
تلخك گفت:
"شرمنده ام آقايان، ولي باور بفرماييد پيش از اين حتي در زمان كودكي كوچكترين علاقه اي به دم مم نداشتم. الان هم اگر جسارتا در حضور آقايان ميجنبد، اين بنده نيست كه ميجنباندش، خود ايشان است كه همينطور خود به خودي، بي خودي ميجنبد تا اسباب شرمندگي شود پيش اعاظم محترم."
خبرنگاران كف زدند و ماهي گيرهاي روز جمعه، به نوبه هر كدام عكسي به يادگار با او گرفتند. حالا چه حركتهايي ـ براي تكميل ژست در عكس ـ با او كردند، بگذريم.
عكسها فوري بود و همه ريختند سر عكاس به تماشا.
و تفصيلات مخابره شده بود. جناب فكري كرد و پاسبانهايش را به خط. دستور داد همسران آقايان ماهي گيران را دستگير كنند و بي معطلي بياورند كلانتري. علت غايي غائله، آنها بودند.
اما قيل و قال وحشت زده ي ماهي گيرها او را از اين كار منصرف كرد و بالاخره فهميد كه از بدو ماجرا همه ي سروصداها از جانب آنهاست. پاسبانهايش هم ديگر معطل نكردند.
با پا در مياني خبرنگاران اين هم به خير گذشت و سرانجام وقت آن رسيد كه همه چارچشمي براق شوند روي تلخك كه در تمام اين مدت، هاج و واج رفته بود توي نخ دمش كه با پشتكار مگس ميپراند.
"ملاحظه بفرماييد جناب سروان، ما مثه آدم داشتيم ماهي مونو ميگرفتيم."
خبرنگارها گفتند: "ما هم چرت بعد دشلمه مونو ميزديم."
جناب سروان به منشي كلانتري گفت:
"همه نقطه به نقطه درج بشه! منشي گفت:
"مي شه جناب، خيالات تون تخت." و چپ چپ به تلخك نگاه انداخت و گفت:
"دمار از روزگارت درميآريم."
تلخك محجوبانه لبخند زد و گفت:
"خيال ميكردم آب روشناييه." همه ساكت شدند. به نظرشان رسيد حيوان دارد چيزي ميگويد.
"داشتم لب رودخونه هواخوري ميكردم، سير مناظر ميكردم، نميدونم چه طور شد افتادم تو آب، اما روحيه رو نباختم، گفتم از قديم و نديم گفتن آب نطلبيده مراده."
جناب سروان پرسيد:
"اسمش چيه؟" ماهي گيري كه از همه بيش تر اهل تفاهم بود جواب داد:
از عكس اول به بعد، اتفاقات ترسناكي شروع كرده بود به افتادن. خود تلخك كه وضعش معلوم بود: مشكوك. بنابر اين تعجبي نداشت اگر در هر عكس شبيه جانوري ديگر بشود. مسئله ي مهم، ماهي گيران محترم بودند كه از عكسي به عكسي نه تنها لباس، ژست ها و صورتهاشان تغيير كرده بود، بلكه مناظر اطراف و جغرافياي مكان نيز، به جاهاي غريبي تبديل ميشد كه درگيري و دردسرهاي آنها را با عيالات مربوطه حتمي ميكرد:
"چه طور؟ هنوز پاتو از در خونه بيرون نذاشتي، سر از چين و ماچين درآوردي؟ چشمم روشن، حالا اين اكيبري كيه ديگه داري باهاش لاس ميزني؟"
"حالا شازده والا، خونواده شو قال ميذاره كه يالقوز و يه سر يه تن بره واسه خودش يللي تللي به جزاير واق واق؟ اونم با يه همچي نسناسي؟ يالله طلاق!"
"پس اين طور؟ به افريقا كه ميرسه، شوهر جون من پلنگ افكن از آب درميآد، اما نوبت ما كه ميشه، ديگه پيره و از كار افتاده، يالله رختخواب!"
الي آخر . . . و طبيعتا، اكبيري، نسناس و پلنگ افكنده، تلخك بود و باعث همه ي دردسرهاي احتمالي آتي براي آقايان.
آمدند عكسها را پاره كنند كه خبرنگارها روي دست بردند. حالا ديگر رسوايي دامن گير شده بود و بايد براي اثبات حقيقت، تلخك را نگه ميداشتند ضميمه پرونده، كسي چه ميداند؟ خيلي وقتها كار اين طور سوءتفاهم هاي مربوط به صنعت عكاسي به طلاق و دادگاه كشيده و گاهي از آن هم بالاتر.
لازم بود فعلا تلخك يك جايي تحت الحفظ بماند.
در كلانتري وضع پيچيده تر شد: افسر كشيك فورا خبرنگاران را زنداني كرد. به عقيده ي او خطر از ناحيه ي آنها بود. اما خبر باعكس و تفصيلات مخابره شده بود. جناب فكري كرد و پاسبان هايش را به خط، دستور داد همسران آقايان ماهي گيران را دستگير كنند و بي معطلي بياورند كلانتري. علت غاييِ غائله، آنها بودند.
اما قيل و قال وحشت زده ماهي گيرها او را از اين كار منصرف كرد و بالاخره فهميد كه از بدو ماجرا همه سر و صداها از جانب آنهاست.
پاسبانهايش هم ديگر معطل نكردند.
با پادرمياني خبرنگاران اين هم به خير گذشت و سرانجام وقت آن رسيد كه همه چارچشمي بْراق شوند روي تلخك كه در تمام اين مدت، هاج و واج رفته بود توي نخ دمش كه با پشتكار مگس ميپراند.
«ملاحظه بفرماييد جناب سروان، ما مثه آدم داشتيم ماهي مونو ميگرفتيم.»
خبرنگارها گفتند:«ما هم چرت بعد دشلمه مونو ميزديم.»
جناب سروان به منشي كلانتري گفت:
«همه نقطه به نقطه درج بشه!» منشي گفت:
«ميشه جناب، خيالات تون تخت.» و چپ چپ به تلخك نگاه انداخت و گفت:
«دمار از روزگارت در مي آريم.»
تلخك محجوبانه لبخند زد و گفت:
«خيال ميكردم آب روشناييه.» همه ساكت شدند. به نظرشان رسيد حيوان دارد چيزي ميگويد.
«داشتم لب رودخونه هواخوري ميكردم، سير مناظر ميكردم، نميدونم چطور شد افتادم تو آب، اما روحيه رو نباختم، گفتم از قديم و نديم گفتن آبِ نطلبيده مراده.»
جناب سروان پرسيد:
«اسمش چيه؟» ماهي گيري كه از همه بيشتر اهل تفاهم بود جواب داد:
«دِ همه مشكل همين جاست قربون. ببينين شوما ميتونيد التفاتا كمكي بهمون بدين: شايد اگه مراجعه اي به تجارب ارزنده خدمتي تون بكنين، بالاخره بتونين سر در بيارين، يارو با اين ريخت و شمايل و با اين صداهايي كه از گلوش در مي آره، چه جور جونوريه.»
تلخك صبورانه و فروتن گفت:
«خودم ميگم جناب سروان، خودم ميگم.» باز همه ساكت شدند و به طرفش كلاپيسه رفتند.
«تلخك قربون، اسم مخلص تون تلخكه. تا امروز هيچ پرونده اي هم نداشتم، والله بالله اين پشم و دمم كه ميبينين، در مورد بنده امر بي سابقه ايه. همين نيم ساعت پيش، آقايون شاهدن كه شبيه ماهي بودم و كلي باعث تفرج خاطر همه، يهو نميدونم چرا اين طوري شد. اما قربون، شما كه نبايد حكم به ظاهر بكنين، آخه شما مجري عدالتين.»
جناب سروان گفت:
«بايد ازش عكس بگيرم.» صداي ماهي گيرها يك جا درآمد.
«جناب مواظب باشين، توي عكس بدتره، به هر حيووني شبيه ميشه و ديگه اصلا نميشه فهميد كي به كيه.»
جناب سروان غريد:
«نميشه. قانونه.»
در عكس كلانتري باز داستان فرق كرد.
«بچه فيله.»
«بزغاله س.»
«خرمگس معركه س.»
«زولوبياس.»
«عنتر پلنگه. قبلنام از اين عنترپلنگا ديده م.»
«مرغ شكرخواره.»
«كل پل طاووسه.»
«حنظل كفتاره، كفتار حنظلي.»
«شيرماره.»
«شيره، خود شيره، اما معتادي چيزيه. به هر حال يك جور شيره.»
اين اسم آخري به دل تلخك چسبيد و او را به روياي شيرين و پرحسرتي برد. دستش را زد بيخ گوشش و شروع كرد به كوچه باغي خواندن:
«مدام آهنگران كوي تقدير، براي شير ميسازند زنجير.» اين دومين بار بود كه خبرنگاران برايش كف زدند.
دل و جرأت تلخك زيادتر شد، غريد. حالا هويت محرز گرديد. او شير بود گرچه صدايي نامتعارف داشت.
با سلام و صلوات چپاندندش به سلول، تا بعدا سر فرصت قانون وضعش را روشن كند.
قانون سر فرصت وضع همه را روشن كرد. تلخك شيردال بود. خبرنگاران خوشحال شدند. ماهيگيران روز جمعه كه ديگر به سر كارهايشان برگشته بودند، با خاطر آسوده عكس هاي يادگاري را قاب گرفتند. خطر عيالات هم از هيچ جانب بروز نكرد. افسر كشيك به منشي كلانتري دستور داد در گزارش پرونده بنويسند كه او از نگاه اول شيردال تشخيص داده و خيال تلخك از همه بيشتر راحت شده بود تا روزي كه خبرنگارها براي توديع به ديدارش رفتند. تلخك داشت گريه ميكرد.
«بايد به جناب سروان اطلاع بديم، شيردال گريه ميكنه.»
تلخك التماس كرد:
«شمارو به خدا اين كارو نكنين، اصلا گريه من واسه همينه كه نكنه يه وخ اين همه بنده خدارو كه اين طور تو هچل انداختم از هر چي شير و شيرداله نااميد كنم.»
«اين كه گريه نداره، دوتا غرش حسابي بكن كارا راس و ريسه.»
«دِ كار از همين جا بيخ پيدا كرده، چند روزه از شيره صداي ديگه اي در مي آد. خدارو خوش مي آد آدم اين طور جناب سروان و قانون و حتي خود شما آقايون و خانمان خبرنگارو عنتر و منتر خودش كرده باشه، اونم بي اختيار؟ از ماهي گيرا كه ديگه روم سيا، جرأت نميكنم حرف شونو بزنم، بيچاره هارو.» و زد زير زوزه اي شغالي.
از آن تاريخ به بعد، تلخك هميشه از رودخانه ها احتراز ميكند.