ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
درباره بهاره خليقی - گيلماخ (مشکل ِ ارتباط از پشت پرده)




یک نوشتهء سکسی فلسفی، در یک متن سادیستی، مازوخیستی

آقای بهمن فرسی در نمایشنامه ای که اخیراً در نوزدهمین دفتر «نامهء کانون» انتشار داده، با یک ترفند زیبا پنجاه سالگی و هفتادسالگی تنها شخص نمایش را در چندین پرده روی صحنه به نمایش گذاشته است. تلخی ِ و نیش زبان فرسی از ناکامی و نامرادی این شخص پس از بیست و پنج سال زیستن در لندن حکایت ها دارد – از این دست:
(...) در باقی امور، همیشه بازی رو بزرگ، زیاد، رقم درشت شروع می کنه، اما به تخته که می رسن، تاس که به دست می گیرن، تعارف قلابی دویم شون هم اینه که: کم؟ (...) تعارف قلابی اول اینه که آقای من تاس برداشته ن تا همدیگر را ششدر کنن، کشته بدن و کشته بگیرن.

پس از خواندن این نمایشنامه بیست و دو سالگیم را مقابل چهل و دوسالگیم گذاشتم. هر چند از آن تلخی ِ نشانی ندیدم، اما از خشمی که در خودم یافتم، تعجب کردم. از خودم پرسیدم خوشبینی و خوش خیالی آن سال ها کجا رفت؟ اعتماد آن سال ها کو؟ کجاست آن شور به ارتباط داشتن با دیگران؟ چرا خلوت امروز را به شور آن روزها به ارتباط ترجیح می دهی؟ یعنی تاس می ریزیم که کشته بدهیم و کشته بگیریم؟
وقتی «سنگ» را با دوستانم منتشر می کردم، روزی نبود که یا از طریق نامه یا با تلفن و فاکس با هم و با دیگران در ارتباط نباشم. از این رهگذر دوستی های پایداری به جای مانده است. نامردمی هم البته بود و هست و خواهد بود. زیرا نامردمی در قاموس اجتماع است. نامردمی اجتماع را تحمل پذیر می کند. نامردمی از کسالت زندگی روزانه می کاهد. آدمی زاده به اعتبار نامردمی ها دلیلی پیدا می کند برای بودن. اما چرا پس از بیست سال، نامردمی ها تا این حد بزرگ به نظر می رسد که آن دوستی ها را تحت الشعاع قرار می دهد؟
اولین نوشته ام در شبکهء اینترنت دربارهء برهنگی بود در مفهوم برهنه نوشتن، بی پرده قلم زدن در حضور جمع و وحشت از زندگی بی حریم و افتادن به ورطهء خشونت کلامی در یک دنیای مجازی که انسان به انسان از پشت پرده نگاه می کند.
چند سالی گذشت. فرصت هایی تازه به دست آمد. فرصت های یافته از دست رفت. سودای ماندگاری به آرزوی روزآمد بودن برخی ها بدل شد. فضا وسعت یافت. همگنان خود را در دسترس همگنان قرار دادند. نقاط اتکا، تکیه گاه هایی که می توانستند مرجع قرار گیرند در وسعت حجم ناپدید شدند. فردیت مهم شد، بی آن که به درستی شکل گرفته باشد. میل به روزآمد بودن در برخی ها با میل به تسلط و نمایش تسلط آمیخت، بی آن که اندیشه و زبان همپای آن بپوید. اینترنت در دست برخی ها به عنترنت تبدیل شد، و با این حال همچنان تنها راه ارتباط بود و هست با شما، از پشت یک پردهء ضخیم شیشه ای که گاه غبار می گیرد؛ مثل نگاهی که ناگهان از کثرت دیدن تار بشود؛ مثل چشمی که از کثرت بینایی، بینا نباشد؛ مثل زندگی یک انسان که از شوق به زندگی گاه با خشم، گاه با اندوه، و اغلب با درماندگی بیامیزد که به یادش بیاورد که دستش خالی ست، که او تنها یکی ست از هزاران. تو نمی توانی دنیا را تغییر دهی. تو تنها می توانی خودت را تغییر دهی.
کی بود؟ دو سال پیش بود انگار. یکی از گیلان نامه ای داد. دعوت به همکاری کرد. در یک نگاه دیدم سخن از درویشی ست. دیدم بحث پیشینه در میان است. دیدم من پیشینه و تاریخم را پشت سر گذاشته ام. پاسخ ندادم، غافل از آن که بی اعتنایی آن روز، روزی به کینهء تخم و ترکهء بی پدر همان درویش تبدیل می شود. شد؟ نمی دانم؟ از کجا بدانم؟ مگر من آن درویش گیلانی را می شناسم؟ من تا امروز تنها یک بار در رشت بوده ام. چه تصادفی واقعاً. تعریف می کنم: هفده سالم بود. جنگ تازه شروع شده بود. تازه یک ژیان زرد رنگ خریده بودم. پیش از اعزام به خدمت گفتم سفری کنم. رفتم به رشت. در یک مسافرخانه اتاقی گرفتم. شب، چراغ را که روشن کردم، بوی گه بلند شد. دیدم کسی در حباب چراغ ریده است. باور کن درست کلمه به کلمهء همین اتفاق افتاد. چه تصادفی واقعاً. سال ها گذشته است از آن روز که هفده ساله بودم، با این حال کسی باز از رشت در جباب چراغ ما رید. معلوم شد خانمی ست. نوشتم: خانم محترم. این کار درست نبود. گفت: من یک سوال دارم از شما. آیا این درست است که شما خیال می کنید این اتاق تنها در انحصار و اختیار شما باشد؟ گفتم: خانم محترم. این حباب را بردار، تمیز کن. بگذار سر جایش. من وقت و حوصلهء بحث کردن ندارم. فرداش شوهرش آمد. با هیاهو. با داد و قال بسیار، احتمالا به قصد خودنمایی در نزد خانمی که او بود. تعجب کردم. خانم! تو ریدی توی حباب من. می روی شوهرت را خبر می کنی؟ مگر تو شخصیت نداری؟ مگر تو عکس ات را به دیوار قاب نکرده ای که من فلان کس ام؟ من دارم با تو حرف می زنم. توی حباب ریدی، بوی گهت تمام اتاقم را برداشت، حالا چرا این قدر وجود و زنیت در تو نیست که گهی را که زده ای خودت جمع کنی؟
غافل از آن که طرف تاس برداشته است که ما را ششدر کند. مردک نمی فهمد که آدمی زاده اصولا ششدر به دنیا می آید. مات به دنیا می آید که مبهوت از دنیا برود. بماند. گفت: تو نمی فهمی. ما ریدیم توی حباب که ریدیم. کسی هم نمی تواند برای ما تکلیف تعیین کند. نوشتم: تو، پدر جان، اصلاً لیاقت نداری که تحقیر و توهین ات کنند. با آن نثر و زبان آشفته. فکر آشفته. والخ. زنت رید، جهنم. شر کم. مزخرفاتی نوشت. از جمله: من و امثال من ادبیات ایران را بین خودمان تقسیم کرده ایم. از جمله او خوشگل و جوان و خوش کیر است و من که پیرم به او غبن دارم. والخ. عصبانی شدم. فکرش را بکن. زن طرف توی حباب چراغ خانه ات بریند. بعد شوهرش هر چه از دهنش درآید به تو بگوید. خانم می رود نوشته ام را از ب بسم الله تا تای تمت کپی می کند، با یک عملیات نبوغ آمیز این ها را می چسباند توی یک متن دیگر و می گذارد آنجاش که اتفاقاً آن قدر گشاد نیست که اینجور چیزها درش گم بشود، بعد ادعا کند چیزی، حرفی، فکری برای گفتن دارد. آیا این همان ریدن توی حباب چراغ دیگران نیست؟ خوبی این ماجرا این بود که مردک عکس آبجیش را هم گذاشته است توی آن گل و گشادی آنجا. یعنی اگر بخواهیم با منطق داستان پیش برویم، اینطور بود که مثلا، مردک تیزی برداشته بود، آبجیش را با خود آورده بود، و عربده کشی می کرد و سوت بلبلی می زد. یعنی باور کن هر آشغالی که می فرستاد، با فایلی می فرستاد که اسمش سوت بلبلی بود، آن هم با علامت تأکید که بعنی خوب توجه کن. من لاتم. پی اچ دی دارم، از یالغوزآباد در رشتهء گه شناسی، این هم آبجیم. سوت هم می زنم. اینجا هم رشت است، صدای ایران. خواهرش، معصومه خانم، به چشم خواهری بد چیزی نبود. زنش اما، خب، اگر عادت نداشت به ریدن در حباب چراغ خانهء مردم، او هم می توانست با کمی اغماض برای یک آدم زن ندیده جالب باشد. بیین: اینها همان ورطه ای ست که من در خودم سراغ دارم. اینها همان هفده سالگی من است که روبرویم نشسته است. اینها همان نوجوان هفده سالهء خشمگین است که بی قدر می شود و بی قدر می کند که بتواند زنده بماند؛ و همینطور من با آبجی این آدم وررفتم و او ننه ما را در استخر گائید و توی چشم های مادر من جلق زد و او را از کون کرد و ما را زایاند و من باور کن خنده ام گرفته بود از بازیگوشی آن هفده ساله ای که انگشت اولش را گذاشته بود روی آن دگمهء به نم نشستهء چاچول ِ خواهر ِ پسر تیزی به دست یک درویش گیلانی، با آن زنی که عادت داشت در حباب چراغ خانهء مردم بریند و از چیزی رنج می برد که بعداً به فراست دریافتم که کاهش ِ دردش گویا تنها از طریق حربهء کارآمد کنیز و کدو برآید. تا به خود آمدم دیدم اینها دارند لذت می برند. ماجرا اینطور بود که من متنی نوشتم و برای این مردک و برای زنش فرستادم. این جوری که راوی داستان با خدنگی راست قامت به زنش و خواهرش زحمت می داد. و در همان حال مردک ایستاده بود و از پشت پرده نگاه می کرد، و هر چند از پشت پرده فریاد می کرد و بد و بیراه می گفت، اما لذت می برد. فکر می کنم، یعنی مطمئنم، یقین دارم، قسم می خورم که هرگز در زندگی، پیش از این و پس از این هم کسی چنان به آن دوشیزه و این بانوی غمگین اما ترکمون گرفته زحمت نخواهد داد. بعد از این ماجراهای هیجان انگیز، اما وقت گیر از آن جوان هفده ساله شرمم آمد. یعنی چی؟ این چه رابطه ای ست؟ گیرم مردک این قدر احمق، تو چرا به حماقت او مبتلا می شوی، آقا؟ گیرم زندگی بی حریم؟ تو چرا به حریم دیگران وارد می شوی؟ چیزکی نوشتم با علم بر این که آن درویش گیلانی باطل السحر حقارتش را جستجو می کند. با علم بر این که این مرد گویا اصلا می خواست شاید ما را روی آن خانم محترم بکشاند که عادت داشت از روی دلتنگی در حباب چراغ خانهء مردم تر بزند. بعد دیدم طرف نامه نوشت که من آن نوشتهء مهربان ات را چسباندم سر در خانه ام و در آن نوشته گفتم: حسین نوش آذر اول خواهر مرا گائید. بعد زن مرا که عادت داشت در حباب چراغ خانهء مردم بریند گائید. بعد از من که خیلی لاتم و پسر یک درویش گیلانی هستم، این هم خواهرم، این هم زنم است عذرخواهی کرد. این مردک در آخرین نامه اش نوشته بود: بزرگان سیه مهره بازی کنند. من هم می گویم: بله. آقا. شما ما را ششدر کردید. از اول تاس بریزیم؟

عكس سارق با نام و نشان با همين وضع توسرى خورده از زير گهماغ تازه بلند شده اى كه مى بينيد - خسته خيس به عرق نشسته همان موقع ها كه توى حباب ما مى خواست بريند اما هنوز نريده بود يا ريده بود اما بوش هنوز بلند نشده بود




در همين زمينه