وقتی جرج دبلیو بوش
وقتی جرج دبلیو بوش در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا از نو به قدرت رسید، در همان لحظه در بیمارستانی در پاریس یک خانم پرستار شهرستانی با یک شیشه سرم خون وارد اتاق یاسر عرفات شد. خون یاسر عرفات رنگین تر بود از خون فلسطینی هایی که در نوار غزه گرفتار آمده بودند ، پشت دیواری که اسرائیلی ها کشیده بودند در مملکتی که از کوچکی حتی از یک شهر هم کوچک تر بود. خانم پرستار شهرستانی سرم خون را به یاسر عرفات وصل می کرد. از تلویزیون یک شو عربی پخش می شد و دست های عرفات بر اثر بیماری پارکینسون می لرزید. با این حال از دیدن آن خانم پرستار شهرستانی حظ می برد که دست بر قضا از پرخوری یک لایهء اضافی از گوشت لخم عرب پسند شکمش را به طرز دلپذیری برجسته تر جلوه می داد. خانم پرستار اما به بچه اش فکر می کرد که پدر نداشت و در خانه پیش یکی از همسایه ها بود و داشت ونگ می زد.
شیشهء شیرش روی زمین افتاده بود و خبر نداشت که حداکثر تا بیست سال آینده در نقش یک تراشکار و یک پدر خانواده و یک مرد دائم الخمر سوار یکی از قطارهای مترو خواهد شد و در یکی از ایستگاه های مترو به این نتیجهء ساده خواهد رسید که زندگی یک شوخی احمقانه است. فردای آن روز حتی خبر خودکشی این مرد در احمقانه ترین روزنامه ها هم چاپ نخواهد شد.
من در آن روز شصت سالم است و جرج دبلیو بوش و کری احتمالا در یکی از خانه های اعیانی سالمندان به خوشی روزگار می گذرانند.
وقتی جرج دبلیو بوش در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا از نو به قدرت رسید، آقای رهبر را از خواب بیدار کردند و این خبر خوش را به اطلاع مقام معظم رسانیدند.
سپاهی ها شاد شدند و مشارکتی ها به فکر چاره جویی افتادند. اپوزیسیون از سیاست سرکوب در درون و سازش با بیرون سخن می گفت. جرج دبلیو بوش اما به قدرت تکیه می داد و در همان حال یک سرباز آمریکایی در یکی از خیابان های بغداد پاس می داد. او خبر نداشت که تا چند لحظهء دیگر، وقتی که این جمله به پایان برسد، با گلوله ای که معلوم نیست و هرگز معلوم نخواهد شد از کجا به سوی او شلیک می شود، از پا خواهد افتاد. نعش او را به سردخانه منتقل می کنند و از آنجا، فردا صبح زود، وقتی که شما خوابید، یا تازه از خواب بیدار شده اید با اولین هواپیما به سرعت به آمریکا انتقال خواهند داد. همسر این سرباز فقید یک زن سیاه پوست است با سه تا بچهء قد و نیم قد که سهم خود را از زندگی طلب می کنند و متاسفانه هرگز آن را به دست نخواهند آورد. سهم آنها بی پدری است. آنگاه سال ها بعد جویس کرول اویتس یا نویسنده ای همقد و همطراز او در شهری مثل دیترویت داستان مردی را می نویسد که پدرش در جنگ کره از پا افتاده است و با ناپدری و با مادر دائم الخمر خود میانهء خوبی ندارد. شبانه از خانه بیرون می زند و با کامیون ها خود را به کالیفرنیا می رساند. وقتی این مرد به کالیفرنیا می رسد، خواهرش در مستراح مدرسه بچه اش را سقط می کند و سیفون را می کشد. اما این یک داستان دیگر است که از تکرار مکرر هرگز نوشته نخواهد شد.
وقتی آن زن سیفون مستراح را می کشد، من بیدار می شوم. شصت سالم است. نیمه شب است. یارم می گوید: بیدار شدی؟
می گویم: صدایی آمد؟
می گوید: نه. چه صدایی؟
پس به فریاد می گویم: چه دنیای پاکی است! چه سعادتی! همه خوشبختند. هیچ کس به دیگری ظلم نمی کند. همه جا دوستی است. همه جا بشریت است.
ساعتی به صبح مانده است که ما به اراده و خواست خود می میریم. آقای رهبر سالها پیش از این واقعه درگذشته است. نوهء جرج دبلیو بوش کاندید دور چندم ریاست جمهوری آمریکا شده است. سیاه ها به جمهوری خواه ها، عرب ها به اسرائیلی ها، یهودی ها به پاپ و مسلمان ها به یهودی ها رای خواهند داد. جنده ها به مردهای مست نیمه شب می گویند نه و مشارکتی ها با سپاهی ها و سپاهی ها با جمهوری خواه ها ائتلاف کرده اند. عراقی ها به عضویت پیمان ناتو درخواهد آمد و ترک ها رهبری جامعهء مشترک اروپا را به دست خواهند گرفت. ساعتی بعد از این وقایع یک بمب اتم در سئول منفجر خواهد شد و در همان حال آن مرد، یکی از تخم و ترکه های آن سرباز آمرِکایی در اتاق یکی از متل های سر راه به جستجوی یک لنگه جورابی است که گم کرده است. صدای سیفون می آید، زنی در را باز می کند و در قاب در می ایستد و به مرد نگاه می کند. او به فکر مشتری بعدی در یک اتاق دیگر از اتاق های یک متل دیگر است. او در آن لحظه از مرگ ما خبر ندارد.
|