نمایشنامه یِ «دستِ آخر» نوشته یِ ساموئل بکت با ترجمه یِ مهدی نوید توسطِ انتشاراتِ پژوهه منتشر شد.
پشتِ میزِ آشپزخانه ام نشسته بودم. ظاهراً در می زدند. تصمیم گرفتم بلند شوم و در را باز کنم. کش و قوسی آمدم و بلند شدم. به خودم قبولانده بودم که در می زنند و باید بازش کنم. درِ آپارتمانم زندگیِ سختی داشت و مثلِ هر موجودِ بدبخت و بیچاره یِ دیگری شکایت می کرد؛ سال ها بود که ضربه ها را تحمل می کرد و خدا می داند که این دزدهایِ نابکار چند بار به او تجاوز کرده بودند. از رویِ صندلی بلند شدم و به سمتِ در رفتم. صدا دیگر قطع شده بود. حالا فقط صدایِ هندل خوردنِ موتورسیکلتی را می شنیدم. پشتِ هم هندل اش صدا می کرد و موتور روشن نمی شد. خمیازه یی کشیدم و برگشتم به آشپزخانه. دو هفته پیش هم انگار همین اتفاق برایم افتاده بود.
یک نفر در طبقه یِ بالاییِ آپارتمانم هست که سر و کارش با موادِ مخدر است. البته نه خیلی زیاد، بلکه به اندازه یی که بتواند مخارج اش را دربیاورد و اجاره خانه اش را بدهد. آدمِ نازنینی بود. چند سالِ پیش به خاطرِ فشارِ کار کمرش آسیب دیده بود و یک جورهایی معلول شده بود و نمی توانست گذرانِ زندگی کند. به همین خاطر کوکائین می فروخت، انواع و اقسامِ کوکائین. او نه خشن بود، نه مرسدس سوار می شد و نه گردن بندِ طلا داشت. فقط هر شب در آپارتمان اش رفت و آمدِ مردم به پا بود، در ساختمان، تمامِ شب.
پشتِ میزِ آشپزخانه ام نشسته بودم و کتاب می خواندم. در زدند، مثلِ جریانِ خونی که در قلب در حالِ رفت و آمد است. داشتم «پاهایِ کشیده» نوشته یِ جیمز اولیسون را می خواندم. پیش از این چهار، پنج باری خوانده بودم اش. دستِ خودم نبود، عصبانی شدم. خون جریان اش تند شده بود. داد زدم «گم شو! بالاخره می کشمت، کثافت!» کتابِ دوست داشتنی و زیر بالشی ام بود. پرت اش کردم سمتِ در. بزرگ ترین چاقویی را که در آشپزخانه بود، برداشتم. نعره یی کشیدم و سمتِ در رفتم.
«سلام. تو خوزه نیستی؟»
گفتم «نه. خوزه این جا زندگی نمی کند.»
«زندگی نمی کند؟»
«نه!»
مودبانه گفت «متاسفم. مثلِ این که آپارتمان را اشتباه آمده ام.» و بعد از پله ها بالا رفت تا درِ آپارتمانِ دیگری را بزند.
نوشته یِ مهدی نوید و بابک غفاری
كرمی از صبح تا شب مدام داخل اين ديوار میجنبد تا من بنويسمش. نمیدانم چه مدت است اين كرم داخل ديوار است. و اصلاً چطوری توانسته وارد يك ديوار ضخيم بتونی بشود. هرچه فكرش را میكنم میبينم اين قضيه اصلاً منطقی نيست و همين مجبورم میكند مته را بردارم بيافتم به جان ديوار. در طول متهكردن سهبار نوك مته میشكند، از بس كه سفتوسخت است اين ديوار. نه، با مته نمیشود. میروم كلنگ را از انباری میكشم بيرون و حالا نكوب، كی بكوب! يك لايه از گچ ديوار ول میشود پايين، ولی بتون همانطور سر جای خودش باقیست. چه مقاومتی!