|
قسمت هايِ حذف شده يِ مالون مي ميرد
صفحه69-خط3از آخر
وقتي غذا تمام شد، ادموند به تختخواب رفت تا پيش از آن كه خواهرش به او بپيوندد، چون مشتركاً از يك اتاق استفاده مي كردند، در آسودگي و آرامش استمنا كند. البته وقتي خواهرش آنجا بود جلويِ شرم و حياي اش را نمي گرفت. خواهرش هم وقتي كه او آنجا بود چنين مي كرد. جايِ شان تنگ بود، بنابر اين رعايتِ ادب ممكن نبود. ادموند بدونِ هيچ دليلِ به خصوصي به تختخواب رفت. او مي توانست با ميل و رغبت با خواهرش جماع كند، پدرش هم همين طور. منظورم اين است كه پدرش هم مي توانست با ميل و رغبت با دخترش جماع كند، زمانِ زيادي از وقتي كه با ميل و رغبت با خواهرش جماع كرده بود گذشته بود. اما چيزي جلويِ آن ها را مي گرفت. و دختر هم به نظر نمي آمد راغب به اين كار باشد. ولي او هنوز جوان بود. آن موقعِ زنايِ با محارم شايع بود. خانمِ لمبرت، تنها فردِ خانواده بود كه ميلي به جماع با هيچ كس را نداشت، از اين رو با ديگران فرق داشت. لمبرت با دخترش تنها...
صفحه103-خط5
حالا جنسيتم، منظورم خودِ آلت است، و به خصوص سرِ آن، كه وقتي هنوز عزَب بودم ضربه ها و لخته هايِ اسپرم از آن بيرون مي زد و به صورتم مي پاشيد، و تا آخرش جريان داشت، و ختماً هرازگاهي كمي شاش بيرون مي زد، وگرنه از مرضِ يورِميا(Uraemia) مي مردم، فكر نمي كنم ديگر با چشمِ غيرِ مسلح آلتم را ببينم، نه اين كه آرزويش را داشته باشم، به اندازه يِ كافي به چشمانِ هم زل زده ايم، به هرحال كمي ايده مي دهد. اما تمامش اين نيست و دست و پاهايم تنها اعضايي نيستند كه در جهتي خاص فاصله مي گيرند و از هم دور مي شوند. چون مثلاً مقعدم، كه به سختي مي شود آن را انتهايِ چيزي دانست، اگر همين حالا به يك باره شروع به ريدن كند، كه خدا نكند، جداَ مطمئنم كه سنده هايم بخ استراليا مي افتد. و اگر مجبور باشم...
صفحه147-خط7 از آخر
به تدريج بينِ آن دو نوعي صميميت به وجود آمد كه در لحظه يي مشخص، باعث شد تا با هم بخوابند و تا آنجايي كه مي توانند مقاربت داشته باشند. چون با توجه به سن و تجربه يِ ناقصي كه از عشقِ شهواني داشتند، كاملاً طبيعي بود كه در اولين تلاش نتوانند احساسِ اين كه برايِ همديگر ساخته شده اند را به هم بفهمانند. وضعيت به اين شكل بودكه مك من سعي مي كرد تا آلتش را مثلِ جادادنِ بالش در روبالشي در آلتِ جنسيِ همبسترِ خود فرو كند؛ دو لايش كرد و آن را به كمكِ انگشتانش در مهبلِ او چپاند. اما بي آن كه ذره يي دلسرد شوند خود را به كارِشان سرگرم كردند. و با آن كه هر دويِ شان به كلي عجزِ جنسي داشتند اما بالاخره توانستند كارِشان را به خوبي انجام دهند، و به همين دليل تمامِ قدرت هايِ پوست، خلط و تخيل را برايِ كمك فراخواندند تا از آميزشِ خشك و ناچيزِشان نوعي ارضا’ تيره و تار به دست آورند. جوري كه مول كه (در آن مرحله) از ديگري راحت تر بود، داد زد، آه، كاش همديگر را شصت سالِ پيش ديده بوديم! اما پيش از اين جنب و جوش، چه دلهره ها و دست مالي هايِ ناشيانه و خجالت آوري گذشت تا از ميانِ شان فقط مك من را تا اندازه يي از مفهومِ اين عبارت آگاه كرد كه دو نفري مصاحبت است و سه نفري مزاحمت. بعد از آن، مك من در...
صفحه153-خط5
به خصوص لبانِ مول كه بيزارش مي كرد، همان لب ها، تقريباً كمي تغيير كرده بود كه اهميتي نداشت، لباني كه چند ماهِ بعد مك من ناچار بود با خرخرِ لذتِ جنسي آن را بمكد، جوري كه با ديدنِ شان نه تنها چشمانش را مي بست، بلكه برايِ ايمنيِ بيشتر با دستانش آن ها را مي پوشاند. در نتيجه اين مول بود كه در اين دوره با تب و تابِ خستگي ناپذيري تلاش مي كرد تا شايد معلوم شود كه چرا در پايان رو به سستي مي رفت و به نوبه يِ خود نيازمندِ تحريك بود. مگر اين كه فقط موضوعِ سلامتي در ميان باشد. كه اين خود مانعِ فرضيه يِ سومي نيست، يعني اين كه دستِ آخر مول به اين نتيجه رسيده بود كه در موردِ مك من اشتباه كرده است و او آن مردي نيست كه او تصور مي كرد، و به دنبالِ چيزي بود تا به مقاربتِ شان پايان دهد، البته آرام آرام و با ملايمت، تا مك من دچار شوك نشود. متاسفانه در اينجا با مول كاري ندارم، كه به رغمِ همه چيز فقط يك زن است، بلكه با مك من كار دارم، و ديگر به خاتمه يِ روابطِ جنسيِ شان نمي پردازم، بلكه بيشتر به دوره يِ آغازِ روابطِ شان مي پردازم. به دوره يِ كوتاهِ...
صفحه153-خط7 از آخر
يعني گفت، چرا دو مسيح؟ مي خواست به طورِ سر بسته به مول بفهماند كه به نظرِ او يك مسيح هم خيلي زياد است. و مول اين جوابِ مضخك را داد، چرا دو تا گوش؟ اما لخظه يي بعد از او معذرت خواست و با لبخند (با كوچكترين مساله يي خنده اش مي گرفت) گفت، اين ها صورتِ آن دو دزد هستند، مسيح در دهانِ من است. بعد فك هايش را از هم باز كرد و لبِ كلفتش را پايين كشيد، و با نشان دادنِ تنها دندانش يكنواختيِ لثه ها را شكست و دندانِ نيشِ زردي را نمايان كرد كه تا ريشه بيرون بود و احتمالاً طوري با مته تراشيده شده بود كه شهادتِ مسيح را بر صليب نشان مي داد. مول با انگشتِ اشاره يِ دستِ آزادش آن را لمس كرد. گفت، لق است، يكي از همين روزهايِ خوب كه بيدار بشوم، مي بينم كه قورتش داده ام، بايد درش بياورم. لبش را ول كرد كه با صدا به جايِ خودش برگشت. اين اتفاق تاثيرِ شديدي بر مك من گذاشت و مول در مهرِ او با جهشي اوج گرفت. و در لذتي كه بعداً بايد مي برد، يعني وقتي كه زبانش را در دهانِ مول مي گذاشت و رويِ لثه هايِ او مي گرداند، اين صليب مسلماً سهمي داشت. اما كدام عشق است كه از اين كمك هايِ بي ضرر آزاد باشد؟ بعضي وقت ها اين كمك...
صفخه154-خط10
اگر مك من صدايش مي زد، مي رفت و بر لبه يِ تخت مي نشست و حتا تسليمِ تحريك هايِ جنسيِ او مي شد. اما معلوم بود كه...
صفحه170-خط9 از آخر
يك دختر بچه به بسترِ من مي آيد، جلويم لُخت مي شود، در كنارم مي خوابد، هيچ كسي را غير از من ندارد، من تخت را مي چسبانم به در تا نتواند فرار كند، اما آن وقت او خودش را از پنجره بيرون مي اندازد، وقتي كه فهميدند كه او پيشِ من است، برايِ دو نفرِمان سوپ مي آوردند، من عشق و نفرت را به او مي آموزم، او هيچ وقت فراموشم نمي كند، شادمان مي ميرم، او چشمانم را مي بندد و مطابقِ دستورات سوراخِ مقعدم را مسدود مي كند. آرام باش...
مجتبی : سلام، آقای نويد عزيز،
کتاب را در نمايشگاه خريدم، البته هنوز نخوانده ام. به زودی می خوانم. ممنون از اينکه بخش های محذوف را آورديد. (باز هم معرفت شما)
May 19, 04 | 4:15 am
لولیتا : سلام به دوست با پشتکارم…
May 23, 04 | 5:34 pm
مجتبی : فقط کاش به اندازه ی سانسورشده خالی می گذاشتيد تا اون قسمت رو خودمون تو کتاب بنويسيم! ديگه عالی می شد!
May 24, 04 | 7:58 am
emily amraee : ketabo diroz kharidam chand safhe ham khondam tabrik megam zaban yek dast va tamize dare.
Jun 01, 04 | 7:50 am
Shabnam : Dear Mehdi
in ketab ra nakhandeaam amma hatman khaham kharid ta bebinam majarayeh ketab chist.hamisheh az inkeh bedanam cheh chizahayee sansoor shodeh ast lezat mibaram.Motarjemeh mohtaram ketabeh 100 sal tanhayee balayee besiar vahshatnak tar az in be sare ketab avardeh ast.
Jun 05, 04 | 10:46 am
Tiathema : dar har soorat az tarjome ye ravanetaan mamnoonam.vali man tarjomeye ghadimi ye aghaye "Kianoosh" ro bishtar mipasandam.
Good Luck
Jun 10, 04 | 8:39 am
سمانه : سلام دوست فعال خودم.
Jun 24, 04 | 3:42 am
ashi mashi : toooooooope toop shode az zire sangam peidash mikonam
Jul 16, 04 | 3:10 pm
مهدی جلیل خانی : سلام آقا نوید! تازه سایتت رو پیدا کردم
به ت تبزیک می گم
بعدا مفصل برات می نویسم
بای
Jan 16, 05 | 1:16 pm
persiangaia : salam man taze site shoma ro payda kardam ye dori zadam toosh aliye omid varam movafagh bashin
Feb 20, 05 | 2:40 pm
روزبه : سلام نوید دوست داشتنی. از ترجمهه ات بسیار سرخوشم. ادبیات به تو نیاز دارد. من یک داستان نویسم خوشحال میشوم اگر با تو ارتباط داشته باشم و از منابعت کمک بگیرم.فقط کمک مثل همیشه .ازاد باشی منتظرم...
Feb 21, 05 | 3:54 pm
ازي : عالي ولي عكس نداشت
Apr 18, 05 | 11:13 am
amir masoud : salam az in ke mibinam angize hanooz too adama hast vase in kara az khodam sharmam miad ke in ghad bi khasiatam
dar har soorat arezooye piroozi vasat daram
ye soal dashtam in ke ketabaie beket ro koja mishe peida kard va kharid man kheili gashtam peida nakardam koli az ketabforooshihaie tehran va...
age midoonid koja daran rahnamaiim konid mamnoon misham
Jul 01, 05 | 1:22 pm
شیما : سلام
Jul 04, 05 | 4:23 pm
negaritta : سلام مرسي از كار زيباي شما
Jul 24, 05 | 2:44 am
negaritta : سلام مرسي از كار زيباي شما
Jul 24, 05 | 2:44 am
میلاد : سلام مهدی عزیز.من این کتاب را یک سال پیش خواندم وبسیار لذت بردم.جالب است دیروز کتاب را به یکی از دوستانم دادم مطالعه کند وامشب با قسمتهای حذف شده
آن روبرو می شوم.ترجمه ات را پسندیدم.موفق باشی همیشه.به وبلاگم سر بزن.
Aug 03, 05 | 4:03 pm
میلاد : www.mnp.blogfa.com
Aug 03, 05 | 4:05 pm
یه بنده ی خدا : سلام مزخرفه انصافا.دستشون درد نکنه که سانسورش کردن.چند روز بعد یه سری می زنم تا ببینم کسی جوابی داده بهم یا نه.خوشحال می شم نظرتونو بدونم.مرسی.
Oct 12, 05 | 11:04 am
بهزاد : عالي بود
Nov 15, 05 | 9:47 am
بهزاد : عالي بود
Nov 15, 05 | 9:48 am
himan : do u now how i can faind MORFI?
another BEKET novel,
thanks if u help me and tanks for sansur part`s of MALON book.
Dec 17, 05 | 7:58 am
استاد خرنا س : خیلی کسکش هستی
Dec 20, 05 | 11:13 am
مرتضی هستم : من منظورت رو از این نوشته ها نفهمیدم
اگه میشه برام بنویس منظورت چیه مرتضی هستم از خرمشهر از اضنایی خوشبختم
Dec 23, 05 | 2:45 pm
only karimi : baba che vazeeye yekam adab dashte bash ina chie neveshti ......
mage kerm dari?
cherto pert
albalooo
katakalla
kermato beriz to dig
.............
..........
......
....
..
.
Feb 13, 06 | 8:17 am
Salarvandi : سلام دوست عزیز خسته نباشی
به نظر میاد بلاخره پس از گذشت سالها از ترجمه بی نقص جناب آقای دریابندری مترجم دیگری برای آثار بکت که فلسفه او را بفهمد و در ترجمه منعکس کند پیدا شد
تبریک میگم
ایران نیستم ولی به محض اینکه به ایران بیام خدمتتون تماس میگیرم تا بیشتر آشنا شویم
May 12, 06 | 1:49 pm
|