قلمرو طنز - جواد مجابي
چه چيز ميتواند براي من حيرت انگيزتر از "واقعيت" باشد؟ اين واقعيت که هستم، اين گونه هستم و اين جا هستم.
واقعيت وجود داشتن و نواله وجود را نشخوار کردن و گواريدن، ارتباطات را ديدن و دريافتن، در قراردادهاي اجتماعي شکل گرفتن و ادامه دادن، اين واقعيتي است که من و شما هر کدام به شيوه اي با آن رو به رو ميشويم، تصويرهاي متفاوتي درباره ي آن داريم. فاجعه ي زبان و مصيبت قراردادي بودن جهان، اين تصويرهاي ناهماهنگ را کنار هم مينهد. من از چيزي ميگويم شما چيز ديگري ميشنويد و کلام در اين ميان چه بيهوده دستمايه ارتباط شده است. ارتباطي قراردادي که هيچ گاه کامل نيست.
من از واقعيت حيرت نميکنم. واقعيتي که از وقايع روزمره و ارتباطات شکل ميگيرد و ساختمان مييابد. بردگان و قربانيان، واقعيت، وقايع و ارتباطات بشري را جدي ميگيرند و آن را باور دارند، اما فراموش ميکنند که معماراني از هر سوي جهان در طول تاريخ، اين قراردادها و حقايق را به سليقه ي خود تعبير کرده اند و ميزاني نهاده اند. خشت خشت اين عمارت که جامعه و تاريخش ميناميم به سليقه ي معماراني دور و نزديک بالا رفته، که از کجي طعنه بر برج "پيزا" ميزند و هر خشت به ظاهر استوار ميتواند لق و ناپديدار باشد.
آنان که زمان را به ثانيه ها و دقيقه ها و روز و شب تقسيم کرده اند و آنان که جهان را به شرق و غرب و آنان که قانون و اخلاق آفريده اند و به ماندگاري آن ايمان آورده اند تا انسان را با نمونه هايي که در ذهن خويش پرورده اند، هماهنگ سازند، آنان بر حقانيت خويش، برتري نژاد خود، بر مصالح کشور خويش، در انباشتگي خود و گرسنه وانهادن ديگران ترديد نکرده اند. آنان و ديگران بي آنکه از خيال پردازي خود شرمسار باشند و يا در گرايشهاي خود شک برند، مردمان عهد خود و عصرهاي دگر را کور و کر خواسته اند.
ما با پذيرفتن اين قراردادهاي شگفتي آور که پس از گذشت سالها و قبول عوام، بديهي به نظر ميرسد آنچه را که پيرامون خود داريم به جد ميگيريم و آن را باور داريم و اين همه جدل و جدال ها بر سر اين باورها و قراردادهاي ساختگي است.
طنزپرداز به انکار واقعيت برنميخيزد. چه کسي جنگ، گرسنگي، مرگ، بهره کشي و سودپرستي را ميتواند انکار کند؟ اما ميتوان در ارزيابي آنها ترديد روا داشت، ميشود در کار مصلحت انديشان قوم که اين وقايع را ساخته اند و ميسازند، شک کرد. ميتوان جدي بودن و درست بودن رابطه ها را باور نداشت، و کلام جهان گشايي را که ملتي را به جنگ واميدارد يا به آزادي و آبادي نويد ميدهد يا حرف موعظه گري که جهان شيرين خيالي را بر جهان تلخ و پر از فقر و مسکنت اکنون برتري ميدهد، نشنيده گرفت.
قراردادها واقعي نيستند. اما بر زندگي آدمهاي واقعي ـ زنده يا مرده ـ تاثير مينهند: مردي کودکش را ميکشد، قراردادهاي اجتماعي، قانون و افکار عمومي او را محکوم ميکند.
مرد در دادگاه ميگويد: اين کودک از تخمه ي من نبود و زنازاده بود. بايد اين لکه ي ننگ را از ميان ميبردم ـ اين را قرارداد ما بدو آموخته و او را بدين کار واداشته است ـ زن ميگويد: کودک مال شوهرم بود، او بيمار است، به همه چيز سوءظن دارد، در عين حال اعتراف ميکند که فاسق هم داشته است ـ او با بيان قراردادي سخن ميگويد. حتي گريه ندامتش هم قراردادي است ـ دادگاه مرد را به زندان ميافکند "قراردادها" زندگي مرد، زندگي زن و زندگي کودک را تباه کرده است.
نخستين قرارداد ـ ازدواج ـ آنها را به هم پيوند داد. روابط ساختگي ديگر، حس تملک زن و فرزند را در مرد برانگيخت. عشق فراتر از قراردادهاي مرسوم زن را به سوي کسي ديگر کشاند. شوهر از اين عشق غير قراردادي آگاه شد. ميتوانست طبق يک قرارداد اجتماعي زنش را با آن مرد در بستر بکشد. نتوانست يا نخواست. به سنتي ديگر کودک نامشروع را کشت به حکم رسمي رايج، به زندان افتاد، زن و فاسقش بين اين همه قرارداد، رابطه ي غيرقراردادي خود را آزادانه ادامه دادند.
ممکن بود قانون چنان حکم ميکرد که زن يا فاسقش را ـ که آرامش يک مرد و يک قرارداد را به هم زده اند ـ به زندان افکنيم. يا چنان ميبود که با هر خيانتي قرارداد ازدواج فسخ ميشد ـ چنان که در غرب تقريبا چنين است. يا اين که زن چند شوهر ميداشت ـ چون زنان بعضي قبايل ـ يا يک مرد از چند زن بهره ميگرفت ـ چون مرداني در قبايل ديگر ـ کودکي کشته شده، مردي به زندان افتاده، قراردادها جانمايه ي اين قتل و حبس بوده اند، اين قراردادها تا چه حد ارزش دارند، واقعي و اصيل هستند، آيا ارزش همه جايي و همه زماني دارند؟ مساله اين است.
من در ارزش قراردادها شک ميکنم.
اما يک انقلابي، يک فيلسوف، يک آنارشيست يا قانونگذار نيستم، من تنها لبخند ميزنم و رد ميشوم. کار من به عنوان طنزپرداز، اين است که چيزي را نميخواهم بسازم، چيزي را نميخواهم ويران کنم. من در ساختن و ويران کردن ديگران مينگرم، ميانديشم، ترديد ميکنم. يک لحظه بر اين ساختن و ويران کردن روشني ميافکنم، ناپايداري آن را، بيهوده بودنش را يادآور ميشوم، بي آن که پيامي بگذارم. به راه خود ميروم. من بر لبه اين پرتگاه، سرخوشانه ميگذرم.
اما قلمرو طنز کجاست؟ طنزپردازي چيست؟ اگرچه هر تعريف به نحوي محدود کننده است، چهارچوبي براي موضوع آن ميسازد، نمونه هاي برتر و فراتر رونده را در بر نميگيرد، اما هر چه هست دست کم خاستگاه انديشه ي تعريف کننده را مشخص ميکند.
تعريفي که اکنون ميتوانم از طنز به دست دهم، اين است. "طنز اثر هنري آگاهانه است که غرابت رفتار آدمي و شگفتي بر تناقض واقعيت را آشکار ميکند."
نخست از غرابت رفتار آدمي سخن ميگويم.
در اين جهان که عشق ورزيدن، منصب پرستيدن، مال اندوختن، جنگ و قحطي را پراکندن و مصيبتها بر سر آدميان باريدن چونان خورد و خواب بديهي و گاه ضروري به نظر ميآيد.
در اين زمان که مردارخواران جهان سرگرم انباشتن اند، انباشتن خود از سود سرمايه و رفاه و آکندن ديگران از جهالت و گرسنگي، و فساد، آدميزاده اي متوسط الحال، عيش و امن را آرزو ميکند و دلهره از دست دادن "چيزها" خواب را از چشمش ميربايد و چنان شده است که مردمان دنيا گويي هنگامي وجود مييابند که چون کژدم احشاء مادر خود را جويده باشند. در اين زندگي سرکردن و به آن خو گرفتن و بدان تسليم شدن غرابتي را که در زندگي و در رفتار ماست، بي رنگ ميکند و ديده را بر روي اين همه واقعيتهاي شگفت آور ميبندد. آن کس که اسير عادت و تکرار است حساسيت خود را براي درک اين "جهان غيرعادي"، از دست ميدهد. براي جلادان که با گيوتين سروکار دارند، ديدن سر خون فشان ديگران در پاي گيوتين، آن قدر طبيعي است که حالت گلاب گير قمصري به هنگام پر پر کردن گل، يا سيماي يک قصاب، کارمند، سياستمدار و دانشمند به هنگام کار، اينان شهيدان عادت و تکرار زندگي خويشند. و در کار خويش، در ماهيت رفتار و پندار خويش شک نميبرند، هنگامي آن جلاد به ارزش گيوتين و کاربرد آن واقعا پي ميبرد که خود، سر در حلقه ي گيوتين داشته باشد و تيغه در کار فرود آمدن باشد. جهان شگفتي آور است، وجود داشتن ما، زندگي کردن ما، مرگ ما، هر گرايش آدمي جانمايه ي غرابتي جنون آور است، مثلي بزنم.
چيزي در طبيعت بشر نيست که او را از "عدد" بترساند. طفل 4، 5 ساله از عدد نميترسد از صفر تا بي نهايت را هيچ ميانگارد، اما سالهايي ميرسد که آدميزاد در حوزه ي خوفناک عدد قرار ميگيرد. نخستين درس شايد از شناسايي عدد سکه ها، تنوع و تعداد خوردني ها و يا شادي داشتن چيزها، آغاز ميشود.
شايد عدد را از تعداد سيلي ها و لگدها تجربه کرده باشد و يا آزموني از عده برادران و خواهران، اما عدد هنوز خطر خيز نيست. به مدرسه ميرود، از نمره هاي طاق و جفتي که ميگيرد ميهراسد. بعد ارقام پولي به سراغش ميآيند، شماره هاي ساعت او را به اسارت ميکشاند. ارقام درآمد، اعداد ترساننده، وامها، حساب دخل و خرج از شمارش گردوي خانه تا اعداد کامپيوتري بودجه. آدمي ديگر چنان شده است که همه چيز را با عدد ميشناسد، ميسنجد، حتي تعداد دوستان و دشمنانش را، وعده هايش را، عشق ها را و آرزوهايش را، لحظه ها و خستگي هايش را ـ چنان که لحظه اي بي شمارش "عدد" بي اسارت "ارقام" بر او نميگذرد.
دلهره ي عدد، لحظه اي مرد را وا نمينهد.
طنزپرداز، زندگي آن مرد، همه ي مردمان را چنين خلاصه ميکند:
"بي عدد بود، با عدد آشنا شد، به عدد سواري داد، بي عدد در خاک شد."
يک "طنزپرداز" در فيلم، نمايشنامه، شعر . . . طرحي از کابوس هاي عددي يک آدميزاد ميسازد بي آنکه بخواهد معلم اخلاق باشد و يا اقتصاد و قضاياي وابسته اش را ناديده انگارد يا بر انتظام زندگي بشر بشورد.
ديکتاتوري اعداد را پيش چشم ما تشريح ميکند، مضحکه ي اعداد و ارقام حضور بردگي را بر بنديان يادآور ميشود.
لحظه اي بر آن نظام تاريک و مغشوش که نبضش با ريتم اعداد ميزند، روشني ميافکند، سپس آنان را وا مينهد که در لاک حرکات روزانه شان بخزند.
"طنزپرداز" موعظه خوان، نتيجه گير و شماتت گر نيست، او رندي است که مصائب آدميزادگان، يا صريح تر بگويم، مصيبت آدميزاده بودن را دريافته است، آدميزاده اي که به خاطر انديشه و بيان از درخت برتر است، اما از سنگ بدبخت تر.
طنز انديش، راه را نشان نميدهد، حتي چراغ هاي خطر را برکنار چاه نمينهد، که بر سر هر شاهراه مينشاند به گمان هر راه چاهي است، و هر چاهي پناهي. طنز در خدمت خرق عادت در ميآيد، از يک نواختي زندگي از روي بديهي ها و عادتها و روابط درست و سر راست پرده بر مياندازد.
طنزانديش به ما مهره ي کوچک، ميگويد که: تو "مهره اي" و مهره چيست؟ زندگي غريزي ما را در کنار قراردادهاي عقلاني مينشاند، با افشاندن بذر ترديد، در زمين هر نهاد، بر جايي قرار ميدهدت که ميداني جايي نيست و از خلائي عبور ميدهدت که در آن کلمات، رفتارها و روابط از معناي واقعيتش تهي است و اين پرسش در تو بيدار ميشود: کدام واقعه واقعي است؟ آيا ميخواهي که از چهره ي واقعيت نقاب برافکني، ياراي آن را داري، اين نقابها که بر چهره ما هست ساخته و ساختگي نيست، پوست چهره ي ماست، دراندن اين نقاب پوست را ميشکافد. بي سبب نيست که مردم نقاب ها را تحمل ميکنند. سرخپوستان بر پوست چهره ي خويش رنگ ميآلايند، بر آن نقش و نگارهاي شگفت ميزنند اما پوست صورت دشمن را پس از غلبه ميکنند. شايد به خاطر آن که در پس نقاب صورت او واقعيتي ديگر را ببينند و مرگ او را شاهد باشند. آيا ما سرخ پوستان متمدني نيستيم که دوست داريم همه بي نقاب باشند تا بشناسيمشان و بر چهره ي خود نقاب بر نقاب ميافزاييم؟ از چه ميترسيم از خويشتن، از تضادها و تناقضهاي دروني که نشناسندمان، از ضعف که در پس نقاب دليري پنهان کرده ايم، از جنايت که پس نقاب امانت، از ددمنشي که زيرپوست اخلاق و از جانور بودن زير پوشش پرهاي ملائکه، عناوين و القابها، رفتار اجتماعي ما، رنگ و غازه اي است که زير تابش تند حقيقت آب ميشود. طنزپرداز مدعي نيست که همه حقيقت را گفته باشد، اما او با چشمان باز بر واقعيت مينگرد. براي آگاه شدن، بيدار شدن نيازي به طنزپرداز نيست، در درون ما هر کدام که انديشيده ايم و ميخواهيم بينديشيم، آدم کنجکاو و صريح و ناآرامي هست ـ تو وجدان بخوانش، روانکاو ميگويد "من اجتماعي" من ميگويم يکي از هزاران کسي که در يک وجود جا گرفته است.
هنگامي که لحظه هاي خود را خشت ميزنيم تا ديوار شبها و روزهاي خود را بالا ببريم، لحظه اي خواب ما را در ميربايد، کسي خشتها را واژگون ميکند، ديوار فرو ميريزد، دوباره پس از خواب، ما مشغله ها و شغل هايمان را از سر ميگيريم، لحظه هايمان را خشت ميزنيم. ديوار بالا ميرود. کسي با ما ميگويد: خشت زدن بيهوده است، نگاه کن، ديوي آن را ميدزدد.
شايد گوش و هوشمان کر شده که صداي اين رند را از درون خويش نميشنويم، يا او را ديوانه ميپنداريم. ساده دلان اين صداي زنهار دهنده را زودتر در درون خود ميکشند تا با قاطعيت و صراحت و شتاب، همه ي زندگيشان را به آرزو خشت بزنند.
صداي "طنزپرداز" مجموعه ي آن صداهاي قرباني شده است که بشر را زنهار ميدهد. انسان ميگويد پس راه کدام است و چاه کدام؟ طنزپرداز سري به افسوس تکان ميدهد. سازندگان ديوار، ديواري به درازي و بيهودگي ديوار چين، هنوز خستگي ناپذير کار ميکنند، نميخواهم ساختن و کارکردن را انکار کنم. کدام تنابنده اي ميتواند چنين اشتباهي کند و از گرسنگي نميرد؟ اما خشت زدن چيزي است و جدي گرفتنش چيز ديگر. در اين کار گل، گاه ميترسيم، تملق ميگوييم، ميافتيم و برميخيزيم، ناز بر فلک و حکم بر ستاره ميکنيم. زه ميزنيم، آدم ميکشيم، انواع حماقت هاي تاريخي و جغرافيايي را مرتکب ميشويم و شگفتا همه ي اينها را بنابر مصلحتي و حکمتي انجام ميدهيم.
طنزپرداز ميپرسد کدام مصلحت؟ کدام واقعيت؟ او از بالا بردن ديوار به روز و شب حرفي نميزند بلکه بر دروغها، تزويرها، مصلحتها، پرده پوشي ها و جنايت ها انگشت مينهد، لازم نيست انگشتش را قلم کنيد، او دوستدار شماست، گرچه بر شما طعنه ميزند و آزارتان ميدهد.
شما ميگوييد يک انقلابي نيز چنين ميکند. من نيز با شما هم عقيده ام اما آن انقلابي که بر مسند ننشسته، انقلابي مينمايد. يک انقلابي هميشگي که قدرت را جدي نميگيرد، مگر قدرتي را که دستهاي نيالوده آن را استوار ميدارد. اما آيا قدرت را با دستهاي آلوده ميتوان پذيرفت؟ يا دستهاي آلوده را پس از رسيدن به قدرت ميتوان شست؟ آيا ميتوان به قدرت رسيد و به مقتضيات آن تسليم نشد؟ من از سياست چيزي نميدانم تنها آدمي دير باورم.
خطاب طنز با مردمان آگاه است که هنوز گوشي براي شنيدن و چشمي براي ديدن دارند، يا دست کم قلبي براي اندوهگين شدن. طنزانديش ما را با دشمن بي امان ما، با خودمان، روبرو ميکند که اکنون مصاف را با غولي که در درون داري بيازماي. نميگوييم که طنز قلمرويي اين گونه کوچک و فردي دارد. اگر به يک فرد ميپردازد، از آن روست که آدمي را آجري از يک بناي کج ميبيند. مگر اين بناي کج از صد هزاران آجر ناهموار بر نيامده است؟ اين يساولان و قراولان، اين حاکمان و محکومان، کام جويان و کام بخشان، لعبتگان و لعبت بازان را بنگريد.
طنزپرداز به هر کدام از اينان بپردازد، اين معماري پريشان را نيز محکوم کرده است. اما اين را ميداند که هر جا و بي جا نبايد تيشه اش را فرود آورد وگرنه آواري خواهد بود بر سر خويش يا بي گناهان ديگر. تيشه اگر در دست توست و اگر خود ديوانه نيستي، يا عمله اي در فرمان اين معماران پريشان ساز، بايد به جايي بزني و آن چنان بزني که بر اين عمارت، تنها بر گچ بريهاي تفنن، آجرهاي رسوايي، پنجره هاي تحميق و نماي تزوير و ريا فرود آيد.
يک گفتگوي دروني را بشنويد:
اولي ـ شما ميگوييد که طرفدار مردميد، آيا بازارگرمي نميکنيد؟
دومي ـ من نه سياستمدارم، نه شهرت طلب.
اولي ـ نمي انديشيد که خدمتگزار آنهاييد و دست آموز قدرت يا ابلهانه آلت دست هوشمندان جامعه پرداز شده ايد؟
دومي ـ من عمله هاي طرب را ميشناسم و خدمتگزاران پشت بر مخلوق را.
من هجوگويان، لطيفه پردازان، خوشمزه ها، لالايي سرايان را دوست ندارم و همه ي آنها را که نعل وارونه ميزنند، مرا ببخشيد به اين پستي ها تن در نميدهم.
اولي ـ هجو که چيز بدي نيست، مطايبه هم همين طور.
دومي ـ هجو سکه مدح است، بدون صله.
اولي ـ لطيفه و خوشمزگي مردم را سرگرم ميکند.
دومي ـ بله سرگرم ميکند، تا آوار فرود آيد.
اولي ـ پس با خنداندن و شيرين زباني در طنز مخالفيد.
دومي ـ مخالفتي ندارم، دلقک ها هميشه براي آدمهاي خوش خنده لازم هستند، چرا مانع کسبشان بشوم.
اولي ـ اما ما از لطيفه هاي عبيد ميخنديم.
دومي ـ شما اشتباه ميکنيد، عبيد چهره تان را در آينه به شما نشان داده، شما داريد به ريش خودتان ميخنديد.
اولي ـ راستي چرا عبيد ديگري پيدا نشد و مثلا يغما و ايرج به جايش آمد؟
دومي ـ اين مردم هيچ چيز را باور نميدارند و بي باوري آنها ـ که جوهر طنز است ـ ريشه اي تاريخي دارد. اين امت اصلا طنزنويس لازم ندارد.
اولي ـ تناقضي در حرفهاي شما ميبينم.
دومي ـ بله تناقض هست. در حرفهاي شما هم هست، بين حرف تا عمل هميشه فاصله اي است که آن را تناقض و تضاد پر ميکند.
من که به هيچ چيز باور ندارم چگونه ميتوانم حرفي با قاطعيت بزنم؟ هر حرف را هزار جور ميشود گفت و تعبير کرد. مهم اين است که شما آن را چگونه بگوييد و ديگران چگونه بشنوند با چه آگاهي هايي و چه عکس العملهايي. وقتي که شما به تناقض هاي دروني خود، به تضادهاي انديشگي خود آگاه شديد، ديگر خطري شما را تهديد نميکند، مگر با ميدان دادن به آن تضادها، من در طنز خنديدن را حرام ميشمرم، اين فتواي قلب اندوهگين من است. اگر در زنجيره طنز، طعمي از شکست، حجمي از تلخي، بافته اي از هوشياري و خنجري از خون و خشم نباشد، اگر تو را همان طور که ميخندي به گريه نياندازد، اگر تو را عليه سياهکاري و فساد و پوسيدگي برنيانگيزد، اگر تو نيز چون او دشنه اي براي دريدن سياهي نشوي، بگذار آن قضايا را مطربي و سرگرمي نام نهيم و مايه ريشخند براي آن که مينويسد و آن که ميخواند و آن که ميسازد و ميبيند، ما براي قلقلک دادن زاده نشده ايم، به همه چيز ميشود خنديد، يا ميتوان مردم را خنداند، اما نه به اين قيمت که خود را مضحکه ديگران کرده باشيم. بسياري چنين اند. اينان خدايان خنده اند. برهنگان را خوشحال ميخواهند. خوب، آدمهاي خوش قلبي هستند. اما آيا اين کافي است؟
زماني دلقکي شغلي بود. حالا اين شغل بي جيره و مواجب چه مدعيان فراواني دارد، قصدم توهين نيست. توضيح دادن درباره يک شغل عادي است.
اثر طنزآميز بايد آگاهانه باشد، هدف و جهتي در پس قالب زيبا و کامل خود داشته باشد. غرضم از قالب زيبا و کامل، يک قالب هنري است، خواه در زمينه ي فيلم و تئاتر باشد يا شعر و رمان و قطعه ي کوتاه. هر اثر هنري اگر آگاهانه نباشد عاميانه است. عامي بودن عيب نيست، اما هنر نيست. پاسخي است و پژواکي، اما هيچ گاه ندائي نبوده است.
پيداست که طنزپرداز رندي عالم سوز است با تمام وسعتي که عنوان "رند" در ادبيات ما دارد. اما يک تفاوت هست رند خود و ديگران را نيک ميشناسد موقعيتها و وضعيتها را ميآزمايد و از آن فراتر ميرود. بر فراز روابط حقيرانه، چفت و بست هاي آشکار و پنهان جامعه گذر ميکند، از جنگل انبوه آدميان ميگذرد زهر خنده اي بر لب، اما تفاوتي هست بين رندي عالم سوز که بي نياز است و بي اعتنا به جنگ هفتاد و دو ملت با طنزپرداز که با ملت سروکار دارد، روي همين خاک ايستاده است ، عرفان باز و قدوسي مآب نيست. او در اين گيرودار درگير است، ريشه ياب است، ميستيزد، رابطه ها را روشن ميکند، در پرتو چراغش تو ميبيني آن را که غولي ميپنداشتي، مترسکي است. او که خرد مينمود خردمندي است. آن گل قرمز جراحت دهان گشاده اي است و آن لبخند خنجري است. او به ياري تو آمده تا مفريبي و نفريبندت .
اگر اثر هنري جهت نداشته باشد، آگاهنده و چندسويه نباشد، اگر تنها مايه ي خنده و سرگرمي باشد بسياري از سرمقاله ها . . . کتابهاي تاريخ و آثار ريز و درشت عوامانه و تنگ نظرانه ارزش ميداشت و زندگي مييافت. طنزپرداز وقتي با تاريخ سرو کار دارد سر مورخ و واقعه نويس و مستمري بگير را نمي تراشد. او گاهي سر چنگيزخان و نرون را هم اصلاح ميکند.
اما نبايد مردم را چنان ساده لوح انگاريد که مسائل فردي، عقده هايتان را به حساب مصالح مردم بگذاريد وگرنه آينده ي درخشاني خواهيد داشت.
اين سخنراني در آبان 1353 در انجمن ادبي کمال (تالار کتابخانه عمومي پارک شهر) ايراد شده است.
|