ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
سمنوپزان - جلال آل احمد



دود همه حياط را گرفته بود و جنجال و بيابرو بيش از همه سال بود.زن ها ناهارشان را سرپا خورده بودند و هرچه کرده بودند ، نتوانسته بودند بچه ها را بخوابانند.مردها را از خانه بيرون کرده بودند تا بتوانند چادرهايشان را از سر بردارند و توي بقچه بگذارند و به راحتي اين طرف و آن طرف بدوند.داد و بي داد بچه ها که نحس شده بودند و خودشان نمي دانستند که خوابشان مي آيد-سروصداي ظرف هايي که جابه جا مي کردند-و برو بياي زن هاي همسايه که به کمک آمده بودند و ترق و توروق کفش تخته اي سکينه ، کلفت خانه-که ديگران هيچ امتيازي بر او نداشتند-همه اين سروصداها از لب بام هم بالاتر مي رفت و همراه دود دمه اي که در آن بعدازظهراز همه فضاي حياط برمي خاست، به ياد تمام اهل محل مي آورد که خانه حاج عباس قلي آقا نذري مي پزند.و آن هم سمنوي نذري چون ايام فاطميه بود و سمنو نذر خاص زن حاجي بود.
مريم خانم ، زن حاج عباس قلي آقا ، سنگين و گوشتالو، باپاهاي کوتاه و آستين هاي بالازده اش غل مي خورد و مي رفت و مي آمد.يک پايش توي آشپزخانه بود که از کف حياط پنج پله مي رفت و يک پايش توي اتاق زاويه و انبار و يک پايش پاي سماور .بااين که همه کارش ترتيب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور ظرف ها کرده بود و رقيه اش راکه کوچک تر بود،پاي سماور نشانده بود و خودش هم مامور آشپزخانه بود،...با همه اين دلش نمي آمد دخترها را تنها بگذارد.اين بود که هي مي رفت و مي آمد؛ به همه جا سر مي کشيد؛ نفس زنان به همه کس فرمان مي داد؛با تازه واردها تعارف مي کرد؛بچه ها را مي ترساند که شيطنت نکنند؛دعا و نفرين مي کرد؛به پاتيل سمنو سر مي کشيد:
«رقيه!...آهاي رقيه!چايي واسه گلين خانم بردي؟»
«چشم الان مي برم.»
«آهاي عباس ذليل شده !اگر دستم بهت برسه ، دم خورشيد کبابت مي کنم.»
«مگه چي کار کرده ام ؟ خدايا!فيش!»
«خانم جون خيلي خوش اومديد.اجرتون با فاطمه زهرا.عروستون حالش چه طوره؟»
«پاي شما رو مي بوسه خانم ايشالاه عروسي دختر خودتون.خدانذرتون رو قبول کنه.»
«عمقزي به نظرم ديگه وقتش شده که آتيش زير پاتيلو بکشيم ؛ ها؟»
«نه ، ننه.هنوز يه نيم ساعتي کار داره.»
«واي خواهر ، چرا اين قدر دير اومدي؟مجلس ختم که نبود خواهر!»
و به صداي مريم خانم که با خواهرش خوش و بش مي کرد ، بچه ها فريادکنان ريختند که :
«آي خاله نباتي.خاله نباتي.»
و با دست هاي دراز از سرو کله هم بالا رفتند.خاله بچه نداشت و تمام بچه هاي خانواده مي دانستند که جواب سلامشان نبات است.خاله از زير چادر، کيف پارچه اش را درآورد ؛ زيپ آن را کشيد و يکي يکي دانه آب نبات توي دست بچه ها گذاشت اما بچه ها يکي دو تا نبودند.مريم خانم پنج تا بچه بيش تر نداشت؛ فاطمه و رقيه و عباس و منير و منصور.اما آن روز خدا عالم است دست چند تا بچه براي آب نبات دراز شد.دو سير و نيم آب نباتي که خاله سر راه خريده بود، در يک چشم به هم زدن تمام شد و هنوز فرياد بچه ها بلند بود که :
«خاله نباتي ، خاله نباتي »
وقتي همه آب نبات ها تمام شد و خاله همه گوشه هاي کيف را هم گشت ، يک پنج قراني درآورد و عباس را که پسري هشت ساله بود ، کناري کشيد پول را توي مشتش گذاشت و در گوشش گفت :
«بدو باريکلا! يک قرونش مال خودت.چارزارشم آب نبات بخر، بده بچه ها!... اما حلال حروم نکني ها؟»
هنوز جمله آخر تمام نشده بود که عباس رو به درحياط ، پا به دو گذاشت و بچه ها همه به دنبالش.
«الحمدالله،خواهر!کاش زودتر اومده بودي.از دستشون ذله شديم.»
با اين که بچه ها رفتند ، چيزي از سروصداي خانه کاسته نشد.زن ها با گيس هاي تنگ بافته و آستين ها ي بالا زده چاک يخه هايي که از بس براي شير دادن بچه ها پايين کشيده بودند شل شده بودند شل و ول مانده بود، عجله مي کردند ؛ احتياط مي کردند.
به هم کمک مي کردند ؛ و براي راه انداختن بساط سمنو شور و هيجاني داشتند.
همه تند و تند مي رفتند و مي آمدند ؛ به هم تنه مي زدند ؛ سلام مي کردند ؛ شوخي
مي کردند ؛ متلک مي گفتند ، يا راجع به عروس ها و هووها و مادرشوهرهاي همديگر
نيش و کنايه رد و بدل مي کردند :
«واي عمقزي پسرت رو ديدم حيووني چه لاغر شده بود!اين عروس حشريت بگو کمتر بچزونتش.»
«وا!چه حرف ها!قباحت داره دختر.هنوز دهنت بوي شير ميده.»
«اوا صغرا خانم !خاک بر سرم !ديدي نزديک بود اين زهراي جونم مرگ شده هووي تورم خبر کنه.اگر اين مادر فولاد زره خبردار مي شد، همه هوردود مي کشيديم و مثل اين دودها مي رفتيم هوا.»
«اي بابا !اونم يک بنده خدا است .رزق مارو که نمي خورده.»
«پس رزق کي رو مي خوره؟ اگه اين عفريته پاي شوهرت ننشسته بود که حال و روزگار تو همچين نبود.»
جمله آخر را مريم خانم گفت که تازه چادر خواهرش را گرفته بود.از آن طرف مي گذشت و مي خواست به صندوق خانه ببرد.دم در صندوق خانه ، رو به خواهرش که پا به پاي او مي آمد، آهسته افزود:
«مي بيني خواهر ؟کرم از خود درخته.همين خاله خانباجي هاي بي شعور و پپه هستند
که شوهر الدنگ من ميره با پنشش تا بچه سرم هوو ميآره »
«راستي آبجي خانم !چه خبر تازه از آن ورها؟هنوز هووت نزاييده ؟»
«ايشالا که ترکمون بزنه .ميگن سه روزه داره درد مي بره.سرتخته مرده شور خونه! حاجي قرمساق منم لابد الان بالاي سرش نشسته ، عرق پيشونيش رو پاک مي کنه. بي غيرت فرصت رو غنيمت دونسته.»
«نکنه واسه همين بوده که امسال گندم بيشتري سبز کردي.»
«اوا خواهر!چه حرف ها؟تو ديگه چرا سرکوفت مي زني؟»
و از صندوق خانه درآمدند و به طرف مطبخ راه افتادند که آن طرف حياط بود.
«بريم سري به اجاق بزنيم خواهر!يک من گندم امسال ، کيله رو از دستم دربرده. تو هم نيگاهي بکن!هر چي باشه کدبانوتر از مني.»
و دم در مطبخ که رسيدند ، مريم خانم برگشت و رو به تمام زن هايي کرد که ظرف مي شستند ، يا بچه کوچولوهاشان را سرپا مي گرفتند، يا شلوارهاي خيس شده بچه ها را لبه ايوان پهن مي کردند، يا سرهاشان را توي يخه هم کرده بودند و چيزي مي گفتند و کرکر مي خنديدند.و گفت : «آهاي!قلچماق ها و دخترهاش بيان حالا وقتشه که حاجت بخواهين.»
و خنده کنان به خواهرش گفت :
«حالا ديگه به هم زدنش زور مي بره.ديگه کار خورده و خوابيده ها است.»
و از پله ها پايين رفتند و دنبال آن دو هفت هشت تا از دختهاي پا به بخت و زن هاي قد و قامت دار. مريم خانم امسال به نذر پنج تن ، يک من گندم بيش تر از سال هاي پيش سبز کرده بود. بادام و پسته و فندق را هم که خواهرش نذر داشت.پاتيل را هم از شيرفروش سرگذر کرايه مي کردند و وقتي دم مي کشيد ، از سربار برمي داشتند .واين همه ظرف هم لازم نبود.اما امسال از همان اول کار، عزا گرفته بودند.فرستاده بودند پاتيل مسجد بزرگ را آورده بودند و به متولي مسجد -که آن را روي سرش هن هن کنان و صلوات گويان از در چهار اطاق تو آورده بود-دوتومان انعام داده بودند و چون ديده بودند که اجاق برايش کوچک است ، فرستاده بودند از توي زيرزمين ده پانزده تا آجر نظامي کهنه آورده بودند که
خدا عالم است چند سال پيش ، از آجر فرش حياط زياد مانده بود و وسط مطبخ اجاق موقتي درست کرده بودند و پاتيل را بار گذاشته بودند.وقتي هم که پاتيل را آب گيري
مي کردند ، تا بيست و چهار سطل شمرده بودند ، ولي از بس بچه ها شلوغ کرده بودند
و خاله خانباجي ها صلوات فرستاده بودند ، ديگر حساب از دستشان در رفته بود.
بعد هم فرش يکي از اتاق ها را جمع کرده بودند و هرچه ظرف داشتند ، دسته دسته
دور اتاق و توي اطاقچه ها چيده بودند هرچه کاسه و بشقاب مس بود ، هرچه چيني و بدل چيني بود و هرچه سيني و مجمعه داشتند، همه را آورده بودند.ته صندوق ها را هم گشته بودند و چيني مرغي هاي قديمي را هم بيرون آورده بودند که در سراسر عمر خانواده ، فقط موقع تحويل حمل و سربساط هفت سين آفتابي مي شود، و يا در عروسي و خداي نکرده عزايي.
فاطمه ، دختر پا به بخت مريم خانم ، يک طرف اتاق خانه را تخت چوبي گذاشته بود و ظرف هاي قيمتي را روي آن چيده بود و ظرف هاي ديگر را به ترتيب کوچکي و بزرگي آن ها دسته دسته کرده بود و همه را شمرده بود و دو ساعت پيش ناهار که خورده بودند ، به مادرش خبر داده بود که جمعا هشتاد وشش تا کاسه و باديه و جام و قدح و خورش خوري و ماست خوري و سيني و لگن جمع شده.و مادرش که با عمقزي مشورت کرده بود ، به اين
نتيجه رسيده بود که ظرف باز هم کم است و ناچار در و همسايه ها را صدا کرده بود و خواسته بود هرکدامشان هر چه ظرف زيادي دارند بياورند و اين سفارش را هم کرده بود که :«اما قربون شکلتون ، دلم مي خواد فقط مس و تس بيآريد ها...اگه چيني باشه ، نبادا خداي نکرده يکيش عيب کنه و روسياهي به من بمونه.»
و حالا زن هاي همسايه -که چادرشان را دور کمرشان پيچيده و گره زده بودند -پشت سر هم از راه مي رسيدند و دسته دسته ظرف هاي مس خودشان را مي آوردند و به فاطمه خانم مي سپردند.و فاطمه ظرف هاي هر کدام را مي شمرد و تحويل مي گرفت و با کوره سوادي که داشت، سنجاق زلفش را در مي آورد و بانوک آن روي گچ ديوار مي نوشت:
«گلين خانم ، يک دست کاسه لعابي-همدم سادات، دو تا لگنچه روحي- آبجي بتول ، سه تا باديه مس...»
دو نفر هم پارچ آورده بودند و يك نفر هم سطل .و فاطمه پيش خود فکر کرده بود :«چه پرمدعا!»
و ظرف ها را که تحويل مي گرفت ، مي گفت :
«خودتون هم نشونش بکنين که موقع بردن ، گم و گور نشه!»
«واه!چه حرفها ؟فاطمه خانم جون خودت که ماشاالله سواد داري و صورت ور مي داري.»
« نه آخه محض احتياط ميگم.کار از محکم کاري عيب نمي کنه.»
و همسايه ها که هر کدام توي کوچه يا دالان خانه کاسه و باديه خودشان را شمرده بودند و حتي با نوک کاردي يآ چيزي زير کعبش را خطي يا دايره اي کشيده بودند و نشان کرده بودند ، خودشان را بي اعتنا نشان مي دادند و پشت چشم نازک مي کردند و مي رفتند. زن ميراب محل هم يکي از همين همسايه ها بود که کاسه و باديه مي آوردند . بچه به بغل آمد و از زير چادرش يک جام مس را با سرو صدا روي تخت گذاشت و گفت :
«روم سياه فاطمه خانم !تو خونه گدا گشنه ها که ظرف پيدا نميشه.»
فاطمه که سرش به حساب گرم بود و داشت ظرف هاي همسايه ها را روي گچ ديوار جمع مي زد، برگشت و چشمش به جام مس که افتاد برق زد و بعد نگاهي به صورت زن ميراب انداخت و گفت :
«اختيار دارين خانم جون ، واسه خود نمايي که نيست.اجرتون با حضرت زهرا.»
و روي ديوار علامتي گذاشت و زن ميراب که رفت ، جام را برداشت و روي نوک پنج انگشت دست چپش گذاشت و با دست راست تلنگري به آن زد و طنين زنگ آن را به دقت شنيد.بعد آن را به گوش خود نزديک کرد و اين بار با سنجاق زلفش ضربه اي ديگر به آن زد و صداي کش دار و زيل آن را گوش کرد و يک مرتبه تمام خاطراتي که با اين صدا و اين جام همراه بود ، در مغزش بيدار شد.به يادش آورد که چند بار با همين جام زمين خورده بود و چه قدر به آن تلنگر زده بود و هر بار که با آن آب مي خورد ، از برخورد دندان هايش با جام لذت برده بود و اوايل بلوغ که نمي گذاشتند زياد توي آينه نگاه کند ، چه قدر در آب همين جام مسي صورتش را برانداز کرده بود و دست به زلف هايش فرو کرده بود و عاقبت به يادش آمد که چهار سال پيش ، در يکي از همبن روزهاي سمنو پزان ، جام گم شد و هر چه گشتند ، گيرش نيآوردند که نيآوردند . يک بار ديگر هم آن را به صدا درآورد و اين بار با يک کاسه مس ديگر به آن ضربه اي زد و صدا چنان خوش آهنگ و طنين دار و بلند بود که خواهرش رقيه از پاي سماور بلند شد و به هواي صدا به دو آمد و چشمش که به جام افتاد ، پريد آن را گرفت و گفت :
«الهي شکر خواهر!ديدي گفتم آخرش پيدا ميشه؟!من يه شمع نذر کرده بودم.»
«هيس !صداشو درنيار.بدو در گوش مادر بگو بياد اين جا.»
دو دقيقه بعد ، مادر نفس زنان ، با چشم هاي پف کرده و صورت گل انداخته ، خودش را رساند و چشمش که به جام افتاد ، گفت :
« آره خودشه.تيکه تيکه اسباب جهازم يادمه ، ذليل شين الهي !کدوم پدر سوخته آوردش؟»
«يواش مادر !زن ميراب محل آوردش .يعني کار خودشه؟»
مادر پشت دستش را که پاي اجاق سوخته بود ، به آب دهان تر کرد و گفت :
«پس چي؟از اين پدرسوخته ها هر چه بگي برميآد.گوسفند قربوني رو تا چاشت نمي رسونند.»
«حالا چرا گناه مردمو مي شوري مادر؟»
«چي ميگي دختر؟يعني شوهر ديوثش تو راه آب گيرش آورده؟خونه خرس و باديه مس؟فعلا صداشو در نيآر.يادتم باشه تو يه ظرف ديگه براش سمنو بکشيم.باباي قرمساقت که آمد ، ميگم با خود ميراب قضيه رو حل کنه.کارت هم تموم شد ، در و قفل کن که مال مردم حيف و ميل نشه.خودتم بيا دو سه تا دسته بزن شايد بختت واز شه.»
«اي مادر!اين حرف ها کدومه؟مگه خودت با اين همه نذر و نياز تونستي جلوي بابام رو بگيري؟»
مادر باز پشت دستش را بازبان تر کرد و اخمش را توي هم کشيد و گفت :
«خوبه .خوبه تو ديگه سوزن به تخم چشم من نزن!خودم مي دونم و دختر پيغمبر.تا حاجتم رو نگيرم، دست از دامنش ور نمي دارم.پاشو بيا که ديگه هم زدنش از پير پاتال ها برنمياد.»
و هنوز در اتاق ظرف خانه را نبسته بودند که باز حياط پر شد از جنجال بچه ها که بکوب بکوب و فرياد زنان ريختند تو و دوتاي از آن ها که آخر همه بودند گريه کنان رفتند سراغ خاله خانم آب نباتي که :
«اين عباس به اوناي ديگه دو تا آب نبات داد، به ما يکي.اوهوو اوهوو...»
خاله تازه داشت بچه ها را آرام مي کرد و در پي نقشه اي بود که همه شان را دنبال نخود سياه ديگري بفرستند ، که يک مرتبه شلپ صدايي بلند شد و يکي از زن ها فرياد کشيد.بچه اش توي حوض افتاده بود. دور حوض مي دويد و سوز و بريز مي کرد.چه بکنند؟چه نکنند؟حوض گود بود و کسي آب بازي نمي دانست و مردها را هم که دست به سرکرده بودند .ناچار فاطمه خانم ، همان طور با لباس پريد توي حوض و بچه را درآورد که تا نيم ساعت از دهان و دماغش آب مي آمد و مثل ماست سفيد شده بود و براي مادرش نبات آب سرد درست کردند و شانه هايش را ماليدند.و فاطمه که از درحوض آمده بود ، پيراهن به تنش چسبيده بود و موهايش صاف شده بود و تمام خطوط بدنش نمايان شده بود و برجستگي سينه اش مي لرزيد.هوله آوردند و چادر نماز دورش گرفتند که لباسش را کند و خشکش کردند و سرخشک کن قرمز به سرش بستند و به عجله بردندش توي مطبخ.
ديگر چيزي به دم کردن پاتيل نمانده بود مرتب سه نفري پاي آن کشيک مي دادند و با يک بيلچه دسته دار و بلند ، سمنو را به هم مي زدند که ته نگيرد و نسوزد .اولي که خسته مي شد ، دومي، و بعد از او سومي. توي مطبخ همه چشم هايشان قرمز شده بود و پف کرده بود و آبي که از چشم هايشان راه مي افتاد و صورتشان را مي سوزاند ، با دامن پيراهن پاکش مي کردند و گرماي اجاق را تا وسط لنگ و پاچه هاشان حس مي کردند.
در بزرگ مسي پاتيل را حاضر کرده بودند و رويش خاکستر ريخته بودند و منتظر بودند که فاطمه خانم آخرين دسته ها را بزند و گرمش بشود و عرق بکند تا در پاتيل را بگذارند و آتش زير آن را بکشند و روي درش بريزند ،...که اي داد بي داد !يک مرتبه مريم خانم به صرافت افتاد که هنوز کسي را دنبال آشيخ عبدالله نفرستاده اند .فريادش از همان توي مطبخ بلند شد که :«آهاي عباس ذليل شده!جاي اين همه عذاب دادن ، بدو آشيخ عبدالله رو خبر کن بياد خونه ش رو بلدي؟»
و خاله خانم آب نباتي يک پنج قراني ديگر از کيفش و از مطبخ رفت بيرون که کف دست عباس بگذارد و روانه اش کند.و حالا ديگر عرق از سرو روي فاطمه ، دختر پا به بخت مريم خانم ، راه افتاده بود و موقع دم کردن پاتيل رسيده بود.پاتيل را دم کردند و سر و روي دختر را خشک کردند و بعد دور تا دور مطبخ را جارويي زدند و خاکسترها و ذغال هاي نيم سوز را زير اجاق کردند و چند تا کناره گليم آوردند و چهارطرف مطبخ را فرش کردند و دخترهاي بي شوهر را بيرون فرستادند و يک صندلي براي روضه خوان گذاشتند و پير و پاتال ها و شوهردارها چادر سر کرده و مرتب آمدند و دورتادور مطبخ به انتظار حديث کساي آشيخ عبدالله نشستند.
با اين که آتش زير پاتيل را کشيده بودند و دود و دمه تمام شده بود ، همه عرق مي ريختند و خودشان را با دستمال يا بادبزن باد مي زدند و سکينه -کلفت خانه- ترق و توروق از پله ها بالا مي رفت و پايين مي آمد و چاي و قليان مي آورد و بادبزن به دست زن ها مي داد. بيست و چند نفري بودند .يک قليان زير لب عمقزي گل بته بود که ميان مريم خانم و خواهرش پاي پله مطبخ نشسته بود و دسته هاي چارقد ململش روي زانوهايش افتاده بود و يکي ديگر زير لب بي بي زبيده ؛که مادر شوهر خاله خانم آب نباتي بود و کور بود و چشم هاي ماتش را به يک نقطه دوخته بود.عمقزي گل بته همان طور که دود قليان را درمي آورد؛ با خاله آب نباتي حرف مي زد:
«دختر جون!صدبار بهت گفتم اين دکتر مکترها رو ول کن!بيا پهلوي خودم تا سرچله آبستنت کنم!»
«عمقزي ! من که جري ندارم . گفتي چله بري کن ،کردم.گفتي تو مرده شور خونه از روي مرده بپر که پريدم و نصف گوشت تنم آب شد.خدا نصيب نکنه.هنوز يادش که مي افتم تنم مي لرزه.گفتي دوا به خورد شوهرت بده که دادم.خيال مي کني روزي چهل تا نطفه تخم مرغ فراهم کردن،کار آسوني بود؟اونم يک هفته تموم؟بقال چقال که هيچي ، ديگه همه مشتري هاي چلوکبابي زير بازارچه هم منو شناخته بودن.مي بيني که از هيچي کوتاهي نکرده ام.اما چي کار کنم که قسمتم نيست.بايس بچه هاي طاق و جفت مردمو ببينم و آه بکشم.شوهرم هم که دست وردار نيست و تازه به کله اش زده که دوا و درمون پيش اين دکترا فايده نداره .مي خواد ورم داره ببره فرنگستون.»
«واه!واه!سربرهنه تو ديار کفرستون !همينت مونده که تن و بدنت رو بدي به دست اين کافرهاي خدانشناس؟تازه مگه خيال مي کني چه غلطي مي کنن؟فوت و فن کار همشون
پيش خودمه.نطفه سگ و گربه رو مي گيرن مي کنن تو شکم زن هاي مردم.»
«حالا که جرفه عمقزي . نه اون پولش رو داره ، نه من از خونه بابام آوردم.خرج داره؛بي خودي که نيست.»
عمقزي ذغال هاي نيمه گرفته سرقليان را با دستش زيرورو کرد و رو به مريم خانم گفت :
«خوب مادر ، تو چيکار کردي؟»
«هيچي .همين جوري چشم به راهم.دلم مثل سير و سرکه مي جوشه. با اين تو حوض افتادن فاطمه هم که نصف العمر شده ام .حتما دخترکم رو چشم زده اند.از اين عفريته هم هيچ خبري نشد.»
«اگه هرچي گفتم کردي ، خيالت تخت باشه آخرش به کي دادي برد.»
مريم خانم نگاهي به اطراف افکند و همه را پاييد که دو به دو و سه به سه گپ مي زدند و چاي مي خوردند؛ آهسته درگوش عمقزي گفت :
«تو اين زمونه به کي ميشه اطمينون کرد؟ اين دختره سليطه هم که زير بار نرفت. پتياره !آخرش خودم بردم.به هواي اين که سمنوپزون نزديکه و رفع کدورت کرده باشم ، رفتم خونش که مثلا واسه امروز دعوتش کنم مي دونستم که همين روزها پابه ماهه.ده -يا دوازده روز-درست يادم نيست . من که هوش و حواس ندارم.سر وروي همديگه رو بوسيديم و مثلا آشتي هم کرديم.به حق فاطمه زهرا درست مثل اينکه لب افعي رو مي بوسيدم.فاطمه هم باهام بود.يک خرده که نشستيم، به هواي دست به آب رسوندن ، اومديم بيرون.آب انبارشون يه پنجره تو حياط داره که جلوش نرده آهني گذاشتن همچي که از جلوش رد مي شدم ، انداختمش تو آب انبار اما نمي دوني عمقزي!نمي دوني چه حالي شده بودم.آن قدر تو خلا معطل کردم که فاطمه آمد دنبالم. خيال کرده بود باز قلبم گرفته .رنگ به صورتم نمانده بود.اين قلب پدر سگ صاحاب داشت از کار مي افتاد.پدر سوخته لگوري خيلي هم به حالم دل سوزوند.و با اون خيکش پا شد برام گل گاب زبون درست کرد. هيشکي هم بو نبرد.اما نمي دونم چرا دلم همين جور شور مي زنه.مي دوني که شوهر قرمساقم ، صبح تا حالا رفته اون جا.نه خبري نه اثري .دلم داره از حلقم بيرون مياد.»
«آخه ديگه چرا ؟بيا دو تا پک قليون بکش حالت جا مي آد.»
«واه ،واه ، با اين قلبي که من دارم؟پس مي افتم عمقزي!»
«هان؟چيه ننه جون؟»
«اگه يه چيزي ازت بپرسم بدت نميآد؟»
«چرا بدم بياد ننه جون؟»
«راستشو بگو ببينم عمقزي ، توش چي چي ها ريخته بودي؟»
عمقزي لب از ني قليان برداشت و چشمش را به چشم مريم خانم دوخت و پرسيد :
«چه طور مگه ؟آخه ننه اگه قرار باشه من بگم که احترام طلسم ميره »
«مي دوني چيه عمقزي؟آخه سه روز بعدش همه ماهي هاي آب انبارشون مردند.»
«خوب فداي سرت ننه .قضا و بلا بوده.به جون ماهي ها خورده .کاش به جون هووت خورده بود اگه بچه دار بشه و تورو پيش شوهرت سکه يه پول بکنه ، بهتره يا ماهي هاي آب انبارشون بميره ؟»
«آخه عمقزي بديش اينه که فرداش آب انبار رو خالي کردن.يعني نکنه بو برده باشن؟»
«نه ، ننه .اون طلسم يه روزه آب شده.خيالت تخت باشه.الهي به حق پنش تن که نوميد برنگردي!»
و سرش را رو به طاق کرد و زير لب زمزمه اي را با دود قليان بيرون فرستاد.و هنوز دوباره قليان را به صدا درنياورده بود که صداي بي بي زبيده از آن طرف مطبخ بلند شد که به يک نقطه مات زده ، مي پرسيد:
«مريم خانم !واسه دختر دم بختت فکري کردي؟»
«چه فکري دارم بکنم بي بي ؟منتظر بختش نشسته .مگه ما چکه کرديم؟انقدر تو خونه بابا نشستيم ، تا يک قرمساقي آمد دستمون رو گرفت و ورداشت و برد.باز رحمت به شير ماکه گذاشتيم دخترمون سه تا کلاس هم درس بخونه. ننه باباي ما که از اين هم در حقمون کوتاهي کردند. خدا رفتگان همه رو به صاحب اين دستگاه ببخشه.»
«اي ننه .دعا کن پيشونيش بلند باشه درس خونده هاشم اين روزها بي شوهر مي مونن.غرضم اينه که اگه يه جوون سر به زير و پا به راه پيدا بشه ، مبادا به اين بهونه هاي تازه دراومده پشت پا به بخت دخترت بزني!»
مريم خانم خودش را به عمقزي نزديک کرد و به طوري که خواهرش هم بشنود ، گفت :
«دومادي که اين کورمفينه واسه دخترم پيدا کنه ، لايق گيس خودشه .
مگه چه گلي به سر خواهرم زده که ...»
خاله خانم آب نباتي تبسمي کرد و براي اين که موضوع را برگردانده باشد ، رو به مادر شوهر خود گفت :
«خانم بزرگ !ديدين گفتم يک من بادوم و فندق کمه ؟به زور اگه به هر
کاسه اي يک دونه برسد.»
«ننه اسراف حرومه.فندوق و بادوم سمنو ، شيکم سير کن که نيست. خدا نذرت رو قبول کنه.يه هل پوک هم که باشه اجرش رو داره...»
حرف بي بي زبيده تمام نشده بود که سکينه تق تق کنان از پله ها آمد پايين و در گوش مريم خانم چيزي گفت و تا مريم خانم آمد به خودش بجنبد يک زن باريک و دراز ، با موهاي جو گندمي -که چادر نمازش را دور کمرش گره زده بود و لگن بزرگ سرپوشيده اي روي سر داشت-پايش را از آخرين پله مطبخ گذاشت پايين و سلام بلندي کرد و همان جا جلوي مريم خانم ، که قلبش مثل دنگک رزازها مي کوبيد ، نشست و لگن را از روي سرش برداشت و گذاشت زمين.بعد نفس تازه کرد و بي اين که چادرش را از کمرش باز کند يا سرلگن را بردارد ، گفت :
«خانم سلام رسونند و فرمودند الهي شکر که نذرتون قبول شد.»
مريم خانم چنان دست و پاي خودش را گم کرده بود که ندانست چه جواب بدهد.عمقزي قليانش را از زير لب برداشت و درحالي که يک چشمش به لگن بود و چشم ديگرش به زن باريک و دراز ، مردد ماند.
همه زن هايي که به انتظار حديث کساي آشيخ عبدالله ، دور تادور مطبخ نشسته بودند ، مي دانستند که زن باريک و دراز ، کلفت هووي مريم خانم است و بيش ترشان هم مي دانستند که همين روزها هووي مريم خانم قرار است فارغ بشود ؛ اما ديگر چيزي نمي دانستند.ناچار به هم نگاه مي کردند و پچ پج راه افتاده بود و بي بي زبيده که چيزي نمي ديد ، تند تند پک به قليان مي زد و گوش هايش را تيز کرده بود و با آرنجش مرتب به بغل دستي اش ، خاله زهرا ، مي زد و مي پرسيد :
«يه هو چي شد ننه ؟هان؟»
خاله زهرا که خيال کرده بود لگن به اين بزرگي را براي سمنو آورده اند ، هر هر خنديد و آهسته در گوش بي بي زبيده -همان طور قليان مي کشيد و بي تابي مي کرد-گفت :
«خدا رحم کنه به اين اشتها!لگن به اين گندگي!»
مريم خانم همين طور خشکش زده بود و قلبش مي کوبيد و جرات نداشت حتي دستش را دراز کند و سرپوش لگن را بردارد.عاقبت عمقزي گل بته تکاني خورد و قليانش را که مدتي بود ساکت مانده بود ، کنار زد و درحالي که مي گفت :
«ننه !مريم خانم !چرا ماتت برده؟»
دست کرد و سرپوش لگن را برداشت ، که يک مرتبه مريم خانم جيغي کشيد و پس افتاد.مطبخ دوباره شلوغ شد.دخترهاي مريم خانم خودشان را با عجله رساندند و به کمک خاله نباتي ، مادرشان را کشان کشان بيرون بردند. زن هايي که آن طرف مطبخ و در پناه پاتيل نشسته بودند و چيزي نديده بودند ، هجوم آورده بودند و سرک مي کشيدند و چيزي نمانده بود که پاتيل از سر بار برگردد.اما عمقزي گل بته، به چابکي در لگن را گذاشته بود و فکرهايش را هم کرده بود و مي دانست چه بايد بکند.فريادي کشيد و سکينه را صدا زد .همه ساکت شدند و آن هايي که هجوم آورده بودند ، سرجاهايشان نشستند و قتي که سکينه از پلکان مطبخ پايين آمد ، عمقزي به او گفت :
«همين الانه ، چادرتو ميندازي سرت !اين لگنو ورمي داري مي بري خونه صاحبش!از قول ما سلام مي رسوني و ميگي آدم تخم مول خودش رو نميذاره تو طبق ، دور شهر بگردونه !فهيمدي؟»
«بله.»
سکينه اين را گفت و لگن را روي سرش گذاشت و هنوز از پلکان مطبخ بالا نرفته بود که آشيخ عبدالله ياالله گويان و عصازنان از پلکان سرازير شد و زن ها به عجله چادرهاشان را مرتب کردند و روهاشان را گرفتند.و وقتي آشيخ عبدالله روي صندلي نشست شروع کرد به خواندن روضه حديث کسا که «بابي انت و امي يا ابا عبدالله...»تازه نفس مريم خانم به جا آمده بود و صداي ناله بريده بريده اش از آن طرف حياط تا پاي پاتيل سمنو مي آمد...»

از مجموعه داستان "زن زیادی" چاپ چهارم مهرماه 1356 انتشارات رواق، تهران


در همين زمينه