ماهى و جفتش يك داستان كوتاه تمثيلى است از مجموعه "جوى و ديوار و تشنه". (ده داستان، سال 1346. ناشر؟) ابراهيم گلستان اين داستان را پس از پايان يك دوره فعاليت سينمايى كه از سال 1337 تا سال 1341 ادامه مىيابد در خارج از ايران مىنويسد، و پس از نوشتن اين داستان در كنار كارهاى ديگر از نو به داستاننويسى مىپردازد. (ن.ك به گفتهها، ابراهيم گلستان، روزن، 1377) شناخت اين داستان از اين نظركه نمايانگر دو خصوصيت عمده داستانهاى ابراهيم گلستان : يكى تمثيلسازى و ديگرى بهرهگيرى از صناعت تكرير است، مىتواندكليدى باشد براى راهيابى به جهان ديگر داستانهاى اين نويسنده و درك چگونگى شيوه نگارش او. من ابتدا نشان مىدهم كه چرا و چگونه اين داستان يك تمثيل است و آنگاه به صناعت تكرير مىپردازم و نمود آن را در نثر اين داستان نشان مىدهم.
در داستان كوتاه "ماهى و جفتش" عوامل و اعمال داستانى و محيطى كه در آن داستان اتفاق مىافتد به مفهوم خودشان حاضر نيستند. يك مرد از پشت ديواره شيشهاى آبگيرى به ماهيها نگاه مىكند كه ناگهان توجهاش به دو ماهى همسان جلب مىشود. با خود مىانديشد كه آيا همسانى و گردش هماهنگ ماهيها از همدلى و همدمى آنها است و يا اين كه از با همبودنشان. پيرزن و كودكى از راه مىرسند. مرد زير بغل كودك را مىگيرد و او را بلند مىكند، و اندكى بعد كودك را متوجه آن دو ماهى همسان و گردش هماهنگشان مىكند. كودك اما به سرعت پىمىبرد كه آن دو ماهى، در واقع دو تا نيستند. بلكه يكى از آنها عكس آن ديگرى است كه در شيشه آبگير افتاده است. مرد كودك را به زمين مىگذارد و به تماشاى آبگيرهاى ديگر مىرود. در اين ماجرا، مرد و اعمال او و محيط داستان براى بيان نظم همبستهاى ميان او و حادثه ساده گردش ماهيها در يك آبگير و تأملى در مفهوم همسانى و پيوند آن با هماهنگى در طبيعت حضور دارد. پس در اين داستانكوتاه هم مانند حكايتهاى تمثيلى كه در كليله و دمنه، منطقالطير و مثنوى سراغ داريم، اشياء و موجودات معادل مفاهيمى هستند كه خارج از حوزه روايت قرار دارند. ماهيها چهره تشخيصيافته يك معنى انتزاعى (هماهنگى در طبيعت) هستند. همچنين آبگير، ماهى، مرد و كودك بر يك نظم ثانوى دلالت مىكنند كه ميان حوادث داستان حضور دارد، و درك آن (راز داستان) فقط در يك جهان چندمعنايىممكن است، و از قرائتى به قرائت ديگر دگرگون مىشود. ابراهيم گلستان در گفتگويى اين امر را به سرنوشت خواننده تعبير مىكند. (ن.ك به گفتهها، ابراهيم گلستان، روزن، 1377) در تمثيل "ماهى و جفتش" مفهوم هماهنگى اشياء و جانداران در طبيعت كه يك عنصر انتزاعى است به شكل گردش دو ماهى در آبگير (طرح داستان) صورتى بهيمى مىيابد. مولانا جلالدين محمد بلخى در داستان "آبگير و سه ماهى"، از داستانهاى تمثيلى مثنوى بر گرته تمثيلى از تمثيلات كليله در تعريف عقل از منظر عرفان و نماياندن راه حيات (راز داستان) برمىآيد. در اين تمثيل عرفانى، محيط و عوامل داستانى به داستان كوتاه "ماهى و جفتش" شباهت دارند: در يك آبگير سه ماهى شنا مىكنند. (طرح داستان) از اين سه ماهى يكى عاقل است، آن ديگرى "نيم عاقل" و سومى احمق. دو ماهيگير از كنار آبگير مىگذرند و با خود عهد مىكنند كه دام بگذارند و آن سه ماهى را به دام بيفكنند. ماهيها كه سخن ماهيگيران را مىشنوند راه نجاتى مىجويند. آنكه عاقلتر است از آبگير بيرون مىرود. ماهى "نيمعاقل" وانمود مىكند كه مرده است و بدينترتيب جان به سلامت مىبرد. سرانجام فقط ماهى احمق مىماند كه ترسخورده و شتابزده از سويى به سويى ديگر مىرود تا سرانجام به دام ماهيگيران مىافتد: احمقى او را در آتش نشاند" بيان اين مفهوم كه: شخص احمق حتى نيمعقلى ت"دام افكندند و اندر دام ماند ندارد كه "با فانىشدن در وجود شيخ به جويبار هستى و حيات راه برد." (ن.ك به بحر در كوزه، عبدالحسين زرينكوب انتشارات علمى، سال 1368)
تمثيل در شعر به تشبيه نزديك مىشود. فروغ فرخزاد در بيان معناى حقيقت كه يك امر انتزاعى است، آن را به "دستهاى يك جوان" كه امرى است جاندار تشبيه مىكند و بدينترتيب در شعرش از "حقيقت" كه زير بارش يكريز ت آن دو دست جوان بود، آن دو دست سبز جوانتصورتى جاندار مىسازد: شايد حقيقت، برف مدفون شد(...)ن.ك به فروغ فرخزاد، ديوان اشعار، انتشارات مرواريد سال 1371) در داستانهاى تمثيلى اما بهرغم معناى كنايى اشياء و اعمال داستانى و چهره تشخيصيافته موجودات، تمثيل از تشبيه فاصله مىگيرد. ممكن است خواننده احساس كند كه وارد يك جهان خيالى شده است. از اينرو گاهى داستان تمثيلى مانند داستانهاى منطقالطير، سفر زائر، يا سفرهاى گاليور به خواب و رؤيا مىماند. گاهى هم پيش مىآيد كه مانند داستان "شهر سياهپوشان" از منظومه هفتپيكر يكى از شخصيتهاى داستان شخصيت ديگرى را روايت مىكند.
ابراهيم گلستان در تمثيل "ماهى و جفتش" باوجود نزديكى به عرفان، از راه زبان از عرفان دور مىشود، و داستانى اينجهانى با يك معنى انتزاعى ساده مىسازد: همانگونه كه "پائيز برگها با هم نميريزند و سبزههاى نوروزى روى كوزهها با هم نرستند" نمىشود انتظار داشت كه در طبيعت، موجودات گردشى هماهنگ داشته باشند. گلستان در اين داستان، اعمال و عوامل داستانى و محيط را بهگونهاى كاملا واقعى نشان مىدهد. هرچه كه در داستان مىبينيم و مىشنويم نمايانگر چگونگى مكان و اشخاص داستان است و اگر حسى را حس مىكنيم و صداى انديشهاى را مىشنويم، آن حس يا انديشه در طرح داستان شكل گرفته است. از اينرو جايى براى تحميل يك نظر نمىماند. همهچيز در خود داستان اتفاق مىافتد، و از پيش هيچ چيز معلوم نيست. اگر راز داستان متضمن حقيقتى باشد، خواننده آن را در رابطه معنوى و مساوى ميان حكايت ظاهرى با معنى پنهانى آن بهدست مىآورد، و بهاينجهت به فراخور حال ممكن است كه درك راز داستان از خوانندهاى به خوانندهاى ديگر تفاوت كند. در واقع
ابراهيم گلستان راهى را مىسازد كه ممكن است به حقيقت برسد. تمثيل، ابزار ساختن اين راه است و نه خود راه. اين راه با مناظر اطرافش در همسايگى ما قرار دارد، و رهسپارانى كه در طول راه مىبينيم و صدايشان را گهگاه مىشنويم، همه در همسايگى ما زندگى مىكنند. آنها از جنس ما هستند، مثل ما سخن مىگويند و مىانديشند. پس اين راه هرچند كه از عرفان مىآيد، اما در هر گامى كه برمىداريم از آن دور مىشود. شايد به همين دليل است كه در طرح داستان "ماهى و جفتش" كاركرد ذهنيت مرد و گذشتهاش مطمح نظر نويسنده نيست. مثلا نمىدانيم مرد از كجا آمده است و چرا به گردش هماهنگ ماهيها توجه مىكند. آيا مرد، عاشق است؟ آيا مرد، تنهاست و حسرت همدمى را دارد؟ حرفهاش چيست؟ شايد پس از پايان داستان پرسشهايى از اين دست فراوان طرح شوند؛ پرسشهايى كه اگر بشود پاسخى براى آنها يافت طرح داستان ديگرى را مىسازند. مهم اين است كه
هرآنچه كه در محيط داستان اتفاق مىافتد و ما آن را از جايگاه يك نظارهگر خاموش و بىطرف مىبينيم به امروز ربط دارد. پس نتيجه مىگيرم كه
ابراهيم گلستان تمثيل را به شكل داستانى چندمعنايى كه مبتنى بر واقعيات است درمىآورد. كليد راهيابى به اين جهان چندمعنايى اما در نثر داستان و در ميان كلمات آن نهفته است.
كلمات در نثر داستان "ماهى و جفتش" ساده و روزانهاند. در ساختمان عبارات از قيد و صفت و حرف ربط كم استفاده شده است; هر جا هم كه صفتى براى رساندن حالت و چگونگيهاى اسم آمده، نويسنده پيشتر آن حالتوچگونگى را توضيح داده است. گلستان در داستان "ماهى و جفتش" ابتدا عمل داستانى را بيان مىكند. آنگاه با جملات خبرى كوتاه، وصفى از محيط به دست مىدهد، و با بهرهگيرى از صناعت تكرير يكى از خصوصيتهاى محيط را برجسته مىكند. سپس عمل داستانى تكرار مىشود و با آمدن يك يا دو صفت، خصوصيت برجسته محيط مؤكد مىشود. در اينجا بند اول داستان را محض نمونه مىآورم:
"مرد به ماهىها نگاه ميكرد. ماهىها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تختهسنگها آبگيرى ساخته بودند كه بزرگ بود و ديوارهاش دور ميشد و دوريش در نيمهتاريكى ميرفت. ديواره روبروى مرد از شيشه بود. در نيمهتاريكى راهرو غارمانند در هر دو سو از اين ديوارهها بود كه هر كدام آبگيرى بودند نمايشگاه ماهىهاى جوربجور و رنگارنگ. هر آبگير را نورى از بالا روشن ميكرد. نور ديده نميشد اما اثرش روشنايى آبگير بود. و مرد اكنون نشسته بود و به ماهىها در روشنايى سرد و ساكت نگاه ميكرد."
كلماتى كه در اين بند بيش از يك بار آمدهاند، عبارتند از:
ماهى شيشه آبگير ديواره دور نيمهتاريكى روشنائى نور.
علاوهبراين حرف ربط "و" پنج بار و حرف ربط "كه" دو بار آمده است.
در همه اين موارد حروف ربط جملهاى را به جملهاى ديگر پيوستهاند و آن دومى را وابسته اولى قرار دادهاند. از ميان كلمات تكرارى، در آخرين جمله بند اول داستان دو كلمه "ماهىها" و "روشنائى" همراه با اولين جمله بند (مرد به ماهىها نگاه ميكرد) تكرار مىشوند و با آوردن صفات "سرد و "ساكت" بر چگونگى روشنائى به عنوان برجسته ترين خصوصيت محيط تأكيد مىشود. جمله اول بند دوم داستان تكرار جمله دوم بند اول داستان است: "ماهىها پشت شيشه آرام و آويزان بودند" سراسر بند دوم به استثناء جمله آخر در تعريف دو صفت "آرام" و "آويزان" آمده است كه پيشتر در بند اول آمده بود اما هنوز تعريف نشده بود:
"ماهىها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. انگار پرنده بودند، بىپرزدن؛ انگار در هوا بودند. اگر گاهى حبابى بالا نميرفت آب بودن فضايشان حس نميشد."
نويسنده به جاى اينكه به يك جهانبينى تكيه كند، به حس خود اعتماد دارد. تكرار ديواره و شيشه و دور بودن اين مجموعه از مرد، از آبگير براى ماهيها و شايد براى مرد هم يك قفس، يا بهتر: يك جاى تنگمىسازد. در آنجا هرچند كه نور هست، اما تنها اثرى از نور ديده مىشود كه بيشتر به تاريكى مىماند تا به روشنايى. اينهمه روشنايى فضاى قفسمانند را "سرد و ساكت" مىكند. سرما و سكوت محيط ابتدا نشان داده مىشود، بعد با آوردن دو صفت بيان مىگردد. تشبيه ماهيها به پرندههايى كه انگار "بىپرزدن" در هوا هستند بر بستهبودن و تنگى فضا تأكيد مىكند، و نيز بند دوم را همبسته بند اول قرار مىدهد و بدين ترتيب در مجموعهاى از كلمات بسيار ساده و روزمره بافتى درهمتنيده بهدست مىآيد. پس از نمايش تنگى، سرما و سكوت محيط، مرد را از نو مىبينيم كه به گردش هماهنگ ماهيها مىانديشد. انديشه مرد از "باهمبودن" ماهيها به "يكدمى"، "همسانى" و "همدمى" و "همزاد بودن" آنان راه مىبرد و از آنجا به هماهنگى اجزاى طبيعت مىرسد. سپس صداى انديشه مرد را مىشنويم كه نوايى عرفانى دارد: "دو ماهى شايد از بس با هم بودند همسان بودند يا شايد چون همسان بودند همدم بودند. گردش هماهنگ از همدمى بود يا همدمى از گردش هماهنگ زاده بود؟ يا شايد همزاد بودند. آيا ماهى همزادى دارد؟" در اين بند كلمات "همسان"، "هماهنگ" و "همزاد" دو بار و كلمه "همدم" سه بار تكرار شده است. در هر چهار كلمه هجاى بسته "هم" تكرار مىشود كه وزن عبارت را مىسازد. ممكن است در ذهن خواننده اين پرسش مطرحشود كه آيا همانگونه كه چهار كلمه مكرر در متن هجاى مشترك دارند، ريشههاى عاطفيشان هم مشترك است؟ از اينگذشته مىشود پرسيد كه بستهبودن هجاهاى مشترك آيا يك تصادف است و يا اينكه با تنگى و بستهبودن محيط ربط دارد؟ در نيمه دوم داستان هنگامى كه كودك اين جهان تنگ، اما موزون را متلاشى مىكند، ناگهان ما درمىيابيم كه
آن همه هماهنگى و حركات موزون فقط در پهنه كلام ممكن است و تصور اينكه اجزاى طبيعت روزى آهنگ يگانگى بپذيرند فريبى بيش نيست.
تكرير در نثر فارسى پيشينهاى دراز دارد. تكرير يا تكرار از انواع جناس ذكر شده و اين در صورتى است كه دو لفظ متجانس در آخر سجعهاى نثر آورده شود و يا در آخر ابيات. تكرير انواع گوناگون و متنوع دارد، از جمله تكرار الفاظ در پىيكديگر كه نمونههايش در متون عرفانى بيشمار است. مثلا در تذكرهالاوليا در ذكر بايزيد بسطامى (باب 14) آمده است: "... و گفت دنيا اهل دنيا را غرور در غرور است و آخرت اهل آخرت را سرور در سرور است و دوستى حق اهل معرفت را نور در نور و گفت در معاينه كار نقد است اما در مشاهده نقد نقد است." (ن. ك به تذكرهالاوليا فريدالدين عطار به تصحيح نيكلسون، چاپ سوم 1370) كلمات "دنيا"، "آخرت"، "غرور"، "سرور"، "نور" و "نقد" تكرار شدهاند. دو لفظ هزاران ارغوان ت"نقد" هم در پايان بند در پىيكديگر آمدهاند. يا در بيت: من آب آب و باغ باغم اى جان را ارغوانم (مولوى) "آب" و "باغ" و "ارغوان" تكرار شدهاند. جز ايندر شعر ردالصدرالىالعجز (آمدن كلمه آخر بيتى در صدر بيت بعد)، ردالقافيه، ردالمطلع و ترجيع را مىشناسيم كه همه از صور گوناگون و متنوع تكرار يا تكريرند. در كتاب مقدس و در مناجاتنامههاى عرفانى نثر بر پايه تكرار استوار است: "الهى! ترا آنكس ببيند كه ترا ديد، و وى ترا ديد كه دو گيتى وى را ناپديد، و ترا او ديد كه ناديده پسنديد، پس از آن ترا نديد كه به خويشتن ديد. ديدار كه چشم و دل درو ناپديد، ديدار اينست و درازناى ببريد، چشم غريق از پرى آب نديد، آن كس كه ترا به يك ديده ديد چه ديد؟" ( شيخ عبدالله انصارى، طبقاتالصوفيه) تفاوت نثر ابراهيم گلستان با متون عرفانى در نوع كاربرد صنعت تكرير است:
گلستان يك كلمه يا عبارت را به طور مؤكد و به منظور تأثيرى خاص بهكار مىبرد. در نتيجه در مثلا داستان "ماهى و جفتش" همانگونه كه تمثيل مبتنى بر واقعيات است، صنعت تكرير هم مبتنى بر واقعگرايى نويسنده است كه در نثر به زيبايى نمود مىيابد. نگارنده تاكنون اين نوع تكرار را در شعر و نثر فارسى نديدهام، و اگر اين فرض درست باشد، گلستان با تكيه بر متون ادبيات كلاسيك فارسى صنعتى را بر صنايع بديع مىافزايد كه تا پيش از او نمىشناختيم. داستان تمثيلى "ماهى و جفتش" از اين نظر و از نظر ساخت تمثيل در قالب يك داستان واقعگرا مىتواند مصداقى باشد بر اين حكم ساختارگرايان كه هر متن از بطن مناسبات آن متن با متون متقدم زاييده مىشود و از اينرو پيدايش نو بدون شناخت كهنه ممكن نيست. يعنى مجموعهى حالتها، احساسها و احتمالا تأثراتش را هنگام وقوع واقعه و در جريان آن با تكرار واژههايى كه ديديم بازبيافريند.
اين نوع واقعگرايى كه در نثر خود را نشان مىدهد برآمده است از فلسفهى اثباتى(پوزيتيويسم) كه با هر گونه حالتهاى وهمآور و به دور از واقعيت بيرونى حواس آدمى ناسازگار است. البته تكرار حتماً نبايد متكى باشد بر فلسفهى اثباتى. در كتاب مقدس يا در متنهاى عرفانى نمونههاى درخشانى هست از تكرار واژهها در متن: الهى! ترا آنكس ببيند كه ترا ديد، و وى ترا ديد كه دو گيتى وى را ناپديد، و ترا او ديد كه ناديده پسنديد، پس از آن ترا نديد كه به خويشتن ديد. ديدار كه چشم و دل درو ناپديد، ديدار اينست و درازناى ببريد، چشم غريق از پرى آب نديد، آن كس كه ترا به يك ديده ديد چه ديد؟( شيخ عبدالله انصارى، طبقاتالصوفيه) واژهها در بعضى جاها براى نماياندن وضع سردرگم پرسوناژ داستان تكرار مىشوند و به متن حالتى طنزآميز مىدهند: من دلم ميخواست عاشق خواهر كوچكش شوم اما دوست من كه ميگفتند خواهرش عاشق من شده است عاشق او شده بود و من نميدانستم چه كنم چون خواهر من كه ميخواست من عاشق آن خواهر كوچك كه دوستم عاشقش بود شوم چون خودش عاشق آن دوست من بود و خواهر ديگرم ميخواست من عاشق آن خواهر كوچك نشوم (ابراهيم گلستان، عشق سالهاى سبز) مىبينيم كه سردرگمى راوى با تكرار واژهى عشق به خوبى معلوم مىشود. اگر واژههاى تكرارى را با استفادهى به جا از ضماير يا فعلهاى مترادف از متن حذف كنيم، ديگر چيزى باقى نمىماند.
ماهي و جتش، داستان كوتاه، نوشته ابراهيم گلستان/سايت سخن