Hyper Literary Network    
جستجو
يادداشت ها و ترجمه هاى مهدى نويد
 


 


Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
قسمت كوتاهي از رمان (مالون مي ميرد)- ساموئل بكت/ترجمه مهدي نويد



بريده يي از رمان "مالون مي ميرد" نوشته ساموئل بكت كه به زودي از سوي انتشارات پژوهه روانه بازار مي شود:



بالاخره، علي رغمِ همه چيز، بي سر و صدا مي ميرم. شايد ماهِ ديگر. آن وقت يا ماهِ آوريل است يا ماهِ مِه. چرا كه هنوز اوايلِ سال است، اين را از هزار نشانه ي كوچك مي فهمم. شايد دارم اشتباه مي كنم، شايد تا روز يحيايِ تعميد دهنده و حتا چهاردهِ جولاي، روزِ جشنِ آزادي زنده بمانم. البته من آرزوي تجلي را از حدِ خودم دور نمي دانم، حالا سخن از عروج به كنار. ولي اين طور فكر نمي كنم، فكر نمي كنم در گفتنِ اين كه امسال در غيابِ من شادماني هايي خواهد شد اشتباه مي كنم. من اين را حس مي كنم، اكنون چند روز است كه اين را احساس مي كنم، و به آن اعتقاد دارم. ولي اين، از وقتي كه به دنيا آمده ام چه فرقي با آنهايي كه به من اجحاف كرده اند، دارد؟ نه، اين از آن جور طعمه هاست كه من هيچ وقت تحريك نمي شوم. نياز به زيبايي ام از بين رفته است. اگر مي خواستم، مي توانستم امروز بميرم، فقط با كمي تلاش، اگر مي توانستم بخواهم، اگر مي توانستم تلاشي بكنم. ولي واقعا بهتر است كه بگذارم خودم بميرم، بي سر و صدا، بي هيچ عجله يي. مثلِ اينكه بعضي چيزها تغيير كرده اند. ديگر هر جور كه شده، از هيچ طرف پافشاري نمي كنم. معمولي و سست مي مانم. در اين سختي يي نيست. نگراني فقط از دردهاست، بايد در برابرِ دردها مراقب باشم. ولي در حالِ حاضر، از وقتي كه به اينجا آمده ام، كمتر تسليمِ شان هستم. البته هنوز، هر از گاهي، دچارِ بي تابي يي جزئي مي شوم، بايد دوباره برايِ دو يا سه هفته يِ ديگر مراقبِ شان باشم. مطمئنا بدونِ اغراق كردن، با گريه و خنده يي آرام، بي آنكه حالتي را در خودم به وجود بياورم. بله، سرانجام عادي مي شوم، گاه بيشتر سختي مي كشم و گاه كمتر، بي آنكه هيچ نتيجه يي بگيرم، كمتر به خودم توجه مي كنم، ديگر نه جوش مي آورم و نه سرد مي شوم؛ ولرم مي مانم، ولرم مي ميرم، بي هيچ اشتياقي. مراقبِ مردنم نخواهم بود؛ همه چيز را خراب مي كند. آيا مراقبِ زندگي كردنم بوده ام؟ آيا تا به حال شكايتي كرده ام؟ پس چرا خوشحال باشم؟ من راضي ام، به ناچار راضي ام، ولي نه به اين معني كه با دستانم كف بزنم و شادي كنم. من هميشه راضي بودم، مي دانستم كه تقاصش را مي گيرم. بفرما، حالا او هست؛ بدهكارِ قديميِ من. آيا بايد يقه اش را بگيرم؟ ديگر به سوال ها جواب نمي دهم. حتا سعي مي كنم كه ديگر از خودم سوال نكنم. مدتي را كه انتظار مي كشم، اگر بتوانم، برايِ خودم داستان مي گويم. آنها از نوعِ داستان هايي كه تا به حال بوده نيستند، همين است. آنها نه زيبايند نه زشت، آرامند، ديگر در آنها زشتي يا زيبايي يا هيجان وجود ندارد، تقريبا بي جان اند، مثلِ راوي. چه گفتم؟ مهم نيست. مشتاقانه منتظرم تا رضايتِ مرا حسابي جلب كنند، تقريبا رضايتِ مرا جلب كنند.من راضي ام، بله، به قدرِ كافي دارم، تقاصم را گرفته ام؛ ديگر به هيچ چيز احتياج ندارم. بگذار پيش از آنكه بيش از اين جلو بروم بگويم كه هيچ كس را نمي بخشم. اميدوارم همه اشان زندگي يي شرم آور داشته باشند و آتش و يخِ جهنم را هم بچشند و در نسل هايِ مزخرفِ آينده اسمي آبرومند را آرزو مي كنم. براي امشب كافي است.