داستان تعليق حس داستان بلاواسطگى است و به دليل خصلت بلاوسطگى اش مى تواند ادبيات معاصر فارسى را از بحران معناسازى و مبهم بافى از طريق نشانه سازى توسط نويسنده و تفسير نشانه ها توسط منتقد نجات دهد
ساختن موقعيت. به يك معنا، داستان هاى او تلفيقى ست از داستان موقعيت و داستان مبتنى بر تعليق حس.
لادن ميرفتاح با
"رخشنده" نشان مى دهد كه با چم و خم داستان مبتنى بر تعليق حس خوب آشناست. "رخشنده" در اين عرصه يك داستان نمونه است و نشانه ايست از تسلط نويسنده بر ساز و كار ايجاد و انتقال حس در داستان. پيرنگ در اين داستان بر محور بازآفرينى كاركرد ذهنيت روايتگر متمول داستان شكل مى گيرد. ناگزير "رخشنده" در نقش يك خدمتكار در ذهن راوى چندان برجسته نمى تواند باشد. با اين حال بدبختى و درماندگى اين زن كه تنها در يك گفت و گوى موثر به خواننده القا مى شود، حس ترحم را در روايتگر برمى انگيزد. از آن پس همه چيز بر محور اين حس و تلاش در انتقال آن به خواننده اتفاق مى افتد. اگر اين تعريف را بپذيريم كه:
داستان مبتنى بر تعليق حس، داستان انتقال يك حس از روايتگر داستان به خواننده است، آن گاه به اين نتيجه مى رسيم كه "لذت از متن" به
توانايى خواننده از درك حس بستگى دارد. ( توانايى بازتاب يا Reflexionsfähigkeit ) براى درك اين نوع داستان تعبير نشانه ها مهم نيست. حتى پيرنگ داستان هم چندان اهميتى ندارد. شخصيت هاى فرعى و اصلى و كشش و كوشش آنها با هم، و صحنه آرايى ها، همه يكسر در خدمت انتقال يك حس قرار مى گيرد. از اين نظر وظيفه منتقد و خواننده تنها اين نيست كه با تامل در يك موقعيت فلسفى يا تامل در مجموعه اى از رويدادها و تعبير نشانه ها به جهان داستان و نويسنده اش راه يابد. وظيفهء خواننده بيش از همه تامل در عواطف و احساساتش است كه توسط آن حس تعليق يافته در جهان داستان از نو در او برانگيخته مى شود. به همين جهت اين نوع داستان خواننده را به ناهشيار خود و به مجموعه رخدادهاى هراس انگيز كه "از ياد برده" است، نزديك مى كند. به همين دليل داستان مبتنى بر تعليق حس برانگيزاننده و بيداركنندهء عواطف خفته است. (برخلاف داستان موقعيت كه آدمى را به فكر وامى دارد، يا داستان حادثه كه آدمى را سرگرم مى كند) آن عاطفه و حس اغلب منفى كه در داستان تعليق مى يابد، ناگهان خواننده را به عواطف منفى خود نزديك مى كند. داستان مبتنى بر تعليق حس از اين نظر داستان تامل در خود است و ما را مى رساند به نوعى از اشراف بر خود. ديناميسم رابطه اى كه ميان خوانندهء داستان و داستان نويس شكل مى گيرد از اين نظر جالب است كه نويسنده براى ارتباط گرفتن با خوانندهء داستان بيش از آن كه به دانش خواننده و توانايى او از درك زيباشناسى هنر داستان نويسى محتاج باشد، به آمادگى او براى پذيرش آن حس منفى نيازمند است. دقيقا به همين دليل ممكن است داستان مبتنى بر تعليق حس، ما را از منتقد نجات دهد. داستان بلاواسطگى است و به دليل خصلت بلاوسطگى اش مى تواند ادبيات معاصر فارسى را از بحران معناسازى و مبهم بافى از طريق نشانه سازى توسط نويسنده و تفسير نشانه ها توسط منتقد نجات دهد.
خدمتكار
در ادبيات معاصر ايران خانم
مهشيد اميرشاهى اولين نويسنده اى بود كه در قلمرو ادبيات شهرى به خدمتكار و جايگاه خدمتكار در ساختار خانواده هاى مرفه شهرى پرداخت. "فخرى" در داستان بلند شازده احتجاب نمونهء ديگرى است از حضور خدمتكار در ادبيات معاصر ايران. در داستان "از روزگار رفته حكايت" نوشتهء
ابراهيم گلستان خدمتكار مرد از شخصيت هاى كليدى داستان است. در ادبيات پرفروش و عاميانه از بامداد خمار بايد ياد كرد كه اصولا بر محور مضمون خدمتكار اتفاق مى افتد.
"خدمتكار" در روانشناسى
فرويد از نظر عاطفى مى تواند جايگزين "مادر" و "پدر" باشد. فرويد در خاطراتش از كودكى به بانويى خدمتكار اشاره دارد به نام ماتيلد. زيگموند كوچك مى توانست به آغوش پرمهر او پناه آورد و غيبت مادر را فراموش كند. رمان دده قدم خير، دومين رمان از مجموعه رمان هاى ادوارى مادران و دختران نوشتهء خانم اميرشاهى را مى توان از اين منظر خواند و بررسيد.
خدمتكار در آثار خانم اميرشاهى اصولا سامان بخش و نظم دهندهء شالودهء خانوادهء سنتى ايرانى است. خدمتكار در فرهنگ ما ـ به تعبير خانم اميرشاهى ـ تنها يك بردهء زرخريد و يا يك كارگر روزمرد نيست. جزوى از خانوادهء ايرانى است و خانواده نسبت به او خود را هم از نظر مادى و هم از نظر عاطفى ملزم مى داند. داستان در گرگاه سنت و تجدد و با تاكيد بر آشفتگى سامان خانوادهء سنتى روايت مى شود. در گذار از خانوادهء سنتى به خانوادهء شهرى است كه خدمتكار در حد يك كلفت يا نوكر روزمرد تقليل مى يابد و فاجعه مى آفريند. "از روزگار رفته حكايت" نوشتهء ابراهيم گلستان حكايت فاجعه آميز اين گذار است از منظر يك كودك.
"رخشنده" هم خدمتكار است و رابطهء "رخشنده" با روايتگر داستان ابتدا بيش از آن كه از ترحم نشان داشته باشد از رابطهء يك ارباب با كلفتش نشان دارد. رابطه اى است نابرابر و با فاصله و به تبع غيرعاطفى. اما به تدريج، ذهن راوى با ديدن درماندگى اين زن از فكر مادربزرگ و زيبايى هاى طبيعت متوجه رخشنده مى شود و بدين ترتيب حس ترحم در داستان شكل مى گيرد. "مادربزرگ" يك شخصيت فرعى است. بدون شكل گيرى حس ترحم، حضور او در پيرنگ بى معنى و حتى زائد است. منتهى اين امكان وجود دارد كه راوى با ديدن درماندگى رخشنده به او ترحم مى كند و به دليل به وجود آمدن اين حس در او از فكر مادربزرگ غافل مى شود. غفلت از مادربزرگ از نظر روانشناختى شخصيت راوى افشاگر است. راوى با ترحم كردن به "رخشنده" از درماندگى خود غافل مى شود و در نتيجه همچنان مى تواند مسلط و برتر جلوه كند. بدون بدبختى رخشنده ـ در همان پيرنگ ـ ناگزير مادربزرگ نمودى برجسته تر مى يافت و به تبع، مسير داستان به كل تغيير مى كرد. براى مثال ما به رابطهء راوى با مادربزرگ و حد درماندگى او و به عواطف منفى او در اين رابطه پى مى برديم. اين داستان ديگرى است كه به اعتبار حضور رخشنده تعريف نمى شود. غياب اين واقعه در پيرنگ مهم نيست. مهم اين است كه در مثلت راوى ـ مادربزرگ ـ رخشنده، راوى به واسطهء شكل گيرى حس ترحم به تصور تسلط بر خود مى رسد.
چنانچه "رخشنده" را از نظر جايگاه خدمتكار در خانوادهء شهرى پس از انقلاب با دو داستان "عروسى عباس خان" از خانم اميرشاهى و "از روزگار رفته حكايت" از ابراهيم گلستان مقايسه كنيم، به نتايج جامعه شناختى هم مى توانيم برسيم. عدالت اجتماعى در ايران يك پروژه نامتحقق است. زيرا در فاصلهء دو انقلاب مشروطه و انقلاب بهمن 57 نه آن ساختارهاى سنتى كه در "عروسى عباس خان" سراغ داريم عمل مى كند و نه دولت توانسته است، تعهدات اشرافيت حاكم در عهد قاجار نسبت به رعايا را به عهده بگيرد. نشانه هاى اين بحران را در " از روزگار رفته حكايت" نوشتهء ابراهيم گلستان مى بينيم. راوى داستان كه كودكى است خردسال از نظر عاطفى به خدمتكار پير شيرازى سخت دلبسته است. دز حالى كه در "رخشنده" هيچ گونه پيوندى ميان صاحبخانه و كلفت وجود ندارد. تنها بدبختى و درماندگى است كه اين دو را لحظه اى به هم نزديك مى كند. حس ترحم هم اتفاقا بر پايهء همين رابطهء نابرابر و ناعادلانه شكل مى گيرد، بدون آن كه بنيادهاى بى عدالتى با لحنى پرخاش گونه (مانند از روزگار رفته حكايت نوشتهء گلستان) يا با لحنى مهربان (مانند دده قدم خير از مهشيد اميرشاهى) زير سوال برود. در پايان بندى زيباى داستان اين احتمال وجود دارد كه راوى متمول به دنياى رخشندهء خدمتكار و درگيرى هاى او نزديك شود. تا اين اتفاق نيفتد، به دليل فاصلهء طبقاتى و نبود عدالت اجتماعى اين داستان نيز مانند زندگى ما كامل نيست. در همان حال اگر زندگى ما كامل باشد، دليلى براى روايت چنين داستانى وجود ندارد.
استفاده از اين نقد بدون اجازهء كتبى حسين نوش آذر در مطبوعات چاپى ممنوع است
رخشنده نوشتهء لادن ميرفتاح اولين بار در "با شما نيستم" منتشر شد. انتشار مجدد اين داستان در مطبوعات چاپى و غيرچاپى منوط است به اجازهء كتبى نويسنده
رخشنده نوشتهء لادن ميرفتاح در نشانى زير منتشر شده است:
http://www.hylit.net/ba/more/P459_0_2_0/