفتم: »غصه نخور. يك كاريش مى‏كنيم. حالا اين‏جا هم عروسى مى‏گيرين؟« رنگ آقاجلال سرخ شد و به تته-پته افتاد.
افسانه خانم مى‏گويد: جلال بوستانى يك ماه پس از برگشت از ايران، همسرش را نشانمان داد. درواقع به هر دليلى از روبه‏رو شدن ما با همسرش پرهيز مى‏كرد. آخرش هم من پررويى كردم و غروب يك روز جمعه به او تلفن زدم و گفتم براى بازديد مى‏خواهيم به خانه‏شان برويم. پذيرفت. مشكاتى با اكراه آمد. سر خيابان دسته گل و شيرينى مفصلى خريديم و به خانه‏شان رفتيم. رؤيا زنى بود لاغر و تكيده با موهاى كوتاه و صورتى بى‏آرايش. لباسى تيره و بلند با يقه و آستين‏هاى پوشيده هم تنش كرده بود. برايمان چاى آورد و بعد ساكت كنارمان نشست. در تمام مدتى كه آن‏جا بوديم حتى يكبار هم لبخند نزد. آنشب آقاجلال به‏جاى همه‏مان حرف زد.
آقاى مشكاتى نوشته: رنگش پريده و پايين چشمهايش گود افتاده بود. وقت حرف زدن سرش را مى‏انداخت پايين كه چشمش به چشم‏هاى آدم نيفتد. مثل كسى كه سعى مى‏كند چيزى را از آدم پنهان كند. حس كردم از نگاه كردن در چشم‏هايم هراسان مى‏شود.«
افسانه خانم مى‏گويد: »يكشنبه‏ى هفته‏ى بعد با مشكاتى كوه رفتيم. من، كنار آبشار، روى تخته سنگى دراز كشيده بودم كه رؤيا را ديدم. مشكاتى با بهار بازى مى‏كرد. رؤيا در هواى گرم تابستان پيراهن آستين بلند و شلوار جين سياهى به تن داشت. كلاه حصيرى بزرگى هم سرش بود. صدايش زدم. غرق در عوالم خودش بود. دوباره صدايش زدم. مشكاتى گفت بگذار توى حال خودش باشد. از روى پل گذشت و ما را نديد. من و مشكاتى مشغول جر و بحث بوديم كه جلال را ديديم كه نفس-نفس زنان از خم كوه بالا مى‏آيد. وقتى ما را ديد سرى تكان داد و پيشمان آمد. خيس عرق شده بود. گفتم كه رؤيا را ديده‏ايم. خنديد و گفت: »زن ما كم‏خرجه، هفته‏اى دو روز بايد ببرمش كوه. منكه به گَردِش هم نمى‏رسم. عادت هم ندارد همراش آبى، غذايى چيزى ببره. توى راه برگشت به من مى‏رسد و با هم پايين مى‏رويم.« برايش چاى ريختم. چاى را همراه لقمه‏اى نان و پنير خورد و خداحافظى كرد و به راهش ادامه داد.
مشكاتى مى‏گويد: گفتم، انياب خيانته كه كشيده بشه.« آقاجلال خنديد و گفت، منظورت چيه؟ رؤيا روى صندلى دندانپزشكى نشسته بود و به ليموهاى درختِ پشت پنجره نگاه مى‏كرد. دستش مى‏لرزيد. گفتم، اين ضرب‏المثلى بود كه استادمان در دانشكده‏ى دندانپزشكى ورد زبانش بود. انياب فرم اصلى صورت را مى‏سازه. انياب را كه مى‏كشيدن صورت هم دفرمه مى‏شد. گفته بود كه‏رؤيا از تزريق و صداى چرخ دندانپزشكى مى‏ترسد. من آدم‏هاى زيادى را ديده بودم كه از اين چيزها مى‏ترسند ولى اين يكى شباهتى به هيچكدامشان نداشت. عكسها كه ظاهر شد، جا خوردم. تقريباً دندان سالمى در دهان نداشت. كرم‏خوردگى‏هاى به عصب رسيده بود و لابه‏لاى لثه‏ها عفونت ايجاد كرده بود. مطمئن بودم كه مدتهاست درد مى‏كشد. رؤيا وحشت‏زده به‏اطراف نگاه مى‏كرد و اشك مى‏ريخت. پرسيدم، آخرين بار كى به دندانپزشكى رفته. گفت، ده سال پيش. وقت را نمى‏شد تلف كرد. از ديدن سوزن آمپول بيحسى در دستم به تشنج افتاد. رنگش مثل گچ شده بود. برايش چاى آورم و گذاشتم آرام بگيرد. آقاجلال دستش را روى شانه‏ى رؤيا گذاشته بود و به من نگاه مى‏كرد. چاره‏اى نبود. بايد بيهوشى موضعى مى‏كرديم.
افسانه خانم مى‏گويد: برخلاف تصور اوليه‏ى من، اين جلال بوستانى نبود كه از معاشرت رؤيا با ما خوشش نمى‏آمد. خودِ رؤيا از روبه‏رو شدن با آدم‏هاى ديگر وحشت داشت و خودش را از ما كنار مى‏كشيد. اوايل، يكى-دو بار جلال بوستانى خواهش كرد كه بعضى روزها به رؤيا سرى بزنم و مثلاً با هم به خريدى-چيزى برويم. رؤيا جلوى او موافقت كرد ولى هر بار بهانه‏اى آورد و در خانه ماند. گواهينامه‏اش را كه گرفت جلال بوستانى ماشين ديگرى خريد و هوندايش را به رؤيا داد. ولى اغلب اوقات ماشين جلوى خانه بود. دو سه ماه اسمش را كلاس زبان نوشت كه آن را هم به بهانه‏اى نيمه‏كاره گذاشت. روزها با رفتن بوستانى يا توى اتاقش مى‏ماند و يا توى حياط خودش را به سبزى‏كارى و حرس درخت‏ها مشغول مى‏كرد. در و ديوار خانه را رنگ خاكسترى كرده بود. همرنگ لباس‏هاى بلند و پوشيده‏اى كه به تن مى‏كرد. به‏جاى چمن، نصف حياط پشت خانه‏شان را ذرت كاشته بود. روزها از ورزش كه برمى‏گشتم از اتاق طبقه‏ى بالا رؤيا را مى‏ديدم كه توى حياط روى تختى كه زير درختى گذاشته بود نشسته و در سكوت به بوته‏هاى ذرت خيره شده است. برخلاف رفتار سرد و بى‏روحش با ما، با بهار ميانه‏ى خيلى خوبى داشت. روزها بهار از گوشه‏ى پاره‏ى حصار سيمى خانه، خودش را به خانه‏ى همسايه مى‏رساند و بعد يا دنبال رؤيا بين بوته‏هاى ذرت از گوشه‏اى به گوشه‏اى مى‏رفت يا كنار او روى تخت چوبى لم مى‏داد.
آقاى مشكاتى نوشته: يقين دارم كه سرفه‏ى زن از روى قصد نبوده است. سرفه‏هايى كه مردم براى به‏هم زدن نظم گفتگوها يا اعلام ناخشنودى از چيزى مى‏كنند، جور ديگريست. شايد اصلاً نمى‏خواسته من به حضورش پى ببرم. شايد شبهاى زيادى پشت همان پنجره‏ى تاريك نشسته و به تنها انار شكفته‏ى حياط خيره شده است. سرفه همراه خس-خس بود. شايد اگر توى اتاق طبقه‏ى بالا بودم، سيگار نيمه روشن را مى‏ديدم و انگشتهايى كه سيگار را برمى‏دارد و سمت سياهى مى‏برد و بعد حلقه-حلقه‏هاى دود را كه از تاريكى بيرون مى‏آيند. چه رازى در تاريكى نشستن زن، در سرفه‏ى ناگهانى‏اش و در اين سكوت مدام نهفته است؟
افسانه خانم مى‏گويد: توى كلاس دف ما همه جور زنى پيدا مى‏شود، با هر مرام و مذهب و هر سن و سالى. بايد باشيد و ببينيد وقتى دسته‏جمعى دف‏ها را دست مى‏گيريم و به سماع مى‏رويم چه ولوله‏اى برپا مى‏شود. به‏قول استادمان اگر جادوى دف و شورى كه توى وجود هر كداممان بيدار مى‏كند نبود، خيلى‏هايمان حتى چند جمله‏ى مشترك هم نداشتيم كه به هم بگوييم. استاد با ضرباهنگى آرام شروع مى‏كند. بعد يكى-يكى همراهش مى‏آييم. اگر پيشنهاد مشكاتى و اصرار جلال بوستانى نبود، رؤيا را به كلاس دف نمى‏بردم. دلمان نمى‏خواست آنقدر روزها توى خانه بماند. قبلاً هم يك بار برده بودمش به كلاس تفسير ديوان شمس. تجربه‏ى بدى بود. اول با همه رفتار سردى كرد بعد هم توى كلاس چرت زد و به در و ديوار خيره شد. دستم را داغ كرده بودم كه ديگر كسى را بدون تمايل خودش به‏جايى نبرم. با كلى اصرار قبول كرد همراهم بيايد. زودتر از بقيه رسيديم. تخت پوست را پهن كرديم و روى زمين نشستيم. استادمان از رؤيا راجع به تجربه‏ى زندگى در ايران و تفاوت آن با اين‏جا پرسيد و رؤيا هم جواب‏هاى بى سروته و بى ربطى را داد. بچه‏ها كه وارد مى‏شدند به رؤيا معرفيشان مى‏كردم. همه با گرمى از او استقبال كردند. آخرين نفرى كه توى كلاس آمد شهره بود. مى‏گفتند شهره هم چند وقتى‏ست از ايران آمده. شهره با همه روبوسى كرد. رؤيا را كه به او معرفى كردم مثل كسى كه قبلاً ديده باشدش چشم‏هايش تنگ شد. وقتى رؤيا را بوسيد رنگ هر دويشان مثل گچ سفيد شده بود و رؤيا به‏وضوح مى‏لرزيد. شهره گوشه‏اى نشست. دو- سه‏بار زيرچشمى به رؤيا نگاه كرد. چند دقيقه بعد از شروع كلاس هم جول و پلاسش را جمع كرد و بى‏آنكه به كسى چيزى بگويد از كلاس بيرون رفت. بعداً هرچه راجع به آن روز و عكس‏العمل شهره پرسيدم، رؤيا جواب درستى نداد. شهره را هم ديگر هيچوقت توى كلاس نديديم.
مشكاتى گفته: فروغ گفت، مطمئنم رؤيا از اينكه هم‏محلىِ هم در آمديم خوشحال نشد. )فروغ دستيار آقاى مشكاتى در مطب است.( گفتم، يعنى گفته بودم كه يك سرى عكس كامل از دندان‏هاى رؤيا بگيرد. فروغ گفت، لوله‏ى ليزر را كه سمت دهانش بردم دستهايش لرزيد و اشك توى چشم‏هايش جمع شد. گفتم، نترس، دردى ندارد. اشاره كردم دندان‏هاى چفت شده‏اش را باز كند كه بتوانم فيلم‏ها را توى دهانش بگذارم. بدنش به رعشه افتاده بود. سعى كردم موضوع صحبت را عوض كنم. پرسيدم، از بچگى خونه‏تون توى خيابان جعفرآباد بود؟ با سر اشاره كرد كه آره. گفتم، عجيبه كه من و تو هر دو توى مدرسه‏ى نخشب بوديم، ولى هيچوقت همديگر را نديده بوديم. با آن حال و روزى كه داشت كارى نمى‏شد كرد. رفتم برايش چاى آوردم. با دستمال كاغذى داشت اشك توى چشم‏هايش را پاك مى‏كرد. گفتم، خيليها اينطورين، از آمپول و عكسبردارى و صداى قژقژ چرخ دندانپزشكى مى‏ترسن. چاى را از دستم گرفت. گفتم، اون درخت وسط امامزاده صالح يادته؟ اون درخت بزرگه. گفت، همونى كه توى شكافش يك كفاش بود؟ اولين بارى بود كه خنده‏اش را مى‏ديدم. پرسيدم، هنوزم همونطور بزرگ و پر از شاخ و برگه؟ نمى‏دانم چرا دروغ گفتم. گفت، آره. گفتم، كفاشيه چطور؟ گفت، آره. پرسيدم، هنوز هم همه‏ى كفترهاى امامزاده صالح لاى شاخه‏هاش لونه مى‏كنند؟ چه دليلى داشت كه به من دروغ بگه. معلوم بود كه هفت-هشت-ده ساليه كه پاشو توى امامزاده صالح نگذاشته. خودم سه سال پيش كه رفتم ديدم درخته خشكِ خشك شده و درِ كفاشيه رو هم تخته كردن.
افسانه خانم مى‏گويد: ساعت دو و نيم شب با صداى جيغ رؤيا از خواب پريدم. يك لحظه فكر كردم كه خواب ديده‏ام. جلوى پنجره رفتم. پنجره‏ى خانه جلال بوستانى باز بود. يكى-دو دقيقه‏ى بعد دوباره صداى جيغ رؤيا آمد. اين بار بلندتر. مشكاتى توى اتاق خودش بود. هفته‏ى قبلش جلال بوستانى براى كارى به شهرى ديگر رفته بود. بيرون رفتم. بهار دنبالم آمد. جلوى خانه‏شان تاريك بود. در زدم. فكر كردم شايد رؤيا به كمكى-چيزى احتياج داشته باشد. راستش ترسيده بودم. ماشين رؤيا جلوى در بود. هرچه در زدم در را باز نكرد. به خانه بازگشتم. به اتاق مشكاتى رفتم. جلوى كامپيوتر سرش را روى نوشته‏هاى انبوه و كاغذهاى به‏هم ريخته روى ميز گذاشته بود. با ديدنم سرش را بالا گرفت. پرسيدم صداى جيغ رؤيا را نشنيده است؟ سر تكان داد. مثل اينكه هيچ اتفاقى نيفتاده است. واقعيت اين كه با آمدن رؤيا به خانه‏ى جلال بوستانى، توى خانه‏ى ما هم اتفاقات عجيب غريبى مى‏افتاد. نه اينكه فكر كنيد خيالاتى شده‏ام و از اين حرف‏ها. ولى نمى‏دانم چرا با حرف‏هايى كه قبلاً راجع به خانه شنيده بودم، با حالات رؤيا و جلال بوستانى و مهمتر از همه با رفتار ماليخوليايى مشكاتى، روز به روز اين تصور در من قوت مى‏گرفت كه جرياناتى مرموز در حال اتفاق افتادن است. دو-سه ماه بعد از آمدن رؤيا، تلفن‏هاى مشكوك به خانه‏ى ما شروع شد. اوايل روزى يكى-دو بار بعد هم بيشتر. گاهى كسى خودش را به اسمى معرفى مى‏كرد و سراغ كسى را مى‏گرفت، سراغ آدم‏هايى ناشناس. فكر كردم شماره را اشتباه مى‏گيرند. ولى همان آدم با همان صدا به تلفن دستيم زنگ مى‏زند. بعد اى‏ميل‏ها شروع شد. همان اسم‏ها با همان پيغام‏هاى بى‏مورد. بعضى وقت‏ها هم دسته شمعى، يا عكس مجسمه‏اى سنگى كه توى حوض حياط خانه مى‏شاشيدند يا چيزى شبيه به اين. به اى‏ميل‏ها جواب مى‏دادم. خواستم مزاحمم نشوند. بعد هم آنها را بلاك مى‏كردم. به نامى ديگر و به بهانه‏اى ديگر همان پيغام‏ها تكرار مى‏شد. براى تلفنم كالر آى‏دى خريدم. هر بار كه كسى تلفن مى‏زد، شماره‏ى تلفن را كنترل مى‏كردم. اغلب از جايى نامعلوم بود. از آدم‏هايى كه نمى‏خواستند اسمشان را بدانم. بعضى وقت‏ها صبح، بيشتر غروب‏ها پيش از آمدن مشكاتى به خانه زنگ مى‏زدند. يكى-دو بار بلافاصله بعد از اينكه گوشى را قطع كردم به خانه‏ى رؤيا و جلال بوستانى تلفن زدم. كسى جواب نداد. يك بار جلال بوستانى گوشى را برداشت. برايم تعجب‏آميز بود كه آنوقت روز توى خانه چه كار مى‏كند. افسانه خانم در اين لحظه معذرت خواهى مى‏كند. براى چند دقيقه‏اى به آشپزخانه مى‏رود و بعد با قورى پر از چاى و كترى آبجوش و چند فنجان برمى‏گردد. برايمان چاى مى‏ريزد. خودش هم جرعه‏اى مى‏نوشد و مى‏گويد: روز تولدم بود. حوصله نكردم به كلاس اروبيك بروم. آن روز تا ديروقت خوابيدم. نزديكيهاى ظهر دو سه تا از همكلاسى‏هايم تلفن زدند و تولدم را تبريك گفتند. دوبار هم تلفن را برداشتم كه باز كسى جواب نمى‏داد. اى‏ميل‏هايم را كه چِك كردم باز هم سه تا كارت اى‏ميل برايم آمده بود از همان آدم‏هاى ناشناس. تصوير هر سه كارت دسته‏ى گل سرخى بود بى‏آنكه پايين آن پيغامى نوشته باشند. من خواستم دوش بگيرم كه زنگ خانه به‏صدا در آمد. معمولاً آن وقت روز كسى به خانه نمى‏آمد. روبدوشامبر حوله‏اى‏ام را پوشيدم و پايين آمدم. از لاى چشمىِ در مشكاتى را ديدم كه با عينكى بر چشم جلوى در ايستاده بود. مشكاتى عادت نداشت وسط روز به خانه بيايد. آن‏هم آن‏قدر غيرمنتظره. اگر يادآورى قبلى خودِ من يا تورج هم نبود، هيچ وقت تولدم يادش نمى‏ماند. در را كه باز كردم، عينك دودى را از چشم برداشت و توى خانه آمد. خنده‏ام گرفت. هيچ‏وقت نديده بودم كه عينك بزند. مثل كسى كه براى اولين بار به‏جايى آمده باشد، به‏اطراف نگاهى انداخت. بعد برگشت و با دقت سرتاپاى من را برانداز كرد. پرسيدم چرا اين وقت روز؟ جوابم را نداد. )افسانه خانم سرش را پايين مى‏اندازد و صدايش آهسته‏تر مى‏شود.( مى‏گويد، توى نگاهش چيز عجيبى بود. هم مرا مى‏ترساند هم خوشم مى‏آمد. در عين حال برايم غريب بود. همه چيزش حتى لباس پوشيدنش و عطرى ناآشنا كه به صورتش زده بود. دست‏هاى داغش را روى صورتم كشيد و بعد لاى موهايم فرو برد. افسانه خانم رنگش سرخ مى‏شود و با صدايى باز هم شمرده‏تر مى‏گويد، لب‏هايم را آن‏چنان با ولع بوسيد كه حس كردم الان است كه خون از لاى منفذهاى لبم بيرون بزند. قلبم داشت از جا كنده مى‏شد. دستش را از لاى روبدوشامبر روى سينه‏هايم كشيد. بعد خم شد و نوك سينه‏هايم را بوسيد. آمدم چيزى بگويم كه دستش را پايين‏تر برد و بند روبدوشامبر را باز كرد. به‏طرف پله‏ها رفتم. دنبالم آمد. افسانه خانم در اين‏جا قهقهه‏اى هيستريك مى‏زند كه اشك توى چشم‏هايش جمع مى‏شود. بين خنده مى‏گويد، همان‏جا مثل فيلم‏هاى سينمايى روى پله‏ها...
مشكاتى نوشته: از تاريكى چراغ خانه‏ى همسايه شب‏هاى زيادى گذشته است. نه پنجره‏اى نيمه‏باز، نه سايه‏ى دستى كه سيگار نيمه روشن را به سمت لب‏هايى تاريك ببرد و نه حلقه‏هاى دود شناور در تاريكى مطلق. پاييز است و من مانده‏ام و بهار، كه هر دو رو به تنها انار مانده بر درخت نشسته‏ايم. پاره‏هاى ديوار سيمى مشبك بين دو خانه را مدتهاست كه بسته‏ام. بعضى شب‏ها بهار توى تاريكى، لاى شاخه‏ها چيزى مى‏بيند كه من نمى‏بينم. مى‏پرد توى تاريكى، شمعدانى‏ها را لگد مى‏كند و بى‏آنكه چيزى را پيدا كند برمى‏گردد. بعد ملال است كه مثل حضور تدريجى ابرى خاكسترى بر من چيره مى‏شود.
افسانه خانم مى‏گويد: هرچه فكر مى‏كنم، نمى‏فهمم چرا جلال بوستانى آن‏قدر ناگهانى و غيرمنتظره دست رؤيا را گرفت و به ايران رفت. غروب يكى از روزهاى آخر جولاى بود. مشكاتى هنوز به خانه برنگشته بود. تلفن زنگ زد. گوشى را كه برداشتم كسى جواب نداد. تلفن را قطع كردم. روى كالرآى‏دى شماره‏ى فرستنده و اسم جلال بوستانى آمد. فوراً به همان شماره تلفن زدم. خودش گوشى را برداشت. بعد از احوالپرسى سراغ مشكاتى را گرفت. گفتم تا يك ساعت ديگر مى‏آيد. گفت بعد از شام سرى به ما مى‏زند. تعارف كردم كه با رؤيا بيايند، پيتزايى-چيزى سفارش بدهيم و دور هم باشيم. دعوتم را رد كرد. گفت رؤيا كسالت دارد. دو-سه هفته‏اى مى‏شد كه رؤيا را نديده بودم. توى حياط خانه هم پيدايش نشده بود. گلدان‏ها و بوته‏هاى ذرت به زردى مى‏زدند. وقتى مشكاتى آمد ماجرا را برايش گفتم.
مشكاتى نوشته: 6 شب است كه جلوى كامپيوترم نشسته‏ام و سعى مى‏كنم به‏افكار پراكنده‏ام سروسامانى بدهم. 6 شب است به‏جز حرف‏هايى پوچ و مغشوش چيزى را روى كاغذ نياورده‏ام. روى صفحه‏ى كامپيوترم، تصوير خانه‏ايست با چهار پنجره‏ى خاموش و درى بسته. ماهى نقره‏اى بالاى خانه در حركت است. از طرفى به‏طرف ديگر صفحه مى‏رود و از نظر ناپديد مى‏شود. روى درخت جلوى خانه پرنده‏اى سربى نشسته و گربه‏ى قهوه‏اى رقصانى جلوى فضاى خاكسترى خانه در حركت است. درِ خانه باز مى‏شود، سايه‏اى توى خانه مى‏خزد. چراغى پشت يكى از پنجره‏ها روشن مى‏شود و مترسكى غريب توى اتاق تكان مى‏خورد.
افسانه خانم مى‏گويد: رؤيا را ديگر نديديم. دو ماه بعد از سفر، جلال بوستانى تنهايى به خانه برگشت. وقتى آن روز يك يوهالِ بزرگ جلوى خانه‏ى جلال بوستانى ايستاد، مشكاتى خانه نبود. وقتى جلال بوستانى با سر و وضع آشفته و ريشى نتراشيده از ماشين هونداى سفيد پياده شد و در را به روى كارگرها باز كرد، من از خانه بيرون نرفتم. توى ماشين به‏غير از جلال بوستانى كس ديگرى نبود. ساعتى بعد وقتى از خانه بيرون رفت و كارگرها مشغول بردن اثاثيه توى كاميون شدند من در خانه ماندم. چمن‏هاى جلوى خانه به زردى مى‏زدند. ذرت‏هاى پشت خانه خشك شده بودند. بردن اسباب‏ها تا غروب طول كشيد. وقتى مشكاتى به خانه برگشت، كارگرها هم رفته بودند. ماجرا را كه به او گفتم، هيچ تعجبى نكرد. دستى روى پيشانى‏اش كشيد و بعد به اتاق كارش رفت. مشكاتى دو روز آخر هفته را توى اتاقش ماند. سه روز بعد وقتى كارگرهاى ساختمانى آمدند و جلوى خانه حصار كشيدند و در و پنجره‏ى خانه را كندند و تكه-تكه‏هاى سفال پشت بام را پايين ريختند، مشكاتى خانه نبود. به خانه كه آمد كيفش را جلوى در گذاشت. كتش را دست گرفت، پرده را كنار زد، به حياط خانه‏ى بوستانى نگاهى انداخت و گفت: »تا يكى-دو روز ديگر صافش مى‏كنند.« بالا رفت. لباس ورزشش را پوشيد و كفش كتانى‏اش را پا كرد. پايين آمد. گفت گرسنه نيستم. بهار را برداشت و از خانه بيرون رفت. توى تاريكى ديدمش كه از لاى حصار سيمى جلو وارد خانه‏ى بوستانى شد.
مشكاتى نوشته: چه رازيست نهفته در اين مكان‏هاى متروك و اشياء گمشده. چه همخوانى غريبيست در اين‏ها و در ظهور زمان‏هايى مهجور؟ در شبى تاريك درى به روى تو باز مى‏شود. تو به خانه‏اى متروك وارد مى‏شوى. چراغ‏هاى سوخته و تابلوهاى خاك گرفته را مى‏بينى كه خود فشرده‏ى خاطره‏اند و چكيده‏ى زمان. در گوشه‏اى دور نردبانى چوبى را مى‏بينى كه تو را به اتاقى با سقف كوتاه و با پنجره‏هاى مربع كوچك هدايت مى‏كند. درى چوبى با صدايى دلخراش باز مى‏شود. در جستجوى چراغ، دستت اشيايى غريب را روى ميزى بلند لمس مى‏كند. اشياء از جنس مومند و از جنس سفال سرد يا شايد از جنس رس گداخته. كبريتى مى‏زنى و بى هيچ درنگى مجسمه‏ى بزرگ گِلى زنى با زانوهاى بغل كرده جلوى رويت نمايان مى‏شود. شمعى نيم‏سوخته را روشن مى‏كنى و بعد شمع‏هاى ديگر را. آن‏گاه دنياى مجسمه‏ها و نقاشى‏هاى زن‏هايى حيرت‏زده با دهان‏هاى باز حضور بى‏انكار خود را به رُخت مى‏كشند. روى ميز پر است از مجسمه‏هاى كوچك و بزرگ نپرداخته‏ى زن‏هايى در حالت‏هاى مختلف. كفه‏ى گلى مثل حياطى بزرگ به اتاقك‏ها و نيم‏ديوارها، توى هر اتاقك چند زن نشسته و خوابيده، اما همه با دهان‏هاى باز. كناره حياط بوته‏هاى ذرت همه از همان جنس رس گداخته. گوشه‏ى اتاق چيزيست شبيه قبر يا تابوتى ايستاده. تابلوها همه خاكسترى هستند و سياه و تصوير زن‏هايى با چشم‏هاى افسرده همه نشسته يا به پهلو دراز كشيده با زانوهايى در بغل.
افسانه خانم مى‏گويد: معمولاً مشكاتى عادت نداشت بى‏خبر از خانه بيرون بزند. از خانه‏ى جلال بوستانى، يا بهتر بگويم، از خانه‏ى سابق جلال بوستانى كه برگشت، آشفته و پريشان مى‏نمود. هرچه پرسيدم در آن خانه و توى آن اتاق زير شيروانى چه ديده، چيزى نگفت. يعنى، چيزى كه گفت، ولى از همين كلمات بى سروته و جواب‏هاى سربالا. دست و صورتش را شست و رفت توى اتاق كارش. برايش چاى بردم. ديدم كاغذ و قلم به‏دست ماتش برده است. يك ساعت بعد بى‏آن‏كه چيزى بگويد بهار را برداشت و از خانه بيرون رفت. نيم‏ساعت منتظر شدم برنگشت. توى گاراژ را ديدم. ماشينش را نبرده بود. به تلفن دستى‏اش زنگ زدم. جواب نداد. راستش كمى نگران شدم. يك ساعت ديگر گذشت. دوباره تلفن زدم. اين بار گوشى را برداشت. معلوم بود كه از جاى شلوغى جواب مى‏دهد. گفت نگران نباش. بهار هم با من است. تا يكى-دو ساعت ديگر برمى‏گردم. از لحن صدايش معلوم بود كه چند پيكى زده است. پرسيدم، اگر مى‏خواهد با ماشين بروم دنبالش. گفت مى‏خواهد تنها باشد. نيم‏ساعت ديگر هم صبر كردم. مى‏دانستم كجا بايد پيدايش كنم. پاتوق گهگداريش بارى بود در حاشيه‏ى اسكله‏ى قديمى نزديك خانه. اكثر قصه‏هاى بى سروته و آشفته‏اى كه مى‏نوشت در حوالى همان اسكله مى‏گذشت. ماشين را كنارى پارك كردم. اول بهار را ديدم كه جلوى بار نشسته بود و با رهگذرها بازى مى‏كرد. مرا كه ديد بلند شد و دمش را تكان داد. از پنجره مشكاتى را ديدم كه پشتش به من بود. روى صندلى جلوى بار نشسته بود و با بغل دستى‏اش حرف مى‏زد. بارمن ليوان تكيلايش را پر كرد. بندِ قلاده‏ى بهار را باز كردم و از جلوى بار دور شدم. به موازات ساحل چند دقيقه‏اى راه رفتم. بعد بهار را گذاشتم توى ماشين و خودم به طرف بار برگشتم. نزديك بار كه رسيدم مشكاتى را ديدم كه تلو-تلو خوران بيرون مى‏آمد. خودم را كنار كشيدم كه مرا نبيند. جلوى بار به‏جاى خالى بهار نگاهى انداخت. بعد دستى روى موهايش كشيد. شانه بالا انداخت و در امتداد پل چوبى، روى اسكله راه افتاد. دنبالش رفتم. دستش را كرده بود توى جيب شلوارش. سرش تكان مى‏خورد. مثل كسى كه با خودش حرف مى‏زند. از پشت شانه‏هايش مى‏لرزيدند. مثل كسى كه مى‏خندد يا گريه مى‏كند. رسيد به انتهاى اسكله، جايى كه ماهيگيرها بساطشان پهن بود و قلاب‏هاى خود را توى آب انداخته بودند. نمى‏دانم چرا، ولى يك لحظه هوس كردم بروم از توى ماشين مثنوى و دف و پتو را بياورم. شرابى بگيرم، پهلوى هم بنشينيم و به قول خودش حال و هولى كنيم. توى همين حال و هوا بودم كه براى لحظه‏اى از ديدن صحنه روبه‏رو خشكم زد. مانده بودم كه بخندم يا گريه كنم. مشكاتى كتش را در آورد و روى يكى از شانه‏هايش انداخت. زيپ شلوارش را كشيد پايين و من و ماهيگيرها، همه حيرت‏زده شاش كمانه شده‏اش را ديديم كه از بالاى اسكله پايين ريخت. فقط نيم‏رخش را مى‏توانستم ببينم و كمانه‏اى طلايى رنگ كه به موازات سيم قلاب‏هاى ماهيگيرى روى دريا مى‏ريخت. شانه‏هايش باز مى‏لرزيدند ولى معلوم نبود كه مى‏خندد يا گريه مى‏كند.

۳۱ژانويه ۲۰۰۳

اين داستان براي اولين بار در اين صفحات انتشار می يابد. انتشار اين داستان در مطبوعات ادبي و رسانه هاي اينترنتي بدون ذكر ماخذ يا اجازه كتبي خسرو دوامي جايز نيست. به حقوق نويسندگان احترام بگذاريد.


در همين زمينه