رازِ جاودانگی دن کیشوت | حسین نوش آذر
سروانتس در پنجاه و هشت سالگی دن کیشوت را انتشار داد و به آنچه که می خواست، یعنی به پول و شهرت دست یافت و هر چند که پانزده سال بعد، وقتی دومین و آخرین بخش این رمان را به یایان رساند درگذشت اما اثری که آفریده بود جایگاهی بی مانند در قلمرو ادبیات جهان به خود اختصاص داد، چنان که دن کیشوت امروزه شاید یکی از اندک آثار ادبی باشد که جاودانه است.
مهم ترین مضمون این اثر جنون و ایمان است. دن کیشوت مردی سلحشور اما نیمه دیوانه است که به رغم جنونش آرمانگرا و عدالتجوست و با این حال چون مفاهیمی مانند سلحشوری و ایمان ناهمزمان است با زمانه اش، کارهای سلحشورانهء او باعث می شود که دیگران به سخره اش گیرند. می دانیم که نوجوانی سروانتس مصادف بود با دوران سربلندی اسپانیایی که می خواست به جهان نامتمدن آن روزگار (آمریکای مرکزی و آمریکای جنوبی) تمدن و آیین مسیحیت بیاموزاند. سلحشوران اسپانیایی گمان داشتند که به آن حقیقت محض و مطلق دست یافته اند و از این رو بر آن بودند که جهان را به خواست خود دگرگون کنند.
. اگر دن کیشوت به قلم سروانتس آفریده شد، شاید یک دلیلش آن باشد که جوانی تا سالخوردگی نویسنده نه تنها با ماجراهای سلحشوری توام بود، بلکه او به چشم دید که چگونه اسپانیا از آن اوج فروافتاد و مجبور شد بپذیرد که آدمی با سلحشوری و تکیه به آیینی مانند مسیحیت نمی تواند ملت های دیگر را در بند کشد و آنها و فرهنگشان را به خواست خود تغییر دهد. در واقع سروانتس، دن کیشوت را در دوران گذر از یک دوره به دوره ای دیگر نوشت. اعمال سلحشورانهء دن کیشوت و ارادهء عدالت جویانهء او اگر احمقانه و حتی جنون آمیز جلوه می کند، ناشی از آن است که سروانتس با نگاهی انتقادی به تاریخ اسپانیا – و به جوانی خود می نگرد که با یک دوئل آغاز شد و چند سال بعد در نبرد دریایی لپانتو به اسارت و حتی بردگی در الجزایر انجامید. دن کیشوت با این حال شخصیتی است دوست داشتنی، و تنها وقتی احمق جلوه می کند که جنون شوالیه گری او را فرامی گیرد. در سایر مواقع حماقت همواره در کنار هوش توام با انسان دوستی اش بروز می کند. چنین است که خوانندهء رمان، هم به ضدقهرمان مشهور ادبیات جهان می خندد و هم او را تحسین می کند. در پایان، او شکست می خورد، اما شکستش به مفهوم پیروزی آدمی ست بر خودخواهی ها و جاه طلبی هایی که او را مضحکهء دیگران می کند. دن کیشوت در پایان راهی که می آغازد به خودیابی می رسد. راز جاودانگی این اثر در این پیام امیدبخش نهفته است که آدمی به رغم حماقت ها و بلندپروازی هایش، اگر بتواند به خودیابی دست یابد رها می شود و آزادی اش را از نو به دست می آورد، هرچند که روزگار به بیهودگی گذرانده باشد. تلاش دن کیشوت برای احیای دوران سلحشوری در اسپانیا از نوع تلاش فردی است که نمی تواند خود را با زمانه اش همسو کند. زندگی سروانتس هم از این تلاش نشان دارد. او همواره در غم نان بود. اگر ازدواج کرد، تنها به این دلیل بود که از فقر وحشت داشت. اگر به جرم ارتشاء به زندان افتاد، به این دلیل بود که می خواست دوران سالخوردگی را به داستان نویسی بگذراند. اگر زندگی با سروانتس مهربان بود، شاید هرگز "دن کیشوت" نوشته نمی شد. از این نظر سرگردانی دن کیشوت از جنس سرگردانی نویسنده اش است. درماندگی او هم از درماندگی نویسنده اش نشان دارد.
سانچو پانزا، مردی کوتاه بالا و چاق که دن کیشوت را در خط داستان همراهی می کند نیز شایستهء تامل است: او به رغم واقع بینی اش و با همهء تردیدها و ترس هاش تا آخرین لحظه به دن کیشوت وفادار است. سانچو به آنچه اربابش اعتقاد دارد، ایمان ندارد. با این حال به اربابش ایمان دارد، و هرچند که ابتدا به طمع حکومت بر یک جزیرهء دورافتاده دن کیشوت را همراهی می کند، اما در پایان راه عاشق فکر عدالت جویانه و سلحشورانهء اربابش می شود. دن کیشوت، سانچو را به راه ایمان آورد، از این رو جاودانه است. جاودانگی این رمان از ایمان نویسنده اش به این حقیقت نشان دارد که ایمان به عدالت حتی اگر ناهمزمان باشد با زمانهء آدمی، تنها راه ماندگاری است. سروانتس در طول زندگی همواره با مسالهء ایمان درگیر بود. در زمانه ای که او زندگی می کرد آدمی نمی توانست تصور کند که به چیزی ایمان نداشته باشد و با این حال ایمان داشتن نیز امکان پذیر نبود. حماقت دنكيشوت نمونه ای ست از این که در ايمان و فرزانگی نیرویی همپای جنون نهفته است. او به جستجوى افتخار به راهی نافرجام رفت و در پى حقیقتی بود كه در زمانهء گذار از یک دوره به دوره ای دیگر پوچ و مضحك شمرده می شد ؛ او به راه شهسواران سرگردانی رفت که در جهان ما دیگر جایی برای آنان وجود نداشت. برای همین همگان به او خندیدند و با این حال جهانی که این شهسوار تنها و سرگردان را به سخره گرفت از بين رفت ولى دنكيشوت و سانچو تا ابد جاودانه اند.
به نقل از بی بی سی
|