ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
از شترسواری در میدان آزادی تا بحران شاعرانگی



در عکسی که مرحوم محمود پاکزاد در سال 1345 از میدان شهیاد برداشته است، در حاشیهء سمت چپ میدان یک شتر می بینیم با سوارش. عمارت شهیاد در این عکس هنوز نیمه ساز است. در اطراف میدان یک پیکان و یک ژیان هم دیده می شود. در آن یکی دو سالی که به ضرب اصلاحات ارضی خرده مالک ها در خیابان شاه، در ناصر خسرو و سرچشمه با پولی که از راه واگذاری املاک شان به دولت به دست آورده بودند، مستعقلات می خریدند و مالکان بزرگ تر با همان پول ها کارخانه می ساختند، نوجواني را در آن عکس می بینیم که با شترش به تماشای شکل گیری مدرنیسم در مملکت ما نشسته است.
در سال ۱۳۴۶ یا احتمالا ۴۷ این شخص شترسوار که ما او را به نام نمی شناسیم شترش را به کشتارگاه فروخت و از پولی که از این راه به دست آورد، اتاقی در سه راه آذری کرایه کرد و در همان محل هم زن گرفت. در یکی از دو کارخانهء نوبنیاد ارج و روغن شاه پسند استخدام شد. چهار یا پنج تا بچه هم به تدریج – هر دو سال یک بار پس انداخت. ششم بهمن هر سال بچه های او قاطی بچه های دیگران به خیابان می رفتند، پلاکارد سر دست می گرفتند و از سر اجبار برای انقلاب شاه و مردم هورا می کشیدند. انقلاب شاه و مردم در آن زمان در نظر آنها چیزی بود مثل صابون گلنار یا خمیر دندان کلگیت و فیلم مرد سه تخمه با بازیگری لوئی دو فونس. زن او که احتمالا اقدس یا اکرم یا شاید هم اختر نام دارد برای جبران کسر خرج ماهانه در خانه های اعیان کلفتی می کرد. در این میان میدان شهیاد هم فراز آمده بود و عکس آن پشت اسکناس های هزار تومنی آن زمان نقش بسته بود. این ها تا به خود بیایند، ناگهان انقلاب درگرفت. بچه ها، علی اکبر و علی اصغر که در این میان پشت لب شان سبز شده بود، هر روز از مدرسه جیم می شدند و به خیابان ها می زدند و هم صدا با هزاران نفر دیگر بر ضد شاه شعار می دادند. شترچران ناشناس به اعتصاب کننده ها پیوسته بود، شب ها با علی اکبر و علی اصغرش به مسجد محل می رفت و پس از نماز جماعت پای صحبت آخوند محل می نشست. او به علی اکبرش سخت می بالید که تکبیرگو بود و حالا پیرهن سیاه می پوشید. شاه که فرار کرد، شترچران ناشناس با سابقهء چهارده سال پرداخت حق بیمه، با اهل و عیال به میدان شهیاد آمد و از آنجا به امید برق و آب رایگان و البته با یک اعتقاد خالصانه قلبی امام را تا بهشت زهرا همراهی کرد. انقلاب پیروز شد. میدان شهیاد را میدان آزادی نامیدند و به جای برق و آب و بیمهء مجانی جنگ در گرفت. ناشناس اهل و عیال را به علی اصغر سپرد و با علی اکبرش به بسیج محل رفت و برای شرکت در دفاع مقدس ثبت نام کرد. دو روز بعد پدر و پسر را به جبهه اعزام کردند. علی اکبر شهید شد و برای او سه راه آذری را آذین بستند. علی اصغر هم به راه برادر رفت. فاطمه و زهرا شوهر کردند. علی محمد آن روزها پنج سالش بود و در کوچه خاک بازی می کرد. جنگ تمام شد. ناشناس یک دهنه مغازهء بلورفروشی خرید در شوش و با علی اصغرش شروع کرد به کسب. سردار سازندگی که روی کار آمد، چون بلور یک کالای استراتژیک بود، به او که پدر شهید بود و در دفاع مقدس شرکت فعال داشت کارت بازرگانی دادند و از بانک تجارت یک وام پونصد ملیون تومنی بدون بهره به او تعلق گرفت. شوی فاطمه و زهرا هر دو از جوان های انقلابی سه راه آذری بودند. یکی از آنها پس از جنگ درجه گرفت و حالا سرهنگ یکی از نواحی انتظامی تهران بزرگ است. او تمام نشمه های شهرک غرب را به نام می شناسد و بدون اجازهء او نه در شهرک غرب نه در الهیه هیچ کس به هیچ وجه نمی تواند جنده بازی کند. او در گفت و گو با یکی از روزنامه های اصلاح طلب گفته بود اگر جامعه مداری رواج پیدار کند، مردم انضباط پذیر می شوند. داماد دومی که در صنایع اسلحه سازی دستش به کاری نان و آب دار بند شده، به هر مناسبت، ربط یا بی ربط می گوید: هر چه در زمان صلح بیشتر عرق بریزیم، در زمان جنگ خون کمتری خواهیم ریخت. علی محمد اما در این میان در صلح و در ناز و نعمت بالیده است. او تا خود را شناخته، تهران یک میدان بزرگ دارد که به آن میدان آزادی می گویند. علی محمد که حتی یک بار هم شتر ندیده و گوشت شتر هم نخورده، در دوم خرداد به خاتمی رای داد و از آن لحظه رسما به اصلاح طلبان پیوست. علی محمد عکاس و نقاش و نمایشنامه نویس و بیشتر از هر چیز روزنامه نگار است و قبل از اینها همه داستان نویس بوده است و یک کتاب هم زیر چاپ دارد و اگر از او بپرسید که به چی اعتقاد دارد، در پاسخ حداقل به مدت یک ساعت از چیدمان ناهمگون عناصری سخن می راند که به یک نوع ریدمان فرهنگی و گفتمان ترکمون در متن نوگایی و نوزایی اجتماعی دامن می زند. او اصولا به بحران از هر نوعش – اعم از بحران شاعرانگی، بحران مخاطب و بحران آفرینش ادبی و دهها نوع بحران دیگر اعتقاد دارد. علی محمد گمان می کند ادبیات و هنر ایران جهانی ست، از آمریکا نفرت دارد، به بکت عشق می ورزد و آخرین رمان خانم پیرزاد را تا صفحهء سی و چهار خوانده است.



در همين زمينه