از نوشتار خاموش تا فيلمى بدون تصوير - نوشته: ايتا كواچ - فارسي: محمدرضا فرزاد
بهراستى مارگريت دوراس كيست؟ در نظر آدمهاى خوشبين شاعرى پست مدرن و از نظر منفىبافان شاعر پايان جهان است. يا رازورزى نئورمانتيك، منتقد كمونيسم و كاپيتاليسم جزمانديش يا فقط متفكرى گوشهگير؟ در مجموعه آثارش كه شامل بيش از شصت عنوان كتاب، فيلم و نمايشنامه است و همگى مهر كاملاً شخصى وى را بر پيشانى دارند، همه جريانات ادبى معاصر از نئوراليسم گرفته تا نهضت پيشروى رمانِ نو در دهه پنجاه و شصت و رمان پست مدرن دهه هشتاد، بازتابيده مىشود. زير سطح تغزلى داستانهايش - كه لبريز از وضع رقتبارِ يادآورى و فراموشى، عشق و مرگِ عشق است - موضوعاتى قرار دارد كه درگيرى و اشتغال ذهن او را با مقولات جامعهشناسانه، روانشناسانه و آسيبشناسانه افشا مىكنند.
نگاهش همواره به سوى درد و حقارت بوده است، به سوى افرادى كه در حواشى جامعه و فراسوى جريان پول و قدرت ايستادهاند. زنان، كودكان، كهنسالان، بيماران، مهاجران، جنايتكاران و حتى ديوانگان. افزون بر اين نامها، بايد از يهوديان نيز (در سطحى نمادين) ياد كرد؛ عشق دوراس به آنها، در مرزهاى آتشسوزى جمعى آنها متوقف نمىماند؛ بلكه اين علاقه تا به سرآغازهاى مسيحيت گسترش مىيابد. عيسىمسيح نشانهاى است بر فراز تمام نشانهها، تناقض آشكارى است كه تجسم يافته و نهايتاً منبع الهامى بىپايان و جاودان است. عيسى: انسان - خدا، قربانى و منجى، عشق و كلمه، و كتابى برتر از جمله كتابها. يك شاعر و مسيح در مقام استعاراتى مترادف: رستگارى در زمين بهدست خواهد آمد. عشق به زندگى و هدف نوشتن در آثار او كليتى تفكيكناپذير را تشكيل مىدهند كه دو عنصر ناسازگار را با يكديگر ممزوج مىكنند و خود نشانهاى است از نيرويى مانا. اثرش گفتگوى جهانى ناسازههاست، آگاهى از فاصله و ناخالصى موجود در ارتباطات انسانى. بديهى است كه كتابها و فيلمهاى مارگريت دوراس تنها مىتوانند امضاى يك زن را در پاى خود داشته باشند. در وجود او خودآگاهى دقيقى براى خلق لوحى سپيد، فكرى خام، آغازى براى آغاز و نقطه صفرى در جهت سيلان اين جريان راكد وجود دارد و آنهم تنها از طريق نوشتار موسوم به »نوشتار زنانه« شكل نمىگيرد. بهواقع »نوشتار زنانه« آنگونه كه همواره در كنار ديگر جريانات آوانگارد از آن نام برده مىشود، تنها به قوانين كلاسيك زيباشناسى و اجتماع حمله نمىكند. گرچه اين نوشتار را نمىتوان بر ديگر دورهها و سبكهاى ادبى منطبق دانست، ولى همواره سعى داشته تا فضاى شخصى و ميدان عمل شخصى خود را نه در سرزمينى بشرى كه در لايههاى زمينشناختى يك فرهنگ كه عموماً در سطح زبان و آگاهى ديده مىشوند، جستجو كند. اين نوشتار تلاش سترگى را در يافتن كلمه بكر، كلمهاى آزاد از معانى ضمنى، كلمهاى كه از بند قوانين مردانه كلام محور رها و برتاخته است، آغاز كرد. فلسفه پساساختگرا، روانكاوى مدرن، تاريخ جديد نوعى بىاعتمادى و شك عمومى به حقانيت الگوهاى اقتدارگرا و موج نوى فمينيسم كه پس از سال ۱۹۶۸برخاست، اين راه را براى معرفى زن به عنوان يك سوژه تاريخى نو هموار كردهاند. با اين حال در روند نفى اين نر - خدا - كلاممحورى (theo - logo - Phallocentrism)، نوشتار زنانه بهطور اجتنابناپذيرى با پرسشهايى حياتى روبرو مىشود: چگونه در اين زمينه مشابه دم از تفاوت بزنيم، آنهم وقتى كه همگى از زبانى معمول و مشترك استفاده مىكنيم؟ چگونه مىتوان در باب اين گسست (زن / مرد) استدلال كرد؛ اگر آنان نيز تنها شكلهاى متفاوتى از همان تكذيب مشابه پذيرش ادغام جعلى (مرد و زن) هستند؟ چگونه مىتوان توازن را بر لبه جنون، سكوت و حساسيت حفظ كرد؟ چگونه مىتوان اين ويرانگرى را تاب آورد؟ چگونه مىتوان اين اين موقعيت را كه از مركز قدرت و حوزه نسبت خارج شده تبيين كرد، آنهم وقتى كه در همين زمان فاقد اين اراده معطوف به قدرت هستيم و براى بهكارگيرى نظريه تازه شكلگرفتهاى در جهت حصول اقتدار اكراه داريم؟ هنوز هم دقيقاً چيزى كه نوشتار زنانه اشتياق دارد تا بدان نائل آيد، تكميل متافيزيك آگاهى با خودآگاهى است. دوراس نه تنها در نوشتههاى شخصى خود كه حتى از طريق آثار تلفيقى و كامل خود با تجديدنظر و بازى با رسانههاى متنوعى چون ادبيات، فيلم و تأتر به روابط مشابه غلبه حذف و گسست مىانديشد. از اين رو روابط بينامتنى textual()inter -تنگاتنگ موجود در نوشتههاى دوراس در حكم پارههايى جدامانده از كليتى تصويرى ديده مىشوند، در حكم تكههاى مجمع الجزايرى مغروق كه جايى زير دريا از خاطره يگانگى گمشدهاى پاسدارى مىكنند. موزائيكى با بسيارى نقاط خالى بينافضايى بر زمينهاى سفيد كه خوانندگان را به گرداب خود فرو مىكشد و آنها را ترغيب مىكند تا اين فضاى تهى را با همه »تجاربشان« با همه رسوبات ناخودآگاهشان پر كنند. فقدان يك نيروى پيش برنده مجرد در دوره انگيزش شخصيتها، فقدان يك دورنماى تاريخى، تخت بودن فضاى كشدار لحظه كنونى، فقدان سوژه روايتگر در كنار حضور بىپايان و فراگير مكثها، و افزون بر همه اينها، استفاده مداوم و شگفتآور از سكوت و فروخوردن كلام، ما را به حسى از يأس و درماندگى در نوشتههاى دوراس رهنمون مىسازد؛ چرا كه ظهور يك خودِ فردى همواره امرى بسيار دردآور بوده است. نهايتاً علاقمندم بار ديگر اين نكته را متذكر شوم كه زنان نويسندهاى كه در موج جديد »نوشتار زنانه« قلم مىزنند، ايجاد جستجويى شگرف در باب سخن گفتن با نام خود را سبب شدهاند (آنها اصلاً شخصيتزدايى نشدهاند)، تا اينكه دريابند در اين ميانه چه كسى هستند. آنها بهواقع بهعنوان »فرد« مطرحند، بدون اينكه به مفهوم رمانتيك »استثناء« بودن تسليم شده باشند. دوراس اصولاً دورنماى هنر را با مفهوم جسورانهاى تغيير داده است كه بيان مىكند، فردى كه با خويشتن بهعنوان مركز عالم مواجه مىشود، خود، ذرهاى است در برابر باقى ذرات عالم كه موزائيكهاى حيات را چفت مىكنند؛ لذا، در جريان ساخت جايگاه فرد در واقعيت، فرد بايد دريابد كه خود بخشى از يك كل است. اكنون پس از اين دورنماى مركززدايى شده - كه براى شرق دورنمايى مأنوس و براى غرب چيزى جديد است - ما در شرف آموختن اين مسئله قرار گرفتهايم كه با اين ديد چگونه زندگى كنيم و توسط قوانين آن دست به خلق اثر بزنيم. البته اين جريان(فمينيسم) هم خود بسنده نيست، اين جريان بيشتر نوعى نقد اقتدار موضوع واحد، نقد هرگونه تكمحورى (Monocenterism) كه شامل نقد موضوع مردانه هم مىشود و ضرورت تكوين نوعى ذهنيت ويرانگر و ابطال رواج اين همانى و تشابه مجعول است. »تاريخ زنانه« بايد بهعنوان تاريخ ضبط شود و نتيجتاً قدرت ارتباط اين امور متفاوت را - علىرغم پرورش توهم نوعى يگانگى و وحدت - داشته باشد. پيشنهاد او »تحويل هدف فرد به تقدير فرد« است؛ ولى اين بدين معنا نيست كه فرد بايد خود را با سرنوشتش همساز كند (البته فمينيستهاى راديكال اغلب چنين برداشتى از آراى او داشتهاند). پيشنهاده او دستيابى به رگهاى است كه روح پستمدرن را با برخى فلسفههاى شرق دور پيوند مىدهد و مىتوان آن را »استعلاى حس« (Transcedence of sense) ناميد: چيزى مهمتر از خود زندگى نيست حتى معناى زندگى.
دوراس بىشك هنرمندى ويرانگرست. نيروى ويرانگرش مىخواهد دمِ شفابخشى باشد كه عاقبت ما را نجات خواهد داد. تصوير غيرمتحرك و كلمات براى او فضايى هستند كه بايد مورد كاوش قرار گيرند: آنها تنها مرحلهاى هستند كه فرد بايد در راهش به سوى امر نادانسته و ناگفته كه نمىتواند بيان شود پشت سر گذاشته شود، مرحلهاى بهسوى جايى كه در آنجا تنها سكوت است و شايد موسيقى كه يك فضايى چندمعنايى و همزيستى مسالمتآميز عناصر متضاد بر پايه ريشههاى برابر را ممكن مىسازد. اين نوشتار خاموش بر لبه ارتباط قرار دارد و از راهى حركت مىكند كه مدام باريك و باريكتر مىشود.
نهايتاً دوراس توجه ما را به ارتباط ميان تصوير، صوت، تُن، حالت يا صدا جلب مىكند. او پس از سال 1960 بيشتر از يك دهه از زندگى خلاقش را به فيلم اختصاص داد، فيلمهايى كه شخصيت اصلى آنها واژه بود و واژههايى كه توسط خودشان خلق مىشوند: بىپناه، عريان و غولآسا. فيلمهاى هُنرىِ دوراس تنوع عظيمى را نشان مىدهند و نقطه عطفى را چه در صنعت جهانى فيلم، چه در توسعه سينماى فرانسه در دهه هفتاد رقم مىزنند. فيلمهايش بهموازات نوشتههاى ادبىاش با بيان حساسيتى زنانه، توليدى متفكرانه و هُنرىِ يكهاى را شكل مىدهند. برنهادى كامل از بوطيقاى واژگان و حلقه سلولوئيد. دقت شكلگرا و نابگراى دوراس هم برآنست تا به معنايى متكثر و نوعى نماد متمايز، اما قابل وصول دست يابد. به لطف فيلمهايش تقريباً در همه آثارش، صنعت برونگرا، سبك مايه و مردانه فيلمهاى آمريكايى و اروپايى را كاملاً به چالش مىكشد. با سبكى به نهايت ايجاز رسيده و تصعيد شده. بوطيقاى فيلم دوراس بهغايت در طلب بيننده است: اين سينما به تمركزى ژرف، به شكستگى در عادات مطلوب و فسيل شده، به حساسيتى متجانس با خود و درى گشوده به ناخودآگاهى نياز دارد. وقتى فيلم انسان - آتلانتيك (homme- atlantique) براى نخستين بار در زمستان سال 1982 در پاريس به نمايش درآمد، در يك هشدار غيرمعمول كه در روزنامهاى (لوموند) چاپ شد، نگارنده مؤكداً به بينندگان توصيه كرد كه اين فيلم را فقط نبينند، بلكه دريابند اساساً اين فيلم چيست؟(با اين توصيف كه بيشترين لحظات فيلم در »تاريكى« مىگذرد.)مردم هم نه اين كه احساس فريب كرده باشند يا به اعتراض سوت كشيده باشند، ولى بههر حال مايلها از فيلم دور شده بودند و بنابراين ممكن بود به نظرشان وقت و پولشان را هدر داده باشند؛ اما اقبال عمومى تغيير نكرد تا وقتى كه مارگريت دوراس در جملهاى از آنها كه »متفاوت« نيستند، خواست كه فيلم را با چيز ديگرى عوضى نگيرند. مارگريت دوراس بهعنوان نويسنده ديالوگ و فيلمنامه براى فيلم كلاسيك آلن رنه، »هيروشيما، عشقمن«، (۱۹۵۹) وارد عالم سينما شد. گفتگوهايى از آن فيلم بهعنوان يكى از زيباترين و مهيجترين متون اروتيك تمام اعصار دريادهاى تاريخ جهانى فيلم خواهد ماند. در ده سال بعدى دوراس درگير نوشتن شد، ولى در آغاز دهه هفتاد دوباره خود را به ساخت فيلم مشغول كرد، به شكلى كه نقش تهيهكننده، كارگردان و فيلمنامهنويس را به عهده گرفت. اغلب متون خود را به شيوهاى الهامبخش به نگارش درآورد: در حقيقت فيلمنامههايش اغلب خواندنى هستند تا بازى شدنى، بازيگران مثل شعبدهبازها كاراكتر را از غيب ظاهر مىكردند و تصاوير در متن توصيف مىشدند. دوراس هنرمند ناسازگارى بود (ناسازگارى كه توجه زيادى به محبوبيت فيلمها و آثار ادبىاش نداشت، و در نظر برخى اثر او خيلى روشنفكرانه است، در نظر برخى ديگر كه علاقه كمترى به او دارند اثر او تقريباً مبتذل و پيشپا افتاده است.) اين دو نگرش از دو ديدگاه متفاوت نشأت مىگيرند؛ ليكن اساساً هر دو نمونههايى از نوعى بدفهمى مشابه را در سطح دريافت و ادراك به نمايش مىگذارند. اين هر دو در درك هنر او ناتواناند. در ميان جاودانهترين و بهيادماندنىترين فيلمهاى او مىتوان به ناتالى گارانژه (natalie garanger)، آواز هند، نام ونيزى او در كلكته، و در ميان آثار كوتاهش مىتوان به يان آندرهآ اشتاينر (Yann andrea steiner) و فيلم مذكور، انسان - آتلانتيك، اشاره كرد. مارگريت دوراس را مىتوان مشخصاً يك كارگردان مؤلفِ پيشرو با حساسيتى زنانه و آشكار دانست: او پس از دوره طولانىِ بيان كلمات نوشتارى، به اين نتيجه مىرسدكه فيلم تنها رسانهاىست كه در آن تخيل مىتواند بهطور كامل دريافته شود و درد و اندوه از دل ناخودآگاهى فرافكنده شود. بدين ترتيب در نظر دوراس رسانه فيلم در نسبت با نوشتار ادبى ابزار بيانى دورنگراترى است. در مقابل، متن يك فيلم دوراسى از اهميت برابرى نسبت به تصوير برخوردارست و كاملاً مستقل عمل مىكند. اينجاست كه بايد گفت متن او به مثابه يك گفتگوى قرارداده شده در چارچوبى از پيش موجود (كه در اينصورت عادى و مرسوم است) عمل نمىكند. من باز تأكيد مىكنم كه اصل اساسى كار وى برقرارى ارتباط تنگاتنگىست ميان امر ديدنى و بيان شدنى. نتيجتاً در كار او يك كلمه خاموش بهوسيله معنا باردار مىشود، يك متن ترد و شكننده با مكثها قطع مىشود و در سفيدى (سياهى تصاوير) به سرعت به حركت درمىآيد و اين نوع نگاه براى يك قاب بسيار كوچك مناسب است: چيزى كه پيوسته بر صفحه فيلمهايش مىبينيم، ديدىست از درون به سوى بيرون، مثل يك افق يا اقيانوس، نمادهاى ناخودآگاهى و اشتياق از درون يك خانه ديده مىشوند. اين نوع تجلى غنايى فضاست كه با پردهاى از فراموشى و آرزو پنهان مىشوند. جايى كه قاببندىهاىنادر، كاراكترهاى اندك و جزئيات استليزه فيلم را به لبه تجريد و انزوا مىكشند؛ اما موضوعات فيلمهاى او به ناسازگارىِ افرادى كه در حواشى جامعهاند، آنها كه »متفاوتاند«، مىپردازد. فيلمهايش در مورد ادغام جعلى و ويرانگربودن مردمان حاشيهاىست. در فيلمهايش: كودكى هست كه ادامه رفتن به مدرسه را نمىپذيرد (»ناتالى گارانژه«، »بچهها«)مردم و ديوانگانى كه از فراموشى رنج مىبرند، از شهوت ويران شدهاند و به سايههاى پريدهرنگى تبديل شدهاند كه خاطره عشقى را، كه روزى در آنان بود، از ياد بردهاند (»زنى از گنگ«) پيرزنى هست كه پس از فرار از نوانخانه به مفت سوارى (اتوزدن) مشغول مىشود و چون عوضى و بهطور احمقانهاى باهوش است، زندگى هر روزه ساده راننده كاميونى كه به او هديهاى داده، به آشوب مىكشد (ژرار دوپارديوى بىنظير در فيلم »كاميون«. گفتگوهاى پيرزن توسط خود مارگريت دوراس خوانده مىشود). در فيلمهاى او همچنين چندين موضوع »تازه« هم وجود دارند مثلاً زنا (agatha)جنايت، فحشا و خودكشى. حتى فيلم زيبايى مثل »آواز هند« بر پايه درگيرى يأس و نكبت سوار است. در سراسر فيلمهايش درگيرى ذهنى ثابتى با موضوعاتى چون بىعدالتى، جنايات اجتماعى و كشتار مشهود است. او بىوقفه به آنهايى كه »متفاوت«اند مىپردازد. يهوديان و شاعران، زنان، بچهها، بيماران و مجرمان و...، و همواره طرفدار اقليتها و قربانيان. مارگريت دوراس در سال 1968 قلباً يك چپگرا بود. او سالها پيش از آنكه موج جديد فمينيسم در سال 1968 ظهور كند يك فمينيست تمام عيار بود. بيان مينيمال فيلم، دوربين ثابت، كلوزآپهاى شفاف و بسيار بزرگ، تراولينگ آرام، تعداد بسيار كم قابها (پلانها) با جزئيات بسيار كم صحنه، بيان بىنهايت تقليل يافتهاى را شكل مىدهند كه در عوض با بارآورى معنا كامل مىشود: فيلمى نيمه خالى كه مخاطبان را تشويق مىكند تا در خلق آن شركت كنند، فيلمى كه آنها را به چالش مىكشد تا با ناخودآگاه فردى خود روبرو شوند. نتيجه اين مىشود كه يا ارتباطى ژرف شكل مىگيرد و يا در مواردى نادر مخاطب خود را بر لبه عدم تفاهم مىيابد. شايد هنر دوراس حقيقتاً به قرن بيست و يكم تعلق داشته باشد، شايد زمانه او در آينده با ظهور نسلهاى جديد مخاطبان سينما در مىرسد، مخاطبانى كه با فيلم در سطح كنش و پيرنگ همذات پندارى نمىكنند بلكه بيشتر در طلب تعمق و تمركز در انديشهاند. وقتى كه زن و مرد احساس ازلىشان را باز مىيابند و به ابديتى در همه ابعاد وجودىشان دست مىيابند، وقتى كه ديگر هنرمند مثل آينه با بازتاب ايمان لرزان و كرم خوردهشان آنها را نمىترساند. وقتى كه به سينماهاى دست دوم مىخزيم و مىآموزيم تا ذرات بنيادين هستى را بر صفحهاى سياه ببينيم و با آرزوى چرخش نقطه صفر وجودمان به سوى اخلاقيات (Morals)، منطق، دين و تمدن تسخير مىشويم. وقتى كه پردهها را از هم باز مىكنيم، لوازم صفحه را بيرون مىاندازيم و بنا مىكنيم به بازى به روى صفحهاى خالى، شايد مانند دوراس درمىيابيم كه هيچ چيز ناپديد نمىشود، كه در يك فضاى تنگِ كفرهاى گفته شده، تنها فريب و وهم ذهن مىتواند زنده باشد.
اين متن ترجمهاى است از:
Marguerte Deuas: From "silent Writing to a film without Pictures" by Ita Kovac, Bread and roses
NO.12 fall 1999
|