شعر طغيان و طغيان شاعرانه در شعر
حسين نوش آذر
مى گوييم شعر طغيان: در مفهوم چشم پوشى از وزن و قافيه و حتى از آهنگ درونى كلام؛ و مهم تر: فروپاشى تصويرهاى عادت شدهء شعرى با اين قصد كه به اتفاق شاعر به تصويرهاى ديگرى برسيم كه از جنس عادت هاى روزانهء ما نيست و با اين حال روزانگى ما را بر پردهء شعر به نمايش درمى آورد. نمونه هاش در شعر معاصر ـ تا آنجا كه من سراغ دارم اينهاست: حسين فاضلى در هر چهار مجموعه شعرش با نام هاى: "درد خيس"، "زمان + ه + تحقير= زمانه"، " انگشتم را در جنگل فروكردم و سبز سوراخ شد"، و "نبايد با ژوليت خوابيد و رومئو نبود"؛ و وريا مظهر در دو مجموعه شعر: "اعتراف هاى گريز" و "مادهء 1" و البته تنها در برخى از اشعار اين دو مجموعه و بخصوص در اشعارى از دفتر "مادهء 1" و سرانجام پيمان وهاب زاده در مجموعهء "وقت ورود زمان" و در شعرهايى كه جسته و گريخته در سال هاى گذشته در فصلنامه ها و گاهنامه هاى ادبى به چاپ سپرده است. پس با اين تفاصيل در مقالهء اين هفته ـ در ستون جمعه ها ـ كه اين هفته به شعر اختصاص دارد با عنايت به شعر اين سه شاعر تاملى خواهيم كرد در "شعر طغيان" و تلاش خواهيم كرد تصويرى به دست دهيم از اين نوع شعر.
در "شعر طغيان" هر آنچه كه زينت بخش شعر است و پيرايه و نما و حجاب است و مانع مى شود از رسيدن بى مانع به انديشه حذف مى شود، با اين قصد كه خواننده بدون آن پيرايه ها به آن نيروى اوليه و جنبنده در شعر كه نيروى انديشه است و نطفهء شعر است دست يابد. براى برگذشتن از سطح و نما و رسيدن به عمق، شاعر از وزن و قافيه و آهنگ درونى كلام و حتى تقطيع سطرها و تشبيهات و بخصوص تشبيهات صرف نظر مى كند، و در اين راه، دستاورد ما از اين راه كلمات و جملاتى است برهنه ـ بيانگر انديشهء شاعر در اوج برهنگى. پس اين نوع شعر فرق دارد با شعر "فلان قلتشن قلتشن نژاد" كه با وجود " قالب ظاهر و ادعاى مصرش به نو بودن، در چنته هيچ چيز ندارد ـ بجز ـ الاكلنگ تشبيهات. خورشيد مثل تشت رختشويى مرحوم خاله اش است و تشت رختشويى مرحوم خاله اش مانند خورشيد است. (ابراهيم گلستان، گفته ها /شعر)
"در شعر طغيان" شاعر بيش از هر چيز بر تشبيهات و تركيبات چندتايى شورش مى كند تا خود را برساند به آن نيروى اوليه كه گفتيم انديشه است در شعر. حسين فاضلى مى نويسد:
"كهنهء تاريخ را بايد عوض كرد/در ودكا زالويى منبر مى گفت: روسيه بده/و روسيه گريه مى كرد. /كهنهء تاريخ را بايد عوض كرد. (نبايد با ژوليت خوابيد و ...)
وهاب زاده در اين راه حتى از تقطيع سطرها هم براى نمايش شعرگونگى شعر صرف نظر مى كند. مى نويسد:
(... از پس دروازه ى تبعييد مرگم را خواستم. مرگ گفت: آنچه از من نيست را نمى توانم به تو بدهم" در آينه ى آينده نشستم و جاپايم بر بال هاى رباط هاى درد به خانه ام آوردم. با آتش و خاطره در دست. (...) (پيمان وهاب زاده/وقت وررود زمان)
و وريا مظهر:
(....) من در قلم – رو بى شعورى شعر بذل مى كنم و سان مى بينم و در مصدر خود/باقى مى مانم. /اين جا. (وريا مظهر/مادهء 1)
و در شعر ديگرى از همين دفتر:
ديوارهايي دور سرت گرد مى آيند/تا ترقه هاى سر سال/سرگرم تر شوند/ليوانى از اين شراب بنوش/حداقل سرت گرم مى شود/گيرم كه هر هفته كشيش پير/يك كاسه جوانى/پاى اين ديوارها بريزد. (همان)
مى بينيم در اين اشعار تشبيه نيست يا كم است و اگر هست به قصد زبان آورى نيامده است كه خواننده را ره زند و از جعل لغات تازه هم خبرى نيست و بندهاى شعر بيخود پس و پيش نمى شود و سطرها بيخود تقطيع نمى شود به قصد جلوه گرى و شعرنمايى و تفاخر شاعرمآب و ايجاد توهم شعر از دو خط ساده و روزمره. پس "شعر طغيان" شعر نائل شدن به صراحت است. شعر برهنگى و برهنه گويى است. با اين حال برهنگى تنها مختص "شعر طغيان" نيست. در نمونه هايى از شعر حجم و در نمونه هايى از شعر سپيد كه خود را از شاملو رهانيده، شاعر به صراحت نائل مى شود:
من شكل حرف خودم مى شوم/گل شكل عطر خودش/و اوست دوست/وقتى هوا مجسمه اى از/اوست (يدالله رويايى. لبريخته ها/لبريخته 11)
و يا در شعر زيباى "يونان" از آزيتا قهرمان ـ شاعر خوش آتيه از خطهء خراسان در بيان مفهوم انتظار:
اينجا منتظر كسى ايستاده ام، كه بيايد/ تا با هم به يونان برويم/ به تماشاى مجسمه هاى مرمرين/ زيباترين پيراهنم را برداشته ام/چند شمع سپيد و دفترچهء خاطرات/ايستاده ام و او پيداش نيست/ خيلى گذشته است/نام كوچه ها چند بار عوض شده / مد لباس ها/شكل ماشين ها/شنيده ام در اين فاصله/چند جنگ اتفاق افتاده/چند زلزله و توفان/و خيابان هاى جديدى كشيده اند/پر از پيچ و خم/منتظر ايستاده ام/و چقدر علف ها مهربانند/پرندگان با فضله هاشان/سيرسيرك ها با آوازهاشان/يك نفر برايم سايبانى آورده است/ديگرى تكيه گاهى سنگى/و پيراهنى از فلز كه هرگز زنگ نمى زند/دور و برم گل هاى زيبايى كاشته اند/و فواره ها را گشوده اند/در ميدان يونان (يونان/آزيتا قهرمان/كارنامه 32)
كه به رغم زيبايى بيشتر مادهء خام يك داستان مى تواند باشد يا حتى مى تواند مادهء خام يك نمايشنامه باشد و به اين شكل كه هست، اگرچه زيباست، اما انگار يك نمايشنامهء ابتر است با حذف ديالوگ ها و شرح هاى صحنه و جز اينها و تصاوير نسبتا رمانتيك. در "شعر طغيان" اما از "مهربانى علف ها" و "آواز سيرسيرك ها" و "فضلهء پرنده ها" و "عطر گل" ـ حتى از اين ساده ترين تصاوير كه در متن زندگى پرتنش شهرى مى تواند اميدبخش باشد نشانى نيست. زبان در "شعر طغيان" بى پيرايه تر از اينهاست كه به كار وصف "ساحت غيب" و "همهمهء پرنده ها" و "تكه هايى از چهرهء شاعر در آينه" بيايد. "زبان براى گفتن ديد است. جزئى است از يك ديد. ديد اصل هويت شعر است. (ابراهيم گلستان / همان) و هويت شعر به همين سادگى است كه حسين فاضلى مى گويد:
ديروز قطره اشكى
صاحبش را پيدا نمى كرد.(همان)
و چون زبان ساده است و بى پيرايه نفرت را كه داغ است و انگ است در زمانهء ما و به يك مفهوم نهاد عصر ماست برهنه نمايش مى دهد. باز هم از حسين فاضلى در اين شعر كه هم شعر است و هم زهرخند ـ زهرخند شاعرانه است و گردن ننهادن است بر تحكم جغرافيا:
در ياد دستشويى مانده ام/ ايران هم مانده است/كهنه اى كه شسته نشد/هموطنان عزيز، تايد مصرف كنيد! /ايران يك فيلم بد آمريكايى است/شايد هم دو فيلم بد آمريكايي باشد/هموطنان عزيز، خوب تماشا كنيد/مانده ايم/مثل هويجى/در مقعد باگزبانى (همان)
و اينها يك معناى ديگرش ايستادن شاعر است در مقابل واژه ها و خود را درانداختن است با معناهاى عادت شده و تلقين شده: عرق ملى، ميهن، وطن پرستى و جز اينها. در اين نوع شعر زبان فاخر نيست. زبان فاخر اصلا توهين است به شاعر. شاعر اصلا خود را با زبان درمى اندازد و آن را از فخر تهى مى كند و در زبان روح زندگى مى دمد. اين مرده ريگ زنگاربسته را از نو زنده مى كند كه با زندگى امروز جور درآيد. در "شعر طغيان" شورش جزئى از ديد است و هويت شعر است و هويت شاعر شورشگرى و راهزنى است و اينها همه با اين قصد كه شاعر در شعر خود را از نو پيدا كند؛ از نو خود را از خود بزاياند. نمونه هاش در مفهوم راهزنى و خود را از نو آفريدن و خوديابى:
من از جهان فقط آموختم/ كلمات اش را دزدى كنم/ و از زمان همين ـ/ كه همين جا توى اين كاهدان سفيد/ دستكش هاى سياهم را/كنار لرز دلم جا بگذارم (وريا مظهر/ مايهء رسوايى/ مجموعهء مادهء 1)
(...) اتفاقا درست همان روز بود كه در اتاق نيمه تاريك نمناك پر از دود سيگارم هر چه گشتم خودم را نيافتم. و نيز درست همان روز بود كه بعد فاصله را براى نخستين بار در جست و جوى بيهوده به دنبال خودم تجربه كردم. و عجيب تر از همه آن كه، درست همان روز بود كه پنجره را كشف كردم. (پيمان وهاب زاده/ وقت وروود زمان)
چقدر ساده، چقدر روان و بى هيچ گنده گويى شاعر ما را با خود مى رساند به يك مفهوم ديگر از پنجره. شعر مى تواند در همين حد صادقانه و ارجمند باشد.
فاضلى مى نويسد:
در خلا پنجره اى گذاشتم/ آرمسترانگ گذشت، گاگارين گذشت، عزرائيل، بشقاب پرنده، اشكال هندسى، توهمات، كابوس، كوفت، زهرمار! / پرده را كشيدم. (حسين فاضلى/ همان)
حيف كه از اول بنا را بر اين گذاشته ام كه از قياس بپرهيزم. نمونه ها كم نيست. ببينيد تا امروز چقدر از پنجره، از باران، از گندمزار، از ماه و ستاره و تقويم و آسياب و ملافه و كلاع و آينه و از بهاران و بيابان و بستان و هجران در شعر گفته اند. ببينيد چقدر پنجره و پنجرهء روبرو و بخصوص پنجرهء روبرو در شعر مدام باز و بسته مى شود. اينها همه تصاوير مرسوم است. "مرسوم هرگز هميشه پايدار نبوده است. زيرا درست يك چيز نسبى است كه مربوط مى شود به وسعت و مقدار يك فرهنگ. فرهنگ در تحول است. (ابراهيم گلستان/همان) "شعر طغيان" محصول كشاكش شاعر است با مفاهيم مرسوم. عادت شده و مرسوم.
دلوى آب از اقيانوس اطلس بكش/سرت را بشور/تاريخ ات را بشور (حسين فاضلى/همان)
با همين اقتصاد بيان.
پيشخدمت را صدا مى زنم/و مى پرسم/براى اسپرسوى كوتاه زندگى/چه قيمتى بايد پرداخت؟ (پيمان وهاب زاده/ همان)
راستى چه قيمتى بايد پرداخت براى يك لحظه زندگى؟
اين است حد كهنه و نو بودن ـ نه تكرار يك يا چند هجا به قصد ايجاد آهنگ درونىكلام ـ يا تكرار و تركيب بندها و پيوند زدن دو حس نامتجانس با هم و از اينها ادعاى رهبرى شعر درآوردن:
وقتى كه مولوى در دايره مى خواند/و مرغ، در زير شولاى مقدس نيما با خودش لواط مى كرد/ آه اگر جفتى داشتم و اصل من از من برمى خاست/ و اين صداى بوسه ى قوى كه از دوران o برمى خيزد¬-/ معناى شاخه و دست را يكى مى كرد؛ من مى پراندمش/ تا مسخ سرپنجه هاى مولوى، و با عرض معذرت از نيما/ تا ابد/ در آينه / با خودم مى خوابيدم. (اعتراف هاى گريز/ وريا مظهر)
شعر طغيان اين است ـ بى كم و كاست و اگر روزى بيايد و اين شعر فهميده شود، در آن روز است كه شاعر بايد بر خود طغيان كند ـ به ناگزير و به جبر حفظ صداقت در شعر گفتن.
|