با شما نيستم - حسين نوش آذر
بورخس و روايتِ داستان (فصلى از كتاب به سوى نظريه توليد ادبى) پى‏ير ماشرى فارسي: على بهروزى

در اينجا چيزى به خويش بازمى‏گردد. چيزى به گرد خويش چنبره مى‏زند، و با اين همه خود را محصور نمى‏كند، بلكه در همان چنبره‏هايش خود را آزاد مى‏كند.
(هايدگر، جوهر براهين)

بورخس اساساً دلمشغول مسائل روايت است؛ اما اين مسائل را به گونه‏اى خاص خود مطرح مى‏كند، به گونه‏اى داستانى۱. (يكى از مجموعه داستان‏هاى او عنوان گوياى داستان‏ها ۲ را دارد).او نظريه داستانىِ روايت را ارائه مى‏كند، و در نتيجه اين خطر تهديدش مى‏كند كه او را زيادى جدى بگيرند، و يا زيادى تعميمش دهند.
انديشه سمجى كه كتاب داستان‏ها را شكل‏مى‏دهد انديشه ضرورت و تكثير شدنى است كه به كامل‏ترين وجه در كتابخانه متحقق مى‏شود (نگاه كنيد به داستان »كتابخانه بابل)؛ در اينجا هر كتاب همچون عنصرى در يك سلسله در محل دقيق خود قرار دارد. كتاب )در واقع، روايت تنها به اين دليل به شكل قابل‏شناسايى خود وجود دارد كه به طور ضمنى با مجموعه تمامى كتاب‏هاى ممكن پيوند خورده است. كتاب وجود دارد، مكانى مقرر در عالم كتاب‏ها دارد، زيرا عنصرى است در يك كليت. بر گرد همين مضمون است كه بورخس تمامى متناقض‏نما3هاى امر نامتناهى را به هم مى‏بافد. كتاب تنها به يمن امكان تكثير خود وجود دارد: تكثيرپذيرى برونى در ارتباط با كتاب‏هاى ديگر، و نيز درونى، زيرا هر كتاب خود ساختارى همانند يك كتابخانه دارد. جوهره كتاب خود همانستىِ ۴ آن است؛ اما همانستى هميشه تنها صورت محدود ناهمانستى است. يكى از اصول كتابخانه، كه خصلتى كمابيش لايب‏نيتسى به آن عطا مى‏كند، آن است كه هيچ دو كتابى همانند نيستند. مى‏توان اين را جابه‏جا كرد و بر مبناى آن كتاب را وحدت تعريف كرد: هيچ دو كتاب همانندى نيست كه در كتابى واحد قرار داشته باشند. هر كتابى عميقاً با خود تفاوت دارد زيرا متضمن مجموعه‏اى نامتناهى از شاخه شاخه شدن است. اين تعمق ظريف و زيركانه در باب همان و ديگرى موضوع داستانى است درباره پى‏ير منارد ۵، كه دو فصل دون‏كيشوت را مى‏نويسد. »متن سروانتس و منارد كلمه به كلمه عين يكديگرند«: اما اين مشابهت صرفاً صورى است؛ حاوى اختلافى بنيادى. ترفند يك قرائت نو، ترفند ناهمزمان‏سازى عامدانه، كه، مثلاً، مسيح‏نامه ۶ را چنان بخوانيم كه گويى اثرى است از لوئى فردينان سلين يا جيمز جويس، تنها محض فراهم‏آوردن غافلگيرى‏هاى اتفاقى نيست؛ اين ترفند لاجرم با فرايند كتابت مرتبط است. حكايتِ اخلاقىِ منارد اكنون معنايى كاملاً آشكار پيدا مى‏كند: قرائت در نهايت فقط بازتابى است از خطر كردنى كه در نوشتن نهفته (و نه برعكس)؛ ترديدها و درنگ‏هاى قرائت - شايد با تحريف - حك و اصلاحاتى را كه در خود روايت حك شده‏اند باز توليد مى‏كند. كتاب هميشه ناكامل است زيرا نويد تنوعى بى‏پايان را دربردارد. »هيچ كتابى منتشر نمى‏شود كه در هر نسخه آن اختلافى با نسخه ديگر وجود نداشته باشد« (بخت‏آزمايى در بابل):جزئى‏ترين نقص مادى عيانگر نابسندگى محتوم روايت است در كار خود؛ روايت با ما فقط تا آنجايى سخن مى‏گويد كه زمان به آن اجازه مى‏دهد تا دستِ تصادف آن را تعيين كند.
بدين ترتيب روايت بر مبناى تقسيم درونى خود وجود دارد، تقسيمى كه باعث مى‏شود به صورت يك رابطه نامتقارن، و به صورت يكى از حدود اين رابطه، درآيد. هر روايت، حتى در لحظه بيان‏شدن، افشاى بازگويى‏اى است كه خود را نقض مى‏كند (زيرا بيان هر روايت مستلزم نقض تمامى روايت‏هاى ممكن ديگر است). تفحص در آثار هربرت كوئينٔ ۷ما را به آن رمان معمايىِ مثال‏زدنى، يعنى خداى هزارتو، مى‏رساند:
داستان مشتمل است بر قتلى غيرقابل‏فهم در صفحات آغازين، بحثى كُند در ميانه، راه‏حلى در پايان. به محض اينكه معما حل مى‏شود در يك بند طولانى ناظر به گذشته اين جمله را مى‏خوانيم: »همه عالم فكر مى‏كردند كه ملاقات اين دو شطرنجباز امرى اتفاقى بوده‏است.« از اين جمله چنين مستفاد مى‏شود كه راه‏حل ارائه شده غلط است. خواننده نگران به فصل‏هاى مربوطه قبلى نگاه مى‏كند و راه‏حلى ديگر، راه‏حل درست، را كشف مى‏كند. خواننده اين كتابِ غيرمتعارف از كارآگاه كتاب زيرك‏تر است.
از لحظه‏اى معين به بعد، روايت بنا مى‏كند به پشت و رو شدن: هر داستانى كه شايسته اين نام باشد، ولو به‏طور پوشيده، حاوى اين پَسروى‏ها است كه مسيرهاى غيرمنتظره‏اى براى تفسير را بر خواننده مى‏گشايد. ازاين لحاظ، بورخس در صف كافكا است كه دغدغه‏هاى تفسير و تعبير را در محورِ كار خود قرار مى‏دهد.
رمز هزارتو اصولاً كمكى به فهم ما از اين نظريه روايت نمى‏كند، بيش از حد ساده است و خيلى راحت تسليمِ مخاطرات خيالبافى مى‏شود. هزارتو، و نه معما، انكشاف روايت، اين است تصوير معكوسى كه داستان از پايان خود، كه تبلور ايده تقسيمى بى‏پايان است، ارائه مى‏دهد: هزارتوى روايت رو به عقب پيموده مى‏شود، با راه خروج مضحكى كه در برابر ماست؛ راهى كه به جايى نمى‏رسد، نه به مركزى نه به محتوايى، زيرا در اينجا پيشروى و پَسروى يكسان است. روايت غرض خود را از همين جابه‏جايى مى‏گيرد كه آن را به همزادش [يك امكان روايى ديگر پيوند مى‏زند ]- همزادى كه هر چه ناهمخوانى آن با شرايط آغازين روايت بيشتر مى‏شود محتوميت خود را بيشتر به رخ ما مى‏كشد. در ارتباط با اين مضمون مى‏توان داستان پليسى »مرگ و پرگار« را ذكر كرد، داستانى كه مى‏شد نوشته هربرت كوئين باشد: پيشروى كارآگاه لونرو ۸ در جهت حل مسئله فرا مسئله9اى را اعلام مى‏كند؛ حل معما درواقع يكى از شروط خود معما است؛ حل نهايى مسئله، اجتناب از دام، درواقع به معناى شكست در حل مسئله است. روايت چندين نسخه از خودش را در بردارد كه همگى در حكم شكست‏هايى قابل پيش‏بينى‏اند. در اينجا قرابتى با هنر ادگار آلن‏پو به‏چشم مى‏خورد: روايت در طرف وارونه خود درج شده‏است، از آخر آغاز شده‏است، اما اين بار به صورت هنر راديكال؛ داستان از آخر به گونه‏اى آغاز شده است كه ديگر نمى‏دانيم كدام پايان است و كدام آغاز، چرا كه داستان به گرد خويش چرخيده است تا توهم يكپارچگىِ يك چشم‏انداز نامتناهى را ايجاد كند.
اما نوشته بورخس ارزشى سواى ارزش چيستان دارد. اگر به نظر مى‏رسد كه او خواننده رابه تفكر وامى‏دارد (و بهترين نمونه از اين نوع داستانِ »ويرانه‏هاى مدور« است كه در آن مردى كه رؤياى مردى ديگر را مى‏بيند خود رؤياى ديگرى است)؛ به اين دليل است كه او خواننده را از هر چيزى كه بتوان درباره‏اش انديشيد محروم مى‏كند: شيفتگى او به متناقض‏نماهاى توهم كه حاوى هيچ فكرى به معناى دقيق كلمه نيستند (برچسب روى بطرى كه نمايشگر برچسبى است روى يك بطرى كه نمايشگر...) از همين جاست. بورخس در ساده‏ترين حالت خود - كه احتمالاً همان بورخسى است كه ما را فريب مى‏دهد - از اين نقطه‏چين‏ها فراوان استفاده مى‏كند. بهترين داستان‏هاى او آنهايى نيست كه به اين راحتى بازمى‏شوند بلكه آنهايى است كه كاملاً سربه مهرند.
»خوانندگان شاهد اعدام و تمامى مقدمات يك جنايت خواهند بود كه از منظور آن اطلاع دارند، اما به گمان من، تا بندِ آخر قادر به درك آن نخواهند بود«. هنگامى كه بورخس، در يك پيش‏درآمد، داستان »باغ گذرگاه‏هاى هزار پيچ« را بدين ترتيب خلاصه مى‏كند، مجبوريم وعده او را باوركنيم. حكايت محصور و محاط است در ميان مسئله (كه نيازى به طرحش نيست) و حل آن. و آخرين بند، همچنان كه در پيش‏درآمد با صداقت اعلام شده بود، حقيقتاً كليد معما را در اختيار ما مى‏گذارد. اما وقتى كه بعداً برمى‏گرديم و به تمامِ مقدمات رسيدن به نتيجه نگاه مى‏كنيم متوجه مى‏شويم كه اين امر به قيمت چه اغتشاش عظيمى حاصل شده‏است. راه‏حل نيز درست به همان اندازه مضحك است: اين راه‏حل ظاهراً فقط به كمك يك حقه مى‏تواند بار داستان را بر دوش خود حمل كند. نويسنده با به هم بافتن معمايى از يك رشته چيزهاى بى‏اهميت ما را فريب مى‏دهد. اما راه‏حل عيان و آشكار است؛ منتهى بر لبه‏هاى معناى داستان قرار دارد: دوراهى جديدى است كه پيرنگ ۱۰ داستان را درست در لحظه‏اى كه ما را متوجه محتواى پايان‏ناپذير خود مى‏كند به پايان مى‏رساند. يك راه خروج ممكن بسته مى‏شود، و روايت به پايان مى‏رسد: اما درهاى ديگر كجا هستند؟ يا پايان‏بندى معيوب است؟ داستان در وقفه‏اى مبهم مى‏گريزد، از پنجره كاذب پرمى‏كشد. مسئله ظاهراً كاملاً روشن است: يا اين داستان معنايى دارد و بنابراين پايان‏بندى كاذب آن يك رمز است، يا اينكه شايد داستان معنايى ندارد و پايان‏بندى كاذب آن رمزى است از پوچى. معمولاً بورخس را به اين صورت تفسير مى‏كنند: او را داراى ظواهرِ يك شكاكيت هوشمندانه وصف مى‏كنند و بدين ترتيب مجبورش مى‏كنند داستان را پايان بدهد. البته اثبات نمى‏كنند كه اين شكاكيت واقعاً هوشمندانه است، و يا معانى ژرف داستان‏هاى او در ظرافت ظاهرى آنها نهفته است.
به همين ترتيب، به نظر مى‏رسد كه درواقع مسئله به طرز غلطى مطرح شده‏است. داستان مسلماً معنايى دارد، اما نه آن كه ما فكر مى‏كنيم. اين معنا از انتخاب ممكنِ ميان چندين تفسير ناشى نمى‏شود. اين معنا تفسير نيست؛ معنا را نه در قرائت كه بايد در كتابت جست: پانوشت‏هاى بى‏وقفه و بى‏ملاحظه نشان‏دهنده دشوارى عظيم داستان است در روند گسترش خود؛ تو گويى كه از همان آغاز مانعش شده‏اند. تكنيك مصحح مآبانه نسبتاً ساده ارجاعات وافر از همين جا آب مى‏خورد. بورخس، به جاى نوشتن داستانش، به آن اشاره مى‏كند: نه تنها داستانى كه مى‏توانست بنويسد بلكه آنهايى هم كه ديگران مى‏توانستند نوشته باشند. اين را در تحليل بووار و پكوشه مى‏توان ديد كه در لرن، ويژه‏نامه بورخس چاپ شده و نمونه‏اى است زيبا از سبك منارد. او به جاى دنبال كردن مسير يك داستان، به امكان تحقق آن اشاره مى‏كند، كه غالباً هم به تعويق و تأخير مى‏افتد. به همين دليل است كه مقالات انتقادى او، حتى وقتى درباره آثار واقعى سخن مى‏گويد، داستانى‏اند؛ و باز به همين دليل است كه داستان‏هاى او عمدتاً به خاطر انتقاد از خودِ صريحى روايت مى‏شوند كه در آنها هست. اين همان اوج و تحقق طرح توخالى والرى ۱۱ است: تماشاكردن خود در هنگام نوشتن يا انديشيدن. بورخس روش معتبر براى نيل به اين هدف را يافته است. چگونه مى‏توان ساده‏ترين داستان را نوشت، كه ضمن القاى امكان گوناگونىِ بى‏نهايت، صورت انتخاب شده آن هميشه فاقد صورت‏هاى ديگرى باشد كه مى‏شد داستان را به قالب آنها ريخت؟ هنر بورخس در اين است كه به اين پرسش با يك داستان پاسخ مى‏دهد: با انتخاب كردن دقيق همان صورتى كه به بهترين وجه اين پرسش را حفظ مى‏كند، از ميان صورت‏هاى ديگر، با ناپايدارى آن، تصنعى بودن آشكار و تناقض‏هاى آن. فاصله زيادى است ميان اين داستان‏هاى كارآمد و به تأخيرانداختن‏هاى بوطيقاشناس شرير و فضل‏فروش با حاشيه‏نويسى‏هايش: فاصله‏اى كه لب‏ها را از پياله جدامى‏كند.
پيش از بازگشتن به گذرگاه‏هاى شاخه شاخه، مى‏توانيم مثال ديگرى را در نظر بگيريم كه شفاف‏تر است (نه اينكه از اين بابت بخواهيم محكومش كنيم، اگر كه به‏رغم همه ظواهر در پشت آنچه بورخس نوشته است واقعاً چيزى باشد)، يعنى داستان »زخم شمشير«. اين داستان با استفاده از شگردى مأخوذ از داستان‏هاى جنايى، كه آگاتاكريستى در قتل راجر اكرويد آن را به شهرت رساند، از زبان قهرمان ماجرا به صيغه سوم‏شخص روايت مى‏شود )من مى‏گويم كه او؛ او مى‏گويد كه من: »من« در اين دو جمله يكى نيست، و تنها حد مشترك »او« است كه روايت را ممكن مى‏گرداند(. مردى داستان يك خيانت را بازگو مى‏كند اما تا پايان داستان درنمى‏يابد كه خائن خود اوست. اين مكاشفه از طريق كشف رمز يك نشانه حاصل مى‏شود؛ زخمى بر چهره، راوى هست، و هنگامى كه همان زخم در داستان ظاهر مى‏شود هويت او نيز معلوم مى‏گردد. بدين ترتيب، هر توضيحى زائد است: حضور اين نشانه گويا (داستان گفتمان ۱۲ خود است) اين مقصود را برآورده مى‏سازد. اما خود اين نشانه را بايد در يك گفتمان به كاربرد، و الا دلالت آن پنهان خواهد ماند. كافى است كه اين نشانه در يك لحظه ممتاز از داستان مجدداً ظاهر شود تا معناى كامل خود را كسب كند. قضيه بى‏شباهت به فدر اثر راسين نيست كه ملكه در صحنه آغازين نمايش اعلام مى‏كند كه دارد مى‏ميرد، كه جامه‏هايش دارند خفه‏اش مى‏كنند... و سپس، در پايان پرده پنجم، واقعاً هم مى‏ميرد. ظاهراً هيچ اتفاقى نيفتاده است: هزار و پانصد سطر لازم بود تا اين حركت تعيين كننده معناى خود را به دست آورد، تا حقيقتِ خود را در زبان، حقيقت ادبى خود را، به دست آورد. بديهى است كه گفتمانِ روايت وظيفه ابلاغ حقيقت را بر عهده دارد، اما اين كار به بهاى يك گريز طولانى انجام مى‏شود، بهايى كه بايد پرداخت. در داستان بورخس، گفتمان تنها با محل ترديد قرار دادن خود، تنها با گرفتن ظاهر جعل محض به خود، حقيقت را شكل مى‏دهد. گفتمان تنها با شرح و بسط بيهودگى خود لاجرم به سمت پايان خود پيش مى‏رود (زيرا همه چيز پيشاپيش ارائه شده است)؛ وقايع آن فى‏البديهه درپى هم رديف مى‏شوند تنها براى اينكه خواننده را فريب دهند (زيرا همه چيز در پايان ارائه خواهد شد). گفتمان به گرد موضوع خود مى‏پيچد، آن را در خود محاط مى‏كند، تا بدين ترتيب دو روايت در حركت واحد آن تلفيق شوند: روايتى در رو و روايتى ديگر در وارو. پيش‏بينى شده‏ها پيش‏بينى نشده‏اند زيرا پيش‏بينى‏نشده‏ها پيش‏بينى شده‏اند. اين همان نظرگاه ممتازى است كه بورخس اختيار مى‏كند: ديدگاهى كه موجد عدم تقارن ميان يك موضوع (پيرنگ) و نوشته‏اى مى‏شود كه آن را در اختيارمان مى‏نهد. تا داستان مى‏خواهد مفهومى بيابد، روايت منحرف مى‏شود و توجه ما را به تمام راه‏هاى ممكنِ ديگر براى گفتن آن، و نيز تمامى معانى ديگرى معطوف مى‏كند كه مى‏توانست پيدا كند.
باغ گذرگاه‏ها...، كه مى‏توانست بخشى باشد از يك داستان جاسوسى، به سمت يك غافلگيرى مهار شده تغيير جهت مى‏دهد. در روايت چيزى رخ مى‏دهد كه پيرنگ اوليه بدون آن هم مى‏توانست باشد. قهرمان داستان، كه جاسوس است، بايد مسئله‏اى را حل كند كه به طرز بسيار مغشوشى مطرح شده است. او به خانه شخصى به نام آلبرت مى‏رود و آنچه را لازم است آنجا انجام مى‏دهد؛ كارش كه تمام مى‏شود به ما گفته مى‏شود كه اين كار چه بوده است، و معما در بند آخر، همچنان كه وعده داده شده بود، حل مى‏شود. داستان در شكل كامل‏شده خود واقعيتى معين را به ما القا مى‏كند، منتهى اين واقعيت چندان هم جالب نيست. جاسوس براى آنكه علامت آغاز بمباران شهرى به نام آلبرت را بدهد، مردى به نام آلبرت را، كه نامش را در راهنماى تلفن يافته است، به قتل مى‏رساند. اين نكته گره معما را مى‏گشايد، ولى خوب، كه چه؟ اين معناى بى‏اهميت جابه‏جا شده تا معنايى ديگر، و حتى داستانى ديگر به وجود آورد - داستانى كه از داستان اصلى هم مهمتر است. در خانه آلبرت، علاوه بر نام آلبرت، كه به صورت اسم رمز مورد استفاده قرار مى‏گيرد، چيز ديگرى هم هست: خودِ هزارتو. جاسوس، كه كارش سر درآوردن از رازهاى ديگران است، ناخواسته به جايگاه راز رفته‏است، آن هم درست در هنگامى كه نه به دنبال راز كه به دنبال وسيله‏اى براى انتقال يك راز بوده است. آلبرت در خانه خود پيچيده‏ترين هزارتوى عالم را دارد كه ساختنش فقط از عهده ذهنى با زيركى سماجت‏آميز برمى‏آيد، هزارتويى كه چيزى نيست مگر يك كتاب. نه كتابى كه كسى در آن سردرگم شود بلكه كتابى كه خود در هر صفحه‏اش سردرگم شده‏است، يعنى »باغ گذرگاه‏هاى هزار پيچ«. آلبرت گره از اين راز بنيادى گشوده است: ترجمه را پيدا نكرده است (مگر ترجمه‏اى خطى مورد نظرمان باشد، ترجمه‏اى كه كشف رمز مى‏كند بى‏آنكه رمز را بشكند، ترجمه‏اى كه از تفسير تن مى‏زند: انگيزه راز آن است كه رازْ مكانِ هندسىِ تمامى تفاسير است)؛ او اين را تشخيص داده است. مى‏داند كه كتاب هزارتويى غايى است - ورود به آن همان و گم‏شدن همان؛ و نيز مى‏داند كه اين هزارتو كتابى است كه در آن هر چيزى را مى‏توان خواند زيرا به همين طريق نوشته شده است (يا نوشته نشده است، زيرا، همچنان كه خواهيم ديد، چنين نوشتنى غيرممكن است).
درواقع، رمان هزارتويىِ تسوئى پن فاضل تمامى مسائل مربوط به روايت را حل مى‏كند (هرچند طبعاً به شرط اينكه وجود نداشته باشد: در يك روايت واقعى فقط مى‏توان حداكثر چند مسئله معدود را طرح كرد):

در همه داستان‏ها وقتى آدم‏ها با چندين راه‏حل روبه‏رو مى‏شوند، يكى از آنها را انتخاب مى‏كنند و بقيه را حذف مى‏كنند؛ در داستان تسوئى پنِ كم و بيش فهم‏ناپذير همه اين راه‏حل‏ها به طور همزمان انتخاب مى‏شوند. (خ.ل. بورخس،هزارتوها)

كتاب كامل آنى است كه بتواند تمامى همزادهاى خود، تمامى آن معبرهاى ساده‏اى را كه وانمود مى‏كنند از كتاب مى‏گذرند حذف كند، و يا در جذب تمامى آنها توفيق پيدا كرده باشد: در مورد يك رخداد معين همه تعابير در كنار هم وجود دارند. كافى است شخصيتى بر در بكوبد، و اگر روايت فى‏البديهه و آزادانه خلق شود، مى‏توانيم انتظار هر چيزى را داشته باشيم. در ممكن است بازشود يا باز نشود، و يا هر راه‏حل ديگرى (اگر راه‏حلى در كار باشد)؛ ساختن يك هزار تو بر يك اصل موضوعه مبتنى است: اين راه‏حل‏ها كلى قابل شمارش، متناهى يا نامتناهى، را تشكيل مى‏دهند. هر روايت معمولاً يكى از اين راه‏حل‏ها را برتر مى‏نشاند، و بدين ترتيب راه‏حل مذكور محتوم، و يا دست‏كم حقيقى، به نظر مى‏رسد: روايت جانبدارى مى‏كند، در مسيرى معين حركت مى‏كند. اسطوره هزارتو متناظر است با فكر يك روايت كاملاً عينى، كه در آن واحد طرف همه جوانب را مى‏گيرد و آنها را تا خاتمه‏شان بسط مى‏دهد: اما اين پايان‏بندى ناممكن است، و روايت هميشه فقط تصوير يك هزارتو را ارائه مى‏كند زيرا به اين دليل كه محكوم به انتخاب يك حد معين است، چاره‏اى ندارد جز آنكه تمامى شاخه شاخه‏شدن‏ها را حذف كند و آنها را در جريان يك گفتمان غرقه سازد. هزارتوى باغ مشابه كتابخانه بابل است، اما كتاب واقعى فقط مى‏تواند در هزارتوى ناقص‏بودن خود گم‏شود. درست همان‏طور كه بورخس در پيش‏درآمد وعده‏داده بود، راه‏حل در آخرين بند به ما عرضه مى‏شود: اين بند گويى كليد هزارتو را به ما مى‏دهد، به اين ترتيب كه خاطرنشان مى‏كند كه تنها ردهاى واقعى هزارتو را مى‏توان در قالب روايت يافت كه متزلزل و متناهى است اما به دقت اجرا شده است. هر داستان از ايده هزارتو پرده برمى‏گيرد، اما تنها بازتاب قرائت‏پذير را به ما عرضه مى‏كند. بورخس توانسته است نمايش خود را به پايان برساند بدون اينكه به دام شيوه شرح و تفصيلات معمولِ نويسندگان سنتى داستان‏هاى معمايى بيفتد (با توجه به اينكه علم بيانى براى داستان‏هاى معمايى در قرن هيجدهم پرورانده شد): در داستان مربوط به ملموت ۱۳كسى هست كه داستانى درباره ملموت به ما مى‏گويد كه در آن كسى هست كه... و به دليل اين سيستمِ جعبه‏هاى چينى هيچ داستانى نمى‏تواند هرگز به انتها برسد. هزارتوى واقعى اين است كه ديگر هزارتويى در كار نيست: نوشتن يعنى از دست دادن هزارتو.

بنابراين، روايت واقعى به واسطه نبود تمامى روايات ممكن ديگر مشخص مى‏شود كه روايت از ميان آنها مى‏توانسته انتخاب شود: اين نبودِ قالبْ كتاب را، با قرار دادن آن در كشمكشى بى‏پايان با خود، از درون مى‏تراشد. بدين ترتيب، به جاى رمزِ نهايتاً سرخوشانه كتابخانه كه مى‏توان در آن گم شد، به جاى باغى آن‏قدر بزرگ كه در آن بى‏هدف بچرخيم، حالا رمز بسيار مهم كتاب گمشده را داريم كه تنها در ردها و كاستى‏هاى خود بقا مى‏يابد، دانشنامه تلون:
براى من تذكر اين نكته كافى است كه تناقضات آشكار در جلد يازدهم اساس اصلى اثبات اين امراست كه جلدهاى ديگر وجود دارند، از بس كه نظمِ رعايت شده در اين جلد روشن و دقيق است. (تلون، واوكبار، اوربيس ترتيوس۱۴)

تكه‏تكه‏هايى از كتابِ ناقص يا مفقود وجود دارد. بنابراين ياوه نخواهد بود اگر تصور كنيم كه بتوان به جاى يك كتاب كامل كه تمامى تركيبات را دوباره جمع‏آورد، كتابى آن‏چنان نابسنده نوشت كه اهميتِ آنچه از دست رفته است از لابه‏لاى آن بدرخشد:
جدلى مبسوط درباره تأليف رمانى به صيغه اول شخص، كه راوىِ آن واقعيت‏ها را حذف يا تحريف مى‏كند و به چنان تناقض‏گويى‏هاى گوناگونى متوسل مى‏شود كه فقط بعضى از خوانندگان - تعداد بسيار كمى از آنها - بتوانند از وراى اينها واقعيتى پليد يا مبتذل را ادراك كنند. (همان‏جا)

ترفندهاى بورخس همگى در نهايت به امكان چنين روايتى منجر مى‏شوند. اين اقدام را مى‏توان هم توفيق ارزيابى كرد و هم شكست، زيرا بورخس مى‏تواند به كمك كاستى‏هاى يك روايت به ما نشان بدهد كه هيچ چيزى را از دست نداده‏ايم.
دسامبر 1964

پانوشت‏ها
۱. fictive
۲. Fictions
۳. paradox
۴. self - identity
۵. Pierre Mإnard
۶. Imitatio Christi )تقليد/ شبيه مسيح ، نام كتابى است مذهبى مربوط به اوايل قرن پانزدهم ميلادى و منسوب به توماس آكمپيس.
۷. Herbert Quain
۸. Lonnrot
۹. meta-problem
۱۰. plot
۱۱. Valإry
۱۲. discourse
۱۳. Melmoth
۱۴. "Tlخn, Ukbar, Orbis Tertius"عنوان يكى از داستان‏هاى بورخس درباره تمدن خيالى سياره‏اى موسوم به »تلون« كه شرح آن در دانشنامه‏اى چندين جلدى آمده است. راوى اين داستان برحسب اتفاق فقط به جلد يازدهم اين دانشنامه دست يافته است.