خــرگـــوش خسرو دوامي
من كه نميخواستم، خودش همينطوري پيش اومد. يعني هميشه همينطوري پيش مياد. نميدونم شما به قضا و قدر هم اعتقاد دارين؟ من كه فكر ميكنم سرنوشت همه ما از روز اول يه جايي نوشته شده. راه پس و پيش هم نداريم. حالا هر چي دست و پا بزنيم و اينور و اونور كنيم عاقبت همون چيزي كه قرار بوده اتفاق ميافته . . . اصلا تو اين دنيا هر چيزي اومد، نيومد داره . حالا براي من نيومده، خب، براي خيلي ها نمياد. آخه شما فكرشو بكنين، آدم يه عمر زحمت بكشه، خون جيگر بخوره، پيش كس و ناكس دولا راست بشه، عاقبت باهاش مثل سگ رفتار كنن . . . طوري كه مجبور بشه مثه اين بي خانمونا شب تا صبح پشت ماشين بخوابه . . . آخه به اين ميگن شانس؟ به اين ميگن معرفت؟ به اين ميگن وجدان؟ چطور موقع بريز و بپاش، دستتون جلوم دراز بود؟ اونوقت منو قبول ندارن؟ يعني من پدرشون نيستم . . .؟ بايد برم عصر جلوي مدرسه وايسم تا بيان بيرون، بعد حتي كسر شأنشون بشه كه منو به همكلاسيهاشون نشون بدن؟ يعني من جذاميم؟ مگه من بودم كه شما رو توي اين مملكت غريب، آواره و رسواي خاص و عام كردم؟ حالا گيرم با من بدبخت پدركشتگي دارين اين حيوون زبون بسته چه گناهي كرده؟ يعني اين خرگوشم نميتونين از دست من بگيرين؟ فكر ميكنين حيوونا احساس ندارن؟ اين چيزا رو نمي فهمن؟
دخترارم كرده بود مثل خودش. سر هر چيزي جلوي آدام واميستادن و روداري ميكردن. خب منم يه پدرم، دلم ميخواد بيام خونه بچه ها از سر و كولم بالا برن، به درس و مشقشون برسم ببينم با كي معاشرت ميكنن، كلاس چندمن؟ معلمشون كيه؟ يعني توي خونه احترام گربه از من بيشتره؟ دائم گربه رو ناز و نوازش ميكردن، يه دم از خورد و خوراكش غافل نميشدن، اونوقت به من كه ميرسيدن انگار نه انگار كه با پدرشون طرفن . . . بعد هم كه همون گندكارياي مادره رو ياد گرفته بودن، زير زيركي كارايي ميكردن كه آدم شرمش مي اومد. اين آخريا شده بوديم شهره ي شهر. تو محل بهم ميخنديدن، خب مردم شعور دارن. توي خيابان منو بهم نشون ميدادن، توي گوش هم پچ پچ ميكردن . . . بعد هم اون نگاهها و لبخنداي معني داري كه آدم دلش ميخواست زمين دهن باز ميكرد ميرفت لاش خودشو از عالم و آدم پنهون ميكرد. خب يكي نبود به ايشون بگه خانم! اون موقع كه پاتو گذاشتي توي خونه و زندگي من همين فكرا رو ميكردي؟ آخه آدم اين چيزا رو به كي بگه. اصلا جهازي نداشت. گفت مهريه هم نميخوام با اين لباس سفيد اومدم خونت، با يه دست كفنم ميرم بيرون. مثل اينكه فقط ميخواست يه جوري از خونه ي باباهه دربياد و از شر اون برادراي عوضي راحت بشه. بعد هم تلافي همه ي بلاهايي رو كه سرش آوردن سر من بدبخت دربياره. من كه كف دستمو بو نكرده بودم. اوايل آشنايي كه اينجوري نبود، مادرم گفت، يه دختر ديديم برات مث يك دسته گل. من كه اهل زن گرفتن و اين حرفا نبودم. خلاصه بعد از اصرار فراوان رفتيم ديدنش. جلسه ي اول چشمام كه افتاد توي چشماش، انگار هزار تا چراغ تو دلم روشن كرده باشن، يه دل نه، صد دل خاطرخواهش شدم. اونم انگار از من خوشش اومده بود. همه چيز مث برق جلو رفت. يه هفته بعد مقدمات كار رو فراهم كرديم. بخدا اونقدر خجالتي بود كه حتي روش نميشد توي چشماي آدم نگاه كنه. رنگش فوري سرخ ميشد، سرش رو ميانداخت پايين. بعد از دو سه ماه نامزدبازي، با سلام و صلوات ازدواج كرديم و ايشون وارد زندگي من شد. بخدا اونروزا انقدر دوستش داشتم كه اگه ميگفت برو فلان شهر، پشت فلان كوه، فلان چيزو پيدا كن، به تاخت ميرفتم. هر روز با دو سه تا پاكت ميوه و چند تا بسته شيريني ميرفتم خونه مبادا كمي كسري داشته باشه. بعدم شبا اناري دون ميكرد، ميشستيم، گل ميگفتيم و گل ميشنفتيم . . . بخدا همون دو ـ سه ماه قبل از عروسي و يه هفته بعدش بهترين دوره ي عمر من بود. دوره اي كه بعدا هيچوقت تكرار نشد. هر بار هم اومديم سر و ساموني بگيريم يا آدماي عجيب غريب سر راهمون ظاهر شدن يا جونوراي مرموزي كه مارو مث اسب و درشكه دنبال خودشون ميكشيدن.
زندگيمون داشت به راحتي ميگذشت كه جريان شهسوار اتفاق افتاد. براي ديدن اقوام رفته بوديم شمال. صبحها ميرفتيم كنار دريا قدم ميزديم، چند روز بود كه زري رفته بود توي لاك خودش، چند بار پرسيدم:
ـ زري چته، مريض شدي؟
گفت: چيزيم نيست . . .
شب توي اتاق خوابيده بوديم. نميدونم چرا يكهو سردم شد. از خواب پريدم، ميلرزيدم. ديدم كنارم خاليه. رفته بودم تو فكر كه زري كجاست كه با يه صداي گرمپ از جا پريدم. پنجره باز بود . . . چرا پنجره ي باز؟ زري بغل دستم نبود. باد پرده رو ميآورد توي اتاق. بلند شدم پنجره رو ببندم، خشكم زد، ديدم يه سايه اي داره توي تاريكي لاي شمشادا و درخت هاي نارنج ميدوه. برگشتم. زري توي اتاق روي زمين نشسته بود . . . چرا روي زمين؟ پرسيدم، تو صدايي نشنيدي؟ ساكت بهم نگاه ميكرد. من كه به روي خودم نياوردم. گفتم شايد فكر و خيال من بوده. كم كم موضوع از خاطرم رفت. بعد چند روز برگشتيم سر خونه و زندگيمون. اونروزا كار و كاسبي من بدك نبود. هنوز جنگ شروع نشده بود. اينور و اونور سر ساختمونا كاراي جوشكاري و آهنگري ميكردم. بعد از يه سال زري حامله شد. بخدا عشق ميكرديم . . . هر روز كه از كار مياومدم خونه سرمو ميگذاشتم روي شكمش. صداي بچه يه لذتي بهم ميداد كه نگو و نپرس. روي عرش اعلا پرواز ميكردم. مواظب بودم زياد كار نكنه. عصرا براي كمك خرجي مسافركشي ميكردم. تلفن ميكردم خونه، ميگفت: هوس فلان چيزو كردم، تا شب، براش از زير زمينم كه بود بهتريناشو فراهم ميكردم. همه چيز داشت بر وفق مرادمون ميگذشت كه اتفاق ديگه اي افتاد. زري پنج ماهه بود. يه روز داشتيم ميرفتيم خونه خواهرم. جلوي پمپ بنزين ايستادم كه بنزين بزنم. رفته بودم دستشويي، موقعي كه برگشتم يهو تكون خوردم. فكر كردم دارم خواب ميبينم. چشمامو ماليديم. ديدم نه . . . مرديكه با لباس سياه خم شده بود، سرشو كرده بود توي ماشين. يكي دو دقيقه ايستادم نميدونستم چيكار كنم. مرد جلوتر رفت. پچ پچ ميكردن. بعد راهشو كشيد و رفت. اومدم توي ماشين. رنگ زري پريده بود. داشت لباشو گاز ميگرفت. خودمم دست خودم نبود. ماشينو روشن كردم. پامو گذاشتم روي گاز. اولش زري ميخنديد. توي آينه ديدم طرف با موتور دنبالمون مياد. همونجا محكم زدم توي سينه زري. بعد سرعتمو زياد كردم زري گريه اش گرفته بود. افتاد به التماس. خم شده بود و ميخواست پاي منو از روي گاز بكشه كنار. صورتِ طرف رو توي آينه بغل ميديدم. يه جايي كوبيدم روي ترمز. ماشين دو سه تا چرخ خورد و ايستاد. شانس آورديم كسي پشت سرمون نبود. از كنار لباي زري خون مياومد. پريدم بيرون هر چي نگاه كردم مث اينكه طرف آب شده بود، رفته بود زير زمين.
بعد از يكي ـ دو هفته صلح كرديم. ولي نميدونم چرا ديگه ته دلم ازش چركين شده بود. بعد از تولد دختر اولم براي چند ماهي رابطه مون خوب شد . منم سعي ميكردم به جرياناتي كه پيش اومده بود فكر نكنم و يه جوري كجدار و مريز باهاش مدارا كنم. بچه ي دومم كه اومد، بناي ناسازگاري رو گذاشت. حالا هر روز از يه چيزي بهونه ميگرفت. چرا بهانه گيري؟ منم وقت و بي وقت ميرفتم خونه. البته، مواقعي شده بود كه توي گنجه يا زير تخت رو گشته بودم. خب، شك كه به دل مرد اومد ديگه مشكل بتونه از شرش خلاص بشه با اين همه سعي ميكردم هر جوري شده خرجي رو جور كنم كه زري كمي كسري نداشته باشه. اون موقع تازه جنگ شروع شده بود. حالا هر روز از سر و وضع و از كار من ايراد ميگرفت. خب، بنده ناسلامتي صنعتكار اون خراب شده بودم. كار هم هميشه پايين و بالا داره. اينجاشم همينطوره. دوره ي جنگ كار و بار همه خراب شده بود. اصلا آهن پيدا نميشد كه كسي خونه سازي كنه. كار منم خورده بود به كسادي. اعصابم خرد و خمير بود، با اين وجود سعي ميكردم بيشتر خارج از خونه باشم كه جنجالي درست نشه. حالا هر روز ميگفت تو لياقت و عرضه نداري و از اين حرفا . . . آخه چرا؟ منكه مثه مرغ پر كنده سرمو ميگذاشتم و هر شب ميرفتم خونه . .. خب مثل خيليها ميتونستم برم صيغه اي چيزي بكنم و بيرون از خونه يه جوري سرم رو بند كنم ولي من كه اهل اين حرفا نبودم. بعد كم كم نامه هاي خواهره شروع شد و به به و چه چه كه اينطرف دنيا چه خبره و همه خوشن و پول توي خيابانو ريخته و كسي نيست كه جمعشون كنه و خلاصه همين حرفاي صد من يه غازي كه خيليها ميزنن . . . اونوقت كم كم پاشو توي يه كفش كرد كه الله و بالله اينجا ما آينده نداريم، بايد بريم خارج. شوهر خواهرش اومده بود اينجا تو يه بقالي كوچيك كار ميكرد، ميگفتش سوپرماركت زده، ما كه خبر نداشتيم. زري گفت بريم اونجا تو رو ميكنه مدير سوپرماركت. اولش خيلي مخالفت كردم، نميدونم چرا، ولي بدلم بد اومده بود . . . چرا خارج؟ شايد از همون اول، خواهره برنامه اي رو جور كرده بود، وگرنه چه دليلي داشت كه راجع به كارش انقدر دروغ بگه؟ حالا زري هر روز گريه ميكرد، بعد به بچه ها ياد داده بود بگن ميخوان برن پيش خاله و چرخ فلك و از اين جور چيزا سوار شن. هر چند وقت يك بار دو ـ سه تا بسته اسباب بازي و لباس ميفرستادن براي بچه ها و زري را بيشتر هوايي ميكردن. منم هر چند ماه اين شهر و اون شهر ميرفتم و يه كاري جور ميكردم كه حداقل دستمون جلوي اين و اون دراز نشه. اوضاعمون همينطور قمر در عقرب ميگذشت تا اينكه جريان اون شب باروني پيش اومد . . . رفته بودم خارج از شهر. قرار بود چند روزي بمونم و براي يه خونه اي در و پنجره وصل كنم. از قضا بعد از دو روز زد و بارون تندي گرفت. يه شب صبر كرديم ديديم نخير بارون دست بردار نيست. مجبور شديم كار را نيمه تموم بگذاريم. شب سرزده برگشتم خونه. نميدونم چرا دلم شور ميزد. چراغها خاموش بود. رفتم داخل نه از زري خبري بود نه از بچه ها. كجا رفته بودن؟ نميدونم شما هم زن و بچه دارين يا نه؟ براي شما اگه يه چنين اتفاقي بيفته چيكار ميكنين؟ آدم با دلخوشي تو يه شب سرد و باروني با دو تا پاكت ميوه و چند تا اسباب بازي بياد خونه تو راه دلشو صابون بزنه كه حالا بچه ها دورش رو ميگيرن و زن يه ليوان چاي داغ ميگذاره كف دستش. بعد بياد خونه و ببينه جا تره و بچه نيست. همونجا جلوي در زير بارون نشستم و زار زار گريه كردم. بخدا مثل اينكه همه ي چراغهاي همسايه ها روشن بود و تمام مرداي شهر منو بهم نشون ميدادن و قاه قاه ميخنديدن. خب چرا من؟ چرا خنده ي همسايه؟ يه گوشه اي كنار سطل آشغال قايم شدم. دير وقت زري را ديدم كه از تاكسي پياده شده و رفت به سمت خونه. چرا تنها؟ از كجا اومده بود؟ بچه ها كجا بودن؟ وارد خانه كه شد دنبالش پريدم تو. ترسيده بود. نزديك بود قالب تهي كنه. منو كه ديد شروع كرد به داد زدن. مجالش ندادم. به خدا خون جلوي چششم رو گرفته بود. موهاشو دور دستم پيچوندم و محكم زدمش زمين. به تته پته افتاده بود. زبونش بند اومده بود پرسيدم:
ـ بچه ها كجان؟
گفت: گذاشتمشون خونه ي مادرم . . .
گفتم: خودت كجا بودي؟
تا اومد دروغ بگه كشون كشون بردمش توي زيرزمين.
گفتم: اگه جيكت دربياد بخدا همينجا ميكشمت.
دست خودم نبود. صداي خنده ي مرد همسايه يكريز توي گوشم ميپچيد. توي زيرزمين كاربيت را روشن كردم. ميخواستم بترسونمش. گرفتم جلوي چشمش. چشماش قرمز شده بود، مثل يه لخته خون. لام از كام باز نكرد. حالا نميدونم، شايد تقلا كرده بود يه خرده از موهاش سوخته بود و يه دونه ابروش هم وزي شده بود. بعد در و همسايه دخالت كردن. فرداش نميدونم كدوم شير پاك خورده اي رفت و خبرش را به كلانتري رسوند. اومدن منو بردن پاسگاه چند روز اونجا بودم تا اينكه روز هفتم هشتم خودش اومد رضايت داد. با بچه ها اومدن جلوي زندان. بخدا وقتي ديدمشون دلم براي همشون يه ذره شده بود. رفتيم خونه. بچه ها رو فرستادم خونه ي همسايه. بعد يه چاقو از آشپزخانه برداشتم. رفتم جلوش زانو زدم. نوك چاقو را گذاشتم روي سينه ام. دستش را گرفتم و به زور گذاشتم روي دسته.
گفتم ترا بخدا فشار بده و منو راحت كن. . .
هر دومون يه بند گريه ميكرديم.
گفت: بيا بريم خارج، پيش خواهرم . شايد اگه تو يه محيط ديگه يه زندگي نورو شروع كنيم، براي هر دومون بهتر باشه . . .
بخدا توي اون لحظه اونقدر دوستش داشتم كه اگه ميگفت بقيه عمرمون رو مثل كوليام زندگي كنيم قبول ميكردم. . .
خارج كه اومديم دختر سوممون را حامله بود. چند ماه بود كه دعوا و مرافه رو گذاشته بود كنار. خب منم سعي ميكردم راجع به گذشته و چيزايي كه پيش اومده بود كمتر فكر كنم. جل و پلاس خودمونو فروختيم. خواهرش اينا برامون دعوتنامه اي فرستادن و ما هم يه بليطي جور كرديم و اومديم به اين خراب شده. از همون روز اول گرفتاريمون شروع شد. از كاري كه شوهرخواهره وعده داده بود خبري نشد. بدبختها به نون شب خودشون هم درمونده بودن، چه برسه به اينكه بخوان براي من كاري دست و پا كنن. بگذريم، با همه گرفتاريها بعد از دو سه ماه يه كاري دست و پا كردم. ماه شيشم از خونه ي خواهره اومديم بيرون و يه جاي كوچيكي اجاره كرديم. حالا من دو جا كار ميكردم. خب تو اينجا بچه ها خرج دارن. بهرحال كم كم زندگيمون داشت يه سر و ساماني به خودش ميگرفت. تا اينكه دختر سومم به دنيا اومد. دوباره زري شروع كرد به ايراد گرفتن از من و بند كردن به كارم و از اين حرفها، اوايل محلش نميگذاشتم. ولي زياد توهين ميكرد، يه بند توي دهنش فحش بود. حالا خواهره هم پشتش بود. بچه ها رو هم كرده بود بر ضد من . . . هر كدومشون جلوي روم وا ميستادن و حرفاي مادرشون رو تكرار ميكردن. بعد از يه مدت پاشو توي يه كفش كرد كه ميخواد بره كلاس زبان.
گفتم: كوچيكه رو كي نگه ميداره؟
گفت: ميگذاريمش مهدكودك . ..
چرا كلاس زبان؟ چرا مهدكودك؟ بهرحال ديدم مخالفت فايده اي نداره، گفتم باشه . . . حالا رانندگي ياد گرفته بود، وانت منو برميداشت ميرفت اينطرف، اونطرف. من كه اكثر اوقات سركار بودم، يه روز به ماشين احتياج پيدا كردم با اتوبوس رفتم كلاس زبان. ديدم توي كلاس نيست. پرسيدم، گفتن توي كافه ترياست. چرا كافه تريا؟ وسط روز بود. رفتم ديدم نشستم سر ميز با سه چهار تا دختر و پسر داره هره و كره ميكنه. رفتم سر ميز. بهش تشر زدم. زبون درازي كرد. همونجا زدم توي گوشش . . . يكي از اون پسرا اومد رو داري كنه ليوان قهوه رو ريختم روي صورتش. زري همينطور فحش ميداد و نفرين ميكرد. بعد اومدن و منو بردن زندون. بيست و چهار ساعت اونجا بودم. چون شاكي نداشتم و بار اولم بود آزادم كردن . . . تا سر ماه با هم قهر بوديم. اونوقت همسايه ها اومدن آشتي مون دادن. خواهر و شوهر خواهر بي غيرتش كه اصلا كسر شأنشون ميشد با من حرف بزنن. چرا دشمني با من؟ منكه با اونا پدركشتگي نداشتم؟ شوهر خواهرش يه رفيق داشت از اين بچه ژيگولا كه معلم مدرسه بچه ها بود. نميدونم چرا، از همون اول به اين پسره اطمينان نداشتم. بعضي روزا ميومد خونه و به بچه ها درس ميداد. زري من شده بود طرفدار پر و پا قرص طرف. كم كم دخترارم طوري كرده بود كه به پسره از من بيشتر احترام ميگذاشتن. هفته اي يكي دو شب مياومد خونمون به هواي درس دادن به بچه ها، شام هم ميموند. يه شب براي دختر بزرگم جشن تولد گرفته بوديم. يادمه كه همه مون مشروب مفصلي خورديم. زري معمولا با ما هم پياله نميشد، ولي اون شب نميدونم چرا يه تنه دو بطر شرابو خورد. لپاش حسابي گل انداخته بود. سر همه گرم شده بود. پسره هي بلبل زبوني ميكرد و مزه مي پروند. زري و بچه ها هم همينطور به طرف نگاه ميكردن و ميخنديدن. . . خيلي دندون روي جيگر گذاشتم. گفتم تولد دخترم شري درست نشه. اواخر شب به هواي درست كردن چايي رفتم آشپزخونه. از توي آينه جفتشونو ميديدم. زري سردش شده بود دستاشو جمع كرده و ميكشيد روي بازوهاش. پسره از اونطرف سالن يك كاره پاشد اومد كتش رو انداخت روي دوش زري. . . بازم بروي خودم نياوردم. فرداش به زري يه دستي زدم.
گفتم: فكر ميكنم طرف به تو نظره داره . . .
طبق معمول انكار كرد و شروع كرد بددهني كردن. ولي جالب بود كه از فرداش رفتار يارو تغيير كرد. قبلا اين بابا عادت داشت وقت و بي وقت تو هر مهموني يا توي خيابان هر آشنايي رو، چه مرد و چه زن رو ببينه بپره جلو، ملچ و ملوچ ماچشون كنه. كاري كه ازش كفري ميشدم. دو سه بار خودشو جلوي من آورده بود سرم رو كشيده بودم كنار. از رو نميرفت. بازم زن و بچه هاي منو ماچ ميكرد. بعد رفتم توي نخ طرف. از فرداي شبي كه به زري يه دستي زدم، ديدم يارو هر وقت مي اومد خونه زري رو ماچ نميكرد . . . چرا؟ اون از كجا خبردار شده بود؟ بعد از يه مدت مدرسه هم دل زري رو زد. گفت كه ميخواد بره سر كار. ميگفت تو خونه حوصله ام سر ميره. چند روز بعد رفت و توي يه فروشگاه صندوقدار شد. اغلب شبا دير مي اومد خونه. دخترا از مدرسه مي اومدن و يه چيزي درست ميكردن، بعدم خسته مي اومد و شروع ميكرد به بد و بيراه گفتن به من و بهانه جويي. خب منم به روم نميآوردم. سعي ميكردم شبا دير برم خونه كه اون خواب باشه و شري به پا نكنه. يه روز نميدونم براي چه كاري رفتم جلوي فروشگاهي كه كار ميكرد، ديدم جلوي پيشخون با همون پسر معلمه گل ميگه و گل ميشنفه. اون وقت روز، طرف توي مغازه چيكار ميكرد؟ ژيگوله همينطور زل زده بود به چشماي زري. رفتم از پشت وانت جك رو برداشتم. دستم گرفتم اومدم توي مغازه. زري منو كه ديد جيغ زد. جك رو بلند كردم محكم كوبيدم روي پيشخون. پسره از در فرار كرد دنبالش دويدم. توي پاركينگ رفت سوار ماشين بشه محكم با جك زدم روي شيشه ي جلوي ماشين. پا رو گذاشت روي گاز و در رفت. خواستم برم دنبالش. زري اومده بود بيرون و جيغ ميكشيد. همون موقع پليسا سر رسيدن.
گفتم: زنمه و همديگر رو دوست داريم . . .
زري هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت:
من از ايشون شكايت دارم . . .
گفتم: زن! دست بردار، منو توي اين مملكت غريب بيشتر از اين خوار و ذليل نكن! . . .
جيغ ميكشيد و ميگفت:
تو ديوونه اي . . .
چرا ديوونه؟ مگه من بودم كه اونور دنيا اومده بودم و فاسق گرفته بودم؟
گفتم: زن تو آبروي منو بردي. اونجا كه نتونستيم زندگي كنيم. منو بيچاره كردي. تو كه ميخواستي اينجا نانجيبي كني اقلا چرا همونجا منو نكشتي كه الان زنده نمونم، شاهد كثافتكاريهاي تو باشم . . .
بعد توي دادگاه هم زري و هم بچه ها ضد من شهادت دادن. آدم، يه عمر بچه بزرگ كنه بعد بچه هاي خودِ آدم، ضد آدم شهادت بدن؟
اين دفعه جمعا پنج ماه و هشت روز و دوازده ساعت توي زندون بودم . . . بخدا روزا و شبا برام مثل يك قرن ميگذشت. آدم توي زندون مملكت غريب با يه مشت دزد و قاچاقچي و قاتل زبون نفهم كه صبح تا شب ترتيب همو ميدن، دمخور بشه . . . همون شب اول دوره ام كرده بودن. توي عمومي نشسته بودم وسط، اونام دورم حلقه زده بودن، زيرچشمي بهم چپ چپ نگاه ميكردن. اونوقت هر چن دقيقه اي يكيشون مياومد جلو، دستشو ميكرد توي جيب پيراهنم، پاكت سيگارو ميكشيد بيرون يه سيگار برميداشت. بعد اشاره ميكرد و منِ بدبخت بايد واسش كبريت ميكشيدم. كم كم داشت گريه م ميگرفت. ديدم اين جماعت تا صبح منو سالم نميگذارن . . . ياد همه ي اون چيزايي كه توي اين سالها به من و زري من گذشته بود افتاده بودم. عاقبت يكي از زندونيا دلش برام سوخت. منو برد به گوشه اي و شروع كرد باهام عربي حرف زدن. اسمش وهاب بود و بچه ي اردن. مست كرده بود، توي خيابان با ماشين زده بود به يه بچه و درجا كشته بودش. حالا منتظر محاكمه اش بود. منم اون زمون كه توي اهواز كار ميكردم چند كلمه عربي بلد بودم. خلاصه همون شب با هم اياق شديم. هيكل گنده اي داشت و ديگرون ازش حساب ميبردن. يه جوري به زبون بين المللي و چند كلمه عربي و فارسي حوائجمون رو رفع ميكرديم. غير از وهاب اونجا با هيشكي حرف نميزدم . . . شبا خوابم نميبرد. توي تاريكي زندگي خودم مثل پرده ي سينما جلوي چشمم مياومد. حالا زري چيكار ميكرد؟ شبا كي خونه ميرفت؟ اگه جايي ميمونه سر بچه ها چي مياومد . . .؟ بخدا هر دقيقه منتظر بودم اون در لعنتي باز بشه و يكيشون بياد ديدنم. اين بار هيچكدوم سراغي ازم نگرفتن0 يه روز در ميون اجازه ميدادن به بيرون تلفن بزنيم. كارم شده بود كه هي تلفن خونه را بگيرم و اونا گوشي را بردارن، تا صداي منو ميشنفن تلفنونو قطع كنن. يكي دو بار دختر كوچيكه گوشي رو برداشت، چند كلمه صحبت كردم كه مادره گوشي رو گرفت. پاي تلفن گريه كردم.
گفتم: زري جون! بيا برگرديم.
گفت: برو پيش دكتر!
گفتم: بخدا ميرم . . .
وهاب پهلو دستم نشسته بود هي دستشو ميگذاشت روي شونه م. حرفا و گريه هام كه تموم شد زري پرسيد:
ديگه حرفي براي گفتن نداري؟
گفتم: چرا . . . گفت خداحافظ و گوشي را گذاشت. وهاب كه حال و روز منو ديد تلفن رو برداشت و زنگ زد. سعي كرد بالاخره يه جوري شكسته پكسته با زري حرف بزنه. تا اسم منو آورده بود زري فحش داده بود. شما خودتون مجسم كنين، زن و بچه آدم حتي حاضر نباشن صداي آدمو پاي تلفن بشنفن، بعدم دست به يكي كنن و طرفو بندازن توي اين سگدوني غريب. . . خلاصه شب پونزدهم بود يا شونزدهم. نصف شب يهو يه صدايي اومد مث زنگ شتر. از جا پريدم. معمولا توي سلول شبا به جز چيك چيك دستشويي هيچ صدايي نمياومد. وهابو از خواب بيدار كردم. اغلب خواب اون بچه اي راكه زير كرده بود ميديد. بعد داد ميزد و خيس عرق از خواب ميپريد. ازش پرسيدم، صدايي نشنيده بود . . . دراز كشيدم. نزديك صبح صدا دوباره بلند شد. پريدم . . . مث اينكه صدا از لاي ديوار مياومد. شب بعدش سه بار صدا اومد. دوباره وهابو بيدار كردم. اونكه صدايي نشنيده بود. فرداش از دو سه تا زندوني ديگه پرسيدم، اونا كه توي روز روشن هم نميدونستن چي ميگذره، چه برسه به شب. حالا هر شب صدا مياومد. ميترسيدم. گوشامو ميگرفتم و چشمامو ميبستم. بعد پشت چشماي بسته، چشماي خون گرفته رو ميديدم كه به من خيره شده بود. شب بيست و دوم همراه صداي زنگ صداي وزوز عجيبي اومد. چشمامو كه بستم به غير از دو تا چشم خون گرفته لبي رو ديدم كه بي صدا ميخنديد. دلم شور ميزد. هفته اي يه بار يه دكتر گوساله اي رو ميفرستادن ديدنم، خب مثلا طرف هم ولايتي خود ما بود. هي نصيحت ميكرد كه اينكارو بكن و اونكارو نكن. گفتم: دكتر جون! من بچه هامو ميخوام.
گفت: بايد از فكرشون بيايي بيرون . . .
بخدا همون سر ميز ميخواستم با كله بزنم صورتشو خونين و مالين كنم.
گفتم: دكتر، صدا ميشنوم . . .
معاينه كرد، گفت: ماشاءالله از منم سالمتري.
پرسيدم: شما خانم منو ديدين؟
گفت: نه. . .
گفتم: بچه هامو چطور؟
گفت: اونارو هم نديدم.
باور نكردم. نميدونم ته چشماي طرف ميخوندم كه بايد زري رو بشناسه. اون روزا توي زندون ياد گرفته بودم با سيماي پلاستيكي رنگ وارنگ، كمربند و دستبند و از اين چيزا درست كنم. سه تا دستبند براي دخترام بافته بودم يه كمربند براي زري. دادم به دكتره. قول داد بهشون برسونه. هفته ي بعد برگردوندشون. گفت: زري پس فرستاده بعد هم همون حرفاي هميشگي. خلاصه زندگي سگي ما توي زندون ميگذشت كه جريان بره هه اتفاق افتاد. بهمون گفته بودن اگر رفتارتان خوب باشه زودتر آزاد مي شين. يه روز وهاب اومد گفت توي زندون ميخوان يه تئاتر بگذارن بيا من و تو هم توي تئاتر بازي كنيم. فكر ميكرد شايد بتونيم يه خودي نشون بديم بلكه زودتر آزادمون كنن. اولش قبول نكردم. اصلا دل و دماغ اين قرتي بازيها رو نداشتم. خلاصه از اون اصرار و از من انكار تا اينكه بالاخره راضي شدم. قبلا كه حال و حوصله اي داشتم و جوونتر بودم شباي محرم صفر توي تكيه ي محل به نقش شمري، حضرت عباسي، چيزي بازي ميكردم. خلاصه بيق بيق هم نبودم. يه نمايش بود راجع به ابراهيم و اسحاق و از اين حرفا. به من گفتن تو بشو ابراهيم. يه بچه قرتي مكزيكي هم بود كه نميدونم، به خواهرش تجاوز كرده بود، اونم شد اسحاق، آقا وهاب خودمان هم قرار شده بود لباس فرشته بپوشه . . . خلاصه دو سه هفته زحمت كشيديم و دو سه كلمه حفظ كرديم كه براي جماعت يه جوري بلغور كنيم، بلكه متوجه بشن داستان چيه . . . قرار بود اسحاق بخوابه توي بغل من. منم چاقو به دست، تا اينكه وهاب تو لباس فرشته با يه بره بياد جلوي مردم و بره رو بده به من، كه مثلا اسحاق رو ول كنم و يخه ي بره ي زبون بسته رو بچسبم. اصلا به مخيله م نميگنجيد كه اينجا هم توي اين قضيه ي تئاتر اتفاقاتي بيفته و مسائلي پيش بياد كه با چيزاي ديگه ارتباط پيدا كنه. حالا شما مجسم كنين ما رفتيم روي سن تئاتر. جماعت ارازل و اوباش همه ايستادن، يه عده دارن سوت ميزنن، اونطرفترم نگهبانـــا و رئيس زندان و يه عده فكل كراواتي نشستن، همه هم شدن ميخ ما . . . اسحاق هم وسط صحنه افتاده توي بغل من . . . منم يه چاقو گرفتم دم گردنش. حالا شانس آورديم چاقو از اون چاقو پلاستيكيا بود. داشتم چند كلمه اي رو كه حفظ كرده بودم ميگفتم، كه يكهو از پشت پرده صداي زنگوله اومد، چرا زنگوله؟ چرا ابراهيم؟ چرا اسحاق؟ بعد، وهابو ديدم كه دو تا بال سفيد بسته بود روي شونه هاش، با يه بره ي سفيد اومد روي سن . . . بره با اون چشماش همينطور زل زده بود به من. بخدا ديگه هيچي نفمهيدم. يكي دستم رو گرفته بود و چاقو رو فشار ميداد روي گلوي اسحاق. اول ماتش برده بود، چاقو از دستم افتاد. بعد دستامو حلقه كردم دور گردنش. زنگوله ي بره هه همينجور يك بند صدا ميكرد. منم گلوي اسحاق رو بيشتر فشار ميدادم. حالا به خرخر افتاده بود. جماعت بلند شده بودن و هو ميكشيدن و سوت ميزدن. يه عده هم ميخنديدن، وهاب مثل اينكه متوجه قضيه شده بود، بره رو ول كرد اومد طرف من. پسره حالا دست و پا ميزد. وهاب محكم با لگد كوبيد توي پهلوم. پسره ديد دستام ول شده، بلند شد و شروع كرد به زدن من . . . خلاصه محشري شده بود. بعد مامورا تازه متوجه شدن كه جريان، بازي نيست، اومدن روي سن و منو از زير دست وهاب و پسره كشيدن بيرون و بهم دستبند زدن. . . خلاصه بعد از پانسمان فرستادنم انفرادي. حالا اومده بوديم صواب كنيم كباب شديم. شيش ماه ديگه ام برام بريدن. وهاب ديگه باهام حرف نميزد. توي انفرادي هر شب صداي زنگوله تا صبح نميگذاشت بخوابم. به اين دكتر گوساله ميگفتم، ميگفت خيالاتي شدي . بعدم دو سه تا قرص گچي ميداد كه منم ديدم تاثيري نداره انداختمشون تو چاه مستراح . . . روز آخر اومد سراغم، پرسيدم: دكتر شما كه مثلا تحصيل كرده ي اين مملكتين بذارين يه سئوال ازتون بكنم، ميون سلسله اتفاقاتي كه توي زندگي من و زري اتفاق افتاد چه حكمتي وجود داشت؟ اون سايه اي كه لابلاي شمشادا ميدويد، اون مرد لباس سياه، معلم مدرسه ي بچه ها و بعدم زنگوله و وهاب و اسحاق، آيا همه ي اينا اتفاقي برام پيش اومدن؟
روز آخر زده بود زير همه چيز، حتي منكر قضيه ي وهاب و بره ميشد. بعد رفتم سراغ وهاب. گريه ميكرد. هر دو بهم عادت كرده بوديم. هفته ي قبلش محاكمه ش بود، 5 سال بهش داده بودن. بعدازظهر اومدم بيرون. اكثر زندانيا، خانواده شان اومده بودن سراغشون. خب منم دلم ميخواست زري و بچه ها اومده باشن دنبالم . . . توي جمعيت هر چي چشم انداختم كسي نبود. دلم گرفت. دوست داشتم در زندان رو باز ميكردن و برميگشتم پهلوي وهاب. بهرحال اتوبوسي بود كه ما رو آورد وسط شهر. من توي حال خودم بودم. ايستاده بودم خط عوض كنم كه يكهو دوباره از پشت صداي زنگوله رو شنيدم. يه لحظه سردم شد، لرزيدم. برگشتم چشمام افتاد به اون چشاي سياه پشت ويترين مغازه. يه خرگوش خوشگل قهوه اي با چشماي درشت و گوشاي بلند با زنگوله ي كوچكي روي گردنش، همينطور زل زده بود به من . . . رفتم داخل مغازه. فروشنده رفت خرگوش را آورد كه ببينم، دست كشيدم روي سرش. جم نخورد. همينطور خيره شده بود به من. پول به قدر كافي نداشتم، ساعتمو گرو گذاشتم يه خرده هم پول دادم به طرف و خرگوش را با قفسش خريدم. بعد سوار اتوبوس شدم، توي راه همينطور خرگوش با زنگوله اش اينور اونور قفس ميرفت. چرا اين خرگوش سر راه من قرار گرفته بود؟ مگر نه اين كه هيچ چيزي يهويي جلوي آدم ظاهر نميشه؟ بگذريم، حوالي غروب با خرگوش رسيدم دمِ در خونه. بيرون ساختمون ايستادم. بالكن خونه رو از پايين ميشد ديد. خبري نبود. يكي دوبار زري اومد گلدوناي بالكن رو آب داد. خودمو كشيدم كنار. شب حوالي ساعت ده رفتم جلوي آپارتمان در زدم. دختر كوچكم در را باز كرد. بوسيدمش و قفس خرگوش را دادم دستش. غش غش ميخنديد. . . . بعد زري اومد جلوي در، سلام كردم، گفت:
مگه قرار نبود ديگه جلوي خونه پيدات نشه؟
دختراي ديگه م پشت سرش ايستاده بودن. اومدم حرفي بزنم. قفس را از دست كوچيكه گرفت و گذاشت جلوي در، بعد هم در را محكم بست و قفل كرد. همونجا جلوي در نشستم. خرگوش بنده ي خدا همينجوري به من نگاه ميكرد. چند تا هويج ريختم جلوش، اصلا لب نزد. خب، اين حيوونا هم حس دارن ميفهمن. حالا من بهشون ظلم كرده بودم اين خرگوش بدبخت چه گناهي كرده بود؟ بعد از دو سه ساعت از جلوي در بلند شدم. رفتم توي پاركينگ زيرزمين. خوشبختانه هنوز وانتم سرجاش بود. دو تا پتو داشتم. يكيشو پهن كردم زير، اون يكيشم انداختم رو0 سردم شده بود. خرگوشم گوشه ي قفس كز كرده بود. بردمش زير پتو. خوابم نميبرد. هر بار كه توي تاريكي بيدار ميشدم خرگوش را ميديدم كه با اون چشماي سياهش به من خيره شده. دستمو كردم توي قفس، آوردمش بيرون. سرشو آوردم نزديكتر. دوباره همون صداي زنگ و وزوز غريب اومد . . . چرا اين صدا منو تنها نميگذاشت؟ چرا زري نگذاشت داخل خونه برم؟ آيا كسي توي اتاق بود كه نميخواست چشمش به چشم من بيفته؟ وگرنه منكه تقاص خودمو پس داده بودم؟ دليلي نداشت كه نگذارن برگردم خونه ي خودم؟ خرگوش بدجنس، خرگوش ناقلا، بخدا، بعضي چيزا توي يه حالتهاي خاصي به آدم الهام ميشه. بهرحال اون بالاها يه قاضي نشسته، همينجوري كه نميشه از دستش فرار كرد، بالاخره يه جوري حكمش رو صادر ميكنه. حالا يكي هم ميشه واسطه ي حكم. باور كردن اين چيزا تا وقتي كه سر خودتون نياد براتون مشكله ولي بخدا شعله ها رو توي ني ني چشماي قرمز خرگوش ميتونستم ببينم.
دمدماي صبح بلند شدم خرگوش را برداشتم. دوباره رفتم جلوي درِ آپارتمان زنگ زدم. صداي زري اومد:
گفت: كيه؟
گفتم: ابراهيم
چند دقيقه بعد زري لاي در را باز كرد. فوري گفت اگه تا پنج دقيقه ي ديگه نري تلفن ميكنم به پليس . . .
گفتم: تصميم خودمو گرفتم ميخوام برگردم . . .
بعد گريه كرد.
گفتم: زري ترو بخدا بيا برگرديم. . .
همينجور فحش ميداد و تهديدم ميكرد.
گفتم: اقلا اين خرگوش را بگير . . .!
اولش قبول نميكرد. آخر دلش رحم اومد، در را باز كرد و خرگوش را گرفت. اومدم خداحافظي كنم كه در را بست و چفت قفل را كشيد . . . رفتم زيرزمين از پشت وانت پيت بنزين را برداشتم. رفتم بالا. صداي زنگوله خرگوش مياومد. بنزين را پاشيدم دور و اطراف پنجره . . . وقتو ديگه نميشد تلف كرد . . . بعد كبريتو كشيدم . . . پريدم بيرون، تا توي گاراژ كه سوار وانت شدم صداي زنگوله همچنون مياومد. بعد همه ي صداها كمتر و كمتر شدن. من مطمئنم اين خرگوش روي يه مصلحتي، چيزي سرِ راه من ظاهر شده بود، وگرنه كه دليلي نداشت. . .
جولاي 1997
بازنويسي دسامبر 2001
|