ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
دو حرف از يك كلمه



در پاسخ به پيشنهاد يك دوست

گفتند بگو تو مجتبی نیستی، گفتم من همینم که هستم، بعد شما، همه مجتبا شدید. می گویم پس کجاست او، و به هر سو که نگاه می کنم تنها شما را می بینم که مجتبا می خواهید باشید و خودتان هستید با رنج هاتان و شادی ها و غم ها و درگیری ها، و داشتن ها و نداشتن هاتان. گفـته بودند بگو تو مجتبی نیستی. من اما بودم و اگر از آن در که آنها می گفتند درمی آمدم، همه را فضیحت می کردند. اين آقا كه مي خواهد مثل شما در اين متن مجتبا باشد می نويسد كه گفتم نه و نوشتم نه و فرستادم و تا صبح نگذاشتند بخوابم و من صدای مسافری را می شنیدم که آواز می داد. مي نويسد كه مرا طاقت تحمل نماند. مي نويسد گفتند: بگو تو مجتبی نیستی. مي نويسد كه من باز گفتم نه و دستهام و پاهام را بستند و به محکمه بردند، و دو سال گذشت، تا امروز که اين آقا مي نويسد كه من یکسر نفرتم. هرچند كه از زندگي و از روحيه ام هيچ نمي داند. با اين حال نفرت خودش از این خاک را به من نسبت مي دهد و مي نويسد كه من از اين خاك نفرت دارم که بر ظلم بنیان است، با آن عسس و داروغه و زاهدانی که بنا بر فریب نهاده اند.
نويسندهء اين متن مي نويسد كه من هر جا که می روم، و به هر کس که می رسم، نام او مجتباست. گاهی یای آخر را به الف می نویسند که نشاندهندهء ایستادگی ست. مي نويسد كه من یای آخر را خمیده می نویسم که بگویم ایستادگی آرزوست. به روايت او كه اينها همه را از زبان من مي نويسد خمیدن در مملکت ما مقدر است. رسم است. سنت است. کی گفته بود که زندگی فقط سی و دو حرف است؟ اين آقا می گويد و مي نويسد كه من می گویم گاهی زندگی به یک کلمه با دو حرف بسته است: نه. می گویم نه، و می مانم، و همه چیز و همه کس در اطرافم مسخ می شود تا آن حد که دیگر هیچ چیز و هیچ کس را درست نمی توانم به جا آورم. دو سال گذشته است یا سه سال یا سی سال یا هر چند سال، تنها بوی پدر آشناست و رنجی که مادر می برد و این احساس گناهی که اين آقا مي نويسد كه با من است. مي نويسد نمی خواستم و نمی توانستم تن بدهم به آن زندگی روزانه که بر ظلم بنا شده است. مي نويسد من اهل عرفان بودم. به محبت، به عشق، به یکرنگی، به یگانگی باور داشتم. گفتم نه. هستم، و ناگهان - به روايت او -محبت به نفرت، یکرنگی به دورنگی، یگانگی به چندگانگی بدل شد. امروز عید است. مي نويسد جامهء سیاه پوشیده ام. مي گويد كه من گفتم سیاهی در سیاهی تا ما در میان فروشدیم. و او این کلمات را كه شما مي خوانيد برايم خواند. گفتم: آقا، تو کی هستی؟ گفت: من مجتبی هستم. و نوشت مجتبا. گفتم: نه. دروغ می گویی. تو حسين نوش آذر هستي و در آلمان زندگي مي كني و بيست سال است كه از موهبت آزادي برخورداري. کو، کجا، کدام رنج تو می تواند رنج من باشد و اصلا کی گفته است که رنج آدمی می تواند مشترک باشد و تو كي هستي که از تفاهم، از دوستی سخن به یاوه می گویي؟ اینها حجابند از مقصود. فاصله ای هست میان من و تو و آنها که می خواهند مجتبا باشند. چه کسی می تواند درد را نشان بدهد؟ کی می تواند حد درماندگی آدمی را وقتی که بی کرامتش می کنند، به نمایش بگذارد. تو خودت باش و با صدای خودت، و به سهم خودت بگو نه، بگذار من همانی باشم که هستم با این صدایی که صدای من است و می گوید نه، – نه - همین دو حرف از یک کلمه- بي آن يای آخر كه ايستاده يا خميده است.

بازنويسي نامه اي که منتشر نشده است ( کلاغ سياه )


در همين زمينه