ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
تاملى بر تنهايى - داستان بلند - حسين نوش آذر


...

داستانى كه در اين صفحات مى خوانيد يك داستان بلند است. من اين داستان بلند را در بيست و پنج سالگى نوشتم و چند سال بعد، نشر باران در سوئد آن را در كتابچه اى در قطع جيبى در 91 صفحه به تعداد پانصد جلد منتشر كرد. فصل هايى از اين رمان به انگليسى و به آلمانى ترجمه شد و ترجمهء انگليسى اش در مجموعه اى به نامWEST COAST LINE در كانادا انتشار يافت.
اين داستان يك داستان عشقى است كه به شكل حكايت هاى كوتاه روايت مى شود. روايتگر جوان داستان در كتابخانه اى نشسته است و تلاش مى كند داستان رابطهء عاشقانه اش با شهرو ـ كه زنى ست ميانسال و سرخورده از زناشويى با يك مرد سياسى ـ را روايت كند. در اين كتابخانه هر كس داستان به ظاهر بى اهميت زندگى خود را تعريف مى كند. چنين است كه به بهانهء بازروايى يك داستان عاشقانه، هم آن داستان عاشقانه از نو روايت مى شود و هم ما با زندگى راوى و تنهايى او كه تنهايى همهء ماست آشنا مى شويم.




چند دانه برف و ده كلمه

يك سال مى شود كه شهرو در زندگى ام نيست. روزها و شب ها در اين يك سال شبيه هم بوده اند ـ بى هيچ تغييرى، مگر همان تغيير فصل ها و رنگ ها و آمد و شد مردم در شهرى كه شهر من و زادگاه من نيست. فصل ها در آلمان زود تغيير مى كنند. چنان كه در آستانهء زمستان از رنگ و بوى پاييز چيزى يادم نمانده است. امروز هم مثل ديروز خاكسترى است. ديروز چند دانه برف باريد. من در كتابخانه نشسته ام، به شهرو فكر مى كنم و به چند دانه برفى كه ديروز باريد.
شهرو؟
بودن با او و زندگى كردن با او به زندگى ام معنى مى داد. من تنها در آن يك سالى كه با شهرو بودم، زندگى كردم؛ و ديروز كه چند دانه برف باريد. ديروز به اين فكر مى‏كردم كه چند دانه برف را در بطرى در بسته‏اى نگه دارم. اما هنوز به آخر فكرم نرسيده بودم كه چند دانه برف آب شد. همآغوشى با شهرو مثل چند دانه برف بود كه در پاييز مى‏بارد و به اندازه ده كلمه عمر مى‏كند. من به اندازه ده كلمه زندگى كرده‏ام.


كتاب‏هاى فراموش‏شده

اينجا كه من نشسته ام ـ در كتابخانه ـ كتاب‏هاى فراموش شده را نگه مى‏دارند. روى صفحه سفيدى ده كلمه نوشتم و به كتابدار دادم. او دختر بيست و هفت ساله‏اى است با شلوار جين و يك تا پيرهن. ده كلمه را به نامم ثبت كرد و آن را در قفسه كتاب‏هاى فراموش شده گذاشت. لبخند او مثل ده كلمه‏اى است كه ديروز نوشتم.

شهوت خميازه مى‏كشد

كتابدار در انتهاى تالار درندشت كتابخانه حضورى سايه‏وار دارد. مهتابى‏ها مانند خرمگس وزوز مى‏كنند. مردى ميانسال روى كتاب قطورى كه جلو رويش باز است چرت مى‏زند. دخترى پا روى پا مى‏اندازد و رانهاى هوس‏انگيزش از چاك دامن تنگش بيرون مى‏افتد. گمانم بيست و دو و سه سالش بايد باشد. در اين فضاى بسته، ميان انبوه كتاب‏هاى فراموش شده، شهوت مثل يك پلنگ خسته خميازه مى‏كشد. من در اين ميان خفه مى‏شوم. حروف سياه در تدفينم شركت مى‏كنند. از درون گور با چشم‏هاى يخ‏زده‏ام ران‏هاى او را مى‏بينم.

كابوس يك كبوتر

امروز: روزى از روزهاى نوامبر. آسمان سياه است. هوا آبى است. درختها برهنه اند، و آخن به قفس كبوترى مى‏ماند كه از باران خيس است و در همان حال به خوابى آشفته مى‏رود.
از صبح باران بى‏وقفه مى‏بارد.

يك حرف بيش از ابديت

سيصد و بيست و پنج...سيصد و بيست و شش... سيصد و بيست و هفت...
در انتهاى خط نگاه پيرمرد، روى سكوى سيمانى نشسته بودم و با تعجب نگاهش مى‏كردم كه با چه جديتى سيصد و بيست و هفتمين طول استخر را شناكنان مى‏رفت. پنج ثانيه طول كشيد تا سرش از آب بيرون بيايد و پانزده ثانيه طول كشيد كه يك هفتم از سيصد و بيست و هشتمين طول استخر را برود كه هشتاد و دو ثانيه بعد يك دوازدهم از سيصد و بيست و نهمين طول استخر را نفس زنان بيايد، و در اين مدت حتى به اندازه يك هفدهم ثانيه به من نگاه نكرد. در اينجا هيچكس با كسى صحبت نمى‏كند. شهرو فقط چهار حرف بود. تنهايى اما يك حرف بيشتر از ابديت است.در اينجا گاهى ابديت يك هفدهم ثانيه است. من در ميان كتاب‏هاى فراموش شده‏، در فاصله ميان تنهايى و ابديت زندگى مى‏كنم.


صداى پاى موريانه

شهرو هيچوقت نتوانست سير گريه كند. سرش را گذاشته بود روى سينه‏ام. پرده‏ها را كشيده بوديم. تابستان بود و برهنه به آغوش هم رفته بوديم.
گفت: "مجسم كن روزى خودم را به دنيا بياورم."
موهايش را بوييدم و به اين فكر كردم كه اگر او روزى مى‏توانست خودش را به دنيا بياورد، مرگ معنى خود را از دست مى‏داد. (موهاى او بوى وانيل مى‏داد و حالا به خوبى مى‏دانم كه او در آغوش من متولد نشد.) زنان اگر مى‏توانستند از خودشان باردار شوند، در تاريكخانه زندگى خود را مدام ظاهر مى‏كردند. آنوقت مرگ ديگر معنى نداشت و زندگى اينقدر خسته‏كننده مى‏شد كه من مى‏توانستم صداى پاى موريانه را بشنوم.

رؤياى سقراطى

رؤياى سقراطى سايه‏وار زير پايم مى‏غلتيد. سقراط گاهى قد مى‏كشيد و گاهى ناپديد مى‏شد. در شمال ميدان ماركت، عمارت لوون اشتاين با نماى گوتيك در شب مى‏درخشيد. من به طرف جنوب ميدان مى‏رفتم. باد، شلاق‏وار باران را به صورتم مى‏كوبيد. مردى يك بطرى شراب به دست داشت و در همان حال پاى تك درخت نارون تنومندى مى‏شاشيد. او مردى زشت بود كه سقراط را در لحظه مرگ به يادم مى‏آورد.
هنوز آفتاب روى تپه‏هاى آتن غروب نكرده بود كه سقراط به من دستور داد تفنگ وينچسترش را بياورم. افلاطون در اين لحظه زيباترين متن ادبيات جهان را مى‏نوشت، و تپه‏هاى آتن موقع غروب به رنگ رؤياهاى پيرمردى بودند كه با جهان به صلح رسيده است. سقراط بدون كوچكترين اضطرابى لوله تفنگ را روى شقيقه‏اش گذاشت و پيش از آن كه ماشه را فشار دهد گفت: "بايد خروسى به اسقلابيوس بدهيم. اداى اين دين را فراموش نكنيد."
مليطوس گفته بود: "بهتر است كه سقراط بميرد."

فراموشى

خانه‏ام در مركز شهر است. من هر جاى اين شهر كه زندگى كنم، در خانه هاى شيشه اى زندگى مى كنم. ديوار شيشه اى اتاقم رو به خيابان است و ناچار از پشت آن هر روزآدمهاى جورواجورى را مى‏بينم. آمد و شد اينان و باران كه تقريبا هر روز مى‏بارد، دست‏كم از يك نظر شبيه همند: هر دو نمايانگر يك جور تكرار پوچند.
روزى زنى باردار از پياده‏روى مقابل مى‏گذشت. با ديدن او ناگهان يادم آمد كه سى‏ساله‏ام.
به خودم‏گفتم: "فردا سى و يك ساله مى‏شوم، و او متولد خواهد شد و پس فردا من مى‏ميرم و صد سال ديگر نه كسى او را به ياد مى‏آورد و نه مرا."

بشقاب چينى

روزى كه شهرو رفت، به گلهاى سرخ بشقاب چينى نگاه مى‏كردم كه در دستم پژمرده مى‏شدند. اوايل اوت بود و حتى كلمات هم تب كرده بودند. از كنار هر اتاقك تلفن كه مى‏گذشتم، صداى شهرو را مى‏شنيدم. انگار او در لباسى زرد آنجا ايستاده بود و با من حرف مى‏زد. كافى بود گوشى را بردارم و صداى نفس‏هايش را بشنوم. وارد اتاقك شدم. سه تا سكه ده فنيگى درون تلفن انداختم و به صداى بوق ممتد گوش دادم.
وقتى كه كلمه‏ها تب مى‏كنند، اتاقك تلفن دروغ مى‏گويد.



در همين زمينه