ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
يك دختر هزارساله

پريسا بهراملو


آينه ام فقط يك آينه نيست. در آن را كه باز مى كنم به هزار سال پيش مى روم و يك دختر هزارساله را مى بينم.
او در نظر مادر و پدرش فرزندی نمونه و در دانشگاه سرآمد همگان است. از هر انگشتش هنری ميبارد: نقاشی، خطاطی، آشپزی، عکاسی و خياطی. به مرد زود روی خوش نشان نمی دهد و چون نجيب است و سربه راه، مايهء افتخار خويشانش است.
دوستانش فکر می کنند نترس و فداکار است اين دختر هزارساله. فكر مى كنند کليد هر قفلی در نزد اوست و گرهء هر كارى به دست او گشوده مى شود. به ريش خدا و پيغمبر و قانون و غيره ميخندد و اگر بخواهد کاری انجام دهد هيچ چيزجلودارش نيست.
.دردانشگاه دانشجويی مومن ومتعهد است. مقنعه اش را تا نوک دماغش پايين می آورد، با قامتی دو تا به دانشگاه مى آيد و به خانه برمی گردد. نماز و روزه اش ترک نميشود، با جديت و پشتکار درس ميخواند و هميشه از مردهای همکلاسيش بيست قدم فاصله ميگيرد تا دچارگناه نشود. برای معشوقش اما عرق خوری قهار و ملکهء عشق بازيست. کمرباريک و موبلند و طناز است.عاقل است وحواسش به همه چيز هست.
دخترچنان پرجوش وخروش و احساساتيست که گاهی عاشق خدا ميشود، نماز ميخواند و روزه ميگيرد. گاهی اما کمونيست دوآتشه ميشود و سوداى مبارزه برای احقاق حقوق رنجبران را در سرمى پروراند.
چندسال ميگذرد و دختر همچنان مثل بازيگری ماهر که در يک نمايش تك پرده اى چهارنقش متضاد داشته باشد، در صحنهء زندگى زندگيش را بازی ميکند.
ناگهان دختر به حايی که "خارج ازکشور" نام دارد، اما در واقع يک محيط پنجم است پرتاب ميشود.
دختردر اينجا، در اين صحنهء جديد، در اين نمايش تازه مدتی از روى عادت همان چهار نقش تكرارى را بازى مى كند. اما اين صحنه، صحنهء ديگريست. اين محيط، با چهار محيط پيشين تفاوتها دارد. انگار اصلا تماشاگرها هم از جنمى ديگر هستند. انگار اصلا آن صحنه سازى ها و نمايش ها اينجا ديگر خريدار ندارد. اين صحنه انگار تماشاگر ندارد. من در آينه ام نگاه مى كنم و مى بينم اين دختر جوان هزارساله نگران است.
مى گويم: چرا نگرانى؟ از چى نگرانى؟
مى گويد: آذر! احساس مى كنم فريب خورده ام.
مى خواهم دلداريش بدهم. اما مى بينم تصوير او در آينهء من مى شكند. انگار آن دخترجوان مى شكند. مى ترسد. مى ترسم.


در همين زمينه