
مارکز پس از ده سال از نو دست به قلم برد و بر محور عشق پیرانه سر یک مرد نود ساله با دختری باکره رمان تازه ای آفرید با نام: به یاد آن جندهء غمگین.
اثر اخیر مارکز تنها به زبان اسپانیایی در بیست و سوم اکتبر در یک میلیون نسخه منتشر شد. چندی از انتشار این کتاب نگذشته بود، که نسخه های پشت جلد سفیدی از این رمان با یک سوم قیمت به بازار آمد. مارکز اما چارهء کار را اندیشیده بود. نسخهء دیگری از همان اثر و از همان داستان فراهم آورد با یک پایان بندی کاملا متفاوت.
مارکز ِ هفتاد و هفت ساله اثر اخیر خود : به یاد آن جندهء غمگین را از منظر یک پیرمرد نود ساله روایت می کند. او بر آن است که شب تولد نودسالگی خود را با دخترکی جوان و باکره بگذراند. او که در زندگانی ِ دراز خود مردی بوده است زن باره، و همواره شیفتهء زنان تن فروش به یک پاانداز ِ آشنا، زنی که بارها کار او را راه انداخته است رجوع می کند و اینها مقدمهء عشقی تند و پیرانه سر می شود.
قهرمان رمان مارکز حتی وقتی که با زنان تن فروش نبوده است، محبت معشوقه های طاق و جفت خود را با پول و هدایای گران قیمت جبران کرده است. او از آن مردهاست که از رابطهء دائم و عمیق با یک زن وحشت دارند. از بستری به بستری دیگر می گریزند با این قصد ِ پنهان که در تن کامی از تن دادن به رابطه تن زنند. با این حال تقدیر چنین است که قهرمان مارکز که انگار عمر نوح دارد، در نود سالگی به آن دخترک نوجوان دل بسپرد. دختر در بستر آرمیده و او در آن حال با چشمانش تن دخترک را لمس می کند، بی آن که به او نزدیک شود. به زودی تن کامگی به یک عشق و عشق به یک رابطهء عمیق انسانی می انجامد. صبح ها پیرمرد از خواب برمی خیزد و در گوش دلدادهء خود کلمات عاشقانه می گوید، برای او آواز می خواند، احساس می کند که از نو تولد یافته وبرای آینده نقشه ها در سر می پروراند. تازه در آن لحظه است که در نود سالگی به این حقیقت می رسد که بیهوده زندگانی کرده است. بیان همان مفهوم عرفانی که معنای زندگی را در عشق به معشوق می جوید، و اینها همه به همین شکل ادامه می یابد تا این که یک شب، وقتی از خواب برمی خیزد می بیند که از معشوقش - دلدادینا هیچ نشانی نیست. پیرمرد پریشان می شود. نگران است که نکند دلدادینا به آن جنده ای تبدیل شده باشد که او قصد داشته در شب تولد نود سالگی اش او را به آن جنده تبدیل کند. به یک معنا وحشت او از این است که سرنوشت آن زن هایی که جسم آنها را به زر خریده، اکنون در زندگی دلداده اش – دلدادینا مکرر شود. پس تصمیم می گیرد که این دور باطل را به هم زند. تلاش او – ناگفته پیداست که بی حاصل است.
پیرمرد و دختر باکره از مهمترین مضامین ادبیات داستانی است. از نوح و دخترانش تا کمدی دلارته و کازانوا که در قصر داگس به دخترکی خدمتکار دل می بندد، یا آن بازیگر تآتر در اثری از توماس برنهارد که در پیری به این نتیجه می رسد که تنها عاملی که او را به زندگی پیوند می دهد عشق به یک دخترک نوباوه است، این مضمون در ادبیات مکرر شده است. مارکز اما بیش از همه از رمان "زیباروی خفته" اثر یاسوناری کاواباتاس متاثر بوده است و مانند این نویسندهء ژاپنی داستانی روایت می کند دربارهء پیری و جوانی، عشق و مرگ، زیبایی و گذرا بودن زیبایی های در طول زندگی – اثری که عاطفهء خواننده را برمی انگیزاند و او را پیرامون چنیین مفاهیمی به تفکر وامی دارد.
حسین نوش آذر