Hyper Literary Network    
جستجو
يادداشت ها و ترجمه هاى مهدى نويد
 


 


Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
10 شعر جدید از و. م. آیرو (وریا مظهر)




1. ...

دوران سياهِ خونه‌‏به‏دوشی تموم شد:
واسه‌‏ت يه خونه خريده‏‏م
نزديک جنگل، لبِ دريا
ديوارا‌‌ش بُلَن‏تر، مطمئن‏تر
بالكون: شيشه‏ای، درا: كشوئی
از همه‏ش جالب‏تر
پنجره‏ی كوچيکِ بالای روشوئیِ تو‏الته
كه هركدوم از ما به‌‏نوبت می‏تونه
فرار و گم‌شدنِ كاملِ اون‌يكی‌ديگه‌‏مونو از توش ببينه‌... ■
2. اشکتان را فریز کنید

روشی مناسب برای ابراز احساسات

بعد از پایان بخشی از یک سریال تلوزیونی غم‌انگیز
و خواندن چندصفحه از خاطرات Monica Lewinsky
اشکم را فریز می‌کنم
تا در روز مبادا
آبشان کنم.
این بهترین روش است
برای صرفه‌جویی در اشک
و ابراز احساسات.
من این روش را به نزدیکانم هم پیشنهاد می‌کنم
برای روزی
که نباشم. ■



3. به‌وسعت کف دست

به‌عنوان يک انسان بدون مرز
به تمام جهان نياز دارم
به‌عنوان يک کُرد،
به سرزمينی
که چهل مليون ‌و‌ يک‌نفر را در خود جا دهد
و به‌عنوان يک انسان بدون مرزِ کُرد:
به باغچه‌ای
به وسعت کف دست
در سرزمينی قطبی
که تابستان‌ها
در آن
با انگشت‌های لرزان
تربچه و پياز بکارم. ■



4. یک اتفاق شعری واقعی یا یک کشتی بزرگ خیالی

توی کشتی از استکهلم به هلسینکی برمی‌گشتم و ته جیبم حتی یک سنت هم باقی نمانده بود. حسابی گرسنه بودم و رنگم پریده بود که چندنفر اهل جمهوری آذربایجان که از آلمان قاچاق ماشین می‌کردند، سفره‌ی مختصری باز کرده بودند و با اشاره‌‌ی سر و دست، از من خواستند تا کنارشان بنشینم. نشستم و آن‌ها از نان باگت فرانسوی و سوسیس‌های خشک‌ نمک‌سودشان به من تعارف کردند. آدم‌های خوبی بودند. خونگرم و صمیمی. بعد هم از فلاسکشان برایم چای لیمو ریختند. من هم به ‌آن‌ها کارد میوه خوری‌ام را هدیه دادم. امروز فکر می‌کنم که آن ماجرا سراسر یک اتفاق شعری‌‌ست که نمی‌تواند و نباید در خود خاتمه بگیرد؛

پس می‌نشینم و در خیال، کشتی‌های بزرگ دیگری می‌سازم و به آب می‌اندازم که از استکهلم به هلسینکی و از آن‌جا به سرزمین‌های دوردست دیگری سفر می‌کنند، و حتی در جاهایی که دریا به کرانه می‌رسد به‌زحمت بدن غول‌پیکرشان را روی خشکی می‌کشانند تا در خیابان‌ها، نزدیک کمپ‌ها و مسافرخانه‌ها، مسافران غریبه‌ای را سوار کنند، که برخی‌شان حتی یک سنت یا معادل آن ته جیبشان باقی نمانده. بااین‌حال، پیوسته در این کشتی‌ها پیدا می‌شوند آدم‌هایی مختلف، با ملیت‌هایی مختلف که دوست ندارند آن‌‌دسته هيچ‌وقت گرسنه بمانند. ■



5. يا قسمتِ سالم آن!

پیش‌ترها چاقويی داشتم
که قسمت گنديده‌ی سيب را می‌بريدم با آن
امروز هم، همان چاقو را دارم
با اين فرق
که حالا ديگر نمی‌دانم
قسمت گنديده‌ی سيب، گنديده است
يا قسمت سالم آن! ■


6. پرچم نيمه‌افراشته

هيچ چيز
غم‌انگيزتر از ديدن جنازه‌ی دوستی نيست
که با مواد خودکشی کرده
و حالا
خوابيده روی تخت
با کير نيمه‌راست‌شده
از زير شلوارش. ■




7. هلسینـکی با 40 درجــه زیر صفـر - چاقوخوردن یک زن سیـاه میـانسـال
به‌دست شوهرش - یک سنجاق کراوات - دو دستگاه ساختمان کلیسای
ارتدکس و چنـد چیز دیگر، مثل: صنعت کشتی‌سازی - یک ورقه تمبرهای
تازه‌چاپ‌شده و پاهای دراز -

نشسته
توی
کالسکه‌ی
بچه و
از سراشیبیِ
تندی
پایین می‌رود -


به‌سمت
یــــــک
درخـت. ■



8. گفتن ندارد

درخت‌ها
به‌سادگی درختند
و به‌سختی هم
نمی‌توانند باهم جفت‌گیری کنند.
ما
به‌سختی انسانیم
و به‌سادگی
می‌توانیم باهم جفت‌گیری کنیم.
این است همان چیزِ ساده‌ای
که می‌دانیم
و گاه با آن
احساس خوشبختی می‌کنیم. ■



9. ...

در جایی دور
کسی پیاپی مشت بر در خانه‌ای می‌کوبد
مرده اما برنمی‌خیزد تا در را به‌رویش بگشاید
و در جای دور دیگری
کسی هراسان از خواب می پرد
عرق از پیشانی می‌گیرد
تنش را سخت در آغوش می‌کشد
و فکر می‌کند
حالا وقت آن رسیده
که در را بگشاید... ■



10. یک تلویزیونِ بزرگِ پر از فرفره

من فکر می‌کنم آدم‌های بد وقتی می‌میرند
مثل اين است که خواب بروند
بی آن که خوابی ببينند.
و آدم‌های خوب وقتی می‌میرند
به‌جای رفتن به بهشت
به‌جای بهتری می‌روند
شبيه به یک تلویزیون بزرگ
که شبانه‌روز در آن فرفره‌هایی رنگی می‌چرخند،
بی‌آن‌که یک لحظه بایستند
آن‌ها دورش جمع می‌شوند
و برای همیشه به آن فرفره‌ها نگاه می‌کنند،
بی‌آن‌که حتی یک لحظه خسته شوند.
زندگی من اگر می‌توانست
مثل آن تلویزیون باشد
من قول می‌دادم که هرگز نميرم
حتی برای تو
عشق من. ■

بابک : آیرو جان خوشحالم که بعد از مدتها کارهایی جدید از تو می خوانم. حرکت از جز به کل در شعرهایت از جسم به ذهن از واقعیت به خیال یا شاید هم از خیال به واقعیت جلب توجه می کند از زمان به بی زمانی و از مکان به نامکانی و یا شاید از اتم به ساب اتم؛ از یک واقعیت ابژکتیو به یک واقعیت سابژکتیو. از یک تداعی ذهنی منفرد به تداعی های ذهنی بی شمار ( برای مثال شماره ی شش یا پنج ). مخلص
Oct 17, 05 | 4:05 am

لولیتا : مرسی! همه را دوست داشتم و شعرهای 8و 9و 10 را بیشتر. با اینهمه فکر می کنم باید چند بار دیگر بخوانمشان. بمانی و بنویسی وریای عزیز
Oct 18, 05 | 3:27 am

naanaam : airu jaan

1,3,8

raa kheili pasandeedam. matn vaghti she'r mishavad ke baraay-e boodan niyaazi be she'r boodan nadaashte baashad-- mesl-e hamin karhaay-e to. baa khaandaneshaan be yaad-e sagam, kachenka, oftaadam ke baraay-e sag boodan heech talaashi nemikonad.
haft saali mishavad ke daaram tamreen mikonam!




Oct 18, 05 | 1:54 pm

Nendoke : خوشم می آد .
یه جور سکون که توش همه چیز داره دایره وار می چرخه . یعنی مثل این می مونه که وسط یه اتاق بیاستی و بچرخی و برگردی سر جای اول , ولی تو حرکتت چشمات بره پشت سرت !

10 خیلی فوق العاده هست , تو این یکی چشمم کامل پشت سرم موند .

چیزی خواستی رو یاهو , PM بده .

مرسی .
Oct 18, 05 | 6:26 pm

میثم ریاحی : خوب بود به من هم سر بزنید !
Oct 20, 05 | 11:20 am

لیلا : سلام. مرسی که شعرهای آیرو رو گذاشتی اینجا مهدی جان. 2 و 3و 7 را خصوصاً خیلی دوست داشتم و باقی را هم همینطور. طنز کارهای وریا همیشه دلچسب است و خیلی گیرا.
Oct 22, 05 | 11:02 am

روزبه امین : مهدی نوید عزیز :
مثل همیشه انتخاب خوبی بود اما می دانی دوست ندارم اینترنتی نظر داده خود را رفع رجوع کنم باید این شعر ها را سر فرصت خواند که حتمن میخوانم .
را ستی به جز داگدا ( اگر خاطرت باشد )
وب دیگری زده ام به نام اتاق روشن انجا می توانی مجموعه ای از عکس هایم را ببینی
حتمن سر بزن . قربان تو .
Oct 26, 05 | 6:38 pm

داريوش معمار : دوست عزيز
از شعر هاي شما بسيار لذت بردم شما شاعر خيلي خوبي هستيد و نوع كاركرد تخيل در فرايند شكل گيري فضاهاي شعر شما بسيار جوان است خوشحال مي شوم با شما بيشتر آشنا بشوم شماره تلفن من 09163339011 ايران است ساعت ده شب به بعد تلفن ها را جواب مي دهم
Nov 04, 05 | 6:23 am


نظرتان را بنویسید :
نام :
ايميل :
Url :
ايمیل نمایان باشد؟ مشخصات را به خاطر بسپارم؟