ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
سياه روي سفيد - معرفي رماني از قلمرو ادبيات غيررسمي جهان



سياه روي سفيد ششمين رمان از عبدالرازاك گورناه نويسندهء تانزانيايي است كه در بيست سالگي به انگلستان مهاجرت كرده است و در دانشگاه كنت به تدريس زبان هاي كاريبيك و آفريقايي اشتغال دارد. او اولين اثرش را در سال ۱۹۸۷ انتشار داد و تاكنون دو بار كانديد جايزهء بوكر بوده است.
گورناه اعتقاد دارد كه احساس غربت دو نوع است: غربت نوآمده به يك جغرافياي تازه و غربت انسان مهاجر در كشور مهاجرپذير. موضوع رمان برنماياندن غربت است از نوع دوم كه در نظر نويسنده مانند قطره اي روغن است كه در يك ظرف آب بچكد. روغن هرگز در آب حل نخواهد شد همچنان كه انسان مهاجر هرگز اهليت سرزمين تازه را نخواهد يافت.
هويت باختگي

سياه روي سفيد ماجراي هويت باختگي انسان مهاجر را هم بيان مي كند. در نظر نويسنده انسان مهاجر به جبر رنگ پوست و لهجهء بيگانه و تفاوت هاي رفتاريش همواره با انگ بيگانگي زندگي مي كند تا آن حد كه زماني بيگانگي را به عنوان يك هويت دوم مي پذيرد. از اين لحظه او به قصد يافتن قبول عام تلاش مي كند تصور عموم از يك انسان مهاجر و البته بيگانه را برآورد و در اين راه تا آنجا خواهد رفت كه هويت فرهنگي و بومي خود را فراموش مي كند. او از واهمهء پس زده شدن - از ترس راندگي ترحم را به عنوان يك امر مقدر مي پذيرد و مي پذيرد كه شايسته و سزاوار ترحم است. به خود ترحم مي كند و با اين كار ترحم ديگران را برمي انگيزد. در اين ميان ميزبان خود را برتر فرض مي كند و فرض مي كند خيرخواه و نيكوكار است و از اين حس به خود مي بالد. مهاجر اما با ترحم به خود از خود سلب مسووليت مي كند و خود را از مناسبات اجتماعي بركنار نگه مي دارد و بدين ترتيب ديگران را همواره مسوول بدبختي خود در نظر مي گيرد چنان كه در اين دور باطل زندگي بر محور عادت ها ادامه مي يابد.

تشخص يافتگي

به نظر نويسنده تنها راه برون رفت از اين دور باطل برقرار كردن يك رابطهء انساني ست. داود - كه از منظر او داستان روايت مي شود - يكي از مهاجران تانزانيايي است كه تحصيل را نيمه كاره رها كرده و روي برگشت به تانزانيا را ندارد. در كوي و برزن تحقير مي شود و زندگيش با خشونت و آزارديدگي و محروميت و تنهايي مي گذرد. او باور كرده است كه شايستهء ترحم است و انگ غربت نيز با اوست و اينها همه تا آشنايي با كاترين ادامه مي يابد. كاترين اما با ديگران تفاوت دارد. او برخلاف ديگران به جست و جوي يك رابطهء برابر لست كه بر محور دروغ و بازتوليد تصور آدمي از خود شكل نگيرد. پس در اين راه آن من گمشدهء داود را مي جويد كه به يك معنا شايد نيمهء گمشدهء او نيز باشد. از اين نظر سياه روي سفيد داستان اين جست و جو نيز هست. در پايان رمان كه پايان راه جست و جوكنندگان است آنها در ارتباط تنگاتنگ و يكرو و بي ريا با يكديگر به خوديابي مي رسند. اكنون آنها ديگر مهره يا خرمهره هايي مانند ديگر مهره ها نيستند. بل كه تشخص يافته اند و در كنار يكديگر يك رابطهء انساني را تجربه كرده اند. بنابراين نويسنده هر چند كه با بدبيني به پديدهء مهاجرت مي آغازد اما با خوشبيني رمان خود يا داستان مهاجرت را به پايان مي برد. با اين حال اين هم حقيقتي است كه ساختار رمان بر كشاكش شخصيت ها و كشاكش شخصيت ها بر محور نظريه هاي روان درماني استوار است و از اين نظر نه تنها از حد يك كليشه فراتر نمي رود بل كه در اين حد هم بر همگان چه مهاجر و چه بومي مي تواند صدق كند يا بي اعتبار باشد.



كتاب هاي نويسنده در كتابفروشی آمازون (به انگليسي)

به آلماني

به فرانسه



Abdulrazak Gurnah: "Schwarz auf Weiß", aus dem Englischen von Thomas Brückner, A1 Verlag, 332 S., EUR 19,80

In deutschsprachiger Übersetzung liegen außerdem vor: "Das verlorene Paradies", Wolfgang Krüger Verlag, Frankfurt 1996; "Donnernde Stille", Edition Kappa, München/Wien 2000; "Ferne Gestade", Edition Kappa 2001


در همين زمينه