نويسندهء اين متن مي نويسد كه من هر جا که می روم، و به هر کس که می رسم، نام او مجتباست. گاهی یای آخر را به الف می نویسند که نشاندهندهء ایستادگی ست. مي نويسد كه من یای آخر را خمیده می نویسم که بگویم ایستادگی آرزوست. به روايت او كه اينها همه را از زبان من مي نويسد خمیدن در مملکت ما مقدر است. رسم است. سنت است. کی گفته بود که زندگی فقط سی و دو حرف است؟ اين آقا می گويد و مي نويسد كه من می گویم گاهی زندگی به یک کلمه با دو حرف بسته است: نه. می گویم نه، و می مانم، و همه چیز و همه کس در اطرافم مسخ می شود تا آن حد که دیگر هیچ چیز و هیچ کس را درست نمی توانم به جا آورم. دو سال گذشته است یا سه سال یا سی سال یا هر چند سال، تنها بوی پدر آشناست و رنجی که مادر می برد و این احساس گناهی که اين آقا مي نويسد كه با من است. مي نويسد نمی خواستم و نمی توانستم تن بدهم به آن زندگی روزانه که بر ظلم بنا شده است. مي نويسد من اهل عرفان بودم. به محبت، به عشق، به یکرنگی، به یگانگی باور داشتم. گفتم نه. هستم، و ناگهان - به روايت او -محبت به نفرت، یکرنگی به دورنگی، یگانگی به چندگانگی بدل شد. امروز عید است. مي نويسد جامهء سیاه پوشیده ام. مي گويد كه من گفتم سیاهی در سیاهی تا ما در میان فروشدیم. و او این کلمات را كه شما مي خوانيد برايم خواند. گفتم: آقا، تو کی هستی؟ گفت: من مجتبی هستم. و نوشت مجتبا. گفتم: نه. دروغ می گویی. تو حسين نوش آذر هستي و در آلمان زندگي مي كني و بيست سال است كه از موهبت آزادي برخورداري. کو، کجا، کدام رنج تو می تواند رنج من باشد و اصلا کی گفته است که رنج آدمی می تواند مشترک باشد و تو كي هستي که از تفاهم، از دوستی سخن به یاوه می گویي؟ اینها حجابند از مقصود. فاصله ای هست میان من و تو و آنها که می خواهند مجتبا باشند. چه کسی می تواند درد را نشان بدهد؟ کی می تواند حد درماندگی آدمی را وقتی که بی کرامتش می کنند، به نمایش بگذارد. تو خودت باش و با صدای خودت، و به سهم خودت بگو نه، بگذار من همانی باشم که هستم با این صدایی که صدای من است و می گوید نه، – نه - همین دو حرف از یک کلمه- بي آن يای آخر كه ايستاده يا خميده است.
بازنويسي نامه اي که منتشر نشده است ( کلاغ سياه )