ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
انتظار ( یازده دقیقه از آخرین لحظات زندگی قاضی مقدس )



من معذور بودم و مأمور، حالا هم معذورم و هم مغضوب، هر چند به شهادت همین فرشته ای که روی شانهء راستم نشسته است، بی گناهم، و کاری در زندگی نکرده ام جز آنچه که از روز اول برایم مقدر کرده بودند.
می دانم که وقتی به انتهای این خیابان برسم، سر چهارراه چراغ قرمز می شود و من توقف خواهم کرد. آنگاه از میان اتوموبیل ها ناگهان یک موتورسیکلت پیدا خواهد شد، و مرد مسلحی که ترک موتورسوار نشسته است، مرا به گلوله خواهد بست که ساعتی بعد عکس نعشم، همراه با مشروح این خبر در روزنامه ها و خبرنامه ها انتشار یابد.
اینها را می دانم و با این حال کاری از دستم برنمی آید. من از هیچکس گلایه ای ندارم – حتی از فرشته ای که سر شانه ام نشسته، و در چهل و هفت سال گذشته، در فاصلهء میان نوشتن شرح اعمالم، در هر فرصت روی شانه ام ریده است.
نزدیک به پنجاه سال است که با بوی گند و گه فرشته ها زندگی کرده ام. این بو، بخشی از زندگی ام بوده، و تا لحظه ای که سر چهارراه بعدی بمیرم با من خواهد بود.
من اینها را می دانم، چون همانطور که از لحظهء تولد تا امروز را به یاد دارم، از آینده هم مطلعم. این آگاهی، این تسلط، این اشراف با من به دنیا آمده است و با من هم از دنیا خواهد رفت.
کنار خیابان توقف می کنم. بله. من هم می ترسم. از مرگ، از نیستی، از توقف می ترسم، هر چند که مرگ از زندگی کردن با بوی گند و کثافتی که از روی شانه هام بلند می شود و شامه ام را پر می کند بهتر است.
هیچکس نمی داند، هیچکدام از شماها در این مدت به این حقیقت پی نبردید که شانه های قاضی و قاضی الاقضات شهر شما بوی کثافت می دهد. زنم، بچه هام، مرحوم پدرم، برادران و خواهرانم هم از این حقیقت بی خبرند. تنها مادرم اطلاع دارد. مادر معلول و بیچاره ام که از وقتی سکته کرده، گوشهء اتاق رو به قبله افتاده، و به یک جای دور نگاه می کند. انگار که در آنجا حضرت ملک الموت به انتظار ایستاده است. همانطور که در انتهای این خیابان، سر چهارراه بعدی، میان رهگذران با قبا و ردای سیاهش به انتظار ایستاده تا من از راه برسم و هدف گلولهء آن دو جوان موتورسوار قرار بگیرم تا بتواند جانم را از من بستاند و مرا از این بو برهاند.
این یک بازی است: تا وقتی که اینجا ایستاده ام، زمان متوقف می ماند. همین که راه بیفتم، عقربه های زمان هم به حرکت درمی آیند. می توانم تا ابد در سکوت و سکون، در همین وضع بمانم. اما صبر ندارم. طاقت شنیدن این بو را ندارم.
پنجاه سال پیش بدبختی ام شروع شد. همان وقت هم بود که سرنوشتم رقم خورد. من در زهدان مادرم در مایعات وجود او آرمیده بودم. همه جا گرم بود، و احساس آرامش و امنیت می کردم. بنا بود دو هفتهء بعدش به دنیا بیایم. مادرم اما تب کرد. درد زایمان او را گرفت. ما در قم بودیم. پدرم از سادات شهر بود. آبرو داشت، اما دستش خالی بود. تازه ازدواج کرده بود، و من اولین فرزندش بودم، و از خون ِ آلودهء مادرم تغذیه می کردم، و هر چند در آرامش محض بودم، اما من هم تب داشتم، و از تب گاهی بی تاب می شدم،دست و پا می زدم و مادرم را بی تاب می کردم. پدرم با یک قابله به بالین مادرم آمد. بستر زن زائو را انداخته بودند در تنها اتاق آبرومند خانهء پدری که آفتاب گیر بود و دلوازتر از اتاق های دیگر بود. زن های محل، همهء آن خانم خانم باجی هایی که در همسایگی ما زندگی می کردند، به بالین مادرم آمده بودند. حضرت ملک الموت هم در بالین مادرم بود، و سر او را میان دستهایش گرفته بود و در گوش او ورد می خواند. مادرم از درد، و شاید هم از ترس جیغ می کشید، اما نا نداشت که مرا بزایاند. من تقلا می کردم تا راهی از آن دهلیزهای تنگ و تاریک به نشیمن آفتابگیر خانهء پدر باز کنم. تا حدی هم موفق شده بودم. اما متأسفانه بند ناف، مثل طناب داری که به حکم من به گردن محکومان می آویختند دور سرم پیچیده بود. نفسم بالا نمی آمد. با این حال راه بازگشت به رویم بسته بود. فقط می توانستم تقلا کنم با این امید که سرم به دست قابله برسد.
دست های قابله گوشتالود بود. سرم را گرفته بود و می کشید، و مادرم که از حال رفته بود، از درد می نالید. من ترسیده بودم. از این همه تقلا خسته بودم. برای همین سرم که بیرون آمد، ریدم، و وقتی که قابله مرا کاملا بیرون کشید، و مرا سر دست بلند کرد تا یکی از خانم باجی های محل بند ناف را از دور گردنم باز کند، به لباس او هم ریدم. قابله با دست به پشتم کوبید، و من از اثر آن ضربه نفسم بالا آمد و از درد، و از نور، و از آن هیاهو که در اتاق بود گریه کردم.
زندگیم همواره با تقلا، و با درد توأم بوده است. هر جا که رفته ام، به هر کس که رسیده ام، به زندگی او تر زده ام.
به بستر مادرم که می روم، از وحشت جیغ می زند. صدای او شنیده نمی شود. صدای او در چهره اش که از دیدن من، از درد و از رنج و از تأسف منقبض می شود، بازتاب پیدا می کند. بعد از من روی برمی گرداند، و با تمنا به حضرت ملک الموت نگاه می کند. انگار از او می پرسد: بی شرف، آیا کافی نیست؟
من به فرشتهء سر شانهء راستم نگاه می کنم. تنبانش را تا روی زانو پایین کشیده، سر شانه ام چندک زده، نامهء اعمالم مقابل او گشوده، و در حالی که ته مداد را به دندان می گزد، روی شانه ام می ریند.
نه. دیگر طاقت ندارم. دنده را چاق می کنم، و پایم را روی گاز می گذارم. بعد ناگهان همه جا از نو پر از هیاهو، و آمد و شد و زندگی می شود.
سر چهار راه که می رسم، چشم در چشم ملک الموت می دوزم که به رویم لبخند می زند. به آینه که نگاه می کنم، یک موتورسوار را می بینم که ناگهان از میان اتوموبیل ها پیداش می شود. مردی مسلح ترک او نشسته است. سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم و منتظر می مانم.

حسين نوش آذر


در همين زمينه