در تجليل و معرفى موريس بلانشو
حسين نوش آذر
موريس بلانشو ، نويسنده و منتقد و فيلسوف فرانسوى بيستم فوريه در سن نود و پنج سالگى در پاريس درگذشت. از او هشتصد مقاله و سى و پنج عنوان كتاب در تعريف و تبيين خاستگاه ادبيات و پيوند نويسنده با متن به يادگار مانده است و مهمترين اثر او كه در سال 1948 انتشار يافت، "ادبيات و حق آدمى نسبت به مرگ" نام دارد. يگانه مضمون آثار او "مرگ" است. بلانشو از مرگ نويسنده در متن سخن مى گويد و در نظر او نويسندگى در همسايگى مرگ اتفاق مى افتد ـ در اين معنا كه نويسنده در متن خود را از خود مى زاياند و با به پايان رسيدن متن، اين زندگى نوظهور نيز كه در فاصلهء ميان كلمات و سطرهاى متن، در هر لحظه اتفاق مى افتد به پايان مى رسد. بلانشو زندگى را در حد متن كاهش مى دهد. در نظر او زندگى فقط در متن و در كشش و كوشش با متن اتفاق مى افتد. از اين نظر بلانشو در حيات اجتماعى و ادبى خود تنها در پى آن بود كه خود را در متن ناپديد كند. به اين جهت از او جز يك عكس هيچ نشانه اى كه نمايانگر زندگى يك فرد بيرون از متن باشد به جا نمانده است. او در زندگانى دراز خود نه با كسى گفت و گو كرد، نه در شوها و گفت و شنودهاى تلويزيونى شركت كرد و نه هرگز تابعى بود از موج هاى ادبى و خيزش هاى هنرى و گفتمان هاى روز در قلمرو ادب و هنر. او هرگز نه به يك درجه و مقام علمى نايل شد و نه هرگز به جايزه هاى ادبى عنايت داشت. با اين حال از بزرگترين فيلسوفان زمان ماست و بنيانگذار مكتبى است در نقد ادبى به نام "شالوده شكنى" و تاثير انديشه هاى او تا آن حد است كه انديشمندانى مانند دريدا و فوكو از او متاثر بودند.
زندگى بلانشو از نفى زندگانى و مرگ كامى و مرگ انديشى فلسفى نشان دارد تا آنجا كه در مجامع ادبى به يك فانتوم يا هيولاى ادبى شهرت داشت. تا آنجا كه حتى عده اى زندگانى او را شايعه اى بيش نمى دانستند و حيات و حضور او را انكار مى كردند. در دههء هشتاد ميلادى در فرانسه خبر مرگ او منتشر شد و مارگارت دوراس كه آن زمان در اوج شهرت بود و از شاخص ترين نويسندگان فرانسه به شمار مى رفت، ناگزير خبر مرگ او را تكذيب كرد و از نو به يادها آورد كه بلانشو زنده است و حضور دارد ـ هر چند كه زندگانى او، هر لحظه در همسايگى و همزيستى با مرگ اتفاق مى افتد.
در سال 1998 وقتى نويسنده اى به نام كريستف بيدان حسب حال (بيوگرافى) بلانشو را منتشر كرد، همگان شگفت زده شدند. از بلانشو انتظار نمى رفت كه جز آثارش نشانى از زندگانى شخصى خود به جاى گذارد. به رغم تصوير و تصورى كه بلانشو از خود ايجاد كرده بود و ديگران به آن دامن زده بودند، پس از انشار شرح حال او، معلوم شد كه بلانشو آن فيلسوف سخت گير و متكبر و گنددماغ نيست. بل كه عاقله مردى است مهربان و قناعت پيشه و منزه و سخت زودرنج. تنها نكته خارق العاده و چه بسا تاريك در زندگانى او همراهى و همدلى با فاشيست هاى فرانسوى در دههء سى ميلادى بود. در آن زمان بلانشو متاثر از فلسفهء هايدگر بود و از روزنامه نگارى گذران مى كرد.
بلانشو در تعريف نويسنده مى نويسد: او مرد، زندگى كرد و از نو مرد.
در كانون نگاه بلانشو به پديده هايى مانند ادبيات و عشق، سياست و كار، حقيقت و آزادى همواره مرگ قرار دارد. از عناوينى كه او براى آثارش برگزيده است مرگ انديشى به خوبى پيداست:
"آخرين كلمه" (1947)، "محكوم به مرگ" (1948)، "مرگ محتمل"(1955)، "آخرين انسان" (1957)، "مرگ آخرين نويسنده" (1959) و سرانجام اثرى به نام "لحظهء مرگ من" (1994).
در اين اثر بلانشو متاثر از فجايع جنگ جهانى دوم با شيوهء نگارشى كه انگار در مرز خواب و بيدارى روى مى دهد به تامل پيرامون مرگ و زندگى مى پردازد. مى نويسد:
"چه باك! تنها احساس سبكبالى ست كه به جاى مى ماند و اين حس همان مرگ است ـ يا بهتر: لحظهء مرگ من است كه هر دم بيش از پيش به من نزديك مى شود."
مرگ در نظر بلانشو حقيقتى است كه هرگز نمى شود به معناى آن پى برد، با اين حال همواره در زندگانى ما حضور دارد و ما در هر لحظه آن را تجربه مى كنيم و در هر لحظه با چهره اى از مرگ روبرو مى شويم كه تازگى دارد. مرگ در زندگانى ما ـ در نظر او ـ در مفاهيمى مانند "غياب"، "تنهايى"، "فراموشى"، "سكوت"، "پرسش"، و " بيگانگى" نمود مى يابد. بلانشو در آثار خود با زبانى كه كنايه آميز است از طنز و ريشخند به زندگى نشان دارد به اين گونه مفاهيم مى پردازد و پيوند آن ها را با مرگ نشان مى دهد. مى نويسد:
"نويسنده در يك موقعيت مسخره قرار دارد. از يك سو مى داند كه حرفى براى گفتن ندارد و مى داند كه نمى تواند انديشه و احساس خود را چنان كه بايد و شايد روى كاغذ بياورد، از سوى ديگر اما ناگزير است كه انديشه و احساسش را بيان كند."
بلانشو معتقد است اين دوگانگى كه از درماندگى نويسنده نشان دارد از او موجودى مى سازد با جنبه هاى غم انگيز (تراژيك) و در همان حال خنده آور (كميك). به گمان او اين موقعيت تراژيك و كميك برآمده از وضعيت ناپايدار زبان در رساندن مفاهيم و معانى ـ يا به تعبير بلانشو گسستگى كاركردى زبان ـ است. زبان در نظر او يك امر "احتمالا مطلق" ست و در همان حال "انكار محض" است ـ در اين مفهوم كه به رغم آن كه زبان به كار وصف پديده ها مى آيد، اما همزمان به دليل نارسايى از وصف دقيق پديده ها درمى ماند و اين درماندگى، از آن نويسنده است و به واسطهء اين درماندگى است كه نويسنده به مرگ نزديك مى شود. زبان گفتار به گمان بلانشو جهان اشياء را در نظر آدمى ملموس جلوه مى دهد. زبان شاعرانه اما برخلاف زبان گفتار جنبهء ملموس اشياء را محو مى كند و آدمى را با جهان پيرامون بيگانه مى كند. بلانشو مى نويسد: ويژگى زبان شاعرانه در ناپديد كردن اشياست. بدين ترتيب به نظر او، نويسنده با بهره گيرى از زبان و به رغم همهء نارسايى هاى زبان جهانى را مى آفريند و با آفرينش آن جهان خود را از خود مى زاياند و همين كه جهان اثر آفريده شد، با پايان يافتن اثر مرگ نويسنده فرامى رسد.
بلانشو متاثر از انديشه هاى هگل، نيچه، هايدگر، هولدرين، ساد، رمبو، مالرمه، ريلكه و كافكا بر محور دو عامل دوگانگى زبان و مرگ انديشى مكتب شالوده شكنى را در نقد ادبى و زيباشناسى هنر بنيان گذاشت. بلانشو رمان هايى هم از خود به جاى گذاشت. رمان هايى مانند: "توماس تيره"، "محكوم به مرگ"، "توقع و فراموشى" و "لحظهء خودخواسته". سويهء داستانى اين آثار بسيار اندك است و بيش از آن كه جنبهء داستانى داشته باشند، تاملات فلسفى نويسنده هستند در يك موقعيت مشخص داستانى. در هر حال، بلانشو چه در مقالاتش و چه در رمانهايش تلاش مى كند از استعاره به مفهوم برسد و از مفهوم، استعاره بسازد ـ در اين معنا كه از استعاره معنازدايى مى كند و از معنا، استعاره مى سازد. چنين است كه در حد آشنايى و بيگانگى، من و ضميرناهشيار، مرگ و زندگى آثار او شكل مى گيرد تا فرارسيدن مرگ كه مرگ اوست و به مرگ نويسنده در اثر قطعيت مى دهد . در تاريخ ادبيات و فلسفه شايد هيچ انديشمندى مانند بلانشو تاكنون چنين با قطعيت منيت و من خود را انكار نكرده باشد. از اين نظر بلانشو گمنامترين انديشمند جهان است و با اين حال و اتفاقا به دليل همين گمنامى است كه يگانه است و جاودانه و در متن رويين تن و ناميرا.
|