سه روايت از مرگ يك قهرمان ملى - در نقد تحلیلی مقالهء آل احمد
حسين نوش آذر
اشاره:
فرج سركوهى، سردبير ماهنامهء آدينه در روزگارى كه ما هنوز سالها با گفتمان جامعهء مدنى فاصله داشتيم نامهء شخصى به نام فلاحتى را در آدينه منتشر كرد . در آن روزگار دينخويى و فرهنگ شهادت و فرهنگ حذف و فرهنگ اسطوره مدار تسلط داشت بر فرهنگ فهم و جامعه خردمدار. فرج سركوهى كه از درون با نهضت چپ آشنا بود، با انتشار اين نامه تحولى ايجاد كرد در اذهان. آن باورها ناگهان فروريخت. فلاحتى همان رفيق همراه صمد بهرنگى بود كه پس از بيست سال سكوت روايتى از مرگ صمد بهرنگى به دست داد و نشان داد كه چگونه آل احمد و ساعدى و ديگر نويسندگان "آرش" ويژهء صمد بهرنگى (شهريور 1348) از او يك اسطورهء زمينى و يك قهرمان ملى ساختند و پرداختند. فرج سركوهى با انتشار نامهء فراحتى صمد را از جايگاه اسطوره اى اش فروكشيد، غافل از آن كه در يك جامعهء اسطوره مدار، هرگونه سنجش انتقادى براى شكستن حريم اسطوره به معناى خود را درانداختن با واقعيت هاى تاريخى يك ملت است. اسد بهرنگى، برادر صمد در كتابى به نام "برادرم صمد بهرنگى" بر محور روايت آل احمد از مرگ صمد، روايتى ديگر از مرگ برادر به دست داد با اين قصد كه برادر از دست رفته را به جايگاه اساطيرى خود بركشد. در اين جستار از تحليل متنى كه آل احمد نوشت - و بر محور اين متن اسطورهء صمد ساخته شد - ساز و كار اسطوره سازى بر مبناى كهن الگوى سياوش را نشان خواهم داد و از مقايسهء روايت آل احمد با روايت اسد بهرنگى تناقض ها را آشكار خواهم كرد. تلاش فرج سركوهى ستودنى است و ما دست كم از اين نظر مديون او هستيم و اگر سركوهى فقط همين يك كار را در فرهنگ ما به انجام رسانده بود، جا داشت كه نامش و نام ماهنامهء آدينه ماندگار باشد در تاريخ ما كه هست؛ هم به اعتبار اين تلاش و هم به اعتبار آنچه كه بعدها بر او رفت. آنچه كه در اينجا مى خوانيد تازگى ندارد. گفتنى ها پيش ازين گفته شده است. اما يادآورى آن ضرورى است، به گمانم.
جلال آل احمددر مقاله اى به نام "صمد و افسانهء عوام" كه در هجدهمين شمارهء "آرش" ويژهء صمد بهرنگى در شهريور 1347 انتشار يافت از صمد بهرنگى يك اسطوره ساخت و با زبانى هيجان زده و عاطفى به اسطورهء صمد رسميت بخشيد. ناگفته پيداست كه در جامعهء اسطوره مدار آن زمان نطفهء نهضت چريكى بسته مى شد. در پديدارشناسى نهضت چريكى ايران، پيمان وهاب زاده به ساز و كار اين نهضت پرداخته است. در بستر اين تحولات بود كه بذرى كه آل احمد كاشت بارور شد، و اينها همه برآمده از يك تصادف بود و آگاهانه و پيش انديشيده نبود و نمى توانست آگاهانه و پيش انديشيده باشد. با اين حال صداقت آل احمد محل ترديد است و اين البته بحثى ديگر است و فرصتى ديگر مى طلبد. تحليل متن به جاى مانده از آل احمد اما مى تواند راهى بگشايد به ذهنيت اسطوره مدار و چگونگى ساز و كار ماركسيسم اسطوره ساز .
مقالهء آل احمد تا آنجا كه با موضوع اين بحث پيوند دارد بر محور ارس، نفى روشنفكرى نامتعهد، روشنفكرى آرمانگريز، فردگرا و در يك مفهوم خودبين، شخصيت اجتماعى و ادبى صمد بهرنگى، كتاب الفباى او، و سرانجام ترديد و ناباورى در درستى روايت رسمى حادثه مرگ صمد بهرنگى استوار است. آل احمد با اين مقالهء درخشان موفق شد احساس ناباورى از مرگ صمد بهرنگى را بپراكند، آن هم در آن روزگار و در آن جامعه اى كه از كابوس شكست 28 مرداد اندك اندك بيدار مى شد و به خود مى آمد، اما هنوز خود را نيافته بود و بدين ترتيب آل احمد چه بسا بى آنكه تعمدى داشته باشد زمينه ساز اسطورهء صمد بهرنگى شد.
به اتفاق اين متن را تحليل مى كنيم:
آل احمد با خبر مرگ صمد بهرنگى مى آغازد و از درهم آميختن خبر مرگ صمد با خبر مرگ برادرش، خبر را عاطفى مى كند:"... و حالا خبر مرگ اين برادر كوچكتر كه داغى بود. داغ صمد. "
مى دانيم كه اسطوره از تار و پود هيجان و عاطفه است. از عاطفه است كه اسطوره نيرو مى گيرد و نيرو مى بخشد. خبر مرگ برادر كوچكتر داغى است مضاعف بر دل نويسنده و اين داغ، داغ صمد است.
خبر از روستاى "خداآفرين" آمده است. " از محل خداآفرين" و هماندم حتى از محل حادثه يك معنا بيرون مى آورد: "و اسم ها چه هدايتى دارند!"
اسد بهرنگى اما در كتاب "برادرم صمد بهرنگى" خبر را تصحيح مى كند: "جلال آل احمد محل وقوع حادثه را خداآفرين نوشته كه اشتباه است. چون خداآفرين نزديك به خمارلو است. از ساحل هم چند كيلومترى فاصله دارد، از محل اصلى حادثه هم سى كيلومترى دور است."
اين اولين بار نيست كه آل احمد بنا بر مصلحت روز همهء حقيقت را نمى گويد. در ضميمهء رسالهء "در خدمت و خيانت روشنفكران" متن سخنرانى آقاى خمينى (در 4 آبان 1342ـ قم) را مى آورد و با اين قصد كه روحانيت معترض را در قلمرو روشنفكرى بگنجاند بخشى از سخنان آقاى خمينى را حذف مى كند. خمينى در آن سخنرانى مى گويد: ... اگر نفوذ روحانيون باشد نمى گذارد كه دختر و پسر با هم در آغوش هم كشتى بگيرند. چنانكه در شيراز شده است." آل احمد يادآور مى شود: از اينجا دو جمله را برداشتم كه بوى آخوندبازى مى داد. دربارهء معلم مرد در مدرسهء زنانه و به عكس. (ن. ك به ضمايم رسالهء در خدمت و خيانت روشنفكران، انتشارات رواق) پس ممكن است به دليل هدايت اسم ها به برخى معانى، محل حادثه در منطق آل احمد كه اسطوره ساز است در اين متن، از خمارلو به خداآفرين دگرگون شده باشد كه شده است. خمارلو كجا، خداآفرين كجا!
آورندهء خبر ساعدى است. "تلفنى. سلام و احوالپرسى با صدايى گرفته."
مى دانيم كه اسطوره از قلمرو الگوهاى كامل و بى نقص همچون ايزدان و ايزدبانوان مى آيد. اسطوره هاى زمينى از اينرو امتداد ايردان آسمانى هستند. آل احمد از صداى گرفتهء ساعدى كه خبرآورندهء مرگ صمد است، از مقايسهء بهرنگى با روشنفكران آرمانگريز، ما را نزديك مى كند به قلمرو الگوهاى كامل اساطيرى. از آن سوى خط تلفن، "ارس" را در گرفتگى صداى ساعدى "عرق" مى شنود و "عرق" ما را مى رساند به آلودگى روشنفكران فردگرا. "به اين يكى بيشتر عادت داريم كه فلانى افتاده توى هروئين." گفتيم كابوس 28 مرداد هنوز بر جامعه سايه افكنده بود در آن روزگار. بودند نويسندگان و شاعرانى مانند "بهرام صادقى" و "مهدى اخوان ثالث" و "نصرت رحمانى" كه در مخدرات مرهمى مى جستند براى تاب آوردن رنج هستى.
بهرام صادقى از مهمترين نويسندگان عصر شكست مى نويسد:
"من در شبهاى تاريك و دراز زمستان، در كوچه هاى خلوتى كه هروئين مى كشند، در ميخانه ها، در دخمه هاى پنهانى و اسرارآميزى كه شيره مى كشند، در بستر زنهايى كه تا آن حد دل سنگ شده اند كه دلشان به حالت مى سوزد از ميان رفته ام."
بهرنگى در مقاله "نظرى به ادبيات امروز" مى نويسد:
"فلان شاعر (...) يك دفعه مى بينى كه ترياكى از آب درآمده و روز و شبش در ميخانه ها مى گذرد. كه چه؟ يعنى: اى جماعت هنرنشناس و عاصى بدانيد و آگاه باشيد كه من شاعر خيلى روشنفكرى هستم و دارم از ياس و حرمان و شكست منفجر مى شوم. عرق مى خورم و ترياك مى كشم كه منفجر نشوم."
اسطوره برآمده از يك انديشهء مانوى است. برآمده است از يك تفكر دوبنى مبتنى بر خير و شر. در متن آل احمد در سوى تاريك ماه، روشنفكران خودبينى قرار مى گيرند كه در كوچه هاى خلوت هروئين مى كشند و صمد را در جايگاهى فراتر و در كنار همان الگوهاى كامل و بى نقص قرار مى دهد: "ولى او اين كاره (معتاد و هرز و پست) نبود! استخوان سخت تر از اين ها بود. يك دهاتى آواره "خسروشاه" و "ممقان" و "دهخوارقان" يك كولى... نه يك عاشق به معناى آذربايجانى اش ...
در همين بند اول آل احمد همهء زمينه هاى پيدايش يك اسطوره را از دستمايه اى بس خرد و ناچيز فراهم مى آورد: از محل وقوع حادثه، و از گرفتگى صداى آورندهء خبر. اين هنر اوست و نمايانگر تسلط اوست بر زبان و بيش از آن بر ساز و كار ذهن اسطوره مدار ما.
2
پس از گفت و گوى تلفنى با ساعدى كه آورندهء خبر مرگ صمد بهرنگى است، آل احمد تصميم مى گيرد به ديدار صمد، آن برادر كوچك برود. هنوز باور ندارد كه صمد مرده است يا نمى خواهد باور كند. گمان مى كند صمد هم به همان آلودگى هاى روشنفكران خودمحور خود را آلوده است. "پاشيم بريم تبريز. بريم سراغش. كتاب الفباش را خودمان چاپ مى كنيم. مى دانى كه خيلى آزارش داده اند."
اسطوره ناميراست. مرگ ندارد. جامعهء اسطوره ساز اسطوره هاى خود را داراى توانايى هاى فراطبيعى مى داند و اين نيروهاى اهريمنى هستند كه توانايى هاى اسطوره را ناتمام گذاشته اند. در اين مفهوم، اگر آل احمد در متن اين نوشتار از پذيرش مرگ صمد در پوشش گرفتگى صداى آورندهء خبر تن مى زند، آگاهانه يا ناخودآگاه به ناميرايى صمد بهرنگى اشاره مى كند و اينها همه با چيره دستى در فاصلهء ميان سطور گنجانده مى شود. در حذف هاى به قرينه ناگفتنى ها را مى گويد. "مى دانى كه خيلى آزارش داده اند." مخاطب آل احمد در اين نيم جمله هم خواننده است و هم آورندهء خبر. نبردى درگرفته است ميان اهورا و اهريمن. در سوى اهورايى صمد قرار دارد و در سوى اهريمنى آنها كه آزارش داده اند. آنها كه نگذاشتند توانايى هاى اسطوره كامل و تمام شود و به انجام رسد. صمد اسطورهء روزگار ايدئولوژى است. دستاورد آرمانگرايى ما پس از يك شكست ملى است و وظيفهء ايدئولوژى در اين ميان اين است كه از يك فرد با همهء توانايى ها و ناتوانايى هاش سوژه اى ايدئولوژيك بسازد. دقيقا به همين دليل كتاب الفبا اهميت پيدا مى كند. كتاب الفبا در اين مفهوم فقط يك كتاب نيست. اين كتاب دو سويهء نبرد نيك با بد را آشكار مى كند. اصلا دليل و انگيزهء قتل است. اسد بهرنگى در روايت خود از مرگ برادر مى نويسد: صمد به تهران رفت تا كتاب الفبا را براى سازمانى كه آن وقت ها كميتهء پيكار جهانى با بى سوادى ناميده مى شد ... اين جمله همين جا ناتمام مى ماند. فعل ندارد. از فعليت بى بهره است. براى همين حتى در روايت اسد بهرنگى هم نمى دانيم صمد براى چه با اين سازمان ارتباط داشت و انتظارات آنان از صمد چه بود و صمد چرا نمى خواست يا نمى توانست آن انتظارات را برآورد و مگر يك كتاب، كتاب الفبا كه از قلمرو تعليم و تعلم مى آيد و دستورالعمل هاى تدريس در روستاهاى آذربايجان بايد باشد به فراخور نيازهاى دانش آموزان چه اهميتى دارد كه عامل مرگ قلمداد شود؟ اسد بهرنگى سند ارايه مى دهد؛ نامه اى در دو خط از قائم مقام مدير عامل سازمان، شخصى به نام ميرهاشمى كه: آقاى بهرنگى، متاسفانه يادداشت هاى ارسالى شما به كار تاليف كتاب نمى آيد و عينا به ضميمه اعاده مى شود. گويا صمد چند صفحه اى از اين كتاب را فرستاده بوده است كه به كار نمى آمده. به روايت اسد بهرنگى مامور مى فرستند. صمد سرسختى مى كند. مى ايستد در مقابل ماموران ساواك و همين انگيزهء قتل است. اينها در روايت آل احمد مشخص نيست. چون نبايد مشخص باشد. ذهن اسطوره ساز با دنياى بيرون پيوند تحليلى ندارد. پس جزئيات مهم نيست. عاطفه را بايد جنباند به جاى تعقل. هيجان بايد ايجاد كرد. آيا قتلى اتفاق افتاده است؟ نويسنده لابد در محظور است. حقيقت را نمى شود به زبان آورد. حذف افعال به قرينه ايجاد ابهام مى كند و ابهام البته بخشى از ساز و كار اسطوره سازان است. گفتيم چرا و چگونه. "مى دانى كه خيلى آزارش داده اند." همين قدر كافى است.
3
صمد در روايت آل احمد يك الگوى كامل و بى نقص است از روشنفكرى. "استخوان سخت" است و دستگاه كه از نيرويى اهريمنى برخوردار است خود را با او درانداخته است، با اين قصد كه توانايى هاى فراطبيعى اسطوره ناكام و ناتمام بماند. صمد در ارس غرق شده و آورندهء خبر، خبر را با صدايى گرفته به نويسندهء متن ابلاغ كرده. با اين حال صمد در ذهن راوى هنوز زنده است. "ساعدى درآمد كه نعشش را سه روز بعد از آب گرفته اند." تازه در اين لحظهء عاطفى كه در ذهن اسطوره مدار ما، طرحى از اسطوره نقش بسته است، خبر مرگ صمد قطعيت مى يابد. نعشش را از آب گرفته اند. كه يخ كردم و نشستم. در همان مفهوم ناباورى. داغديدگى. خوب ديگر؟ با دوستى كه شنا مى دانسته رفته آب بازى. آن طرف ها قصه جمع مى كرده. و لابد گاهى تفننى. حادثه دقيق مى شود. آن ابهامات، آن حذف هاى به قرينه، آن پرده پوشى ها در پوشش هيجان زدگى هاى عاطفى اندك اندك جا باز مى كند براى تدقيق واقعه. براى نماياندن جزئيات سانحه، در همين حد البته كه اسطوره كامل شود و تاثيرگذار باشد و خواننده در پاكى و درستكارى اسطورهء زمينى ترديد نكند. حتى اين برادر كوچك، اين مرد استخوان سخت از خودگذشته وقتى به تفنن به جايى مى رفته، تفنن او معطوف به يك هدف آرمانى بوده است. حتى هنگام آب بازى هم يك وظيفهء ايدئولوژيك هست كه نبايد از آن غافل ماند. در متن تاكيد بر همان وظيفهء ايدئولوژيك است: آن طرف ها قصه جمع مى كرده. و لابد گاه تفننى هم در ميان بوده است احتمالا. اما خودش شنا نمى دانسته و درغلطيده. و دوستش به سر و كله زنان تنها برگشته.
تا اينجا از رفيق همراه صمد بهرنگى هيچ نمى دانيم. نويسنده هيچ اطلاعى از او به دست نمى دهد. اين مرد حتى تا امروز بى نام و نشان است. محكوم است به بى نام و نشانى. هرچه صمد در مقام يك اسطورهء زمينى بلندآوازه است، رفيق همراه او گمنام. پس از چهل سال در روايت آدينه فلاحتى است و در روايت اسد بهرنگى فراهتى و گاه البته فلاحتى. اين سوى ديگر ذهن اسطوره مدار است. گمنامى يك مرد بهايى است كه براى بلندآوازگى يك اسطورهء زمينى مى پردازيم. اسد بهرنگى از محاكمه سخن مى گويد و مى گويد حقايق بايد در محكمه آشكار شود. غافل از آن كه بدون سنجش انتقادى اسطوره حقيقت هرگز آشكار نخواهد شد و براى سنجش انتقادى اسطوره ابتدا ناگزير مى بايست حريم اسطوره را بشكنيم. اسد بهرنگى در بازروايى مرگ برادر، او را به جايگاه اسطوره اى برمى كشد. در اين مفهوم پاسدار ارزش هاى اسطوره اى برادر از دست رفته است. پس چگونه مى تواند خواهان آشكار شدن حقايق باشد در يك محكمه؟ گمنامى اين مرد بهايى است كه بايد پرداخت و اسد بهرنگى مى پردازد اين بها را.
نكته اينجاست كه از همان آغاز، در نطفهء متنى كه اسطورهء صمد را رقم زد و آن را پراكند) در روايت آل احمد از مرگ بهرنگى( رفيق همراه صمد مسئول مرگ او قلمداد مى شود. با دوستى كه شنا مى دانسته رفته آب بازى. آل احمد از فراهتى يا فلاحتى نام نمى برد. نمى گويد با يك دوست. مى نويسد با دوستى كه شنا مى دانسته. پس حتى اگر مامور نبوده است، وظيفهء دوستى حكم مى كرده كه او كه شنا مى دانسته، به صمد كه شنا نمى دانسته يارى رساند. اسد بهرنگى مى نويسد: "فرض كنيم كل قضايا تصادفى بيش نبوده است. در اين صورت هم فلاحتى بى تقصير نيست.(...) او كه صمد را همراهش برده بود و مى دانست كه مردم سواحل ارس از غرق شدن انسان ها در آب ارس حكايت ها دارند و صمد هم ناآشنا به محيط و عينك ته استكانى اش (را) درآورده بود، در جريان تند آب كه يك ثانيه هم نمى شد تاب آورد، پس با چه اطمينانى شخص چنين ضعيفى را در همان جريان تند آب رها مى كند و خود جسم تنومندشان را در آن طرف آب مواج مى كند."(كذا)
اسد بهرنگى اين حقيقت ساده را هنوز درك نكرده است كه روايت اسطوره اى از همنشينى قهرمان و ضدقهرمان، از همجوارى اهورا و اهريمن بر پايهء انديشهء دوبنى يا مانوى به دست مى آيد. اگر صمد بهرنگى قهرمان اسطوره اى است، ناگزير رفيق همراه او ضد قهرمان است. پس كدام محكمه؟ و اصلا محكمه چرا، وقتى كه حكم صادر شده است، ديگر چرا محكمه و اصلا آيا محكمه يك حرف پرت بى ربط نيست در اين ميانه كه از همان ابتدا از يك مرد شخصيتش را سلب مى كنند و حتى نامش را از او دريغ مى كنند؟ تراژدى آن سوى ديگر حماسه است. من در اين لحظه به تراژدى زندگى يك مرد، به سرگذشت تراژيك يك مرد در هياهوى حماسى يك دوران فكر مى كنم. داستان مرگ صمد را از اين زاويه هم مى تواند ديد و روايت كرد.
4
در روايت آل احمد رفيق همراه صمد بهرنگى را به بازجويى مى برند: "و دوست همراهش در جواب بازجويى ها قندشكن را برداشته و زده به سر خودش و باقى قضايا..." كدام قضايا؟ معلوم نيست. مصلحت روزگار اقتضا نمى كرده است كه قضايا معلوم باشد. پس حذف به قرينهء افعال. ابهام و كنايه و هيجان. در روايت اسد بهرنگى فراهتى يا فلاحتى ناپديد مى شود. مى پرسد: "اصولا چرا تو بعد از حادثه آب شدى و زمين رفتى و به كمك ما كه در آن وضعيت سخت، دست تنها مانده بوديم نيامدى؟" تناقض در گفته ها را چگونه مى توان توضيح داد؟ رفيق همراه صمد را به بازجويى برده بودند يا اين كه پس از حادثه ناپديد شد؟ معلوم نيست.
فلاحتى در آدينه مى نويسد همگى رضايت داده بودند كه صمد شهيد قلمداد شود.
اسد بهرنگى مى پرسد: آن "همگى" كى ها بودند؟
مى گوييم اسطوره سازان. نه البته به قصد تحميق. در پاسخ به ضرورت هاى زمانهء خود، با نيت خير احتمالا. در پاسخ به شكست ملى نهضت نفت. به كين خواهى ملتى آرمانباخته. محروم. دردمند و بركنارمانده از سفرهء گستردهء شاهنشاهى با همان ديس و خنجرى كه شاملو ياد مى كند.
آل احمد مى نويسد: "ولى همين؟ و يعنى كه صمد مرد؟ كه ما برايش آن آرزوها را در سرمى پختيم؟" "ما" در اين جمله همان "همگى" است كه فلاحتى در نامه اش ياد مى كند و برادر صمد از پذيرش آن سربازمى زند. از اين پس در روايت آل احمد مقدمات بى مرگى صمد بهرنگى در مقام اسطوره چيده مى شود. آن ناباورى از شنيدن خبر مرگ صمد بهرنگى در ذهن نويسنده به يقين تبديل مى شود كه از آن يك باور جمعى بسازد مبتنى بر يك طرح سوشيانتى. "اين زبان روستاى آذربايجان ـ اين وجدان بيدار يك فرهنگ تبعيدى. اين همپالگى تازه براه افتاده "هانس كريستن آندرسن" اين معلم سيار كه از لاى سطور حيدربابايه سلام" پا در راه گذاشته بود به "ساوالان" و "خلخال" مى گريخت." اين جملات از نظر تاثيرگذارى عاطفى در خواننده و ايجاد هيجان شاهكار است در نثر فارسى، تا آنجا كه حتى در ذهن من، هنگام بازنويسى اين جملات سطر و سطور شد اسطوره. تا آنجا كه حتى آرزو مى كردم آل احمد حق داشته باشد.
پس از اين مقدمات دو نقطهء آغاز و پايان متن در ساحت دايره به هم مى رسند. "آخر نكند سر به نيستش كرده اند. نكند خودكشى كرده؟آخر آدمى كه شنا بلد نيست چرا بايد به رودخانه زده باشد؟ و مگر ارس در حدود 16 تا 19 شهريور چقدر آب دارد كه بتواند كسى را دربغلطاند؟"
راستى در شهريورماه ارس چقدر آب دارد؟ در روايت فلاحتى ارس در آن وقت سال پرآب است و حتى آب ارس مردى را در خود مى غلتاند. در روايت آل احمد و اسد بهرنگى ارس كم آب است در آن وقت سال. مگر ارس يك رود افسانه اى است مانند درياچهء هامون؟ چرا كسى تحقيق نكرده است؟ آب را اندازه نگرفته است؟ مگر در مملكت ما آمار نيست؟ كه حتما نيست و اگر باشد در منطق اسطوره مدار ممكن است حتى در درستى آمار عمق رودخانه ها ترديد كرد. پس در اين روايات پرآبى يا كم آبى ارس مهم نيست. مهم ساحت اسطوره است در جامعهء اسطوره مدار. يعنى همانطور كه در داستان سياوش سودابه گنهكار است و پزيد در حماسهء كربلا در سوى اهريمنى قرار دارد، حتما ارس هم كم آب بوده است تا ما خود را برسانيم به مفهوم شهادت.
نويسنده اى به نام ع. فرزانه در همين معنا، در مقالهء "مرگ بهرنگ" كه در همان شمارهء "آرش" منتشر شد مى نويسد: ارس قربانى گرفت. قربانى يك انسان بود. انسانى از بهترين انسان ها. ارس خون كرد. شهيد يك فرشته بود. فرشته اى از ميان فرشتگان افسانه ها."
آل احمد روايت خود را با اين جملات به پايان مى برد:
"نمى دانم. فقط اين را مى دانم كه ـ آهاى مناف! براى تو مى گويم. من فقط اين را مى دانم كه صمد نبايد مرده باشد. صمد نمى تواند مرده باشد!"
من مى گويم صمد بهرنگى، آموزگار خوب و فداكار روستاهاى آذربايجان مرده است. صمد بهرنگى يك يادگار فرهنگى است. كار و تلاش او ارزش دارد. اما اسطوره نيست و حتى قهرمان نيست. صمد بهرنگى يك يادگار فرهنگى است. به شهيد و شهادت هم هيچ اعتقاد ندارم. به آدمى اعتقاد دارم و به زندگى راى مى دهم. من ابراهيم گلستان را به صمد بهرنگى و جلال آل احمد ترجيح مى دهم. ابراهيم گلستان نويسندهء بزرگ مملكتم كه در همان روزگار نوشت: "رفتن به آسمان يا خاصه خرجى است و يا خدعه. رفتن به آسمان حتما در رفتن است. آدم با آسمان موافق نيست. من ترجيح ميدهم جنازهء عيسى در صبح عيد فصح در زير سنگ بود. عيسى كلاه سرش رفت رفت آسمان. در آسمان فرشته بسيار است. او تازه شد يكى ديگر. مردانگى به روى زمين ماندن است."
مردانگى به روى زمين ماندن است.
5
صمد بهرنگى در 29 سالگى درگذشت. همزمان با مرگ صمد بهرنگى نهضت چريكى، يعنى شكوفاترين و درخشان ترين فصل جنبش چپ جوانه زد. سرگذشت صمد بهرنگى از سرگذشت اين نهضت جدا نيست. آل احمد و يارانش بر مدار اسطورهء سياوش، از روايت مرگ صمد بهرنگى يك روايت اسطوره اى ساختند. مى شود نشان داد كه اساطير زمينى و اساطير ايدئولوژيك نهضت چپ (بابك و مزدك و حلاج و بهرنگى و ديگران) با اسطورهء سياوش خويشاوندند و مى شود نشان داد كه اسطورهء امام حسين هم برآمده از اسطورهء سياوش است. مى شود نشان داد كه در اين مفهوم اسطورهء صمد بهرنگى بر محور اصلى ترين مايهء زندگى جامعهء آريايى ـ ايرانى يعنى همان اسب سياه توتمى استوار است. بر مبناى راست كردارى، دل به كينه سپردن و وفاى به عهد. بر مبناى خشم و كينه و عواطف كارساز براى نبرد. بر مبناى جدايى از واقعيت زمينى و مرگ كامى به قصد به دست آوردن فره ايزدى. بدين ترتيب درخشان ترين فصل جنبش چپ بر محور فرهنگ اسطوره مدار شكل گرفته است. دينخو و شهيدپرور و مرگ كام بود اين جنبش در نفس خود. از جنس و جنم تشيعى بود كه در بيست سال گذشته دمار از روزگار مردم ايران برآورده است. فرهنگ حذف را به فرهنگ فهم، اسطوره مدارى و قهرمان پرورى را به خردمدارى و مدنيت ترجيح مى داد.
اما شايسته و عادلانه نيست كه صمد بهرنگى را مسئول فريبكارى ديگران قلمداد كنيم. در اين گونه بحث ها هميشه اين خطر هست كه سويه هاى مثبت زندگى يك مرد ناديده گرفته شود. ناگفته نگذاريم: صمد بهرنگى يك يادگار فرهنگى است. صمد بهرنگى حتى مى تواند الگو باشد. صمد بهرنگى نفرت داشت و كينه به دل داشت. اما نفرت و كينه و خشم خود را در جهت درست به كار انداخت. صمد بهرنگى از اين نظر الگوست. فراموش نكنيم: رييس وقت فرهنگ استان آذربايجان گفته بود: هر كسى كه تركى حرف مى زند، افسار الاغ به سر او بزنيد و او را به آخور ببنديد. صمد بهرنگى در چنين روزگارى تلاش كرد زبان مادرى خود را احيا كند. صمد بهرنگى با پاى برهنه به مدرسه مى رفت. به اين جهت دلش براى كودكى غارت شده اش مى سوخت. به جاى آن كه زانوى غم بغل بگيرد، تلاش كرد در حد توانايى هاى يك آموزگار زندگى كودكان را بهبود بخشد. از اين نظر صمد بهرنگى الگوست. صمد بهرنگى مى تواند الگو باشد، چون كينه و خشم و نفرتش را در جهت سازندگى به كار برد. با اين حال صمد بهرنگى را در مقام يك اسطوره نمى شود پذيرفت و چه بسا اگر زنده بود، جامعهء خردمدار را به يك جامعهء اسطوره مدار و دينخو ترجيح مى داد. از روايات به جاى مانده از مرگ صمد بهرنگى مى توانيم راهى بگشاييم به ساز و كار اسطوره سازان. مرگ صمد بهرنگى اما از اين نظر هم مهم است: او در 29 سالگى درگذشت و همزمان با مرگ او نهضت چريكى ايران شكل گرفت. آيا اينها تصادف است. شايد. اما به هر تقدير اين هم واقعيتى است كه گاه تاريخ در وجود شخصيت هاى اجتماعى تكرار مى شود. همانطور كه به گفتهء م. فرزانه در خودكشى صادق هدايت، سرنوشت ملت ايران در انقلاب بهمن تشخص مى يابد، چند و چون مرگ صمد بهرنگى با تاريخ و سرگذشت جنبش چريكى در ايران گره مى خورد.
|