Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
دانسن(پرده آخر) - برتولت برشت/ترجمه مهدي نويد
3
دانسن جلوي مغازه اش ايستاده , هنوز مشغول تلفن كردن است .
دانسن:_ من نمي فهمم چطور مي توني بگي اتحاديه مون در خطره , وقتي كه سه شبانه روزه كه دارم
بهت اطمينان مي دم كه در خطر نيست .
_ خيلي خب , بذار بهت بگم : اگه اون به اين قرارداد عمل نكنه , بي برو برگرد تموم پس انداز پنج
ساله ام رو از خوك فروشي صرف اين مي كنم كه با آهناي تو خودمون رو تا دندون مسلح كنيم .
چي فكر مي كني ؟
3
دانسن جلوي مغازه اش ايستاده , هنوز مشغول تلفن كردن است .
دانسن:_ من نمي فهمم چطور مي توني بگي اتحاديه مون در خطره , وقتي كه سه شبانه روزه كه دارم
بهت اطمينان مي دم كه در خطر نيست .
_ خيلي خب , بذار بهت بگم : اگه اون به اين قرارداد عمل نكنه , بي برو برگرد تموم پس انداز پنج
ساله ام رو از خوك فروشي صرف اين مي كنم كه با آهناي تو خودمون رو تا دندون مسلح كنيم .
چي فكر مي كني ؟
_ همين حالا , ديوونگي يه . دليلي براي اين كار نداريم .
_ آسمون چي شده ؟ ( نگاهش را برمي گرداند ): آره , خدايا , آسمون واقعا قرمز شده .
( در طول گفتگو آسمان كمي قرمز شده است . صداي رعد و برقي از دور به گوش مي رسد . )
دانسن:_ چه رعد و برق خنده داري بود . فكر كنم بهتره قطع كنيم . بايد سري به خوك ها بزنم .
_ آره , مطمئنا انبار تورو هم نگاه مي كنم . من واقعا از اين قرارداد خوشحالم. مخصوصا به خاطرتو
_ حالا مي بيني كه چه اقدام زيركانه اي كردم . شرط مي بندم اون يارو الان از كرده ي خودش
پشيمونه . به هرحال ما بايد تماسمون رو حفظ كنيم . . . الو ! هنوز اون جايي , سوندسن ؟ ( تلفن را
تكان مي دهد , اما خط خراب شده است ) : لعنت به اين , الان وقت خراب شدن بود ! ( به طرف
لگن مي رود وقراردادش را بيرون مي آورد. طنابي كه خوكش را با آن به لگن بسته باز مي كند.)
راستي , اگه اين قرارداد رو نمي بستم بايد چي كار مي كردم ؟ من خسته ام . خوك ها ناراحت
بودن , همه شون رو بستم . اين تلفن هم خسته ام كرد . از همه ي اين ها گذشته , امشب بايد
حتما جلوي انبار آهن كشيك بدم . ( كاغذ لوله شده ي قراردلد رو مانند يك تفنگ روي شانه اش
مي گذارد , در جلوي انبار بالا و پايين مي رود , هراز گاهي دستش را بالاي چشمانش مي گذارد و
با دقت به فاصله ي دوري نگاه مي كند . كم كم قدم هايش كند مي شود ) :_ اگه يه لحظه دچار
ضعف و خستگي و خستگي بشم معلوم نيست چه بلايي سر خودم و دوستاي اهالي خيابون مي آد .
با وجودي كه پشتش به در انبار است مي نشيند ؛ خوك را روي پاهايش مي گذارد . خميازه مي _
كشد . ) :_باور نكردنيه , اون حتا با "" پلك "" اسب فروش هم رابطه برقرار كرده . ( چرت مي زند,
با يك تكان از جا مي پرد , دست زير لباسش مي كند و كليد بزرگ انبار را كه به گردنش آويزان
است بيرون مي آورد ) :_ خب , كليد هنوز سر جاشه . ( كليد را دوباره سر جايش مي گذارد . ) :
نمي فهمم چرا "" پلك "" يه قرارداد . . . با اون . . . امضا نمي كنه . ( خوابش مي برد )
( صحنه تاريك مي شود . فقط افق مايل به قرمز هنوز ديده مي شود. آرام آرام يك تابلوباكلمه ي
"" روياي دانسن "" از بالاي صحنه به پايين مي آيد . )
( نوري قرمز صحنه را پر مي كند . دانسن . غريبه در مقابل هم نشسته اند . دانسن خوكش را با طناب نگه داشته و قرارداد روي شانه اش است . غريبه , در لباس شخصي ست و تا دندان مسلح است . كلاه خود فولادي برسر دارد ؛ نارنجك هاي دستي دور كمرش است و مسلسلي در زير بغل دارد . )
غريبه :_ به من حمله كردن . بدون كمترين غرضي شخصي به نام "" پلك "" را ملاقات كردم , قرار بود يكي
از دوستانم رو در خونه ي اون ببينم . وقتي داخل خونه شدم , همسايه ها محاصره م كردن و بهم
حمله كردن . تو بايد به من كمك كني .
دانسن:_ ولي . . .
غريبه :_ اين قدر ولي ولي نكن . نمي تونم يه لحظه هم صبر كنم . به اندازه ي كافي تو خونه م آهن
ندارم . شديدا به كليد انبار دوستم "" سوندسن "" احتياج دارم .
دانسن:_ ولي من اجازه ندارم كه اون رو به كسي بدم .
غريبه :_ به من اجازه داري بدي . انبار به طور قطع احتياج به محافظت داره , چون پر آهنه و توهم تو
وضعي نيستي كه از اون محافظت كني . زود باش ! كليد رو بده به من !
دانسن:_ اما كليد پيش من امانته . حداقل اول بايد به دوستم "" سوندسن "" تلفن كنم . . .
غريبه :_ پيش من امانت باشه يا پيش تو فرقي نمي كنه . الان وقت اين حرفا نيست . دست ها بالا ! ( با
مسلسل او را تهديد مي كند . )
( دانسن ناگهان قرارداد را جلوي غريبه مي گيرد و بي حركت در مقابل او مي ايستد . )
غريبه ( آنچه را كه مي بيند باور نمي كند ) : مگه ديوونه شده يي ؟ اين چيه تو دستت ؟
دانسن:_ قراردادم !
غريبه ( با تحقير ) :_ قرارداد ! كي گفته كه من به قراردادهام عمل مي كنم ؟
دانسن:_ شايد به طور معمول عمل نكنين . اما به قراردادي كه با من بستين بايد عمل كنين !
غريبه ( اسلحه اش را پايين مي آورد ) :_ وحشتناكه ! من آهن لازم دارم اون وقت همه عليه من هستن .
دانسن:_ متاسفم .
غريبه :_ ولي من بدون آهن از بين مي رم. مثل يه خمير له شده له و لورده مي شم . مثل خمير له شده!
دانسن:_ دوست من شما بايد قبلا فكرش رو مي كردين .
غريبه :_ تموم زندگي من در خطره . من بايد برم اون تو ! بايد , بايد !
دانسن ( كاغذ را نشانش مي دهد ) :_ متاسفم غير ممكنه .
غريبه :_ دانسن اگه كمكم كني همه ي خوك هات رو مي خرم !
دانسن:_ نمي تونم , عزيزم .
( خوك دانسن جيغ مي كشد . صداي زنگي از فاصله ي دور به گوش مي رسد )
دانسن:_ خفه شو ! وقتي كه مسئله ي آزاديه , تو خفه شو . ( به غريبه ) ما متاسفيم .
غريبه ( به زانو مي افتد , هق هق مي گريد ) :_ لطفا ازت خواهش مي كنم ,كليد ! اين قدر سنگدل نباش !
خونواده ام , همسرم , بچه هام , مادرم , مادر بزرگم ! عمه هام !
دانسن:_ نمي تونم . من واقعا درك مي كنم . ولي نمي تونم . قرارداد يه قرارداده .
غريبه ( نا اميد , به سختي بلند مي شود ) :_ پس تنها راهي كه برام مي مونه , اينه كه خودم رو دار بزنم .
اين به قيمت جون يكي از مشتري هات تموم شد .
( شكست خورده , بر مي گردد كه برود )
( خوك براي دومين بار جيغ مي كشد . دوباره صداي زنگي از فاصله دور شنيده مي شود )
دانسن:_ خفه شو . ناراحتم مي كني . به اندازه ي يه پني هم عفت وپاكدامني نداري . ( به غريبه ): و شما .
ديگه نبينم با اين درخواست هاي خير اخلاقي تون پيش من بيايين . فهميدين ! اين چيزا با من جور
در نمي آد , از اين به بعد ممكنه تحملم رو از دست بدم ! (غريبه تلو تلو خوران دور مي شود ,
دانسن , قرارداد را محكم در دستش گرفته است , قطعه ي سوم"" كينگ كريستين روي تيرك
بلند "" را مي خواند ) :
"" نيلس خوئل"" رو به توفان فرياد كشيد
"" زمان فرا رسيده است ! ""
پرچم سرخ را چون بادباني بر افراشت
و سعي كرد دشمن را به عقب براند .
رو به توفان فرياد كشيد
"" زمان فرا رسيده است ! ""
فرياد بر كشيد "" رذل نابكار , صحنه را ترك كن ! ""
چه كسي قادر است در برابر خشم دانسن ايستادگي كند!
( ولي هنگامي كه بند آخر را مي خواند , ترسان سومين جيغ خوك را مي شنود )
( غريبه ناگهان با حالتي پيروزمندانه باز ميگردد . صحنه تاريك مي شود . تابلويي ديگر پايين مي ايد . روي
آن نوشته شده ا ست : ""و حالا بيداري دا نسن "" )
( صحنه روشن مي شود . خوك جيغ مي كشد. كسي آرام با تكيه به در انبار خوابيده است , غريبه بلند مي-
شود , تا دندان مسلح است . لگدي به دانسن مي زند . دانسن ازخواب مي پرد . )
غريبه:_ اون كليد رو بده به من !
دانسن:_ به هيچ وجه اجازه اين كار رو ندارم !
غريبه :_ پس قرارداد رو زير پا گذاشتي . كره خر . تو فكر مي كني مي توني قرارداد دوستي با من امضا
كني بعد بزني زيرش؟( لگد ميزند ): فكر مي كني ميتوني سر من كلاه بذاري وكليد انبار آهن رو
ازم پنهان كني ؟ حا لا ثا بت كردي كه تو دشمن مني , يكي از خطرناك تر ين دشمن ها ي من .
( قرارداد را از دست دانسن مي قاپد و پاره اش مي كند ): و حالا براي آخرين بار بهت مي گم :
كليد رو بده به من !
( دانسن همان طور كه به غريبه نگاه مي كند كليد را بيرون مي آورد . غريبه آن را مي قا پد و در را باز
مي كند )
دانسن (حيرت زده ):_ خدايا و من كليد "" سوند سن "" رو كه از روي اطمينان به امانت پيشم گذاشته بود
بهش دادم !
غريبه ( درآستانه در , به طرف دانسن برمي گردد , طناب خوك را از دستش مي گيرد وبا تهديد
مي گويد ) :_بقيه ي خوك ها روهم بدون سفارش قبلي مرتب به آدرس من مي فرستي , البته
بدون صورت حساب ! (با خوك دانسن وارد انبار ""سوندسن "" مي شود .)
|