وقتي كافكا يكي از داستان هايش را براي رفيقش فرانتس ورفل خواند او به تحقير گفت كافكا يك نويسندهء شهرستاني ست و هرگز در كار نويسندگي موفق نخواهد بود. سال ها بعد در سال ۱۹۲۴ م كافكا در بستر مرگ وصيت كرد كه دست نوشته هاش را بسوزانند. اما ماكس بورد به وصيت او عمل نكرد و رمان هاي قصر و محاكمه و برخي از داستان هاي كوتاه رفيق از دست رفته را به انتشار سپرد. تا نيمهء دوم سدهء بيستم يعني تا پايان جنگ جهاني دوم كافكا همچنان نويسنده اي بود گمنام. انگار مي بايست فاجعه اي در ابعاد يك جنگ جهاني درمي گرفت تا كافكا در حد يك پيامبر فرازآيد
شرح حال نويس آلماني
راينر اشتاخ كتابي نوشته است در احوال كافكا و تحليل ادبيات او. اين كتاب در نمايشگاه كتاب فرانكفورت بحث برانگيز بود. اينها همه نمايانگر اين حقيقت است كه كافكا و جهاني كه او در آثارش مي آفريند حتي در غرب هم كه داعيه مدنيت دارد هنوز معاصر ماست. معاصر بودن كافكا بيش از همه به اين معني ست كه زندگي يك محكوميت و بيگانگي و گم گشدگي سرنوشت انسان است - هر چند كه او از پذيرش اين حقيقت ساده تن زند.
امروز - پنج شنبه هفتم اكتبر - راينر اشتاخ در نمايشگاه كتاب فرانكفورت پيرامون كافكا و ادبيات او سخن گفت.
نمايشگاه كتاب فرانكفورت ۲۰۰۴ م - گفت و گو دربارهء كافكا