ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
سه حکايت از حکايت های بهلول





ابووهاب بن عمرو متخلص به بهلول به سال 806 ميلادی در کوفه به دنيا آمد و در روزگار هارون الرشيد ـ از خلفای سختگير و مستبد عباسی زيست. امام موسی کاظم در همان زمان در کوفه زندگی می کرد و به روايت مورخان شيعه هارون از او وحشت داشت و او را خطری برای حکومت خود می پنداشت. پس مجلسی آراست و دانشمندان و خردمندان و از جمله بهلول را فراخواند و در اين مجلس امام موسی کاظم را به شورشگری متهم کرد و از حاضران خواست که حکم قتل او را صادر کنند. بهلول و دو تن ديگر سر باز زدند از فرمان خليفه؛ و امام موسی کاظم که چنين ديد به بهلول حکم کرد که خود را به ديوانگی بزند. می گويند بهلول عالم بود و ديوانه نبود و جنون در واقع نقاب بود و گريزگاه بود از آن مهلکه. می گويند در روزگار هارون مخالفان سه راه در پيش داشتند: جلای وطن. جمل (در مفهوم کوه و سر به کوه و بيابان گذاشتن) و جنون. بهلول جنون را به جلای وطن و آوارگی ترجيح داد و در کوفه ماند و چون ديوانه بود يا خود را به ديوانگی زده بود و به ديوانگی اشتهار داشت آزار نديد. پيش از آن اما بهلول از متنفذان و متمولان کوفه به شمار می آمد. اما ديری نپاييد که از آن همه ثروت و نفوذ اجتماعی چيزی باقی نماند و فقير شد و حتی روايت می کنند که با لباسی ژنده و پاره مانند گدايان در محله های کوفه سرگردان بود. هر چه بود، اين را قطعا می دانيم که مردی بود خوش سخن و طناز و در پاسخ درنمی ماند. از حاضرجوابی او حکايت ها روايت می کنند. همه به طنز. پس با اين تفاصيل می بينيم ابووهاب در کانون استبداد و انشقاق و دوگانگی زيست و چون زندگی در آن شرايط برای او ممکن نبود و چون مجبور بود انتخاب کند، جنون را برگزيد و با طنز و زبانی گزنده سختی زندگی را برای خود آسان کرد و توانست بار هستی را بر دوش کشد و از اين نظر بهلول در اين مفهوم حتی معاصر زمانهء ماست و راهی که او رفت، همچنان رهروان بسيار دارد.
می گويند روزی مردی گندم بار الاغ خود کرد و به در خانهء بهلول که رسيد، پای الاغ لنگيد و الاغ زمين خورد و بار بر زمين ماند. مرد در خانهء بهلول را زد و از او خواست که الاغش را به امانت به او واگذارد تا بار بر زمين نماند. بهلول با خود عهد کرده بود که الاغ خود را به کسی به امانت ندهد. چون پيش تر خيانت ديده بود در امانت، يا بر فرض از الاغش بار زياد کشيده بودند. گفت: الاغ ندارم و در همان لحظه صدای عر عر الاغش از طويله آمد. مرد گفت: صدای عرعر الاغت را مگر نمی شنوی که چنين دروغ می گويی؟ بهلول گفت: رفيق! ما پنجاه سال است که همديگر را می شناسيم. تو به حرف من گوش نمی دهی. به صدای عر عر الاغم گوش می دهی احمق! و جز اينها که البته مهم نيست و چه بسا حتی افسانه باشد. مهم اين است که ابووهاب بر قدرت به شيوهء خود شوريد. چون در غير اينصورت می بايست به خود دروغ بگويد و در پوشش واقع گرايی و مصلحت انديشی عمری را به دوگانگی بگذراند. او تن نداد به اين خفت. جلای وطن نکرد و سر به کوه و بيابان هم نگذاشت. ديوانه شد. متاسفانه از زمان هارون تا اين لحظه مناسبات ميان فرد و قدرت دگرگون نشده است. حسب حال اين مرد از اين نظر اهميت دارد.


هارون مجلسی آراسته بود و فيلسوفی از فلاسفهء يونان نيز در آن مجلس حضور داشت. بهلول و دو تن از يارانش وارد شدند. خردمند يونانی سخن می گفت در آن مجلس که ناگاه بهلول در آن ميان از او پرسيد: کار شما چيست؟ خردمند يونانی می دانست که بهلول ديوانه است و بر آن بود تا ديوانگی او را عيان کند. گفت: من فيلسوفم و کارم اين است که اگر عقل از سر کسی بپرد، عقل را به او بازگردانم. بهلول گفت: با اين سخنان عقل از سر کسی مپران که بعد مجبور شوی بازش گردانی.



می گويند روزی هارون الرشيد طعام فرستاد برای بهلول. به بهلول گفتند: بخور! خليفه فرستاده است. بهلول ظرف غذا را مقابل سگی گذاشت که از گرسنگی پارس می کرد. گفتند: چرا اين غذای لذيذ را که خليفه فرستاده است از برای تو، می گذاری جلو سگ؟ گفت: خاموش باشيد که اگر سگ بشنود اين طعام را خليفه فرستاده است، لب نخواهد زد به آن.


می گويند روزی مردی از بازرگانان کوفه از بهلول پرسيد: شيخ! به نظرت من چه بخرم که با فروش آن سودی زياد عايدم شود؟
بهلول گفت: آهن و پنبه.
بازرگان آهن و پنبه خريد و انبار کرد و در موقع مناسب فروخت و سودی فراوان برد. گفت: ای بهلول ديوانه! به پند تو عمل کردم و فراوان سود بردم. بگو اين بار چه بخرم؟
بهلول گفت: پياز و هندوانه
بازرگان پياز و هندوانه خريد و انبار کرد و گنديد و فراوان زيان ديد. گفت: به پند تو عمل کردم، زيان ديدم. چرا؟
گفت: دفعه اول که نزد من آمدی مرا شيخ خواندی. گمان کردم که عقلم را پسنديدی. بار دوم اما مرا ديوانه خواندی گمان کردم جنونم را می پسندی.
بازرگان شرمگين شد و به رنج بهلول پی برد.


(حکايت ها را به نقل از حافظه آوردم.يعنی مستند نيست)





:: ساغر:: نوشتهء ساغر قهرمان



دوست ناديده ام، خانم ارغوان از لحن من در پرداختن به فرهنگ لوطی گری رنجيده بودند. من از ايشان پوزش می خواهم. قصد من مطلقا اين نبود و نيست که کسی را مسخره کنم. اما، خب، اين هم حقيقتی است که پس از انقلاب بسياری از بچه های جنوب شهر تهران به قدرت رسيدند و زندگی را به کام مردم تلخ کردند. تنها راهش اين است که به ريشهء بيماری بپردازيم و نه به عوارض آن. اعتقاد دارم که اگر خشم اين بر و بچه ها به مجرای درست بيفتد، می تواند کارساز باشد. وگرنه ويرانگر است.





در همين زمينه