ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
شرحی بر تمثیل "سید و قزی" – پاره ای از مد و مه



داستان همآغوشی اجباری "سید" و "قزی" زیر سقف دکان سفیدگر شیرازی یکی از چندین داستان تمثیلی مد و مه است که ابراهیم گلستان از منظر یک راوی کلافه در فاصلهء میان جزر و مد روایت می کند. محور این داستان ها "آزار" است در جامعه ای که هیچکس اجازه ندارد خودش باشد. در مقالهء "دربارهء فرهنگ سرسپردگی" به تفصیل به این موضوع پرداخته ام. در اینجا تنها به اختصار می خواهم نشان بدهم که داستان "سید و قزی" ابراهیم گلستان به نظرم کامل ترین تمثیل داستانی است که بر زندگی اجتماعی ایرانی ها صدق می کند.
داستان با این جمله به پایان می رسد: "و کهنه چین گدا بسیار."
جمله ای که ابراهیم گلستان نمی نویسد می تواند این باشد: و کهنه چین گدا بسیار که عمامهء سید را از زمین بردارد.
این داستان در۱۳۵۷از نو – برای سومین و آخرین بار به انتشار رسید.
در همان سال هم سیدها عمامه های لگدمال شان را از زمین برداشتند و به حکومت رسیدند. زیرا – می دانیم کهنه چین گدا در مملکت ما بسیار بود. شاید هیچکس به اندازهء ساعدی - در آشغالدونی – داستان کهنه چین های گدا را روایت نکرده باشد. همین کهنه چین های گدا بودند که پس از به حکومت رسیدن سیدها به نوایی رسیدند تا آن حد که امروز صنایع مثلا ملی ایران را به کل در اختیار گرفته اند.
آنگاه ناگهان سید بودن در سال های مکث و توقف جنگ دستمایه شد. جواز بود و هست. در صنعت. در فرهنگ. در دانش حتی.
مشکل اینجاست که سید بودن گویا تنها در آن مملکت می تواند اعتبار و حیثیت باشد. بیرون از آن مملکت تنها یک عنوان دست و پاگیر است. پیشینه و هویتی ست که باید آن را منکر شد. برای همین اینها همه تا وقتی در آن مملکت هستند، سیدند. بیرون از آن مملکت اول از همه عنوان سید را از پشت نام شان برمی دارند.
گلستان در این تمثیل داستانی بی آن که یکایک نام بیاورد، بی هویتی اینها را افشا می کند. سید در این داستان کسی است که به ازای یک اسکناس پنج تومانی مردی خود را می فروشد. داستان نیاز به تفسیر ندارد چون برخلاف داستان هایی که امروزه می نویسیم در ابهام شکل نمی گیرد. برای همین یک سند تاریخی است. یعنی اگر بخواهیم ببینیم چطور شد که سیدها عمامه شان را از زمین برداشتند، می توانیم به این داستان از ابراهیم گلستان به آشغالدونی از غلامحسین ساعدی و به نون القلم آل احمد مراجعه کنیم. این داستان، داستان خود سیدهاست و آشغال دونی داستان کهنه چین های گداست که حتی از آدم فروشی هم واهمه ندارند و نون القلم داستان میرزا عبدالزکی های قلم به دست است که در کنار قدرت برای تثبیت قدرت قلم می زنند. نمونه هاش بسیار. سه رکن: نامردی، آدم فروشی و خودفروختگی که بر محور آن دور باطل زندگی اجتماعی ما در نداری، در بدبختی، در ناامنی، در نامرادی، در تعصب، در گنده گوزی، و در خودبینی شکل می گیرد. تنها وقتی می توان خود را برکنار دانست که این قلم را زمین گذاشت. تا وقتی این قلم می گردد، من هم یکی هستم از آنها که به تماشا ایستاده است و ناگزیر یکی از این مجموعه. چاره ای نیست واقعا – مگر سکوت. مگر مرگ.
و آنها که معترضند و در اعتراض صادق اند؟ مصداق آن شاگرد رویگر که پاسبان آورد و کتک خورد و به گوشه ای خزید و قوز کرد.
حسین نوش آذر



در همين زمينه