ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
چرا شهرزاد همچنان سخن مى‏گويد نوشتهء ااِس. بايت فارسی:محبوبه بديعى



راستى بهترين داستانى كه تاكنون گفته شده كدام است؟ شايد داستان آن دوبرادر است كه هر دو پادشاه بودند و وقتى پى بردند همسرانشان به آنها وفادار نبوده‏اند انتقامى خونين از آنها مى‏گيرند و سپس سفرى به دور دنيا مى‏كنند تا شايد بتوانند يك نفر را از خود نگون‏بخت‏تر بيابند. در اين سفر، آنها با ديوى آشنا مى‏شوند كه زنش را در يك قفس شيشه‏اى حبس كرده، در آن را با چهار قفل بسته بود. يك بار وقتى ديو خواب بود، زن از قفس بيرون مى‏آيد و نود و هشت حلقه انگشترى را كه از همخوابه‏هاى گوناگونش جمع‏آورى كرده به آنها نشان داده و اصرار مى‏كند كه با آنها نيز عشق‏بازى كند تا بتواند تعداد حلقه‏ها را به رقم كامل صد برساند. دو پادشاه بعد از اين حادثه به اين نتيجه رسيدند كه ديو حتا از آنها نيز بدبخت‏تر است؛ پس به مقر پادشاهى خود باز گشتند. در آنجا شهريار، برادر بزرگ‏تر، كه هنوز از خيانت همسر خود خشمگين بود، حكومتى مملو از ظلم و وحشت برپا مى‏كند كه در آن هر شب دخترى باكره را به همسرى خويش درمى‏آورد و سحرگاه او را براى اعدام به دست وزيرش مى‏سپرد. شهرزاد، دختر وزير، كه زنى با تدبير و دانا بود، از پدرش تقاضا مى‏كند كه او را به پادشاه بدهد. و در شب عروسى، عروس درخواست مى‏كند كه خواهر كوچكش، دنيازاد، پاى تخت او بخوابد تا پس از آنكه پادشاه "كارش را با شهرزاد تمام مى‏كند"، خواهر كوچك‏تر طبق توافق قبلىِ دو خواهر، از شهرزاد بخواهد كه براى وقت گذرانى داستانى بگويد.
سحر فرا مى‏رسيد و داستان ناتمام مى‏ماند و پادشاهِ كنجكاو اعدام را يك شب به تعويق مى‏انداخت. بدين منوال شهرزاد به قصه‏گويى خود ادامه مى‏داد و هر قصه سرچشمه قصه‏هاى ديگرى مى‏شد كه همگى در سحرگاه ناتمام بودند. كنجكاوىِ قِصَوى پادشاه شهرزاد را روز به روز زنده نگه مى‏داشت. شهرزاد قصه مى‏گفت و اعدامش را به تعويق مى‏انداخت و در اين فاصله سه فرزند به دنيا آورد و در پايان، پادشاه حكم اعدام را لغو مى‏كند و پس از آن، آنها به خوبى و خوشى با يكديگر زندگى مى‏كنند. اين داستان حاوى تمام اجزائى است كه يك قصه بايد داشته باشد: شهوت جنسى، مرگ، خيانت، انتقام، جادو، طنز، عشق، تعقل، شگفتى و پايانى خوش. و اگرچه در ظاهر داستانى عليه زنان به نظر مى‏آيد؛ اما در واقع نشانى از آفرينش يكى از تواناترين و زيرك‏ترين قهرمانان ادبيات جهان است. شهرزاد كه در غرب او را بيشتر به شِهِرِزاد مى‏شناسند به آن دليل پيروز مى‏شود كه مبتكرى پيگير است و ذهنش در شرايط بحرانى به خوبى كار مى‏كند.
داستان‏هاى »هزار و يك شب« كه به نام »شب‏هاى عربى« نيز معروفند، در عين‏حال كه داستان‏هايى هستند درباره قصه گويى، خود هيچ‏گاه از سخن گفتن درباره عشق و زندگى و مرگ و مال و خوراك و ساير نيازهاى بشر باز نمى‏ايستند. قصه گويى هم به اندازه تنفس و گردش خون جزئى از طبيعت بشر است. در دوران اخير، ادبيات مدرنيستى با عاميانه انگاشتن قصه گويى تلاش كرد آن را به كنارى بگذارد و خاطره‏سرايى و جريان سيال ذهن را جايگزين آن كند؛ غافل از آن كه قصه گويى ذاتى زيست بشر است و ما را از آن گريزى نيست. پاسكال گفته است »زندگى مانند زيستن در زندانى است كه هر روز هم‏بندان را براى اعدام از آن به بيرون مى‏برند.« همه ما مانند شهرزاد تحت حكم اعدام قرار داريم و همه ما به زندگى خود مانند قصه‏هايى مى‏انديشيم با آغازهايى، ميانه‏هايى و پايان‏هايى.
قصه‏گويى به طور عام و هزار و يك شب به طور خاص با آغازهاى جديد و پى در پى خود درد به انتها رسيدن را در ما تسكين مى‏دهد. من خود به تازگى نوشتن داستانى را به پايان رسانده‏ام كه داراى جمله پايانى افسانه‏هاى روپايى است: »آنها با خوبى و خوشى تا ابد با يكديگر زندگى كردند«. و اين ابديتى دروغين است، زيرا در انتهاى تكرارى داستان‏ها، اين اتفاق براى هيچ‏كس رخ نمى‏دهد. داستان‏ها پس از پايان، پاره‏اى از وجود ما را زنده نگاه مى‏دارند؛ اما يك نكته بسيار تأثير گذار در مورد شهرزاد اين است كه ورودش به خوشبختى ابدى نه در شب عروسى بلكه پس از گفتن هزار و يك قصه و تولد سه فرزند صورت مى‏گيرد.
داستان‏هاى خوب قادر به شكل عوض كردن‏اند. داستان »هزار و يك شب« با ريشه هايى كه در فرهنگ ايران و هند دارد، احتمالاً از قرن نهم به اشكال گوناگون به انتشار درآمده است. در اروپا براى اولين بار ترجمه فرانسوىِ آن توسط آنتوان گالاند بين سال‏هاى 1704 و 1717 ظهور كرد. وى از متن سورى متعلق به قرن چهاردهم ميلادى استفاده كرد اما آن را مطابق سليقه فرانسوى اصلاح و بازنويسى كرده و چيزهايى به آن افزوده است. اين امكان هست كه هر دو داستان علاءالدين و على‏بابا، اين گونه كه ما آنها را مى‏خوانيم، توسط آن مرد فرانسوى خلق شده باشند. مترجمان بعدى اين اثر نيز در تدوين آن ابتكاراتى به خرج دادند و تخيل خود را به كار گرفتند. ريچارد برتون كه كتاب »راهنماى شب‏هاى عربى« او بسيار جالب و قابل تأمل است، جوزف چارلز ماردوس در سال 1899 »هزار ويك شب« را به نحوى بازسازى كرد كه به نظر مى‏آيد داستان‏ها توسط اسكار وايلد يا استفان مالارمه نوشته شده‏اند.
در ادبيات شرق و غرب مجموعه قصه‏هايى هست كه ارتباطى درونى با هزار و يك شب دارند. از آن جمله داستان‏هاى استحاله اثر اُويد و قصه‏هاى كانتربرى اثر چاوسر و دكامرون اثر بوكاچيو كه در آن شخصيت‏هاى داستان با به كار بردن تاكتيك عقب‏نشينى و قصه‏گويى، در برابر مرگ مقاومت مى‏كنند. از درون اين آثار، داستان‏هاى فانتزى گوتيگ قرن نوزدهم و طرح‏هاى داستانى پيچيده و كابوس مانند چون فرياد گروه 49 و ديكشنرى لامپريه اثر لارنس نورفولك سربرآوردند. مجموعه‏هاى قصه با يك ديگر حرف مى‏زنند و از يك ديگر وام مى‏گيرند. درون مايه‏ها از فرهنگى به فرهنگ ديگر و از قرنى به قرن ديگر منتقل مى‏شوند.
قصه‏هاى شهرزاد در كالبد ادبيات فرهنگ‏هاى گوناگون، مانند اجزاى سلولى، همچنان به حيات خود ادامه مى‏دهند. ديكنز كه در نوشتن داستان‏هاى دنباله دار استاد بود، كودكىِ تنها و دلگير خود را با »شب‏هاى عربى« تسلى مى‏داد و در دنياى اين قصه‏ها زيست و رموز آنها را مى‏آموخت. در شعر رمانتيك انگليسى، »شب‏هاى عربى« در مقام هنر اعلا نسبت به هنر مبتذل و تخيل خلاق در برابر عقلانيت ملال آور و بى‏روح قرار گرفت. كلريج گفته است كه در ابتداى دوران كتاب خواندنش با خواندن »ماجراهاى عاشقانه، روابط ميان غول‏ها و جادوگران، و داستان‏هاى جنى« ذهنش به اين موضوعات عظيم آشنا شده است. او از داستان جن خشمگين و انتقام‏جويى كه فرزند نامرئى‏اش با پرتاب يك سنگ كشته شده بود، به عنوان تمثيلى ناب از بخت يا سرنوشت استفاده كرد. وُردزوُرث در پنجمين كتاب از مجموعه پرلود، گنجينه دوران كودكى‏اش را كه عبارت از »يك كتاب كهنه با جلدى از كرباس كه حاوى چكيده‏اى از قصه‏هاى شب عربى« بود و نيز كشف وجود چهار جلدى ديگر از اين كتاب توصيف مى‏كند.
در غرب نويسندگان متعددى سعى در نوشتن هزار و دومين قصه كرده‏اند. شهرزادِ ادگار آلن پو مرتكب اين اشتباه مى‏شود كه با شوهر سالخورده‏اش درباره شگفتى‏هاى عصر مدرن چون كشتى بخار، راديو و تلگراف گفتگو مى‏كند. شوهر شهرزاد از شنيدن اين قصه‏هاى واقعى چنان بهت‏زده مى‏شود كه نتيجه مى‏گيرد شهرزاد عقلش را از دست داده است و عاقبت دستور خفه كردنش را صادر مى‏كند. پو در مقام مقايسه با رفتار دربارى ايران يك يانكى جنگجو و گستاخ است. شهرزادِ جوزف راث در دوران انحطاط امپراتورى اتريش به سر مى‏برد. در حالى كه جان بارث در داستانى به نام دنيا زاد شخصاً در نقش يك جن طاس عينكى ظاهر مى‏شود كه براى شهرزاد هيجان زده قصه‏هايى مى‏گويد تا او آنها را بازگو كند، زيرا كه جن آن قصه‏ها را در زمان آينده خوانده است و همچنين شهرزاد قهرمان قصه‏هاى اوست - و به اين ترتيب جان بارث ابديت جعلى ديگرى را خلق مى‏كند، يك حلقه زمانى كه در آن قصه گويان داستان‏هاى ديگر قصه گويان را با خود منتقل مى كنند.
(...)
خورخه لوئيس بورخس، كه براى او كتابخانه‏ها، هزارتوها و كتاب‏ها همگى تصويرهايى از بى‏نهايت بودند، در داستان باغ گذرگاه هزارپيچ درباره »شبى در اواسط هزارو يك شب« مى‏نويسد »كه در آن شهرزاد تكرار قصه‏هايش را از ابتدا آغاز مى‏كند«. اين قصه دوار، ايتالو كالوينو را مجذوب خود كرده، الهام‏بخش او نيز مى‏شود. زيرا كتاب »اگر شبى از شب‏هاى زمستان مسافرىِ« او قصه بى‏پايان خواننده سردرگمى است كه خواندن كتابى را آغاز مى‏كند و به زودى در مى‏يابد كه به جز شروع كتاب بقيه اجزاى آن گم شده‏اند وقتى جلد ديگرى از همان كتاب را باز مى‏كند متوجه مى‏شود كه كتاب سرآغاز ديگرى دارد اين رمان مانند قصه بورخس كه درباره شهرزادى درون شهرزاد است داستان رمان‏نويسى است كه مى‏خواهد كتابى بنويسد كه تنها دربرگيرنده لذت نابِ »پيش‏بينى آغاز« است، »كتابى كه تنها يك آغاز است«، كتابى بى‏هيچ پايان، شايد شبيه »شب‏هاى عربى«.
مارسل پروست در رابطه با هر دو، هم سكس و هم مرگ، خود را مانند شهرزاد مى‏انگاشت. در انتهاى رمان تقريباً بى‏پايان در جستجوى زمان از دست رفته، پروست انديشه پيروزمند خود را درباره حضور مرگ به روى كاغذ مى‏آورد، آن چيزى را كه در واقع محرك او براى آفريدن كتاب عظيم و جامع او بوده است، يعنى كتاب زندگى‏اش. در جايى او حتى اين حضور مرگ را با عنوان »سلطان شهريار« تشخص مى‏بخشد، حضورى كه چه بسا در يك سپيده‏دم نقطه پايانى به نوشتن‏هاى شبانه او باشد.
مالكوم بويى در كتاب پروست ميان ستارگان مى‏نويسد »كتاب بزرگ داستان‏هاى مرگ‏ستيز«ى كه رمانِ پروست را مى‏توان با آن مقايسه كرد، كتاب هزارو يك شب است كه در آن داستان‏ها همان زندگى هستند. قصه بگو وگرنه مى‏ميرى براى راوى پروست چونان براى شهرزاد يك امر حياتى است. »با قرار دادن جملات از پس يكديگر، حكم مرگ يك انسان براى چند صباحى جابه‏جا مى‏شود و پايان كار به تعويق مى‏افتد.«
فرهنگ يهودى - مسيحى بر اساس يك روايت و به صورت خطى مستقيم در زمان بنيان گذارده شده است. اين روايت از نقطه آغاز آفرينش تا رستگارى نهايى )در مورد مسيحيت( از درون تاريخ حركت مى‏كند و چشم به سوى سرانجامى موعود دارد، مرحله‏اى كه در آن زمان و مرگ معدوم مى‏شوند. رمان‏هاى بزرگ فرهنگ غرب، از دون كيشوت گرفته تا جنگ و صلح و از موبى ديك تا دكتر فاوست در سايه اين داستان ساخته شده‏اند. افراد از وقايع تاريخى به منزله آغازها و پايان‏ها به هيجان مى‏آيند. تفاوت عمده‏اى هست ميان اين دوران‏هاى عظيم تاريخى و قصه‏هاى كوچكى كه مانند هدايايى دست به دست مى‏گردند.
داستان سرايانى چون كالوينو و شهرزاد مى‏توانند به خوانندگان و شنوندگان، آغازهاى بى‏شمارى را عرضه كنند، مثل توهمى از پايان‏ناپذيرى، رمان‏نويس خيالى كالوينو مى‏نشيند و به كارتون اسنوپى خيره مى‏شود، در حالى كه پشت يك ماشين تحرير نشسته است و جمله اول داستان دوار، طولانى و ملال‏آورى را اين چنين تايپ كرده است: »شبى تاريك و توفانى بود.« هم كارتون‏ها و هم سريال‏هاى تلويزيونى، اقتباسى از قصه‏هاى شهرزادند، و فضاهايى كه در آن مرگ‏ها و پايان‏ها و در مورد چارلى براون، شخصيت معروف كارتونى، سن و سال او نيز، تا آينده‏اى بى‏نهايت به كنارى نهاده مى‏شوند.
مدرنيسم با ديدگاه‏هاى مذهبى گونه، كه از لحظه‏هاى بى‏زمان داشت، از زمان گريخت و بى‏نهايت‏هايى را تصوير كرد كه هميشه به نظر من باورناپذير آمده‏اند، چون قادر به ارائه هيچ چيز عليه ترس و مرگ نيستند؛ اما ترفندهاى كوچكِ موجود در قصه‏هاى ظريف و خوش پرداخت و رضايت خاطر ساده‏اى كه از كنجكاوى قِصَوى آنها نصيب مى‏شود، در مقابله با مرگ قرار مى‏گيرند. رمان نويس رمانتيك جرج هِيِر تعدادى از نامه‏هاى طرفدارانش را حفظ كرده بود كه من دو تاى آنها را ديده‏ام. يكى از نامه‏ها از طرف مردى بود كه يكى از شخصيت‏هاى كمدى داستان هِيِر يعنى مرد ژيگولويى كه او را روى چرخ دستى براى يك عمل جراحى خطرناك مى‏بردند باعث خنده بسيار او شده بود، و نامه ديگر از طرف يك زن لهستانى بود كه در دوران اسارت در جنگ، هم‏بندان خود را با از بر خواندن يكى از رمان‏هاى هِيِر، شب به شب زنده نگه داشته بود.
در جريان بمباران سارايِوو در سال 1994، گروهى از كاركنان تأتر آمستردام قصه‏هايى را از نويسندگان گوناگون اروپايى برگزيدند تا هر جمعه به صورت همزمان در تأترهاى سارايِوو و در سرار اروپا، تا زمانى كه جنگ پايان بگيرد با صداى بلند خوانده شوند. اين برنامه، قصه گويى را در مقابل تخريب قرار داد، يعنى زندگى تخيلى را در مقابل مرگ واقعى. برنامه‏اى كه اگرچه از پشت سر نگاهش به هزار و يك شب بود و از پيش‏روى به هزاره بعد. آن را شهرزاد 2001 ناميدند.


در همين زمينه