حديث مور و حشمت سليمان
از: قصص قرآن: تفسير ابوبكر عتيق نيشابورى
و آن آن بود كه سليمان را صلواتاللهعليه شادُروانى بود صد فرسنگ در صد فرسنگ، بر آن شادروان خيمهاى، فرسنگى در فرسنگى، تُنُكتر از پوست خايه مرغ. در آن خيمه تختى، ميلى در ميلى، از راست او دههزار كرسى زرين نهاده علما را و از چپ او ده هزار كرسى سيمين نهاده نُدمارا.
سليمان بر تخت و علما و ندما بر كرسيها و ديگرْ آدميان در پيش وى بيستادى و پريان بر عقب ايشان و ديوان گرد بر گرد ايشان، فريشتگان بر اطراف با عمودهاى آتشين تا هر ديو يا پرى و هر كه بىفرمان از آن مجلس بازگشتنديد، فريشتهاى او را عمود آتشين بزدى برجا بسوختى. و مرغان بر سر وى همه پر در پر بافتندى چون چتر سايه داشتندى؛ باد رُخا (1) نرم نرم به زير آن شادروان درآمدى و آن را برگرفتى هفت ميل در هوا بُرديدى هُرّست و جرّست(2) در جهان افتادى خلايق بر بامها آمدى بنظاره آن. آن باد بدان قوّت مىرفتى و آن شادروان را با همه خلق برداشته مىبرديد هفت ميل در بالا تا آنجا كه سليمان خواستى فرو آمدى، فريشتگان آسمان به نظاره آمدندى هنگامى(3) در آن ملك(4 ) و جلوه او تعجب مىنمودى ]گفتندى [كه آنت بزرگوار بندهاى كه سليمان است، خداى تعالى او را ]چنان [بركشيده. حق تعالى گفت: اى فريشتگان من، آن بركشيدن من(5) مر سليمان را از بهر فروتنىِ اوراست كه اگر در دل وى يك ذره كبر بودى چنان كه او را به آسمان برمىآريم به زمين فرو بردمى(6) .
تا روزى بر وادى نَمْلْ مىگذشت مورى نامش منذره مىگفت: اى موران، در خانهاى خويش شويد تا لشكر سليمن شما را فرو نكوبد و ايشان ندانند. باد آن سخن را به گوش سليمن رسانيد، سليمن بكماريد(7) و تعجب نمود و آن مور را حاضر كرد گفت: اى مور، از من چرا(8) مىترسيد كه شادُروان من در هواست و شما بر زمين. آن مور جواب داد گفت: بلى تو در هوايى ولكن ملك دنيا را بقا نيست من ايمن نيم كه از نفس تا به نفس ملك تو را زوال آيد تو به زير افتى ما كوفته گرديم. سليمن آن مور را ديد كه آن موران را در پيش كرده به سوراخ فرو مىكرد. سليمان گفت: تو ايشان را كى باشى؟ گفت: من امير ايشانم. سليمن گفت: چگونه از پس ايشان مىروى. گفت: تا اگر مكروهى رسد به من رسد نه بديشان، و حقّ رعيّت بر امير اين باشد كه خود را سپر ايشان دارد. سليمن را از آن سخن عجب آمد. سليمن گفت: لشكر چند دارى. گفت: درين وادى چهل هزار چهل هزار قايدست با هر قايدى چهل هزار عَلَم زير هر عَلَمى چهل هزار كُردوس(9) هر كُردوسى چهل هزار مور، و از مشرق تا به مغرب همه موران در فرمان من باشند. چون بخوانم همه مرا اجابت كنند. سليمن گفت: لشكر خويش به من نماى تا ببينم. منذر گفت: چنين به تعجيل راست نيايد ]گر مىخواهى فرو آى و[ دل فرو نه تا لشكر خويش بر تو عرضه كنم. سليمن در آن بيابان فرو آمد منذر آوازى بداد كه »يا أيُّهَااالنَّمْلُ آخرجُوا مِنْ مسَاكِنكم«. كُردوسهاى موران از زمين برمىآمدند تا هفت روز. سليمن را دل بگرفت گفت: تا كى خواهد بود؟ گفت: اگر بباشى تا هفتاد سال همچنين برمىآيند. سليمن آن مور را بنواخت و بر دست خود نشاند؛ گفت: چه گويى درين بساط من. منذر گفت: بساط من به از بساط تو. گفت: چرا؟ گفت: بساط من دست سليمانست و بساط تو نسيج(10) ديوانست. سليمن گفت: چه گويى درين مملكت من؟ گفت: چه گويم در ملكى كه پرِ پشهاى نسنجد. گفت: چه گويى درين ديوان كه در فرمان مناند؟ گفت: رعيّت فرع امير بود. ]گفت:[ چه گويى درين باد كه در فرمان منست؟ گفت: بادست به دست تو باد. گفت: چه گويى درين مرغان كه مونس مناند؟ گفت: ]اگر[ تو را با خداى انس بودى با دون وى تو را انس ندادندى.
آنگه گفت: يا سليمن، تو را چرا سليمان گويند؟ گفت: ندانم تا تو بگويى؟ گفت: معنى آن بود كه "يا سليم، آنَ لك أن تَتوبَ الى الله بقلبك"؛ دانى كه پدرت را چرا داود گفتند؟ گفت: تا بگويى. گفت: معنى داود آنست كه »داوِ داءك« درمان كن درد خويش را. سليمان ]را[ از آن حكمتهاى وى عجب آمد بگريست آنگاه ]گفت:[ يا منذر، حاجت خواه. منذر گفت: حاجت من آنست كه ازين معلولى درست گردم، كه وى را يك پاى و يك دست و يك چشم بيش نبود، و ديگر حاجت آنست كه پيرم جوان گردم و دير بزيم. سليمان گفت: من از اين عاجزم. منذر گفت: حاجت به عاجز چرا بردارم.
چون عمر سليمن به آخر رسيد روزى سر از سجود برآورد نباتى را ديد برسته، آن را پرسيد كه تو چه نامى. گفت: خَرنُوب؛ معنى خرنوب آن باشد كه خرابى مملكت تو آمد ]و نوبت ديگر آمد[، سليمن اندوهگن گشت بنشست و زار بگريست. و ملكالموت عادت داشتيد آمدن نزديك سليمن، چون نزد وى آمد گفت: يا عزرايل، خويشتن را فرا من نماى بر آن هيأت كه جان ستانى. وى گفت: اين بىفرمان خداى نتوانم كرد، تا از خداى اِذْن يابم. آنگه برفت و از خداى تعالى اذن خواست و بيامد و خود را بر آن هيأت كه جان ستاند فرا سليمن نمود. سليمن بىهوش گشت، ملكالموت دست برفق بر سينه وى نهاد تا باهوش آمد گفت: يا ملكالموت، فريشتهاى هست از تو بهوَلتر؟ گفت: من نزديك فريشتهاى باشم كه گردن وى نزديك عرش خدايست و قدم وى از هفتم زمين به پانصد ساله راه فروتر، وگر خداى تعالى وى را فرمايد هفت آسمان و هفت زمين را در برگيرد وى را هيچ رنج نرسد؛ و آن فريشته نزديك فريشتهاى است كه سر وى نزديك عرش خدايست و قدم وى از هفتم زمين به هزار ساله راه فرو گذشته، گر خداى تعالى او را فرمايد هفت آسمان و هفت زمين را با دهن افگند بر وى آسان آيد؛ و آن فريشته نزديك فريشتهاى است كه لب زَوَرين(11) وى نزد عرشست و لب زيرين وى بتحتالثَّرى، گر خداى تعالى او را فرمايد هفت آسمان و هفت زمين را بدم در دهن كشد و وى را از آن آگاهى نبود.
ملكالموت بازگشت دير بر نيامد كه بازآمد تا جان سليمن بردارد؛ در آن وقت سليمن در محراب ايستاده بود تا نماز كند، و از پيش وصيّت كرده بود كه چون مرا مرگ آيد مرا زود دفن مكنيد كه ديوان بگريزند و اين مسجد تمام نگردد، تا مگر اين مسجد را تمام كنند. و آن ]آن[ مسجد بود كه از پيش ياد كرديم. سليمن بر پاى بود در محراب دست برآورد كه تكبير كند ملكالموت از هوا فرود آمد. سليمن گفت او را: به چه آمدى؟ گفت: به قبض جان تو. گفت: تا بازگردم و اهل خويش بدرود كنم. گفت: فرمان نيست، همچنان در آن حال جان وى را قبض كرد.
در اخبارست كه مرگ پنج پيغامبر ناگهانى بودست: ابراهيم و موسى و هارون و داود و سليمن صلواتاللَّه عليهم.
چون ملكالموت جان سليمن برداشت و وى فرا عصا چفته(12) بود تا يك سال همچنان بماند. ديوان و پريان نمىدانستند كه وى مرده است همچنان كار خويش مىكردند، پنداشتند كه وى در نماز درازست. تا يك سال برآمد هيچ ديو نيارستى نگريست در روى وى. گفتند: هرگز وى نماز بدين درازى نكرديد، چه شايد بود. ديوان بشدند از دابّةالأرض، بذره، درپذيرفتند كه اگر تو عصاى وى را بخورى تا اگر مرده است بيفتد ما هر جا كه تو بنا كنى تو را آب و گل آريم و يارى دهيم. دابّةالأرض بشد و بن عصاى وى را بخورد. عصا بگشت و سليمن بيفتاد، بدانستند پريّان و ديوان كه ايشان غيب ندانند كه اگر ايشان غيب دانستندى يك سال در عذاب درنگ نكردندى. پس به مرگ سليمن معلوم گشت خلقان را كه مىپريان و ديوان دروغ مىگفتند در دعوى علم غيب.
از: قصص قرآن: تفسير ابوبكر عتيق نيشابورى، به اهتمام يحيى مهدوى، انتشارات خوارزمى.
پانوشتها
1 - رخاء عربى است به معنى »باد ملايم«.
2- هرست و جرست« هر دو به معنى »صداى مهيب«.
3- به جاى »هنگامى« كه از نسخ ديگر نقل شد در اصل: و مىگفتى و .
4- در نسخ ديگر: »موكب«.
5- در اصل: »او«.
6- در اصل: »فرو برديد«.
7- بكماريد« در ترجمه »فتبسم« در آيه 19؛ به اين معنى بگاف فارسى نيز ضبط شده است
8- در اصل: »جرا ز من جرا«.
9- عربىست به معنى »گله«.
10- بافته .
11- زبرين .
12- در پ، »چسبيده«؛ »چفته« بر وزن هفته به معنى »خم و خميده« باشد.
|