Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/pblock.fns.php on line 45
Hyper Literary Network | namnapazir
Hyper Literary Network  
جستجو
يادداشت ها و ترجمه هاى مهدى نويد
 


Thu Mar 10, 2005
چند شعر از« و. م. آيرو» از مجموعه ی «اعتراف‏های گريز» (شعرهای سال های 2000-2001)


رس
تا
خيز
ــــــــــــــــ

جايی ميانِ همين‏جا كه فرش‏ها، رقص‏هاشان را برچيدند،
و عرب‏ها از روی خاك
گل‏های شيپوری را
برای تحفه‏ی سنت‏شدنِ كودكانشان جمع كردند ـ
بر شاخه‏ی كهنه‏ی درختِ سِدر (شايد مربوط به صدر اسلام)
از نافِ بريده‏ی آن‏كس كه داشت گرامی می‏شد
دوباره خون تازه چكيد.

انگار، مريم در باغ
شكوفه‏های ريخته‏ی اندام يوسف را
برای آينه‏ی باكره به‏ارمغان می‏بُرد.




Sat Feb 05, 2005
دستِ آخر


نمایشنامه یِ «دستِ آخر» نوشته یِ ساموئل بکت با ترجمه یِ مهدی نوید توسطِ انتشاراتِ پژوهه منتشر شد.



Wed Feb 02, 2005
تریلوژیِ پارکِ ملت / لیلا فرجامی

(1)ناموسِ 1380

اگر پیکانِ قراضه یی بودم
چند تا دخترِ خوشگل بلند می کردم و
می بردم بیرونِ شهر: (ری، لواسان، اوشان، فشم و یا حتا دماوند)،
وقتی که لخت می شدند
باسن هایِ شان را با متر اندازه می زدم
ایخ! همه شان من را حتماً یادِ چاقیِ مادرم می انداختند
پتیاره هایِ گران!
اگر پیکانِ قراضه یی بودم
این قدر در صورتِ این فاحشه هایِ پُر رویِ ولی عصر دود می کردم تا خفه شوند
و نتوانند هِرهِر به متلکِ لوسِ شخصی ها بخندند.

اگر پیکانِ قراضه یی بودم
این خواهرِ سرتق ام، سوگل را زیر می گرفتم
ذلیل مرده!
از کی تا به حال کنارِ پیاده روها می ایستد؟؟؟




Tue Jan 25, 2005
فصلی از یک رمانِ مشترک
پشتِ میزِ آشپزخانه ام نشسته بودم. ظاهراً در می زدند. تصمیم گرفتم بلند شوم و در را باز کنم. کش و قوسی آمدم و بلند شدم. به خودم قبولانده بودم که در می زنند و باید بازش کنم. درِ آپارتمانم زندگیِ سختی داشت و مثلِ هر موجودِ بدبخت و بیچاره یِ دیگری شکایت می کرد؛ سال ها بود که ضربه ها را تحمل می کرد و خدا می داند که این دزدهایِ نابکار چند بار به او تجاوز کرده بودند. از رویِ صندلی بلند شدم و به سمتِ در رفتم. صدا دیگر قطع شده بود. حالا فقط صدایِ هندل خوردنِ موتورسیکلتی را می شنیدم. پشتِ هم هندل اش صدا می کرد و موتور روشن نمی شد. خمیازه یی کشیدم و برگشتم به آشپزخانه. دو هفته پیش هم انگار همین اتفاق برایم افتاده بود.
یک نفر در طبقه یِ بالاییِ آپارتمانم هست که سر و کارش با موادِ مخدر است. البته نه خیلی زیاد، بلکه به اندازه یی که بتواند مخارج اش را دربیاورد و اجاره خانه اش را بدهد. آدمِ نازنینی بود. چند سالِ پیش به خاطرِ فشارِ کار کمرش آسیب دیده بود و یک جورهایی معلول شده بود و نمی توانست گذرانِ زندگی کند. به همین خاطر کوکائین می فروخت، انواع و اقسامِ کوکائین. او نه خشن بود، نه مرسدس سوار می شد و نه گردن بندِ طلا داشت. فقط هر شب در آپارتمان اش رفت و آمدِ مردم به پا بود، در ساختمان، تمامِ شب.
پشتِ میزِ آشپزخانه ام نشسته بودم و کتاب می خواندم. در زدند، مثلِ جریانِ خونی که در قلب در حالِ رفت و آمد است. داشتم «پاهایِ کشیده» نوشته یِ جیمز اولیسون را می خواندم. پیش از این چهار، پنج باری خوانده بودم اش. دستِ خودم نبود، عصبانی شدم. خون جریان اش تند شده بود. داد زدم «گم شو! بالاخره می کشمت، کثافت!» کتابِ دوست داشتنی و زیر بالشی ام بود. پرت اش کردم سمتِ در. بزرگ ترین چاقویی را که در آشپزخانه بود، برداشتم. نعره یی کشیدم و سمتِ در رفتم.
«سلام. تو خوزه نیستی؟»
گفتم «نه. خوزه این جا زندگی نمی کند.»
«زندگی نمی کند؟»
«نه!»
مودبانه گفت «متاسفم. مثلِ این که آپارتمان را اشتباه آمده ام.» و بعد از پله ها بالا رفت تا درِ آپارتمانِ دیگری را بزند.

نوشته یِ مهدی نوید و بابک غفاری




Sun Jan 09, 2005
كرم - داستانی از و. م. آيرو
كرمی از صبح تا شب مدام داخل اين ديوار می‏جنبد تا من بنويسمش. نمی‏دانم چه مدت است اين كرم داخل ديوار است. و اصلاً چطوری توانسته وارد يك ديوار ضخيم بتونی بشود. هرچه فكرش را می‏كنم می‏بينم اين قضيه اصلاً منطقی نيست و همين مجبورم می‏كند مته را بردارم بيافتم به جان ديوار. در طول مته‏كردن سه‏‏بار نوك مته می‏شكند، از بس كه سفت‏و‏سخت است اين ديوار. نه، با مته نمی‏شود. می‏روم كلنگ را از انباری می‏كشم بيرون و حالا نكوب، كی بكوب! يك لايه از گچ ديوار ول می‏شود پايين، ولی بتون همان‏طور سر جای خودش باقی‏ست. چه مقاومتی!



Thu Jan 06, 2005
حتا / مهدی نوید


سرما که می خورم
تمامِ ناراحتی ام این است که
نمی توانم ببوسم ات

حتا اسپرم ها هم عطسه می کنند