داگویل Dogville، اولین فیلم از یک تریلوژی ست که دو سال پیش به کارگردانی لرس فن تریی یرLars von Trier و با بازیگری نیکل کیدمن Nicole Kidman اکران شد. دو فیلم دیگر از این سه گانه در دست ساخت است.
موضوع این فیلم: بیگانه ستیزی، عشق، مذهب و انتقام جویی ست. لرس فن تری یر که تاکنون به آمریکا سفر نکرده است، فیلمش در آمریکا اتفاق می افتد – آمریکایی که تنها در ذهن کارگردان وجود دارد و با این حال واقعی ست، تا آن حد که در هر جای جهان می توان شهری مانند داگویل با آن مناسبات اجتماعی یافت.
داگویل آمیخته ای ست از تآتر آموزشی به سیاق برشت و سینما. با داستانی که متاثر است از رمان "یک شهر کوچک" نوشتهء وایدر.
داگویل، یک شهر کوچک کوهستانی ست در حوالی کوهستان راکی، با مردمانی مطیع، و قانع و سختکوش و به ظاهر مهربان. روزی از دوردست ها صدای شلیک گلوله ای شنیده می شود. اندکی بعد زنی زیبا به نام گریس به داگویل می گریزد. او یک زن فراری ست و به یک پناهگاه نیاز دارد. تُم - جوانی که دوست دارد نویسنده باشد و نیست، و در واقع تنها مردی سردرگم است که خیال می کند در پی افشای حقیقت زندگی اجتماعی انسان هاست - گریس را در یک معدن پنهان می کند.
روز بعد ساکنان داگویل در یک نشست همگانی به ماندن گریس رای می دهند به این شرط که او بتواند در طی دو هفته همدردی آنها را جلب کند. گریس به یکایک خانه های شهر می رود و به یکایک آن خانه ها راه می یابد و در کار روزانه به یکایک اهالی کمک می کند. اول بهار است. تا اول تابستان - به مدت تنها یک فصل او در داگویل روزگار به خوشی می گذراند، و حتی به ازای کاری که می کند مزد می گیرد و با مزد خود به تدریج آن عروسک های چینی را می خرد که تا آن زمان در ویترین خرازی خانم ما جینگرز خاک می خورد. او شیفتهء آن عروسک هاست و در این میان به تُم دل می بازد. تُم هم به ظاهر عاشق اوست.
اول تابستان پلیس از راه می رسد. آنها به جستجوی گریس هستند. با آمدن پلیس مردم داگویل نگران می شوند. از نو در یک نشست همگانی رای می دهند که هر چند گریس می تواند همچنان در داگویل بماند، اما به دلیل خطری که از سوی او متوجه اهالی ست، می بایست سختکوش تر باشد و مزد کمتری بگیرد. گریس از نو همان غریبه ای ست که می شود او را آزرد و از کار او بهره برد و حتی به او تجاوز کرد، و دست آخر او را مانند یک سگ به زنجیر بست و همجنان از جسم، زنانگی و نیروی کار او بهره گرفت.
و این بهره کشی ها، تجاوزها، آزاررسانی ها در پوشش خیرخواهی تا زمستان ادامه می یابد.
اهالی در یک نشست همگانی تُم را وادار می کنند که میان گریس و آنها یکی را انتخاب کند. تُم ماندن در داگویل را به گریس ترجیح می دهد. اکنون باید گریس را از سر باز کرد. تُم به جنایتکاران تلفنی اطلاع می دهد که گریس در داگویل خود را پنهان کرده است. جنایتکاران که از راه می رسند، معلوم می شود سردستهء آنان پدر گریس است. اکنون گریس انتقام می گیرد. داگویل و همهء اهالی آن را نابود می کند. گریس در پایان داستان به کل دگرگون می شود: او که زنی بود با تفاهم و مهربان و خوش بین نسبت به آدم ها، به همان راه پدر می رود – چون آزار دیده و با درماندگی آشنا شده و می داند که در زندگی تنها یک انتخاب وجود دارد: قدرت یا درماندگی. او به قدرت رای می دهد و در این معنا بالغ می شود. خطای او اما این است که از روی ضعف، از روی ترس از رانده شدگی خود را وقف ساکنان داگویل می کند و در ازای آن غارت می شود. پیام کارگردان به ما این است: آدمی حق ندارد خود را به کل وقف کسی کند. وقف آدمی به معنای هویت باختگی و سرسپردگی تام و تمام اوست . در این معنا داگویل نه تنها یک شهر کوچک که کل جهان را نمایندگی می کند. دقیقا فیلم به دلیل این پیام آموزشی و به دلیل ارجاع پذیریش بر مناسبات اجتماعی ما از قلمرو تآنر آموزشی برشت می آید.
تفاهم از دیگر موضوعات فیلم است. از بهار تا تابستان که اهالی داگویل با گریس تفاهم دارند، او هم می تواند با آنها تفاهم داشته باشد. اما وقتی ورق برمی گردد و تعادل میان مناسبات به هم می خورد به این شکل که اهالی داگویل خود را در موضع قدرت قرار می دهند و به این زن آواره تجاوز می کنند، گریس نمی تواند دیگر با کسی، حتی با خودش یا با تُم تفاهم داشته باشد. با این حال او از تفاهم، پوششی ساخته است برای پوشاندن ترسش از آنچه که واقعا هست: دختر یک جنایتکار. گریس می خواهد به یک راه دیگر برود، اما زود درمی یابد که در زندگی تنها همان یک راه: جنایت و خشونت وجود دارد. به یک معنا از دور باطل خشونت نمی توان گریخت. تفاهم در این میان سرپوشی است بر ترس ما از آشنا شدن و ارتباط پیدا کردن با آنچه که واقعا هستیم. گریس تنها در پایان فیلم و پس از گذراندن رنج ها به این حقیقت می رسد- و این پیام دیگر فیلم است که در ذات خود ویرانی جهان را آرزو می کند و به ورشکستگی اخلاقی انسان رای می دهد. آن عروسک های چینی بیان نمادین مفهوم بی تفاهمی هستند که به خشونت می انجامد.( در یکی از صحنه های فیلم یکی از اهالی عروسک هایی را که گریس با زحمت خریده است، و به یک معنا گنج او و تنها دلخوشی اوست، مقابل چشمانش نابود می کند. گریس در پایان فیلم دستور می دهد که تک تک بچه های این زن را جلو چشمان مادر به قتل برسانند.)
لرس فن تری یر به رغم تربیت و ذهنیتی که به خدا نظر دارد به آیندهء بشریت هیچ امید ندارد. برخلاف: او به ویرانی رای می دهد. زیرا در زندگی اجتماعی ما هیچ چیز وجود ندارد که انسان بتواند از آن برای خود تکیه گاهی بسازد. برای همین در نظر او مناسبات اجتماعی ما به رغم تمدنی که به آن می بالیم از خصلت های حیوانی برخوردار است. در وجود انسان یک حیوان درنده و خشن و بیرحم به انتظار است که خود را از قفس اخلاق برهاند. باید او را نابود کرد، وگرنه نابودت می کند. برای نابودی او تنها یک راه هست: درنده خویی. ویرانی و درنده خویی پیام آنارشیستی کارگردان و تنها راهکاری ست که او مقابل ما می گذارد. اگر این فیلم را ببینید، هرگز فرارسیدن هیچ سالی را به هم تبریک نخواهید گفت.
حسين نوش آذر